#داستان
#کوچهی_هشت_ممیز_یک
#قسمت_هفتاد_و_چهار
🔹زهرا که خوابید، سید هم دراز کشید. چشمانش را بست و مشغول خواندن سوره یس شد. همان آیات اول، خوابش برد. وقتی بیدار شد، نور آفتاب، همچون لحافی، روی آن ها را پوشانده بود. بسم الله گفت و از پهلوی راست بلند شد. زهرا و زینب آرام خوابیده بودند. ساعت را نگاه کرد. هفت و دوازده دقیقه بود. برخاست و وضو گرفت. گوشی را برداشت. چهار پیامک آمده بود: "سلام حاج آقا. جلسه امروز چه ساعتی است؟" پیامک بعدی را خواند:"حاج احمد به هوش آمدند. الحمدلله حالشان خوب است. توانستید یک سر بیایید" پیامک بعدی را خواند:"با سلام. جهت برخی توضیحات پیرامون شکایت واصله، به دفتر تبلیغات مراجعه فرمایید. " انتظار چنین پیامکی را داشت. پیامک بعدی را خواند:"سلام علیکم پسرم. مدت هاست از شما بی خبرم. با من تماس بگیر. رفعتی" تعجب کرد. آقای رفعتی یکی از اساتید سالها قبل بوده است. چطور شده که این وقت صبح پیامک داده اند. روی پیامکی که دریافت کرده بود، گزینه تماس را زد. برای اینکه اهل خانه بیدار نشوند، به حیاط رفت.
🔸بعد از دو سه بوق، صدای شاد و سرحال استاد را شنید:"سلام علیکم آسِد جواد نازنین. احوال شما؟" تمام صورت سید به لبخند پُر شد:"سلام علیکم استاد. عرض ارادت و ادب. مخلص شما هستیم. الحمدلله. حال شما چطور است استاد؟ خیلی دلمان برایتان تنگ شده است. " استاد رفعتی پاسخ داد:"حالا خوب است که دلت تنگ شده و یک زنگی به ما نمی زنی، اگر تنگ نشده بود که لابد سایه مان را هم با تیر می زدی" و خندید. سید شرمنده از اینکه تماس نگرفته بود گفت:"خیلی ببخشید. حق دارید. بی ادبی بنده را ببخشید. باید خیلی زودتر خدمت میرسیدم. شرمنده تان هستم" استاد رفعتی گفت:"خداراشکر که هنوز هم همان طور هستی. الان کجایی؟ من آمده ام حرم اگر بتوانی بیا ببینمت." سید دلش برای حرم حضرت معصومه سلام الله علیها پر کشید. دست بر سینه اش گذاشت و گفت:"بی توفیق هستم استاد. متاسفانه قم نیستم. ایام تبلیغ، آمدهایم شهرستان. نایب الزیاره مان باشید. خیلی دلم برای خانم تنگ شده است. " استاد رفعتی که روبروی ضریح، نزدیک باب السلام نشسته بود برخاست. دست روی سینه اش گذاشت و بلند، طوری که سید از پشت گوشی بشنود گفت:"به نیابت از آسِدجواد آقا، السلام علیک یا فاطمه المعصومه. السلام علیک یا بنت رسول الله. السلام علیک یا بنت فاطمه و خدیجه. السلام علیک یا بنت ولی الله. السلام علیک یا اخت ولی الله. السلام علیک یا عمه ولی الله. السلام علیک یا بنت موسی بن جعفر و رحمه الله و برکاته. اشفعی لنا فی الجنه.." اشک از چشمان سید سرازیر شد. او هم دست روی سینه داشت و کلمه به کلمه استاد، سلام داد.
