مخفیگاهِزمینیهایمطرود
گاهیوقتا فکر میکنم مشکل از این نیست که زندگی سخت شده، مشکل اینه که من دیگه اون آدمی نیستم که میتو
نه همه چیز. اما لااقل کمی خوشحال تر بودم.
مخفیگاهِزمینیهایمطرود
امیدوار بودم. امیدوار بودم که فقط کمی بتوانم زندگی را حس کنم. اما مگر دستان یک پیانیست، میتواند در کنار پیانویی شکسته زندگی کند؟
سلام. بلاخره اومدم، تا امروز هم بتونیم باهم روی نت های داستان هایی که به شکل صدا نوشته شدن سفر کنیم.
داستان یک پسر کولی و بیچاره، که مردی رو به قتل میرسونه. و بعد اعدام میشه.
حالا روح پسرک قصه ی ما به مظهر خدا برده میشه و اونجا به دلیل وجود شیطان توی وجودش به جهنم فرستاده میشه.
پسرک شروع میکنه به اعتراف به مادرش و گشتن دنبال راهی که بتونه اونو خلاص کنه. از دردی که حالا داره میکشه.