صَــبـورا
مادرم بعد خدا نام تو را یادم داد ، عادت کودکیِ ماست علی گفتنِ ما
جدی علی قشنگ ترین و فاخرترین و زیباترین اسم دنیاست.
منم دنبال این بودم ی کار بزرگ انجام بدم ، ایده های بزرگ داشتم ، دنبال بازخورد های وسیع میگشتم ، کلا توی ذهنم این ثبت شده بود که اگر بخوام پیرو این حرف باشم که کاری برای امام زمان انجام بدم ، اونکار حتما باید بزرگ باشه
اما نمیشد ، نه اینکه من کوتاه بیام یا تنبلی کنم ، نه شرایط جور نبود ، اون کار های بزرگ شرایط بزرگ میخواست که تو نمیتونستی به عنوان قدم اول از اون ها شروع کنی
ذهنم دوباره به چالش میخورد ، حالا چیکار کنم؟ من برنامم اینه اما نمیتونم؟ ازینجا ب بعد اگر مثل من باشین مغزتون شروع میشه به تخریب کردن به بی ارزش کردن به ایجاد فضای سرد ناامیدی و کناره گیری
ذهن من ی قانون اشتباه داره که میگه یا ۱۰۰ یا صفر ، که مطمئنم اشتباهه مطمئنم که باید تغییرش بدم ، بگذریم الان بحثم چیز دیگه ایه
با خودم فکر میکردم درباره همین که بالاخره من باید چیکار کنم ، ی سری حرفا رو میشنیدم ، متنایی رو میخوندم ، تلنگر هایی رو میشنیدم که باعث میشد بخوام حرکت کنم ، دنبال نقطه شروع میگردم
دنبال وظیفه خودمم دنبال یک برنامه یک نوشته یک دستور ، که بهم بگه دقیقا چیکار کنم ، توی ذهنم به هر مسئله ای که بر میخورمم احساس میکنم باید یکاری توی این زمینه انجام بدم ، نمیدونم شاید خاصیت ذهن ادمیزاده همیشه ایده آل فکر میکنه
یا باید همه چیزو ول میکردم یا برناممو کوچیک تر میکردم ، اهدافمو واقع بینانه تر انتخاب میکردم ، چیز سخت و پیچیده ای نبود ، فقط باید به خودم یاداوری میکردم که کار های به ظاهر کوچیک هم میتونن تاثیر بزارن
من دنبال نقش میگردم ، باشه
ولی الان چه نقشی دارم که میتونم ازش استفاده کنم؟ من ی دخترم ، ی فرزند ام ، ی خواهر ام ، ی دوستم ، ی ادمینم ، ی همکلاسی ام ، ی عضوی از فامیل ام ، ی عضوی از فلان گروه ام و...
من همه این نقش ها رو دارم پس چرا دنبال مسئولیت دیگه میگردم؟ یعنی توی همه این ها انقدر کامل شدم که حالا باید قدم بزرگتری بردارم؟
دیدم نه
یاد جملاتی افتادم که توی کتاب "آشتی با امام زمان " خونده بودم ، "اولین قدم اینه که تو بار خودت رو از دوش امام برداری "
لازم نیست کار خاصی بکنی فقط باید با کار های کوچیکت به هدفت برسی
مگر نه اینکه همه ادما فرزند امام ان؟ مگر نه اینکه با هر غم و شادی مردم حضرت محزون و مسرور میشن؟ مگر نه اینکه مشکل مردم مشکل حضرته؟ مگر غیر اینه که حضرت بخاطر اشتباهات من بدحال میشن؟
من اینو میخوام؟ نه
پس اگر از نقش خودم شروع کنم تا درست انجام بدم میتونم بار خودمو کم کنم
مگر غیر اینه که ایشون صدای ما رو میشنون و ما رو میبینن؟ نمیتونم توی روز چند دقیقه وقت بزارم دعا بخونم؟ اینجوری میتونم بهشون بگم حتی اگر کاری از دستم برنیاد به فکر حال و اوضاعشون هستم و ناراحتیشون ناراحتم میکنه
بالاخره باید ثابت کنم منتظر هستم یا نه؟
تا کی قراره قصورمون رو توجیه کنیم؟
یک عمر خودمون رو با سربار بودن،
از سرباز بودن تبرعه کردیم!
وقت یاعلی گفتنه...
تو شعر میخوانی چون عضوی از نژاد
بشر هستی . چون نژاد بشر، سرشار
از شور و شوق احساسه . بعضی چیزها
برای حفظ و ادامه بقایای زندگی لازمان .
اما شعر ، ادبیات ، عشق و زیبایی چی؟
این ها چیزهاییان که ما بخاطرش
زندهایم و نفس میکشیم .
-کتابِانجمنشاعرانمرده