🔹استاد رفعتی لبخند به لب، رو به ضریح نشست و گفت:"جایت خالی است. چه ساعت ها که این جا مباحثه نمی کردیم. شاگرد خیلی خوبی بودی. هنوز هم درس می خوانی یا مشغول به کار شده ای؟" سید گفت:"متشکرم. شما همیشه به بنده لطف داشته اید. بله درس می خوانم اما با سی دی." استاد رفعتی گفت:"احسنت. هیچ وقت درس را رها نکن. حیف آن هوش و استعدادت است. خب دیگر، مزاحمت نمی شوم. خواستم جویای حالت شوم و بگویم آن امانتیای که گرفته بودم را به کارتت واریز کردم. " سید هر چه فکر کرد چیزی یادش نیامد. با تعجب پرسید:"امانتی استاد؟ یادم نمیآید." استاد رفعتی خندید و گفت:"از بس دیر شده یادت نمیآید. همان پولی که برای عمل دخترم قرض کرده بودم" سید بلافاصله گفت:"استاد قابل شما را نداشت. هدیه بود استاد. چرا این کار را کردید استاد. نیازی نیست." استاد رفعتی وسط کلام سید آمد و گفت:"شما لطف دارید آسِدجواد آقا. همان موقع هم گفتم به نیت قرض میگیرم. ازت ممنونم. سلام مرا به خانواده برسان. راستی، بچه دار که شده ای؟ " سید گفت:"بله استاد بلطف خدا. دو فرزند دارم" استاد رفعتی خوشحال و شاد گفت:"به به. پس دو هدیه هم برای این دو فرزندت خواهم فرستاد. یک روز قم آمدی حتما به ما سری بزن. خانم خوشحال میشوند. التماس دعا.. خدانگهدارت آسِدجواد آقای نازنین" سید از طرز صدا کردن استاد انرژی بیشتری گرفت. تشکر و خداحافظی کرد.
🔸شماره حاج عباس را جستجو کرد. گوشی به لرزش در آمد. پیامکی آمده بود:"واریزی به شماره... مبلغ ..." پیامک بعدی هم آمد:"واریزی به شماره .. مبلغ ..." پیام هر دو واریز استاد، یک جا از بانک برایش رسید. یاد حرفهای دیشب زهرا افتاد و پاسخ خودش که: "نگران نباش. خدا می رساند. همان طور که همیشه رسانده." دهانش به الحمدلله چرخید و چرخید. حوله را برداشت که دوش بگیرد و کمی از کارها را تا قبل از ساعت ده که کلاس قرآن زهرا شروع میشد انجام دهد. ساعت هفت و سی و پنج دقیقه صبح بود. علی اصغر غلتی زده بود و یک پایش روی کمر زهرا بود. سید از این صحنه خندهاش گرفت و با خود گفت:"این پسر هم مثل بچگیهای من در خواب، شیلنگ تخته راه میاندازد"
@salamfereshte
#داستان_بلند
#به_تو_مشغول
#قسمت_هفتاد_و_چهار
****
🔹چنددقیقه ایست مهناز در حیاط با مادر صحبت می کند. تنها آمده است و چهره نگرانی دارد. مادر هر چه اصرار می کند، داخل بیاید نمی آید. به کمک مادر می روم. می گویم:
- مهناز جان بیا تو دختر.
" نه ممنون. باید برم.
- خب تو که باید بری پس برای چی اومدی؟
" نمی دونم.
- بیا تو بریم با هم یه چایی بخوریم صحبت می کنیم.
" نه نرگس جان. بی خبر اومدم. باید برگردم.
- چرا تعارف می کنی آخه. اصلا بیا باهم بریم پیش استادت. داشتم می رفتم خونه ریحانه.
🔸سکوت می کند. مادر کمی خیالش راحت می شود که با این حال، او راهی خیابان ها نمی شود. لباسهایم را می آورد و سفارش می کند که مراقبش باشم. سریع حاضر می شوم تا مهناز، کمتر فکر و خیال کند. ریحانه خانه نیست. مادر ریحانه ما را به اتاقش راهنمایی می کند تا منتظر آمدنش باشیم. گفته است تا نیم ساعت دیگر می آید. منتظر می شویم. هر چه می خواهم سر صحبت را با مهناز باز کنم، نمی توانم. فضای سنگینی است.
