#داستان
#کوچهی_هشت_ممیز_یک
#قسمت_هشتاد_و_هفت
#بخش_اول
🔹در راه برگشت، هر چه در سینه داشت را به سید گفت. آنقدر آرام که راننده تاکسی هر چه تمرکز کرد نتوانست بفهمد چه میگویند. آخر مجبور شده بود چهل دقیقه در خیابان ها بچرخد تا حرفهای حاج احمد تمام شود. چهره سید سنگین و آرام بود. اما حاج احمد، سینه اش آرام شده بود و گفت:"دیگر خود دانی. تمام این که گفتم را هم نوشتهام و به خانم سپردهام. اما خواستم خودم به شما هم بگویم. به نظر من با این جور آدمها در نیافت" سید تسبیح تربتش را دانه دانه میچرخاند. سر بلند کرد و به چشمان عسلی حاج احمد نگاه کرد و گفت:"ولی حاجی این طور درست نیست. من قصد در افتادن ندارم اما جاخالی دادن هم درست نیست." بعد انگار که فکری به ذهنش رسیده باشد گفت:" راستش را بخواهید استادم امر کرده اند به قم برگردم اما اینجا هنوز خیلی کار روی زمین مانده و از طرفی، به خاطر همین مسئله، اگر من بروم، همانها که ازشان مینالید نمیگوید طباطبایی ترسید و فرار کرد و ما موفق شدیم؟ مردم محل نمیگویند حق با فلانی بود؟ و این غده بزرگتر و پرزورتر خواهد شد." حاج احمد گفت:"متوجه ام اما چاره چیست؟" سید گفت:"نمی دانم. اما فعلا، درحدی که می دانم انجام وظیفه میکنم و جلوی باطل خواهم ایستاد. خدا کمک میکند. همان طور که تا الان کمک کرده." حاج احمد از توکل بالای سید خوشش آمد و با خود گفت:"شاید این جوان بتواند کاری بکند. من که نتوانستم" و به راننده آدرس دقیق منزلش را داد.
🔸راننده که از بلاتکلیفی رها شده بود، به سرعت ماشین افزود. حاج احمد گفت:"باشد. اما مراقب خودت باش." سید تشکر کرد و گفت:"چشم. شما هم مراقب خودتان باشید. ما یک حاج احمد بیشتر نداریم ها" و دست سرد حاج احمد را فشرد. از سرمای دستش حدس زد که فشار بسیار پایینی دارند. گفت:"اجازه میفرمایید؟"و نبض حاج احمد را گرفت. خیلی ضعیف و کند میزد. نگاهی به قرص های داخل کیسه کرد و گفت:"امشب باید یک کباب حسابی برایتان بپزم. این چند روز فقط سِرُم نوش جان کرده اید" حاج احمد از لحن انرژی بخش سید خندهاش گرفت و گفت:"نه بابا. ظهر بهمان مرغ بیمارستانی دادند. " سید نگاهی به صورت بی رنگ حاج احمد کرد و گفت:"شما که نخوردید" حاج احمد چشمانش را گشاد کرد و گفت:"شما از کجا فهمیدی؟ نکند علم غیب داری؟" این بار سید خندید و گفت:"علم غیب را چه به ما حاجی. از رنگ پریده صورت تان گفتم. به مرغ خورده ها نمی خورد" هر دو خندیدند و این بار، راننده تاکسی هم چون صدایشان را شنید، خنده اش گرفت. حاج احمد به کمک سید از تاکسی پیاده شد. حاج احمد کلید را به سید داد و از آن طرف هم با خانه تماس گرفت.
