eitaa logo
سَبزِ سُرخ
11.3هزار دنبال‌کننده
33.7هزار عکس
18.4هزار ویدیو
81 فایل
جمهوری اسلامی ایران
مشاهده در ایتا
دانلود
💢یه شب قبل از شهادتش اومد داخل خونه، همین که در خونمون باز شد، کل خونه از بوی عطر قشنگی پر شد😭بهش گفتم چه عطری زدی خیلی بوی قشنگی داره گفت چیزی نزدم، با خنده بهش گفتم نمیخوای بهم بگی، چیزی نگفت، خندید، 🌹 🔹اون هفته، هفته ای پر از استرس داشتم میدونستم یه عزیزی از دست میدم ولی هیچ وقت به از دست دادن اقام فک نمیکردم، 🔹 ساعت،۱۰صب روز چهار شنبه سرم را بالا گرفتم، وگفتم خدایا هر عزیزی میخوام از دست بدم دیگه امادگیشو دارم😭 🔹انگار خدا منتظر اجازه ی من بود تا...😔ساعت چهار بعداز چهارشنبه بود رفتم وارد اتاق همسرم شدم یک ان به صورت لحظه ای دوباره همان بوی عطر را داخل اتاق همسرم حس کردم😭 🔹و این لحظه همان لحظه ای بود که همسرم به شهادت رسیده بود ومن خبر نداشتم😭 🔹راوی همسر شهید 🔹شادی روح شهید بشنام صلوات @shohadanaja
سَبزِ سُرخ
💢عکس یادگاری 🔹روایتی از همسر شهید امین مرادی 👇👇👇👇👇
💢عکس یادگاری 🔹نمیدانم از چی و کجا شروع کنم گفتین خاطره من کل زندگیم با امین خاطر بود زیاد زندگی نکردیم کل زندگی مشترکمو ۳ماه بود و ۴۲روز زیر یه سقف بودیم ـ 🔹 امین بخاطر شغلش همش شیفت و ماموریت بود. 🔹به محضی که ازدواج کردیم دوروز بعدش منو برد پابوس اقا امام رضاعلیه اسلام ماه عسل، دو الی ۳روز بودیم.. 🔹اینقدر خوش گذشت ک باور خودمون نشد. یه عکس یادگاری انداخت و اخرین عکس یادگاریمون شد ولی حیف مرخصیش زود تمام شد. 🔹قرار شد باهم بریم دانشگاه درسمون ادامه بدیم،ارزو داشت تو جوونی بابا بشه ک چند وقت بعد خبر پدر دار شدن بهش دادم..اینقدر بالا پابین پرید اینقدر جیغ کشیدو خوشحال بود. 🔹ولی روزگار نزاشت ،قرار شد روزش بریم باغ خوش بگذرونیم. روز استراحتش بود. شبش با همکارش صحبت کرده بود. ولی صبح ک بلند میشه. همه چیز تعقیر کرد. 🔹 من شب خواب دیدم که لباس سفید تنمونه و تو یه باغ داریم قدم میزنیم خوشحال،صبح بهش گفتم که خوابتو دیدم خندید گفت توهم بیکاری همش منو خاب میبینی. 🔹 گوشیش زنگ خورد، پریشان زده رفت و برگشت صبحانه اماده کرده بودم. 🔹 ولی اینقدر عجله داشت ک ثانیه ای بند نشد،تنها حرفی ک زده گفت مواظب خودت باش و صبح روز شهادت،با چای ک من براش شیرین کردم. 🔹انگار شربت شهادت رو خورد و خنده کنان رفت برا همیشه.. 🔹 و من موندم با یک بچه ای که معلوم نبود دختره یا پسر که الان این بچه یه دختر ۷ساله به اسم نرگس که بهانه باباشو میگیره و میگه برام تعریف کن بابام چجوری بود😔 🔹شهدا عاشق بودن و عاشقانه زیستند و هر لحظه از زندگی پراز عشق و صفا بود ـ همیشه ک زنگ میزد میگفت نگران نباش. زود به زود میام پیشت از دور هوامو داشت مثل الان که هنوز هم هوامو داره و این چند وقت که زندگی کردم باهش بهترین روزهای عمرم بود. 🔹راوی همسر شهید 🔹شادی روح شهید امین مرادی صلوات @shohadanaja