🔻مهناز کتاب بینشش را در می آورد و شروع می کند به خواندن. من هم دفتر خاطرات ریحانه را باز می کنم تا کمی خودم را مشغول کنم:
" 25 خرداد. پدر رفته است و ما چند روزی است تنها مانده ایم. امیدوارم برای عمو مشکل جدی ای نباشد. هر چه سعی کردیم با پدر تماس بگیریم نشده است. خدایا مراقب پدر و عمو و خانواده های ما باش و هر چه خیر هست برایشان بخواه. الهی آمین. "
🔸ورق می زنم:
"26 خرداد. پدر خودش تماس گرفت. از چیزی که گفتن خیلی ناراحت شدیم. صدای پدر غمگین و ناراحت بود. به من گفت: ریحانه، دست به دامن شهدا بشو. حال عمو خوب نیست. عمو محمود تصادف کرده بوده و در بیمارستان بستری بود. خدایا به حق فاطمه زهرا همه بیماران را شفا مرحمت بفرما. الهی آمین. "
"27 خرداد. امروز مهمان شهدای گمنام بودم و دلی سبک کردم. ایمیل دختر عمو حالم رو بدتر کرد. عمو تصادف کرده و پول عمل نداشتن و چند روزی با مراقب های عادی به سر برده . وضعیتش بدتر شده که پدر از راه رسیده و برای عمل خوابودندتش. اما عمو به خاطر این تاخیر چند روزه می ره تو کما. خدایا... چقدر این پول مهمه برای بشر...خدایا همه بیماران رو به حق صاحب الزمان شفا عاجل عنایت کن. الهی آمین. "
🔹تعجب می کنم. برای ریحانه چنین اتفاقاتی افتاده بوده و چیزی به من بروز نداده است. ناراحت می شوم. مهناز خودش را با کتاب مشغول نشان می دهد اما از آن وقت تا حالا همان صفحه ایست که از اول بوده. باز هم نوشته های ریحانه را تندتند می خوانم و متوجه می شوم پدرش برای اینکه بتواند پول عمل را جور کند آن جا مشغول به کاری می شود و از این طرف هم ریحانه حقوقی که خاله پری برای تدریسش می دهد را برای پدر می فرستند. پدرش می خواسته خانه شان را برای فروش بگذارد. حاج آقا مصطفوی به علت نبود پدر جویای حال او از مادر ریحانه می شود و او اتفاقی را که افتاده تعریف می کند. حاج آقا از صندوق قرض الحسنه پولی را به فهیمه خانم می دهد و همین می شود که خیلی سریع می توانند عمویش را عمل کنند. بعد از پانزده روزی هم نوشته بود که حال عمومی عمو بهتر شده و از کما در آمده است و پدر قرار است او را با خود به ایران بیاورد.
🔸مهناز خیره به کتابش نشسته و گوشه چشمانش خیس از اشک شده. به روی خودم نمی آورم تا احساس ناراحتی و خجالت نکند. چند ورق از دفتر خاطراتش را رد می کنم و نام فَرانَک، حرکت دستانم را قفل می کند. برای این نوشته اش تاریخ نزده است.
"خدایا ممنونم از این همه لطفی که به من داری و شرمگینم از این همه کوتاهی ای که در عبادت و بندگی ات دارم. این همه مهر و عطوفتی که به بندگانی چون فرانک داده ای مرا سرشار از مهر تو می کند. چقدر این دختر مهربان است و نزد تو عزیز که اینگونه نور را بر قلبش تاباندی. "
🔻مادر ریحانه، به در اتاق تقه ای می زند و با سینی چای و میوه، وارد می شود. بشقاب های میوه را روی میز جلوی من و مهناز می گذارد و از نبود ریحانه عذرخواهی می کند. مشغول خوردن میوه می شویم و برای مهناز، سیب و کیوی پوست می کنم که ریحانه هم از راه می رسد. او هم از نبودش خیلی عذرخواهی می کند.
🔹چشمانش روی مهناز قفل شده است. نیم نگاهی به من می کند. شانه هایم را بالا می اندازم که یعنی نمی دانم جریان از چه قرار است. سیستم را روشن می کند. نرم افزار مسنجرش را باز می کند و من را می نشاند پشت سیستم برای چت کردن با خواهر خودم. فکر خوبی است که من را مشغول نشان دهد و با مهناز صحبت کند. از مهناز می پرسد:
+ اشکالی نداره که نرگس جان پشت سیستم باشن؟
" نه اشکالی نداره. نمی دونم.
+ چی شده مهناز جان، پکری؟ اتفاقی افتاده؟
@salamfereshte
#داستان_بلند
#فقط_به_خاطر_تو
#قسمت_هفتاد_و_چهار
🔺حسنا بلافاصله از جا بلند شد و پشت سیستم نشست. مرورگر را باز کرد. به قسمت تاریخچه رفت تا ببیند چه چیزی حال خواهرش را تغییر داده بود. سایت بیمارستان بهار را دید. فکر کرد حتما چیز خوبی بوده. مرورگر را بست و مونیتور را خاموش کرد. کتاب نکات طلایی جامع شیمی را باز کرد و به خواندن ادامه داد.
