✧✦•﷽ ✧✦•
🌑🌙دعای روز اول ماه مبارک رمضان
🔹اللَّهُمَّ اجْعَلْ صِيَامِي فِيهِ صِيَامَ الصَّائِمِينَ وَ قِيَامِي فِيهِ قِيَامَ الْقَائِمِينَ وَ نَبِّهْنِي فِيهِ عَنْ نَوْمَةِ الْغَافِلِينَ وَ هَبْ لِي جُرْمِي فِيهِ يَا إِلَهَ الْعَالَمِينَ وَ اعْفُ عَنِّي يَا عَافِيا عَنِ الْمُجْرِمِينَ
🔸«خدایا! در این روز روزهام را چون روزهداران حقیقے و عبادتم را چون عبادت پرستندگان واقعے قرار ده. در این روز از خواب غفلت بیدارم کن و گناهانم را ببخش ای پروردگار جهانیان و از من در گذر اے آن کہ آمرزنده گنهکارانے!»
ว໐iภ ↬ @sangarshohada🕊🕊
قرآن دل را مانند #آب
زلال و صاف میکند ...
#إقرا ... بخوان
#رمضان_المبارڪ
#ماه_بهار_قرآن
#دفاع_مقدس
j๑ïท ➺ @sangarshohada🕊🕊
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥 #ڪلیپ
●سرداری که کل استکبار از ترسش خواب نداشتن چطور توی یه راهرو سرپا وایساده و به مداحی این سرباز گوش میده و بغلش میکنه و...
#سردار_دلها
#شهید_حاج_قاسم_سلیمانی 🌷
j๑ïท ➺ @sangarshohada🕊🕊
#خاطرات_شهید
●در زماني كه همسر محترم شهيد به شهرستان اسلام آبادغرب و اهواز هجرت كرده بود تا عليرغم وجود بمبارانهاي مكرّر اين شهرها، باحضور در عقبة مناطق عملياتي، پشتوانة روحي و معنوي براي همسرش باشد، شهيد كسايي با وجود آن كه در جبهه نيز عملاً استفادة چنداني از غذا و امكانات نمي كردند،
● و براي رعايت بيت المال و حداكثر احتياط، كالابرگ (كوپن) ارزاق خانوادة خودشان را از دو نفر به يك نفر (فقط براي همسرشان) تغيير دادند و نظرشان اين بود كه خودش از امكانات و تغذيه مناطق عملياتي استفاده مي كند و نبايد از ارزاق كوپني بهره مند گردد.
📎پ ن: "فرمانده تیپ مهندسی رزمی"
#شهید_محمدحسن_کسایی
#سالروز_شهادت 🌷
j๑ïท ➺ @sangarshohada🕊🕊
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
چند روز است ؛
که در روزه ی دیدار توام
پر کن این فاصله ها را
که دم افطار است ...
#پاسـدار_مدافع_حـرم
#شهید_حسین_معزغلامی
#لحظه_سبز_افطار
#التماس_دعا
j๑ïท ➺ @sangarshohada🕊🕊
سنگرشهدا
🌷« بِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ والصِّـدیقیــن »🌷↬❃ ✫⇠ #سرّ_سر ✍نویسنده: نجمه طرماح ● #خاطرا
🌷« بِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ والصِّـدیقیــن »🌷↬❃
✫⇠ #سرّ_سر
✍نویسنده: نجمه طرماح
● #خاطرات_شهیدحاج_عبدالله_اسکندری
#قسمت_بیست_و_هفتم
بچه ها دمق شده بودند. عمو مسلم شان نبود که به احترامش برای او و بابا چای و میوه ببرند و ذوق کنند که مهمان برایشان آمده. تا چند هفته سراغ آقا مسلم را می گرفتم، آقا عبدالله می گفت بیمارستان مسلمین بستری شده.
چهار هفته گذشت، بچه ها منتظر آمدن بابا بودند. شام کوکوی سبزی گذاشته بودم. آقا عبدالله که آمد علیرضا و دخترها بابایشان را دوره کردند:"عمو مسلم میاد؟ هنوز شیرازه؟"
چشم های آقا عبدالله ورم کرده بود. لبخند که هیچ، بغض حالت چهره اش را هم در هم کشیده بود. فقط یک کلام :"آره بابا شیرازه"
بچه ها هم بی حوصله برگشتند توی هال و جلوی تلوزیون نشستند. توی آشپزخانه ایستادم تا آقا عبدالله بیاید. لباسهایش را درآورد و آمد توی آشپزخانه. صبر نکردم، خودم پرسیدم:"چیزی شده؟ جلوی بچه ها نخواستم به روت بیارم."
صورتش را با دست هایش پوشاند. دستش را کنار زدم. در چند ثانیه خیس شده بود از اشک :"مسلم شهید شد"
کف آشپزخانه نشستم.
