سبزمبهم.
-
بگو چه میکنند انسانها ؛ آنگاه که تا
سرحد مرگ دلشان برای تو تنگ میشود ؟..
سبزمبهم.
از اعماق حنجرهاش فریاد میکشد ، ذکر شیرینتر از عسل حسن ، راست میگفت ، اسمت را دوستدارم ، خستگی را از یادم میبرد ، لبخند روی لبهایم پهن میکند و قند گوشهکنارههای قلبم جاخوش میکند.
مردم من را امامحسینی صدا میزنند اما این حوالی تا به حال از علاقهام به شما برای کسی گمانم نگفته بودم ، که آنگاه که کسی از میان لبهایش صدا میزند [ امامحسن ] خنده قدمقدم از گوشههای چشمم سرازیر میشود.
حال بهمن بگو ، چگونه انقدر غریبی ؟:))))
سبزمبهم.
از اعماق حنجرهاش فریاد میکشد ، ذکر شیرینتر از عسل حسن ، راست میگفت ، اسمت را دوستدارم ، خستگی ر
همونجا .. دقیقا همونجا که سدرضا میگفت ، تو کریمی نمکزندگی نیستی همهزندگیمی ، نورعینی رحمتواسعه قبل امامحسینی ، تو اولین امامزادهی عالمینی :)))))))))
اینصدا هی تهدلم داد میزنه [ وَ تسلیمُ الیالله راضیاً بِه .. ] حالا خداجونم دیدی بندهها خودشو لوس میکنن برات ؟ سرشونو پایین میندازن و با یه التماسِ گرمونرم ازت میخوان ؟ من ازت میخوام خِیرش کنی ، این شاید واقعا دعاهای شیرین و خوشگلتری باشه :))))
سبزمبهم.
اینصدا هی تهدلم داد میزنه [ وَ تسلیمُ الیالله راضیاً بِه .. ] حالا خداجونم دیدی بندهها خودشو لو
حالا بندهی خوب خدا که الان نمیدونم کجای این سرزمین داری این پیامو میخونی اما امیدوارم خدا خِیرش کنه برات :))))))