🔹سید یاالله گویان، ویلچری که موقع تصادف خریده بودند را از انبار گوشه حیاط آورد. کمک کرد حاج احمد سوار شود. پول تاکسی را که داد، راننده گفت حاج آقا حساب کردهاند. پس خداحافظی کرد و برای کمک حاج احمد، ویلچر را هُل داد و کمی کنارشان ماند و کارهایشان را راست و ریس کرد. نزدیک غروب بود و برای نماز، باید به مسجد برمیگشت. حاج احمد از ا پرسید: "رانندگی بلدی؟ گواهینامه داری؟" سید گفت:"بله. چطور؟" حاج احمد، کلید ماشین را روی جاکلیدی نشان داد و گفت:"من امشب کمی خسته ام و مسجد نمیآیم اما شما کلید را بردار. من که فعلا به ماشین نیازی ندارم. ازش استفاده کن و فردا شب بیا دنبالم با هم به مسجد برویم. فردا شب برنامه جشن و افطاری هست دیگر؟ " سید گفت:"بله. فردا جشن داریم. حتما دنبالتان میآیم و با هم به نماز خواهیم رفت. اما اگر اجازه بدهید، کلید همین جا بماند." حاج احمد، به یاد اسباب و اثاثیه ساده خانه سید افتاد و گفت:"هر طور صلاح می دانی. برو به سلامت. دیرت نشود نشسته ای دل به دل منِ پیرمرد دادهای" سید نگاهی به ساعت انداخت و گفت:"متشکرم از لطف و صفایتان حاج آقا. ان شاالله بهتر شوید و ما بهتان اقتدا کنیم. فعلا با اجازه تان. خدانگهدار"
🔸سید، به همان آشپزخانه ای که پیرمرد مومنی آشپزش بود تماس گرفت و گفت که چند سیخ کباب کم چرب برای بیمار میخواهد. آشپز سریع دست به کار شد. سید، در وقت کمی که داشت، ماشین دربستی گرفت و غذا را تحویل گرفت و به خانه حاج احمد برگشت. حاج خانم آیفون را برداشت و خلاف همیشه، گفت:"بفرمایید داخل." سید در باز شده را بازتر کرد و داخل حیاط شد. یاالله گویان، داخل شد. ظرف کبابی را که لای نان سنگگ پیچیده شده بود، روی میز کوچک داخل راهرو گذاشت. بوی کباب پیچید. حاج خانم از اتاق حاج احمد بیرون آمد و گفت:"سلام علیکم. زحمت کشیدید. اگر لطف کنید شما هم فشارشان را بگیرید. به نظرم کم است." سید لرزش صدای نگران حاج خانم را احساس کرد و به سرعت داخل اتاق شد.
ادامه دارد...
@salamfereshte
#داستان
#کوچهی_هشت_ممیز_یک
#قسمت_هشتاد_و_هفت
#بخش_دوم
🔹خطاب به حاج خانم گفت:"نگران نباشید. بالاخره چند روز است چیزی نخورده اند." و رو به حاج احمد گفت:"حاجی حسابی حاج خانم را نگران کرده اید ها." و فشارشان را گرفت. کم بود. خیلی کم. حاج خانم گوشه اتاق ایستاده بود. سید به سمت در اتاق رفت و کمی آرام گفت:"بله خیلی پایین است. لطف کنید یک جالباسی و یک لیوان آب بیاورید." حاج خانم صبر کرد تا سید که به سمت در خیزبرداشته بود از اتاق خارج شود. سید پلاستیک کباب ها را برداشت و داخل شد. حاج خانم از اتاق بیرون رفت. لیوان آب را آورد. جالباسی پشت در اتاق را سعی کرد تکان دهد اما خیلی سنگین بود. سید نان روی کباب را کنار زد. یکی از کباب های قنجه را برداشت. بسم الله گفت. آیه و ننزل من القرآن ما هو شفا .. را به آن خواند و داخل دهان حاج احمد گذاشت و گفت:"فقط بجوید. قورت ندهید." حاج احمد به سختی، به جویدن گوشت پرداخت. حال حرف زدن نداشت. سید بالشت هایی را زیر پاهایشان گذاشت. متوجه تلاش حاج خانم برای آوردن جالباسی شد. ببخشید بلندی گفت و به سمت جالباسی رفت. حاج خانم گوشه ای ایستاد و حمد خواند. جالباسی را نزدیک تخت برد.
