- سـایهنـویـسِشب 𓏲 ࣪₊
_
نوشته شده در زمستان سال قبل
زمستان دوباره فرا رسید~
و باز هم دلتنگی من آغاز شد...
در آن روز های سرد بی روح قلب من پر از گرمای آتش بود
گرمای آتشی که تو در وجودم روشن کرده بودی
هر ماه هر هفته هر ساعت هر دقیقه در انتظار یک پیام بودم
انگار از در پیچیده بودم جای یک تیکه قلبم خالی بود و آن تو بودی...
حالا هرسال زمستان بدون تو طی میشود))
حس عجیبی در قلبم جریان دارد؛
انگار چیزی درون من، بیصدا از خواب بیدار شده باشد.
امروز، نگاهِ من به خودم، به اطرافم، به همهچیز...
دیگر شبیه قبل نیست.
انگار هوا هم رنگِ دیگری دارد،
انگار زمان کمی مکث کرده،
و جهان، پشتِ پردهای نازک،
منتظرِ افتادنِ اتفاقیست که هنوز نامش را نمیدانم.
ذهنم آشفته است...
نه آنقدر که بتوانم توضیحش بدهم،
نه آنقدر آرام که بتوانم نادیدهاش بگیرم.
فقط یک موجِ بینام در من میگذرد،
چیزی میانِ ترس و دلتنگی،
میانِ پیشبینی و خاطره،
میانِ رفتن و بازگشتن.
نمیدانم این آشوب را به که بگویم،
وقتی خودم هم هنوز نمیدانم
دقیقاً چه چیزی در من شکسته،
یا چه چیزی دارد آهسته،
از درونِ این سکوت،
به شکلِ دیگری متولد میشود.
دریا و آسمان، در آخرین لحظاتِ روز، در آغوشِ هم غرق میشوند تا جهان برای لحظهای ساکت شود.»