eitaa logo
|صاحبSaheb|
122 دنبال‌کننده
296 عکس
37 ویدیو
1 فایل
[یک انسان کوچک که تریبون پیدا کرده!] از هرچه در گلوست بگو؛ ناشناس: به جهت اختلال سایت‌ها اجالتا ناشناس مقدر نیست و شناس: @Saaheb230
مشاهده در ایتا
دانلود
|سومین اتاقِ سمت چپ| سوم؛ گروه بندی‌ها انجام می‌شود. من می‌خواستم یک گروه پنج نفره داشته باشیم، همین‌ها که هستیم با فاطمه. هرچند بعد از جامدادی یک بار هم صحبت نکردیم، حتی یک سلام ساده. بهر حال تقدیر جورِ خاص خودش قصه را ورق می‌زند. رقیه یک روز من را «سید» صدا می‌کند و بعد همه‌ی آن سه نفر غیر من می‌شوند «بچه‌های سید!». رقیه بزرگ ماست و شبیه خواهر اولی‌ها پیگیر درس و مشق مان. امتحان‌های دور اول را که نرفتم (چون کربلا بودم) اصرار می‌کند برویم حرم که ساز و کار امتحان دور دوم را یادم بدهد. حرف‌های استاد را روی هوا می‌زند، نکته‌های کتاب را بی‌تامل می‌فهمد و طوری توضیح می‌دهد که مثل سفید بودن ماست بدیهی می‌نماید. فاطمه (که بچه‌ی من است نه بچه‌ی مردم. همان فاطمه‌ایی که جامدادی بین ما رد و بدل نشد!) خنده‌های فوقلعاده‌ایی دارد، من هر بار برای صدای قهقه‌هایش دل تنگ می‌شوم. همه چیز را روی یک دفتر ساده تجزیه و تحلیل می‌کند و یکهو سرش را می‌آورد بالا که:«فهمیدم.» چشم‌هایش از توی کتاب چیزهایی را پیدا می‌کند که ما واقعا نمی‌بینیم؛ و در حقیقت توی جیب‌هایش همیشه عشق دارد. اگر ما واقعا خانواده باشیم فاطمه خواهر کوچولو است؛ هنرمند، با محبت و عزیز دردانه. محدثه برادرمان شد. بزرگ‌ترین وصفش چای‌خور است و البته انقلابی دو آتیشه. فرصت‌هایش را خرج خوابیدن، چای نوشیدن و کتاب خواندن می‌کند. هر بار می‌رود حرم بالای ده بار توی صف چای‌خانه می‌ایستد و جملات کتب حضرت آقا را حفظ است. (بعضی‌ها را انقدر تکرار کرده که ما هم حفظ شدیم.) ورزشکار است و در خوردن همه را شریک می‌کند. شوخی‌های عجیب غریب دارد و مثل یک برادر بزرگتر بلد است چطور آدم را سر کار بگذارد. خانواده کوچک ما خیلی سریع با هم انس و الفت گرفتند و گویی سالهاست آشناییم دغدغه هم را پیدا کردیم.
حقوق ضایع شده دیگر نفوس مانع از رشد معنوی انسان است. لذا اگر به کودکی مراعات حق‌الناس را آموختیم به درجه‌ایی او را به توحید نزدیک نموده‌ایم. _نظام تربیت توحیدی
|سومین اتاقِ سمت چپ| چهارم؛ حوزه حساسیت نشان می‌دهد روی اینکه اردو اجباریست. از قانون شکنی می‌ترسم و هرچند خلاف میلم، اما می‌روم. اردو از زیارت حرم شروع می‌شود. بخاطر یک سهو از سمت مسئولین بدونِ ناهار به غذا خوردن مردم نگاه می‌کنیم. تنها امکانات موجود شرابِ طهورِ صحن امام حسن علیه‌السلام است که مقدمه‌ایی می‌شود برای بیشتر جنبیدن و هدر رفت انرژی، علاوه بر آن نفری دوتا استکان شستی سر کشیده‌ایم و می‌دانستیم عاقبتش خیر نیست هرچه هست. همه چیز کاملا برعکس آرمانِ من است. تمام چند ساعتی که با گروه توی حرم دور می‌زدیم خودم را جویدم تا بالاخره اتوبوس ما را به مقصد اقامتگاه سه روزه‌مان سوار کرد. تا وقتی به تختم در گوشه دنج اتاق برسیم ده_بیست تا عکس بیهوده گرفتیم که فقط یکی از آنها را دوست دارم. همه لیوان‌های چایشان را آوردند وسط و محدثه که معلوم نیست چطور شده چای نمی‌خواهد دستش را به حالت گرفتن یک فنجان در تصویر شریک می‌کند. سالن‌ها به شیوه‌ایی خوف انگیز و غیر معمول وسیع‌اند و البته شبیه به هم. جرئت نمی‌کنم بدون همراه از اتاق بزنم چون هر آینه ممکن است برای همیشه در این مجتمع عظیم سرگردان بمانم. بالاخره نیمه روز دوم درحالی که بارها برای جلسات و غذا و غیره یک مسیر تکراری را طی کردم توانستم بفهمم ما کجاییم؛ پله‌های روبه روی در اصلی، سومین اتاقِ سمت چپ. شبیه طلابی که از یک استاد صاحب نفس ذکر می‌گیرند و مدام تکرار می‌کنند وردم را از روی لب کنار نمی‌زنم. توی جلسه افتتاحیه از ما می‌خواهند پایان این سه روز یک اثر هنرمندانه در معرفی یک مجتهد تولید کنیم و از فردا تمام لوازم را در اختیار ما می‌گذارند. صبح من با سرماخوردگی بیدار می‌شوم و تا آخر شب یک بسته دستمال کاغذی را حرام می‌کنم. بچه‌ها در تحقیقات میدانی متوجه می‌شوند اکثر گروه‌ها در حال تدارک نمایش‌اند. چون احساس می‌کنیم باید تافته‌ایی جدا بافته باشیم همان اول قید نمایش را می‌زنیم. به این فکر می‌کنیم که دامنه وسیع‌تری از مخاطب را بشود هدف گرفت، ایده‌ی جدید‌تری باشد، چهار اصل انتقال پیام در عصر حاضر را داشته باشد و جوان جذب کن هم باشد. عده‌ایی این وسط اطلاعات کافی جمع آوری می‌کنند و عصر وسط تاب بازی دنبال یک ایده جدید می‌گردیم. فکر می‌کنم اواخر روز بود که مثل بی‌زبان‌ها با ایما و اشاره به هم فهماندیم که باید کاری شبیه به احکام تصویری علی ذکریایی انجام بدهیم.