🔸 از داروها، سِرُمی را در آورد. سوزن و لوله را جاگذاری کرد. گوشی سید زنگ خورد. توجهی نکرد. از بین آمپولها، آمپول تقویتی را که دکتر نوشته بود را داخل سرم خالی کرد. به اطراف نگاه کرد. وقت نبود. جورابش را در آورد. از شکاف بالای سِرُم رد کرد و سِرُم را به جالباسی وصل کرد. خطاب به حاج خانم گفت:"چسب زخمی چیزی دارید؟" مجدد گوشیاش زنگ خورد. باز هم توجهی نکرد. همسر حاج احمد، به آشپزخانه رفت و تا او برگردد، سید بوسه ای بر پیشانی حاج احمد زد و گفت:"نگران نباشید. خیلی زود حالتان بهتر می شود. کمی درد دارد ببخشید." حاج احمد آنقدر بی حال بود که درد سوزن برایش مفهوم خاصی نداشت. سید، با جوراب دیگرش، بالای دست حاج احمد را بست. رگ را به سختی پیدا کرد و سوزن را فرو کرد. با چسب زخمی که حاج خانم آورده بود سوزن را روی دست ثابت کرد. به چکه کردن قطرات نگاه کرد و خیالش از تنظیم چکه ها که راحت شد، به سمت لیوان آب رفت. نمکی که آشپز برای کباب گذاشته بود را داخل لیوان ریخت. دوتا قند هم داخلش انداخت. صدای زنگ گوشی سید قطع می شد و مجدد از سر گرفته میشد. سید توجهی نمیکرد. حاج خانم به سرعت رفت و قاشقی آورد. سید تشکر کرد و محلول را هم زد. کباب گاز زده شده را از دهان حاج احمد در آورد و گوشه ظرف گذاشت. سرنگ دیگری را از بستهاش در آورد و محلول قند و نمک را کشید. به نرمی از گوشه دهان حاج احمد، محلول را خالی کرد و حاج احمد به آرامی قورت داد. نخواست گردنش را بالا بگیرد. خود حاج احمد هم اصراری نداشت. حالش خوب نبود. سه چهار سرنگ محلول را که خورد، کمی چشمانش را گشاد کرد. حالت چشمانش، خیال سید را راحت کرد. فشارشان را گرفت. هشت روی شش بود. پیشانی حاج احمد را نوازش کرد و خطاب به حاج خانم گفت:"فشارشان کمی بهتر شد. اگر مشکلی بود سریع به اورژانس تماس بگیرید. من باز هم به ایشان سر خواهم زد. " حاج احمد به سختی گفت:"خود حاج خانم بلد هستند نگران نباش" سید شرمنده شد و گفت:"ببخشید. شرمنده. نمیدانستم" مجدد پیشانی حاج احمد را بوسید و در گوششان گفت:"مسجد به شما نیاز دارد حاجی. زود سرپا شوید." و خداحافظی کرد و رفت. از در خانه که بیرون رفت، گوشی را نگاه کرد که ببیند چه کسی تماس گرفته است.
@salamfereshte
#داستان_بلند
#به_تو_مشغول
#قسمت_هشتاد_و_هفت
🔹پریناز کنار من ایستاده و حرکتی نمی کند. مهناز با سر، به پریناز اشاره می کند که نمی خواهد. ریحانه می گوید:
+ خیره. حالا کیا می یاین بریم هیات؟ ما اومدیم شما رو ببریم جشن ها. ناسلامتی امشب شب عیده.
^ من که حوصله ندارم. بیام هیات که چی؟ دِ پریناز روشنش کن اون صاحاب مرده رو.
" مامان گفته دست بهش نزنم. چی داره مگه ماهواره؟ ول کن این تلویزیون رو بیا بریم.
^ تو ما رو ول کن مهناز خانم. کنکور دادی آدم شدی ها..
" ببخشید تو رو خدا ریحانه خانم. حالش خوب نیست. فکر می کنه مامان و بابا قراره زبونم لال..
^ زبونم لال نداره. چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است. تخصص دارن تو به هم زدن رابطه! حالا چه رابطه های من. چه رابطه های خودشون. ولمون کن آقا
🔸ریحانه لبخند می زند. چادرش را تا کرده و با کیفش گوشه ای می گذارد. با صدای بلندی که یعنی شما دخترخاله ها باید تعارف کنید، می گویم:
- بفرمایید ریحانه خانم. بفرمایید بنشینید. خواهش می کنم.
🔻ریحانه لبخند می زند. مهناز از جایش بلند می شود و مرا در تعارف ریحانه به سمت مبلمان پذیرایی شان، همراهی می کند. حواس ریحانه به پریناز است. دستش را روی شانه اش می گذارد و او را همراه خود می کند. پریناز همزمان که خجالت کشیده و لپ هایش گل انداخته، از این توجه در آن اوضاع بلبشو، خوشحال می شود.
🔹 می نشینیم. شهناز کمی خودش را جمع و جور می کند. لباس راحتی پوشیده و پایش را در دمپایی های خرس عروسکی صورتی رنگ، فرو کرده. مهناز مدام با ناخن و انگشتش بازی می کند. نمی دانم چیزی بگویم یا نه. شهناز، تلویزیون را خاموش کرده و می گوید:
^ اصلا حوصلشو ندارم. بهترین برنامه ها رو هم داشته باشه!
