سبزمبهم.
-
ء.مقامِ او را نه دیوارهای مدینه میشناسند،نه کوچههایی که ردقدمش را دیدند. نامش فاطمه بود ، امالبینین صدایش میزدند نامش از آستانهی نور میگذرد و روی شانهی تاریخ مینشیند.در خانه که میگشاید صبر برمیخیزد ، قامت میگیرد صدایت میآید نه بلند، نه شکسته عمیق به عمقی که فقط مادران میفهمند.عباس را ببین در نگاه تو قد میکشد،در نگاه تو مرد میشود، در نگاه تو راه میافتد به سمت آسمانی که از پیش برایش نوشته شده بود چشم در چشم کودک به خاطر بسپار کهمیشود پناهدلتنگیها ، تسبیح صبر سایهی آرامش بر روزهای بیقراریخلق و بابالحوائج برای دست و دلهایی که جز بیچارگی آهی در بساط ندارند.
سبزمبهم.
-
ومن یکدنیا ممنون و مدیونم که نجاتدهندهی ما از تهعمیقترین چاهها بودی خآنوم.