eitaa logo
هوالشهید🇵🇸🇮🇷
6.9هزار دنبال‌کننده
6.5هزار عکس
1.7هزار ویدیو
21 فایل
ضیافت‌قلم‌ودست‌نوشته های #سحر_شهریاری ارشد ادبیات،دانشجوی دکترا مدیریت، معلم،نویسنده،جهادگر تبیین، فعال اجتماعی، سخنران و مجری کشوری،کارشناس محافل بانوان و دختران،شاگردی درحال آموختن. حذف لینک و نام نویسنده به‌رسم امانتداری جایزنیست
مشاهده در ایتا
دانلود
افتاد زمین، با صورت. طعم خون تازه را بین لبهای ترک خورده اش حس میکرد... صدای نوزاد گوشش را پر کرده بود... گریه نمی کرد...نه! صدای خنده های لطیف و نازکی می‌آمد... خنده ای بین آسمان و زمین... بلند... بلندتر از همه ی صداها... چشمهایش را بست، اشک با عجله سُر خورد و با خاک و خون روی صورتش فراتی گل آلود زیر گونه اش جاری کرد. صدای خنده های نوزاد یک لحظه هم قطع نمی شد... قلبش می سوخت و نمیسوخت...به سختی خودش را تکان داد، دستش را روی سینه‌اش گذاشت، میسوخت و نمیسوخت... انگار آن حفره کوچک، آن زخم عمیق ترکش، آسمان را انداخته بود وسط سینه اش... چشم‌هایش دریا بود...نفس که می کشید خون قلبش که بیرون می ریخت، سبک میشد... انگار هر نفس، هر لخته خون، آرام آرام از زمین جدایش میکرد... صدای خنده ی نوزاد کمتر و کمتر میشد... دورتر و دورتر...دست کشید روی قلبش، ترکش همه چیز را با هم برده بود، لباس و گوشت و خون و استخوان به هم پیچیده بود... دست کشید روی قلبش... میسوخت... هرنفس درد بود و خون... به سختی گوشه ی کاغذ را گرفت و بیرون کشید... دستی که میلرزید را بالا آورد، چشمش افتاد به عکس. اشک امانش نمی داد... روی چشم های داخل عکس قطرات خونش، گل کرده بود و لاله کاشته بود... لابه لای لاله ها یک خنده پیدا بود... خنده ی نوزاد... به سختی بوسه زد به لبخند روشن عکس... حالا تمام آسمان عکس طوفانی شده بود، طوفان سرخ... از همان‌ها که می‌آید، همه چیز را با خود می‌برد جز عشق‌های چسبیده به تکه‌های روح آدم را... قلبش دیگر نمیسوخت... صدای خنده نوزاد محو شد... دستش افتاد... عکس افتاد... آسمان افتاد... فرات خشک شد... 🌱‌باالهام‌ از خاطره ی سردار شهید مهدی زین الدین که در شب عملیات به عکس دختر تازه به دنیا آمده اش نگاه نمیکرد، تا مهر پدرفرزندی مانع پروازش نشود...💔 @saharshahriary