🔹ضحی لباس پوشیده، عازم کافی شاپ بهارانه شد. عمدا به سحر گفت که آنجا بیاید. می خواست محیط امن یک کافی شاپ را هم ببیند و در جمعی قرار گیرد که سنخیتی با شکل و شمایلش نداشتند؛ همان طور که سالها، ضحی چنین جمعی را تحمل کرده بود. جلوی پیشخوان کافی شاپ رفت و برای نیم ساعت دیگر، میزی رزرو کرد. شماره میز را طوری انتخاب کرد که موقع نشستن، پشتش به جمعیت باشد اما سحر، جمعیتی را ببیند که اکثر پزشک و پرستارند. مسئول پذیرش مبل های یاسی رنگ را نشان داد و گفت:
- تا میز خالی بشه می تونین اونجا استراحت کنین. کتاب هم اون طرف هست اگه دوست داشتین.
🌸ضحی تشکر کرد و به سمت مبل ها رفت. نگاهش به کفپوش های رنگی زیرپایش افتاد. دفعه قبل به تفاوت رنگ های کفپوش ها دقت نکرده بود. قدم از قدم که برمی داشت احساس می کرد روی سطح آب رودخانه حرکت می کند. نرم و لطیف. کف پوش های آبی به سمت مبل ها منتهی می شد. اولین مبل سمت راست را انتخاب کرد. روبرویش تصویر بسیار با کیفیت ساحل و دریا بود و سمت چپش، ستونی با روکش گچ و خرده آینه های رنگی قرار داشت. وسط ستون، حفره های هشت ضلعی بود و داخل حفره ها، حباب شیشه ای که گیاه کوچکی در آن زندگی می کرد. آن طرف ستون مبل دیگری بود. چادرش را کمی دور خودش جمع کرد و نشست. بدنش در نرمی ابرهای مبل، فرو رفت. تکیه داد و به ساحل روبرویش نگاه کرد.
☘️صدای خفیف مرغان دریایی را از پشت سرش شنید. صدا حرکت کرد و بالای سرش رفت و دور شد. متوجه صدای امواج دریا شد. صدای آرامی بود. از دنج بودن آن قسمت خوشش آمد. زاویه مبل های راحتی تک تفره به گونه ای بود که کافی شاپ در تیر رس نگاهش نبود. گردن کشید و پشت سرش را نگاه کرد تا ببیند سحر آمده یا نه و آن جا بود که فهمید نوع انتخاب مبل هاست که باعث می شود نه کسی بتواند تو را ببیند و نه تو کسی را ببینی. به مبل کناری نگاه کرد. چیزی ندید. کمی به جلو خم شد. ستونی که سمت چپش بود مانع دیدش شد. احساس امنیت کرد. مجدد تکیه داد. گوشی را در آورد. فایل یادداشت های استاد موسوی را باز کرد و تا آمدن سحر، مشغول مطالعه شد.
- بابا اینجا کجاس؟ چقدر همه شبیه تو ان!
- سلام سحر جان. کافی شاپه دیگه. بیا میز ما اونجاست.
🔹ضحی از جایش بلند شد و سحر را که متعجب به فضای داخلی کافی شاپ و آدم هایش نگاه می کرد، سر میزی برد که حالا هیچکس پشتش ننشته بود. صندلی را کمی عقب کشید تا ابتدا سحر بنشیند و خودش هم روبروی سحر، نشست. نگاه سحر به پشت سر ضحی بود و ضحی توجهش به عکس العمل ناخودآگاه دستان سحر بود. کیف دستی اش را روی پایش گذاشت و شالش را که تا نیمه، عقب داده بود، جلوتر کشید. چند ثانیه ای که گذشت، سحر تازه یادش آمد که برای چه می خواست ضحی را ببیند. پاکتی از کیفش در آورد و آن را کنار پایش روی زمین گذاشت. پاکت نامه و آرنج هایش را روی میز قرار داد. نمی دانست باید با چه جمله ای شروع کند.
- ضحی چرا رفتی آخه. می دونی چقدر جات خالیه
🔸فکر کرد شاید از در احساسی و دلتنگی وارد شود بهتر است. ضحی کمی به سمت عقب رفت و به پشتی صندلی نزدیک تر شد و گفت:
- دیگه هر جایی تا ی مدت برای آدم رشد داره. اینو خودت خوب می دونی.
