- سـایهنـویـسِشب 𓏲 ࣪₊
-
جایی که حتی اشکها هم معنای زندگی پیدا میکنند.
آنجا که سکوت، بلندترین فریادِ عشق است.
آنجا که انسان، از خودش عبور میکند تا به خدا برسد..
«دلم برای آن هیاهویِ مقدس تنگ شده است؛ برای همان لحظهای که فرشهایِ حرم، مهربانترین تکیهگاهِ خستگیهایم میشدند. حالا که دورم، انگار در میانِ کلمات پناه گرفتهام.
خداحافظ، «مایِ باردِ» خنک که جانِ تشنه رو جلا میداد…
خداحافظ، خوابیدن رویِ فرشهایِ حرم که انگار تویِ آغوشِ بهشت بود…
خداحافظ، مسیرِ مشایه، که هر قدمش، یک پله تا آسمان بود…
خداحافظ، استکانهایِ کمر باریکِ چایِ عراقی، که طعمِ مهربونی میداد…
خداحافظ، سقفهایِ بلندِ ایوان که شاهدِ راز و نیازهایِ شبونهمون بود…
خداحافظ، صدایِ «یا حسین» که تویِ گوشِ خیابونها پیچیده بود…
خداحافظ، اون خستگیِ شیرینِ پیادهروی که به «شفا» ختم میشد…
خداحافظ، پنجرههایی که خیره میشدیم به گنبد و دلمون رو جا میگذاشتیم…
انقدر که این دلتنگی اذیتم میکرد پاشدم یه ادیت زدم و این ادیت به معنای واقعی حالم رو توصیف میکنه:)...