"فکر میکردم جنگ تمام شده و خبر شهادت بچه ها را دیگر نمی شنوم. فردا میرم شیراز، از اون طرف هم کازرون. می خوام تشییع جنازه باشم. "
بچه ها مدرسه داشتند نمی توانستم بروم اما آقا عبدالله دام را با خودش برد. روزها و شبها از داغ شهادتش غمگین و دل مرده بودم و در حضور بچه ها دم نمی زدم. می گذاشتم شب شود، آقا عبدالله از دانشکده بیاید، بعد برایش می گفتم که چقدر دلم برای این جوان مومن و بی ریا می سوزد. هرچند می دانستم آنها که در جنگ شهید نشدند و خودشان را جامانده می دانند چقدر دوست دارند به رفقای شهیدشان بپیوندند.
همین ها را هر روز آقا عبدالله برایم تکرار می کرد که مگر آرزوی ما چیزی جز شهادت است؟ زندگی که نمی دانیم آخرش چطور ختم می شود، پس دعا کن با شهادت ختم شود. نمی دانم این حرفها دلداری بود یا مقدمه چینی، اما هرچه بود، حرفهایی نبود که بشود ساده از کنارشان گذشت.
💕 💕 💕 💕
از پشت بام خانه حیاط مدرسه پسرانه کاملا پیدا بود. علیرضا را صف صبحگاه که تمام می شد می فرستادم مدرسه. قبل از این با مدیرش صحبت کرده بودم و این اجازه را گرفته بودم. زهرا و فاطمه مدرسه شان اگرچه از خانه دور بود اما خیالم راحت بود. زهرا نوجوانی اش را می گذراند و برای خودش خانمی شده بود و علیرضا اولین سال تحصیلش را دیوار به دیوار خانه می رفت و می آمد.
شروع مدرسه ها و پیدا کردن دوست های جدید دلتنگی برای خانواده عمو و زن عمو محبوبه از سرشان پریده بود پنج سال کنار مادربزرگ و عمو وابسته شان کرده بود. با کلی چک و چانه راضی شان کردیم که جمع کنیم بیاییم سبزوار. شیراز ماندن بدعادتشان کرده بود. محبوبه که هفته آخر اصلا طبقه بالا نمی آمد. می گفت دلم نمی آید ببینم داری وسایلت را جمع میکنی. نمی دانست خودم دلم لک زده برای مهاجرت و تجربه زندگی در یک شهر دیگر و همراهی عبدالله.
"
ادامه دارد...✒️
🍃جهت تعجیل در فرج و سلامتی آقا و شادی روح امام و ارواح طیبه شهدا صلوات🍃
ว໐iภ ↬ @sangarshohada🕊🕊
سنگرشهدا
🌷« بِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ والصِّـدیقیــن »🌷↬❃ ✫⇠ #سرّ_سر ✍نویسنده: نجمه طرماح ● #خاطرا
🌷« بِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ والصِّـدیقیــن »🌷↬❃
✫⇠ #سرّ_سر
✍نویسنده: نجمه طرماح
● #خاطرات_شهیدحاج_عبدالله_اسکندری
#قسمت_بیست_و_هشتم
خدا خیر بدهد مستاجرهای قبلی را، عجب کاری روی دستم گذاشتند. یک ماه است هرچه می شویم و می سابم خانه برق نمی افتد. موکت ها را که دخترها کمک کردند. در و دیوار و کابینت و شیشه ها همه جای خانه سیاهی و خاک گرفته بود. از حق نگذریم این خانه امیدوارکننده تر از خانه های دیگری بود که دیدیم. هرکدام عیبی داشتند و به هیچ وجه نمی شد در آن زندگی کرد. یکی بزرگ و ترسناک بود، یکی دیوارهای کوتاهی داشت با اتاق های زیاد و حیاط بزرگ که باید فکر روزهای نبودن عبدالله و امنیت خانه را می کردیم. این خانه آپارتمانی و امن بود و همه از اجاره اش راضی بودیم. یک هفته اثاث ما داخل کامیون جلوی مسافرخانه بود و دعا می کردم تا قبل از اول مهر تکلیفمان روشن شود.
تصمیم گرفته بودم بعد از تمام شدن ریزه کاری های خانه، خودم را سرگرم یک کار هنری کنم. سال ها تمام وقتم را صرف بچه ها کرده بودم و حالا همه شان محصل بودند و خانه سوت و کور شده بود. درست نمی دانستم چه کاری، خیاطی، گل دوزی و... باید ساعت های بیکاری ام را پر می کردم.
ناهار را گذاشتم و با آب و وایتکس به جان کابینت ها افتادم و همه جا را برق انداختم.