💢آرزوی شهادت..... 😔 🔹توی سالهای اول ازدواجمون باشهید بود که با هم روی موتور بودیم و میرفتیم سمت خونه ی بابام که صحبت از مُردن و شهادت شد.... دقیقا دور میدان امام علی بودیم که جواد گفت:مُردن که آسونه و مهم نیست،چجوری مُردن مهمه؟؟!!!! 🔹بعدگفت:انشالله که اگه هرموقع قراره روز مرگ ما برسه وعمرمون تموم بشه لااقل شهید بشیم، چرا آدم الکی بیوفته و بمیره، هیچ چیزی بهتر و شیرین تر از شهادت نیست!!! گفتم:وااااای نه نگو جواد خدانکنه این حرفارو نزن🥺 🔹گفت:خانم، چیز بدی که نمیگم، حتی خودت هم اگه هرموقع روز مرگت رسید و پایان عمرت بود انشالله که ختم با شهادت باشه، هیف نیست الکی بمیریم و شهادت نصیبمون نشه!!! دقیقا خیلی میترسید که نکنه یهو شهید نشه یا با مریضی بخواد کسی رو اذیت کنه و عمرش تموم بشه.... 🔹همیشه میگفت خانم توروخدا اگه یه وقتی من مریض شدم واُفتاده شدم یه سوزن هوا بر میداری و میزنی به من که زودی تموم بشه همه چی، میگفتم:نه خدانکنه، بعدشم کی دلش میاد اینکارو بکنه، میگفت تو سوزن هوا بزن من از شیر مادر حلال ترت میکنم.... 🔹ولی اینقدر جواد مظلوم بود و قلب و دلش صاف و پاک بود که خدا اون رو مثل گل چید برای خودش و لیاقت شهادت رو نصیبش کرد. .... شهادتت مبارک عزیز آسمانی من😔😔🥺 🔹راوی همسر شهیدجواد زارعی @shohadanaja
سَبزِ سُرخ
💢به وقت شهادت
سی ام خرداد... نیمه های شب در دل خواب ناگهان احساس کردم از روی سطح بلندی پرتاب شدم پریشان ووحشت زده از خواب بیدار شدم... شروع کردم با تسبیحی که در دستانم بود ذکر گفتن: یا فاطمه ی زهرا... یا صاحب الزمان.. با افتادن هر دانه ی تسبیح تکان های ارمیای کوچکم بیشتر میشد آرام بهش گفتم ببخشید کوچولوی من بیدارت کردم نازدانه ی بابا😔 صبح روز سی ام خردادبود مصطفی شیفتش تمام شده بود روز گذشته برایم زنگ زد و گفت برای ناهار چیزی درست نکن غذا از بیرون میگیرم فقط بیست روز به دنیا آمدن ارمیای کوچولو باقی مانده بود به سختی حرکت کردم وگوشی ام را از روی میز برداشتم هیچکدام از پیامهای دیشبم را جواب نداده بود با خودم گفتم حتما خواب است دلم نیامد زنگ بزنم بیدارش کنم اما دلشوره ای عجیب تمام وجودم را در برگرفت ساعت 7صبح بود باصدای زنگ آیفون از جاپریدم همسایه ی مادرم بود خدایا این وقت صبح... به سختی ملحفه را روی ایلیاوملیکا کشیدم سردشان نشود نگرانی ام را ارمیا حس کرده بود و ناآرام شده بود آه طفل کوچکم در من چه خبر شده؟ چهره ی درهم زن همسایه خبر ناگواری را برایم تداعی میکرد نفس در سینه ام حبس شده بود توان حرف زدن نداشتم دستم را روی سینه ام گذاشتم صدای ضربان قلبم را میشنیدم حتما اتفاقی برای مادرم افتاده بود به سرعت گوشی را برداشتم شماره ی مصطفی را گرفتم او باید خودش را به من میرساند مرا پیش مادرم میبرد به محض روشن کردن گوشی چشمم ب پیامهای بالای صفحه افتاد😔😔😔 مصطفی جان شهادتت مبارک... شهادت مامور پلیس ... شب گذشته همکار وظیفه شناس نیروی انتظامی حین تعقیب و گریز سارقان دراثر برخورد با کابل برق فشار قوی وشدت جراحات به خیل همکاران شهیدش پیوست... وحشتناک بود باورکردنی نبود تنها بیست روز دیگر به دنیا آمدن کودکم مانده بود اینکه فرزندم را پدرش در آغوش بگیرد چیز زیادی نبود که در آن لحظه از خدایم می خواستم برای لحظه ای دنیا جلوی چشمانم تیره و تارشد و دیگر چیزی نفهمیدم... چشم که باز کردم خودم را در لباس بارداری دیدم که رخت عزایم شده بود و طفل معصوم و بیگناهی که همراه من ثانیه به ثانیه عزاداری میکرد وپدری که در آسمان چشم انتظار تولد فرزندش بود 😔😔😔😔 راوی:همسرشهید💔 @shohadanaja
سَبزِ سُرخ
💢برای بار آخر خدا حافظی نکرد تا همیشه ...
💢 🔹نزدیک دوماهی بود قبل از شهادت آقا رحمان عزیزم نا خواسته گریه میکردم با خودم میگفتم خدایا این اشکها برای چیه من زندگی خوبی دارم شوهر و فرزندان سالمی دارم افسرده هم نیستم چون با وجود آقا رحمان عزیزم زندگی برایم خیلی شیرین و لذت بخش بود ولی انگار یک الهام در درونم به من میگفت میخواهد برایت یک اتفاق تلخ بیفتد 🔹یک روز که بچه ها در کنار هم نشسته بودند از من پرسیدند مامان اگر بخواهی بین ما و بابا یکی را انتخاب کنی کدام از ما را انتخاب میکنی من هم گفتم شما پاره های تن من هستین انتخاب خیلی سخت هست بدون شما من میمیرم ولی از خدا میخواهم همیشه پدرتان سلامت باشند خودتان که میدانید با تمام وجودم دوسش دارم بعد ها فهمیدم شاید خدا خواست از زبان بچه ها این سوال را از من بپرسد که مرا در سخت ترین امتحان زندگیم قرار دهد 🔹روز آخر که در کنار وجود مبارک ایشان بودیم آقا رحمان از خوابی که شب گذشته دیده بود برایم تعریف کرد و میگفت من و تو در یک باغ بزرگ بودیم وغیره...من هم که تو اون روزا اصلا حال خوبی نداشتم و خیال میکردم می خواهد برایم اتفاقی بیفتد گفتم شاید من میخواهم بمیرم که ایشان فرمودند ولی من قصد مردن ندارم مطمئن باش یا به سوریه میروم یا به لبنان و در آنجا میمیرم ... 🔹آخه ما قبلا با هم قرار گذاشته بودیم سی سال خدمت آقا رحمان که تمام شد به سوریه برود 🔹در همین موقع آقا رحمان خیلی جدی گفتند ازت میخوام اگر برای من اتفاقی افتاد مواظب بچه ها باشی در کنارشان بمانی گفتم این چه حرفیه میزنی خدا نکنه حالا چند سال دیگه وقت داری برا سوریه رفتن ولی دوباره حرفش را تکرار کرد و گفت تو را به خدا قول بده به من ، من هم گفتم باشه مگه بچه های خودم هم نیستن باشه دیگه تکرار نکن حالم رو خراب کردی با این حرفت 🔹چند ساعت بعد داشت آماده میشد که برود سر کار همیشه همه بچه ها رو می‌بوسیدو از همه خداحافظی میگرفت و به من میگفت تا در حیاط باهاش برم ولی شب آخر فقط آن لحظه را به یاد میآورم که لباس های نظامیش را پوشیده بود و در جلوی آینه داشت موهایش را شانه میزد یکی از همکارانش دم در منتظرش بود به آقا رحمان گفتم عشق قشنگم شام نخوردی می خواهی بروی گفت نه این همکارم برادر عزیزی هستن نمیخواهم معطل بمانند و رفت بیرون من خیال کردم رفته حیاط و الان دوباره بر میگرده که متوجه شدیم رفته و همه با تعجب به هم نگاه میکردیم. 