نیازی به روضهی خاصی نیست ، میشود امروز بدون روضه با دیدن صحنههای عادی گریست و آستین به دندان گرفت و مرد.
وقتی کودکها را به دنبال دسته میبینی که در امنیت میدوند ، وقتی مخزنهای آب را میبینی که مردم این شهر را سیراب میکنند ، وقتی دخترهای خردسال را میبینی که در آغوش بابا به تماشای هئیت مشغولند ، وقتی برادرت را پیرهن به تن میبینی و اسبهای سادهی تعزیه را در حال دویدن ، وقتی طفل شیرخواره را در آغوش مادر میبینی ، وقتی در جمعیت قدم برمیداری و خیالت راحت است که معجر از سرت نمیبرند ، وقتی هوا گرماست و سایهبان میبنی ، وقتی دختر راه میرود و پدر مراقب است حنجرهی نامرد صدا برایش بلند نکند ، وقتی انگشت و انگشتر را در دست مردان سالم میبینی ، وقتی شیب سادهی خیابان را به چشم میبینی ، وقتی گوشواره به گوش دختران میبینی که خیالشان آسوده است کسی از گوششان غارت نمیکند ، چشمانت را به دیدن این صحنههای سادهی هرروزه اگر مشغول کنی درمیابی که امروز بدون روضههم میتوان گریست و سوخت و مرد.