سبزمبهم.
برای غربت تو گریه کردن تمام مشک های پاره پاره
بهچشمات خواب برمیگرده کاکا بهشب مهتاب برمیگرده کاکا..
سبزمبهم.
بهچشمات خواب برمیگرده کاکا بهشب مهتاب برمیگرده کاکا..
شنیدی که میگن مرده و قولش ؟عمو با آب برمیگرده کاکا
سبزمبهم.
شنیدی که میگن مرده و قولش ؟عمو با آب برمیگرده کاکا
سوار قایق مهتاب شد رفت دلِ بیطاقتش بیتاب شد رفت..
سبزمبهم.
سوار قایق مهتاب شد رفت دلِ بیطاقتش بیتاب شد رفت..
کنار رود و مشک تیر خورده عمومون از خجالت آبشد رفت..
نیازی به روضهی خاصی نیست ، میشود امروز بدون روضه با دیدن صحنههای عادی گریست و آستین به دندان گرفت و مرد.
وقتی کودکها را به دنبال دسته میبینی که در امنیت میدوند ، وقتی مخزنهای آب را میبینی که مردم این شهر را سیراب میکنند ، وقتی دخترهای خردسال را میبینی که در آغوش بابا به تماشای هئیت مشغولند ، وقتی برادرت را پیرهن به تن میبینی و اسبهای سادهی تعزیه را در حال دویدن ، وقتی طفل شیرخواره را در آغوش مادر میبینی ، وقتی در جمعیت قدم برمیداری و خیالت راحت است که معجر از سرت نمیبرند ، وقتی هوا گرماست و سایهبان میبنی ، وقتی دختر راه میرود و پدر مراقب است حنجرهی نامرد صدا برایش بلند نکند ، وقتی انگشت و انگشتر را در دست مردان سالم میبینی ، وقتی شیب سادهی خیابان را به چشم میبینی ، وقتی گوشواره به گوش دختران میبینی که خیالشان آسوده است کسی از گوششان غارت نمیکند ، چشمانت را به دیدن این صحنههای سادهی هرروزه اگر مشغول کنی درمیابی که امروز بدون روضههم میتوان گریست و سوخت و مرد.