🔸ریحانه تقریبا لبه مبل نشسته و تکیه نداده است. با لحن بسیار آرامی می گوید:
+ شهناز خانم، تا اینجاشو خوب اومدی. این خوب اومدنه که قدم بعدی ات رو مشخص می کنه. وقتی آدم یک کاری رو شروع می کنه، تو اون کار امتحان می شه که برای خودش مشخص بشه چند مرده حلاجه. چقدر استقامت داره. این ی آزمایش برای تک تک ماهاست. این طور نیست که ی اتفاق باشه که مربوط به مادر و پدر باشه. نه. برای اون ها آزمایشه و من خیالم از بابت مادر و پدرت راحته. برای شما آزمایشه. برای مهناز همین طور. برای پریناز خوشگل و عزیزمون همین طور.. برای من. برای نرگس.. هر کس تو ی حیطه ای آزمایش می شه.
🔹مکث کوتاهی می کند و ادامه می دهد:
+ حالا چند مرده حلاجی؟
🔻شهناز، در چشمان ریحانه زل زده است. مهناز در حال فکر کردن است و نگاهش برق می زند. از جایش بلند می شود و می گوید:
" من می رم حاضر بشم. پریناز تو هم بیا حاضر شو.
🔸 دست پریناز را می گیرد و هر دو با هم از پله ها بالا می روند. شهناز هنوز تصمیمی نگرفته. خیلی عادت هایش را کنار گذاشته و آخری اش، ارتباطش با آن همکلاسی پسر بوده. مسلم است که برایش سخت است. همین ها را ریحانه به او می گوید:
+ بالاخره آدم با ی سری چیزها انس می گیره. نمی گم خوبه یا بده. انس می گیره. عادت می کنه. وقتی می ذاردش کنار، اذیت می شه. اما همین انسان، فردا روزی دوباره به چیز دیگه ای انس می گیره. مثلا من اگه عادت کتاب خوندنم رو بزارم کنار، به جاش تلویزیون ببینم، بعده ی مدت، با تلویزیون انس می گیرم و دلم براش تنگ می شه. شما هم اذیت هستی. در این وضعیت، اصطکاک یا چیزی هم باشه، بیشتر اذیت می شی. حق داری.
🔹برای اینکه کمی کمک ریحانه بکنم می گویم:
- آره یادمه. منم قبلا با چه چیزهایی انس داشتم. ول کردنش سخت بود اما با چیزی که الان انس گرفتم خیلی خوشحال ترم. حالم بهتره. مثل اینه که ی معتاد بخاد مواد ترک کنه. مواد ی سرخوشی ای به آدم می ده اما وقتی می ذاردش کنار و ی مدت طرفش نمی ره، بعد از این پاکی احساس خوبی بهش دست می ده. ی حس نشاط و قدرتی داره. می یای بریم هیات شهناز؟
^چقدر تجربه در کشیدن مواد داشتی نرگس؟! باشه. می یام. بالاخره بهتر از اینجا نشستن و حرص خوردنه.
🔸ریحانه لبخندی می زند و من نفس راحتی می کشم که به خیر گذشته و شهناز، عاقلانه برخورد کرد و کلی شقی نکرد. یاد کله شقی های خودم که می افتم، دلم به حال مادر و پدر و ریحانه که در آن زمان چقدر سر من سختی و مصیبت کشید، می سوزد. شهناز با همان بی حالی بلند می شود و می گوید:
^ می رم حاضر بشم.
🔻صدای چرخاندن دستگیره در می آید و بلافاصله خاله پری، از درگاه خانه وارد می شود. شهناز با دیدن مادر، سرجایش می ایستد. سلام می کند و می گوید:
^ کجا بودین دلم هزار را رفت. بابا کجاست؟
@salamfereshte
#داستان_بلند
#فقط_به_خاطر_تو
#قسمت_هشتاد_و_هفت
🔹یکی از آتش نشان ها، تکه الواری را از گوشه پارکینک آورد. عباس ارّه را برداشت و سه گوش کوچکی را برید. آن را بین پایه و چارچوب صندلی قرار داد و اطرافش را با میخ های بلند، محکم کرد. روی صندلی نشست و تکان تکان خورد تا استحکامش را بسنجد. صدای بلندگوی کوچک ایستگاه، بلند شد:
- آقای محمدی، عباس خان. به اتاق ریاست. بدو جانم. چکش رو بده منصور.
