ساحل رمان
••🫀🪐 . . •| رمان عاشق شو |• فصل اول / قسمت هشتم مانده بود وسط همۀ چیزهایی که نمیدانست چرا هست و
••🫀🪐
.
.
•| رمان عاشق شو |•
فصل اول / قسمت نهم
- چون انسانیم،
میفهمی؟
وجدان داریم.
آرشام نمیخواست جواد را عصبی کند،
راهحل نداشت حداقل تا وقتی که نمیدانست چه شده است.
- اگه آقا مهدوی بود،
میگفت،
اصل و نسبتون مثل خداست؛
خوبه،
اصالت دارید،
اینه که زشت رو زشت میدونید،
اگر هم حروم انجام دادید و همون موقع بیخیالی رد کردید،
دقت کنید شبش یا یه خورده بعدش حالتون خوب نیست،
این یعنی...
- یعنی وقتی من داشتم نقشه میکشیدم و سر یه غافلی رو شیره میمالیدم،
میفهمیدم دارم چه میکنم،
اون غافل هم میفهمید که داره میبازه!
آرشام با شنیدن این حرف و زنده شدن خاطرات تلخ دردی در سرش حس کرد و نالید:
- الان چی جواد،
الان چی تو رو به هم ریخته؟
با این حرف بغض گلوگیر سنگینتر خودش را نشان داد،
نفس عمیقی کشید تا نشکند.
نمیخواست،
الان نمیخواست،
نباید میخواست.
- آرشام تو رو به هرکی میپرستی برو،
نذار حرف بزنم!
آرشام دست گذاشت روی شانۀ جواد و کمی فشار دارد،
از حال جواد،
حال آرشام هم در هم شده بود و همین فشارِ دستش را بیشتر میکرد.
.
.
.
ادامه دارد...
کپی اکیدا ممنوع!!!!!
#عاشق_شو
#نرجس_شکوریان_فرد
🌊@SAHELEROMAN | ساحل رمان
••
برای خوشآمدگویی درست و درمون به اهالی جدید خانواده #ساحل_رمان، میخوایم یه چالش پر هدیه برگزار کنیم!😌
.
① هرکدوم از مخاطبین، هر تعداد از دوستانش رو دعوت کنه به کانال تا کـــــــــــــــل رمان #بگذارید_خودم_باشم رو بخونن، خودش و هر تعداد از رفقاش که تازه به جمعمون اضافه شدن رو وارد لیست قرعهکشی کتابمون میکنیم!📚
② و البته هرکی تعداد بیشتری از دوستانش رو دعوت کنه و باهم رمان رو مطالعه کنن، یه کیف پر کتاب بدون قرعهکشی بهش تعلق میگیره!🎒
.
کانال از این دستودلبازتر پیدا میکنی آخه؟🌝✌️🏻
#چالش
#با_رفقات_کتاب_بخون
••
ساحل رمان
•• برای خوشآمدگویی درست و درمون به اهالی جدید خانواده #ساحل_رمان، میخوایم یه چالش پر هدیه برگزار ک
••
فقط شروط شرکت در چالش رو یادت نره!
۱. از ¹دعوت دوستانت و همچنین ²پیامی که بهت دادن و گفتن "عضو شدیم و کل رمان رو خوندیم" برای ما شات بفرست. فقط در صورت ارسال این دوتا شات در قرعهکشی شرکت داده میشی!🎁
۲. مهلت شرکت در چالش تا پنجشنبه ساعت ۹ صبح هست.
۳. به دوستانتون بگید که اگه [واقعا عضو شدن و همـــــــهی رمان رو خوندن] بهتون اطلاع بدن تا حق دیگران ضایع نشه.
۴. تلاشت رو بکن که بیشترین تعداد از رفقات رو به جمع ما دعوت و ترغیب به خوندن رمان کنی تا کولهی پُر کتابِ بدون قرعهکشی رو از دست ندی!😎
••
ساحل رمان
••🫀🪐 . . •| رمان عاشق شو |• فصل اول / قسمت نهم - چون انسانیم، میفهمی؟ وجدان داریم. آرشام نمیخ
••🫀🪐
.
.
•| رمان عاشق شو |•
فصل اول / قسمت دهم
جواد این درد را دوست داشت،
کاش کسی او را بزند انقدری که از درد بغضش بشکند و گریه کند.