- الان یعنی اینجا نشستی برات رشد داره؟!
🔺ضحی دیگر این جملات سحر را به شوخی و مزاح نمی گرفت. تیکه ای که سحر انداخت را به روی خود نیاورد و گفت:
- جای قشنگیه. تازه باهاش آشنا شدم.
👀مردمک چشمان سحر حرکت کرد و مشخص بود چیزی را دنبال می کند. باز هم کمی از شالش را جلو کشید. پاکت نامه را برداشت و جلوی ضحی گرفت و گفت:
- استعفات رد شده. ی تشویقی هم برات نوشته پرهام.
🔹ضحی بدون عکس العملی، فقط به صورت سحر لبخند زد.
📣کانال #سلام_فرشته در ایتا، سروش، بله
eitaa.com/salamfereshte
sapp.ir/salamfereshte
ble.ir/salamfereshte
#داستان_بلند
#رمان
#فقط_به_خاطر_تو
#تولیدی
#سیاه_مشق
هدایت شده از مدرسه علميه الهادی علیه السلام
☄️ ما داریم چوب آن نگاه های اشتباه و ناسالم خودمان را می خوریم
#استاد_عربیان حفظه الله:
☘️و هم چنین وَ حَیَاتِکَ قَبْلَ مَوْتِکَ، قبل از اینکه مرگت فرا برسد از این حیات و زندگی ات خوب بهره مند بشو. فَإِنَّکَ لَا تَدْرِی مَا اسْمُکَ غَداً، تو نمی دانی فردا اسمت چیه؟ به تو می گویند مرده یا زنده! اصلا معلوم نیست. پس همه این توصیه ها به این منظور بود که ما آن بیماری تسویف خودمان را درمان کنیم.
✨ این می تواند برای ما الهام بخش و آموزنده باشد که چقدر تفکر صحیح و توجهات مناسب می تواند به انسان تعادل ببخشد. و انسان را درمان کند. فکرمان خوب باشد. فکرمان درست باشد. تا روحیاتمان متعادل باشد. ملاحظه بفرمایید حضرت آسیب تسویف را مطرح کردند و بعدا مجموعه ای از توجهات را توصیه فرمودند تا بیماری تسویف برطرف شود.
💎چقدر فکر مهم است. چقدر توجه مهم است. چقدر اندیشه و روحیه مهم است در رفتار. ما داریم خلاصه چوب آن نگاه های اشتباه و ناسالم خودمان را می خوریم. در عرصه های مختلف زندگی. در مثلا مسائل فردی، خانوادگی، اجتماعی، نگاهمان باید درست شود. زاویه دیدمان باید درست شود تا خیلی از مشکلاتمان به راحتی حل شود. روی این تمرکز پیدا کنیم.
✅حالا اگر بخواهیم زاویه دید و نگاه خودمان را اصلاح کنیم، یکی از مهم ترین مقدماتش این است که آگاهی های صحیح و درست را در ذهن و دل خودمان جمع کنیم. وجودمان پر از آگاهی های درست شود. منظورم از آگاهی های درست و صحیح چیست؟ یعنی آگاهی هایی که فرازمانی و فرامکانی است. این تعبیر را قبلا هم داشته ام. بفرمایید همه زمانی و همه مکانی است. در همه زمان ها در همه مکان ها برای همه افراد می تواند مفید باشد. یعنی معارف قرآنی و روایی. این ها وقتی در ذهن ما جمع بشود و در ابعاد گوناگون به آن توجه کنیم، تاثیر می گذارد در روحیات و رفتار ما. پس هر چه ما بتوانیم از آیات و روایات بیشتر استفاده کنیم در حقیقت در راستای اصلاح خودمان و تربیت خودمان گام ارزشمند و موثری برداشته ایم.
📚برگرفته از سلسله جلسات #حدیث_خوانی، #جلسه_ششم در تاریخ دوشنبه 1400/08/24
#قسمت_هفتاد_و_چهار
ادامه دارد...
📣کانال مدرسه علمیه الهادی علیه السلام
🆔@alhadihawzahqom
#پیامبر_اکرم صلی الله علیه و آله
#وصیت #معرفی_حدیث #حدیث #فراغ #تسویف #زندگی #زاویه_دید #جهان_بینی #بینش_صحیح #تفکر #تفکر_سالم