_
کاش خورشیدی که غروب کرده سریعتر از هر بار برگرده به آسمون و فردا بشه. فردا بشه که لبخندای قشنگتو ببینم توی لباس سفید✨
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لحظه‌ی ظهور انگار که تو همان نیستی که صبورترین پیشانی پینه بسته و مژه‌ی آب دیده بودی در غیبت؛ چون زن آبستنی که حمله ور می‌شود به هوسش، چنگ می‌زنی به گریبانِ وصل. شورِ شیرین آنِ مقدس آغوش نوش جانهایی که در نبودن‌ها منفعل نبوده‌اند.
‌ ثُمَّ لَآتِيَنَّهُمْ مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ وَ عَنْ أَيْمٰانِهِمْ وَ عَنْ شَمٰائِلِهِم وَ لاٰ تَجِدُ أَکْثَرَهُمْ شٰاکِرِينَ﴿۱۷﴾ آن گاه از جلو رو و از پشت سر و از طرف راست و چپ به آنان مى‌تازم، و بيشترشان را سپاسگزار نخواهى يافت. سوره مبارکه اعراف ‌
هم‌سفر اربعین‌های من هم‌سفر عمرش را یافته‌(⁠◍⁠•⁠ᴗ⁠•⁠◍⁠)⁠✧ میشه نفری یدونه دعای خیر بدرقه‌ی راهش کنید؟
مامان:«میگه گریه نکن!» میگم:«آخه دوتا رفیق بیشتر ندارم، می‌خوام آبِ چشممو بدرقهٔ راهشون کنم.» میگه:«دوتا داری ولی خوبشو داری.»✨ پ.ن: واقعا چه خوش سعادتن اونهایی که هرروز صبحشون رو کنار دوتا رفیقِ مومنهٔ من شروع می‌کنن:)
|سومین اتاقِ سمت چپ| پنجم؛ فسفر تمام ماهی‌هایی که در عمرمان خورده بودیم را ریختیم وسط و ده بار همه چیز را بالا و پایین کردیم تا ترتیب کار دستمان آمد. روز بعد فقط حرف می‌زنیم، می‌خوریم و گه‌گاهی به شیوه‌ی اجرای کار فکر می‌کنیم. شلوغ‌ترین گروهیم که در اردو شرکت کرده. به هیچ عنوان سر میز شام با غریبه‌ها نمی‌نشینیم و از درزهای دیواری که بهشان خندیدیم هم عکس می‌گیریم. وقتی تمام مجتمع به زور مسئولین خوابیدند ما قصه‌هایی از ماوراء زمین تعریف می‌کنیم. انقدر می‌گویم که تنِ هر هشت نفرمان لرز می‌افتد و محدثه تلاش می‌کند با یک روضه فضا را تغییر دهد. آخر سر وانمود می‌کنیم که چون فضا منور به نور اهلبیت شده آرامیم و خوابیده‌ایم. صبح، چشم‌های سرخمان برملا می‌کند که شب را بیدار در تخت کز کرده‌ایم. حالا فقط یک روز فرصت داشتیم کارهایمان را مرتب کنیم. در هشت نفر مان یک خطاط، یک نقاش، یک نسبتا نویسنده، یک ادیتور، یک گوینده، یک مامانِ دلسوز و پیگیر و دوتا اِلِمان داشتیم. مدتی که فرصت خوابیدن پیدا نمی‌شد آن دونفر آخر تخت همه را آباد کردند. (واقعا تک تک بچه‌ها آخرین درصد توانایی و تلاششان را در آن چند ساعت پایانی گذاشتند.) بالاخره رسید به موعد عملی کردن نقشه‌های ذهنی. خیال می‌کنیم همه چیز را جور کرده‌ایم و بی‌مهابا می‌رویم برای شروع. متن و تصویر هماهنگ نمی‌شوند، گیج می‌شویم که کدام را اول بگذاریم روی صفحه کدام را آخر، دوربین جای مناسبی پیدا نمی‌کند. ضبط می‌کنیم و حذف می‌کنیم. خسته و بی‌انگیزه بلند بلند اشکالات کار را مرور می‌کنیم. نور اتاق مناسب فیلم برداری نبود، به مقدار نیازمان تصویر چاپی نداشتیم و من مغزم برای نوشتن ارور می‌داد. شب به نیمه می‌رسد و هنوز صفرِ کاریم. لوازم کارمان را جمع نکرده قرآن‌هایمان را آوردیم وسط. یک قرار دستِ جمعی یاسین داشتیم که الان بهترین وقت برای اجرایش بود. قرآن‌ها را می‌بندیم و در سکوتِ شب احیا می‌شویم.