اما آرشام از التماس کلام جواد حالش بد شد،
دیگر نباید میماند،
دست از شانۀ جواد کشید و بعد از چند لحظه پا کِشان دور شد.
وقتی دیگر صدای خشخش کفشهایش نیامد،
ذهن جواد در یک برهوت بیانتها شروع به دست و پا زدن کرد،
این چند روز چیزهایی دیده بود و شنیده بود که باورش سخت بود،
با زنده شدن تصویر اتفاق تلخ توان پاهایش هم تمام شد و دیگه نتوانست قدم بردارد،
چشمانش تار شد و دست دراز کرد تا درختی که دستش را گرفت،
خودش را کشید و تکیه داد،
آهسته سُر خورد و نشست.
برایش مهم نبود که در کوچه نشسته و رهگذری شاید بیاید و برود،
نمیفهمید سردی و گرمی هوا و زمین را،
نمیشناخت موقعیت خودش را،
گم شده بود میان آنچه که دیده بود و نباید میدید.
دقایق طولانی بعد بالاخره از میان همۀ اوهام سرش را بیرون کشید و خودش را مقابل جوب آبی بزرگ دید که چند موش از زیر پل سرک میکشیدند.
گوشیاش میان دستش لرزید و جواد یک لحظه حس کرد که تمام وجودش دارد میلرزد،
سست شد و نتوانست خودش را کنترل کند،
گوشی از دستش افتاد،
قبل از آن هم یکی دو بار میان قدم زدنهایش در خیابان افتاده بود،
بیشتر حتی،
افتاده بود،
شکسته بود مثل اعتماد جواد،
خُرد شده بود مثل روان جواد،
صفحهاش سیاه شده بود مثل فکر جواد!
.
.
.
ادامه دارد...
کپی اکیدا ممنوع!!!!!
#عاشق_شو
#نرجس_شکوریان_فرد
🌊@SAHELEROMAN | ساحل رمان
ساحل رمان
•• برای خوشآمدگویی درست و درمون به اهالی جدید خانواده #ساحل_رمان، میخوایم یه چالش پر هدیه برگزار ک
••
یعنی کوله پر کتابمون به کی میرسه؟🎒😌
••
ساحل رمان
••🫀🪐 . . •| رمان عاشق شو |• فصل اول / قسمت دهم جواد این درد را دوست داشت، کاش کسی او را بزند ان
••🫀🪐
.
.
•| رمان عاشق شو |•
فصل اول / قسمت یازدهم
به خودش که آمد با شتاب گوشی را از میان آب بیرون کشید و خاموش کرد،
هر چند دلش میگفت کاش همراه آب میرفت!
کاش هیچ وقت اختراع نشده بود که بخواهد آرزو کند که آبی بیاید،
همه را ببرد تا آدمها به زندگی برگرداند.
میان همۀ این افکار سرگردان ماند و بعد از ساعتی که دیگر نور نبود و شب بود خودش را رساند خانه،
خودش که نه،
یکی انگار بلندش کرد از کنار جوب آب و هلش داد سمت چهار دیواری که سقف داشت.
اینبار دیگر نمیتوانست برود در خانۀ مهدوی،
در خانۀ مصطفی،
در خانۀ هیچکس چون هیچ حرفی نداشت که بزند،
سکوت مرگ افتاده بود بر زندگیاش.
وقتی رسید ظاهرا همه نگرانش بودند.
به هیچکدام نگاه نکرد،
حرفی نزد و تنها یک چای گرم و شیرین خورد و خودش را انداخت روی رختخوابی که پر از فکر و خیال بود متکایش.
تا صبح نخوابید تا خود صبح!
فکرها از کودکی آمد و آمد و نرفت.
فصل دوم
مهدوی دنیای خودش را داشت؛
کنار ساعتهای کار علمیش در صنعتی شریف،
ساعتهای باقیمانده را میان سیصد نفر دانشآموزانش داشت زندگی میکرد و زندگی میبخشید.
.
.
.
ادامه دارد...
کپی اکیدا ممنوع!!!!!
#عاشق_شو
#نرجس_شکوریان_فرد
🌊@SAHELEROMAN | ساحل رمان
ساحل رمان
•• برای خوشآمدگویی درست و درمون به اهالی جدید خانواده #ساحل_رمان، میخوایم یه چالش پر هدیه برگزار ک
••
بریم برای اعلام نتایج🥳
••