🔹 و این را میدانم خداحافظی نگرفت که تا برای همیشه در کنارمان بماند . 🔹راوی همسر شهید 🔹شادی روح شهید رحمان پوردهقان و همه شهدا صلوات 🌹 @shohadanaja
40.48M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💢بریم ی نقاشی زیبا از شهید سالار زاهدی ببینیم 🔹بامداد روز ۱۳۹۶/۰۱/۲۴ ساعت ۰۲۳۰ سه نفر از پرسنل شهرستان ثلاث باباجانی استان کرمانشاه در تعقیب و گریز با خودرو قاچاقچیان به شهادت رسیدند. همسر شهید:ساعت یازده بود که به شوهرم زنگ زدن رفت و گفت میرم یکی دو ساعت دیگه بر میگردم و منتظرش بودیم که برگردد وقتی که رفتند ساعت حدودا 5/1 اینا بود که دیدم سروصدای همسایه ها میاد.احساس کردم اتفاقی افتاده بعد که رفتم از همسایه ها پرسیدم گفتن چیزی نشده نگران نباش همه رفتن ماموریت.بعد من خیلی نگران شدم و به گوشی همسرم زنگ زدم احساس کردم گوشیمو جواب داد و یک صدای تق تق می آمد و احساس کردم اخرین لحظه همان لحظه ای بود که من بهش زنگ زدم و همیشه با خودم فکر میکنم اون لحظه چه حسی داشت و به چی فکر می کرد.شهادت حضرت زینب(س) بود که سالار شهید شد.و من اونروز خیلی حالم بد بود.و از خانم زینب(س) خواستم کمکم منه تا بتونم خودمو و بچه هامو جمع کنم.شوهرم خیلی شجاع بود.آدمی بود که ماموریتهای سخت را بهش می دادند. @shohadanaja
💢خوشبختی یعنی تو زندگیت امام حسین داری یه عکس تو بین الحرمین داری 💚 🔹این عروس و دوماد عزیزمون جشن عقدشون امروز تو گرفتند ... 🔹و یه کار زیبایی که انجام دادند این بود که به نیابت از شهید پلیس پرویز کرمپور اول زندگی رو با مدد اقا امام حسین شروع کردند ... 🔹جالبتر از همه این هست که امروز سالگرد ازدواج شهید والامقام پرویز کرم پور هست 🔹ما هم به شما زوج شهدایی تبریک می گوییم و در پناه امام حسین و خوشبخت باشید 🌺 @shohadanaja
وآمدند روزهایی که از آمدنشان میترسیدم روزهای بی تو...😔 رسید این روزها بیشتر از قبل جای خالیت احساس می شود بیشتر احساس تنهایی می کنم... این روزها بیشتر سایه سر باش همدم من روحت شاد ویادت تا ابد در گوشه ای از قلب 💔شکسته ام میماند مهربان همسرم بهشت برین جایگاهت برای دل بیقرارم دعا کن دلتنگ همیشگیت همسر دلشکسته ات به وقت دومین سالگرد عقد 15مرداد🌺🖤 ♥️ https://eitaa.com/sabzsorkh
