«ایکاش سهم من از زندگی، بجای آدم بودن، تنها یک تکه ابر کوچک بود در این آسمانِ درندشت؛ تا بدون فکر به ساکنینِ زیر این سقف دودی و سیاه، سخت و بیامان تمام غصههایم را میباریدم.»
- سـایهنـویـسِشب 𓏲 ࣪₊
-
جایی که حتی اشکها هم معنای زندگی پیدا میکنند.
آنجا که سکوت، بلندترین فریادِ عشق است.
آنجا که انسان، از خودش عبور میکند تا به خدا برسد..
«دلم برای آن هیاهویِ مقدس تنگ شده است؛ برای همان لحظهای که فرشهایِ حرم، مهربانترین تکیهگاهِ خستگیهایم میشدند. حالا که دورم، انگار در میانِ کلمات پناه گرفتهام.