حس عجیبی در قلبم جریان دارد؛
انگار چیزی درون من، بیصدا از خواب بیدار شده باشد.
امروز، نگاهِ من به خودم، به اطرافم، به همهچیز...
دیگر شبیه قبل نیست.
انگار هوا هم رنگِ دیگری دارد،
انگار زمان کمی مکث کرده،
و جهان، پشتِ پردهای نازک،
منتظرِ افتادنِ اتفاقیست که هنوز نامش را نمیدانم.
ذهنم آشفته است...
نه آنقدر که بتوانم توضیحش بدهم،
نه آنقدر آرام که بتوانم نادیدهاش بگیرم.
فقط یک موجِ بینام در من میگذرد،
چیزی میانِ ترس و دلتنگی،
میانِ پیشبینی و خاطره،
میانِ رفتن و بازگشتن.
نمیدانم این آشوب را به که بگویم،
وقتی خودم هم هنوز نمیدانم
دقیقاً چه چیزی در من شکسته،
یا چه چیزی دارد آهسته،
از درونِ این سکوت،
به شکلِ دیگری متولد میشود.
دریا و آسمان، در آخرین لحظاتِ روز، در آغوشِ هم غرق میشوند تا جهان برای لحظهای ساکت شود.»
از یه طرفی میگم :
خب تو همش منتظر این لحظه بودی
اینکه حس خاصی نسبت به بقیه نداشته باشی یا زود گریه نکنی همش ناراحت نباشی _
ولی دلم برای ورژن واقعیم تنگ شده خیلی...