💢قبل از شهادت 🔹قبل از شهادتش یه شب اومد خونه گفت خیلی دلم واسه النا میسوزه اگه من اتفاقی واسم بیوفته تو مدرسه همه بچه ها میدوئن طرف باباشون دختر من بابا نداره😭 🔹الان النا یاد گرفته تا عکساش رو میبینه صدا میزنه باباااا....مطمعنم که همسرم ذوق می‌کنه وجوابش رو میده ولی صد حیف که ما نمی‌تونیم ببینیمش 🔹 دو ماه قبل از شهادتش ریش گذاشته بود هرچقدر بهش اصرار میکردم ریشاشو بزنه می‌گفت مگه ندیدی شهیدا همشون ریش دارن منم می‌خوام شهید بشم بعدا با شما مصاحبه میکنن شما باید بگین اینجوری می‌گفت اونجوری می‌گفت.... 🔹روایتی از همسر شهید به مناسیت سالگرد شهادت 🔹شادی روح شهید سیروس میر حسنی صلوات https://eitaa.com/sabzsorkh
💢 🔹مهدی جان امسال هم رفتیم چایخونه حرم سه تا چایی گرفتیم با فاطمه ولی افسوس تو نبودی 🔹وقتی فاطمه گفت خوشبحال اونایی که با باباهاشون اومدن تموم دنیا رو سرم خراب شد... 🔹عزیزم مهدی جان خیالت راحت نذر چای رو هم ادا کردم نمی‌دونم برا چی نذر کرده بودی ولی ادا شد مهدی هادی https://eitaa.com/sabzsorkh
💢 دبیرستانی بودم و مادرشون اومده بود خونمون برا تعیین روز خواستگاری تازه امتحانا رو داده بودیم و یه سفر مشهد گذاشته بودن تو دبیرستان ولی پدرم نگذاشته بود تنها یعنی بدون خانواده وبا مدرسه برم مشهد ولی یهو نظرش عوض شد. 🔹 مادرم به مدرسه تماس گرفت وگفتند مهلت تمام شده و جایی نیست برای ثبت نام ولی من تو دلم با امام رضا قرار گذاشته بودم که بیام پیشش بعد جواب مادر ایشون رو بدیم وبا خانوادشون بیان خواستگاری و... 🔹شاید باورتون نشه ولی مدرسه گفتن طلبیده امام رضا عجب طلبیدنی دقیقه ۹۰ یه جابرام تو اتوبوس واسکان مشهد جور شده بود 😭 🔹 من از امام رضا خواستم که اگر قسمت هم هستیم به هم برسیم زمانی که فرزنداولمون دنیا اومد قرار بود اسمش امیر حسین بزاریم ولی به خواسته پدر شهید اسمش رو رضا گذاشتیم. 🔹 چند سال گذشت س تایی رفتیم امام رضا علیه السلام حلقه ازدواجم رو انداختم تو حرم 😌 به نیت عاقبت به خیری وتضمین زندگیمون . 🔹خود ایشون هم بعد از آموزشی برای سر دوشی گرفتن رفته بودن امام رضا علیه السلام وهمون جا عکس یادگاری گرفته بودن وگفته بودن تو این جمع من شهید میشم 😭 🔹راوی همسر شهید 🔹شادی روح شهید حجت الله دشتبان صلوات @sabzsorkh
💢علی اقا هم عاشقانه زندگی می‌کرد هم خیلی ساده وبی ریا بودن وبسیار به آقا امام حسین ( ع) وشهدا علاقه داشتن . 🔹سال ۹۶ فروردین بود ما اهواز زندگی می‌کردیم قرار بود با خواهرم وشوهر خواهرم یک تفریح دوروزه برویم تصمیم گرفتیم به شوشتر برویم وقتی به شوشتر رسیدیم شب را آنجا درون محوطه ی یک مسجد خوابیدیم که ما اطلاع نداشتیم پر از قبر شهدای گمنام بود . 🔹صبح که از خواب بیدار شدیم با تعجب دیدیم که روی قبر چند تا شهید گمنام خوابیدیم همون لحظه شهید با لبخند رضایت گفت: گفتم چرا دیشب اینقدر آرامش داشتم حالا فهمیدم به خاطر شهدا بود. 🔹راوی همسر شهید 🔹شادی روح شهید والامقام علی بخش حسنوند صلوات @sabzsorkh