🔸عباس به سمت اتاق دوید. آقای رئیس، با تلفن حرف می زد و لبخند بزرگی روی لب هایش جا خوش کرده بود. با دیدن عباس، چشمانش برق زد و با دست، به صندلی اشاره کرد. عباس نشست.
- بله حاج خانم. خیالتون راحت. حتما. شمام ما رو دعا کنین حاج خانم. زنده باشین. یا علی
- چی شده؟
- خجالت نمی کشی فردا خواستگاری داری هنوز مرخصی رد نکردی؟
- چی؟ حاج خانم، مادرم بود؟
- بله. از من خواستن که به عنوان بزرگ تر، همراه شما بیام خواستگاری.
- اختیار دارید. خواهش می کنم. بفرمایید.
🔺آقای تابش، به عکس العمل عباس بلند بلند خندید. برگه مرخصی روز پنجشنبه عباس را نوشت و امضا کرد و دستش داد:
- خودت وارد سیستم کن. اسم منم سه ساعته رد کن. الان باید برم اداره. بعد که برگشتم بیا برام تعریف کن.
🔹عباس از روی صندلی بلند شد. برگه مرخصی به دست، از اتاق رئیس بیرون آمد. روی صندلی که منصور درستش کرده بود نشست. فکر کرد اگر او مرخصی برود، یکی از بچه ها مجبور می شود دو روز پشت سر هم شیفت بدهد. دودل بود. مرخصی ساعتی آقای تابش را رد کرد اما مال خودش را نه. برگه را گوشه ای گذاشت و دنبال راه چاره گشت.
***
📌ساعت از هفت گذشته بود. آقای تابش و خانم محمدی روی مبل راحتی منزل ضحی نشسته بودند و پدر، با آقای تابش در مورد عملیات های آتش نشانی صحبت می کرد. همه منتظر آمدن عباس بودند. عباس اما در حال خاموش کردن آتش پارکینگی بود که خودرویی در آن آتش گرفته بود.
- عباس ول کن برو. تابش چندبار زنگ زده. نیرو هست. برو دیگه.
- باشه این جا رو تثبیت کنم می رم.
- کی اصلا به تو گفت بیای؟ خودمون از پسش برمی یایم
- طبق مقررات، یک نفر کم داشتین. منم اومدم. تیم بعدی بیان من می رم ان شاالله.
🔹امیری، مسئول عملیات، از مرکز درخواست نیرو کرده بود. به محض آمدن نیروهای جدید، عباس شلنگ را دست منصور داد و به سمت ماشینش رفت. با همان لباس دودی آتش نشانی پشت فرمان نشست. دستکش ها را از دست درآورد. کلاه را روی صندلی گذاشت و ماشین را به حرکت در آورد. به برگه آدرسی که مادر داده بود نگاه کرد. هوا تاریک شده بود. داخل اتوبان شد. چشمش به تابلوها بود و گوشش به صدای بی سیم روشن:
- دوتا از بچه ها توان. برا پشتیبانی شون برید سریع.
- منصور جان، دمای هوا رو چک کن. ماشین های دیگه منفجر نشن.
🔸بریدگی منتهی به بلوار را پیدا کرد. فرمان را چرخاند. از اتوبان خارج شد و وارد بلوار شد. چیزی نمانده بود. صدای پرهیجان بی سیم در گوشش پیچید.
- گالون رو ببر داخل. سریع.
- منصور جان محلول رو بچه ها آوردن. عقربه دما چنده؟
- حدود 200
- زیاده. بزنین بیرون. سریع. سریع همه بیرون.
- مهندس اونورو پوشش بده بچه ها بیان بیرون.
🔹عباس از روی برگه آدرس، اسم خیابان را دید. داخل خیابان پیچید. تمام حواسش به صدای بی سیم بود.:
- کسی داخل نمونده؟
صدای یک انفجار و دزدگیر ماشین از بی سیم آمد:
- صبر کنین داخل نرید. سه تا ماشین تو پارکینگ بوده.
- مهندس چند تا سوراخ موش درست کن. منصور بجنب این رو برسون مهندس.
- علی وانت رو ببر سراشیبی پارکینگ، چندتا سوراخ موش بزنین. حواست به انفجار هم باشه. بجنب.
🔺عباس از فکر سوراخ موش امیری، خوشش آمد. راهکار ابتکاری که چند بار به دادشان رسیده بود؛ همین کندن سوراخ کوچک وسط دیوار بود. اسم کوچه را از روی برگه خواند. رد کرده بود. دنده عقب گرفت و داخل کوچه پیچید.
- بهتر شد. حالا برید داخل. مراقب باشین.
- تیم دو، سوراخ موش ها رو پوشش بدین.
- علی وانتو جا به جا کن بکش بیرون. ماشین منفجر نشده پشت همون دیواره.
- حاجی از کف بریم؟
- فکر خوبیه. علی خط کفی درست کن. شلنگ دیگه هم ببر منصور. دمت گرم.
🔸راهکار ابتکاری بعدی هم خط کفی بود وقتی می خواستند محدوده کوری را خنگ نگه دارند، قسمت پایینی دیوار را به صورت خطی با گذاشتن تکیه گاه، تخریب می کردند و آب را به صورت خطی روی کف محیط می پاشیدند.
📣کانال #سلام_فرشته در ایتا، سروش، بله
@salamfereshte
#داستان_بلند
#رمان
#فقط_به_خاطر_تو
#تولیدی
#سیاه_مشق
هدایت شده از مدرسه علميه الهادی علیه السلام
🌺خودمان را عادت بدهیم ..
#استاد_عربیان حفظه الله:
🍃خدا را شکر گذاریم که این فرصت را به ما داد که گوش جسم و جان خودمان را در معرض نصیحت های حیات بخش، شفا بخش و زنده کننده رسول گرامی اسلام قرار بدهیم. هر یک از این نصیحت ها و وصیت ها می تواند مجموعه ای از مشکلات انسان را برطرف کند و بخش مهمی از سختی های انسان را تبدیل به راحتی بکند.
🔹اگر دقت کنید این مطلب را با جان و دل تصدیق می کنیم. ببینید به این توصیه توجه کنید. مخصوصا ما که طلبه هستیم و با علم سر و کار داریم مواجه می شویم با سوالات. اگر خودمان را تربیت نکرده باشیم، عادت نداده باشیم که وقتی پاسخ بدهیم و جواب بدهیم که بدانیم. از روی آگاهی جواب بدهیم، ببینید چه تبعاتی پیش می آید که آدم بخواهد همین طوری هرجور شده جواب بدهد. حتی جاهایی که تردید دارد و یا اصلا نمی داند و همین طور از پیش خودش یک جوابی بدهد. این خیلی مشکل درست می کند. هم برای مخاطب و سوال کننده که جواب را پیدا نکرده، به اشتباه می افتد. هم برای خودمان که احیانا به مرور زمان مشخص می شود که این جواب هایی که در بعضی موارد انسان داده، غلط بوده. اگر این مسئله، دقت نکردن اهل علم و دانش در مقام پاسخگویی، تبدیل به یک فرهنگ عمومی بشود، اصلا خیلی ضرر می کند جامعه.
🌸حالا اینجا رسول گرامی اسلام نصیحت مان می کنند. اگر با جان و دل به این نصیحت گوش بدهیم و الان به دلمان بنشیند، خودمان را تربیت می کنیم با این وصیت و نصیحت رسول گرامی اسلام. خودمان را عادت بدهیم. همچنانکه بزرگان دین ما اینجور بودند. در احوالات شیخ انصاری هست که وقتی کسی ازش سوال می کرد، اگر جواب سوال را می دانست، طوری جواب می داد که سوال کننده، جواب خودش را بشنود. اما وقتی سوال مطرح می شد و شیخ جوابش را بلد نبود، با صدای بلند می گفت نمی دانم. و تکرار می کرد. نمی دانم. که دیگران هم بشنوند. شاگردانش هم یادبگیرند. که عار نیست. عیب نیست. اگر چیزی را نمی دانیم بگوییم نمی دانم. که از تبعات دنیوی و اخروی پاسخ و جواب غلط خودمان را برحذر داشته باشیم.
📚برگرفته از سلسله جلسات #حدیث_خوانی، #جلسه_هشتم در تاریخ دوشنبه 1400/09/01
#قسمت_هشتاد_و_هفت
ادامه دارد...
📣کانال مدرسه علمیه الهادی علیه السلام
🆔@alhadihawzahqom
#پیامبر_اکرم صلی الله علیه و آله
#وصیت #معرفی_حدیث #حدیث #نصیحت #نصیحت_پذیری