برای خرید به سر خیابان رفتم روی شیشه خرازی نوشته ای دیدم، اما عجله داشتم و بی توجه از آن گذشتم. تبلیغ یک دوره آموزشی بود. ایستادم و قلم و کاغذی از دستم در آوردم و آدرس و شماره تلفن را یادداشت کردم. تا به خانه رسیدم قبل از شستن میوه ها و بسته بندی نان ها با شماره تماس گرفتم و جزئیات را پرسیدم. یک دوره گل سازی با پارچه های مخمل که دو ماهه تمام می شد. لیست بلند بالایی از لوازمی که باید تهیه می کردم از همان خرازی خریدم و بی صبرانه منتظر یاد گرفتن و تنوع دادن به روز و شب هایم بودم. سبد های حصیری بزرگ و کوچک داخل نایلون بزرگی کنار کمدم گذاشته بودم و با پارچه های مخمل و کاغذ کشی و سیم نازک آلومینیومی در کیف دستی پارچه ای منتظر شروع کلاسم بود.
ته همان خرازی را پرده ای آویزان کرده بودند و کلاس همان جا برگزار می شد. اولین شاخه گل را در سبد جمع و جوری چیدم و در اسفنج سخت کف سبد فرو کردم. دلم نیامد که روی طاقچه خانه مان گذشتم تا برای عید نوروز به مادرم هدیه کنم. دومین و سومین سبد گل را هم برای خاله جانم و دختر خاله ام. بعدی برای خواهرم سیمین و دست آخر برای اینکه به دل آقا عبدالله هم نماند یک سبد پر از رزهای سفید و سرخ برای خودمان درست کردم و روی تلوزیون گذاشتم.
بیست و نهم رمضان بود. بچه ها را فرستادم مدرسه و نشستم پای گلسازی که تلفن زنگ خورد. آقا اسدالله بود. شماره پادگان را می خواست. شماره را دادم و فرصت نشد حتی احوال جاری و بچه ها را بپرسم. با خودم گفتم حتما کار اداری هست که اول صبحی تماس گرفته و وقت احوالپرسی ندارد..
"
ادامه دارد...✒️
🍃جهت تعجیل در فرج و سلامتی آقا و شادی روح امام و ارواح طیبه شهدا صلوات🍃
ว໐iภ ↬ @sangarshohada🕊🕊
↫✨« بــِســـم ِ ربـــــــِّـ الــشــــُّـهـداءِ والــصــِّـدیــقــیــــن »✨↬❃
#صد_و_نود_و_هشتم
#ختم_قران_شهدا
ختم قران به نیابت از شهدا وتعجیل در ظهور اقا...لطفاجزهای انتخابی خود را به ای دی زیر بفرستید..
@R199122
📿 1 📿 3 📿 4 📿 5 📿 7 📿 8 📿 11 📿 12 📿 14📿 22 📿 23 📿 24 📿 25 📿 26 📿 27 📿 28 📿
وتعداد صلوات های خودرا اعلام کنید تاکنون
صلوات ختم شده⇩⇩⇩
( #s2_764_100)
ว໐iภ↬ @sangarshohada 🕊🕊
1_6727619.mp3
3.97M
🌸طرح تلاوٺ قرآטּ صبحگاهے🌸
#تحدیر (تندخوانے) جزء دوم قرآن کریم با صوت استاد معتز آقایے
ڪلام حق امروز هدیه به روح🌸🍃
#شهید_حاج_قاسم_سلیمانی 🌷
╔══ ⚘ ════ 🕊 ══╗
@sangarshohada
╚══ 🕊 ════ ⚘ ══╝
با گریه بگفتند ک سردار نیامد
صد ناله و حسرت سپهدار نیامد
دنیا شده سرتاسرش آغشته به این که
ای اهل حرم میر و علمدار نیامد
📎پ ن: اولین رمضانی که سردار دلها در بین ما نیست💔
#شهید_حاج_قاسم_سلیمانی
#صبحتون_شهدایی🌷
j๑ïท ➺ @sangarshohada🕊🕊
ماهِ رمضان را؛
خدا وثیـقہ گذاشت!
براے آزادیِ من؛
ازبنـدشیطان...
بعد از ایـن؛
روزگارِمـن چـہ میشـود...؟!
#يا_غياثَ_من_لا_غياثَ_لَہ
j๑ïท ➺ @sangarshohada🕊🕊
19.17M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 #ڪلیپ
●گوشه ای از زندگی روحانی شهیدی که مظلومانه با زبان روزه و با وضو در حال خروح از حوزه علمیه به دست اشرار سابقه دار آسمانی شد...
📎پ ن : این کلیپ زیبارا چندین بار ببینید و برای کسانی که دوست دارید بفرستید.
#طلبه_شهید ♥️
#شهید_مصطفی_قاسمی #سالروز_شهادت🌷
j๑ïท ➺ @sangarshohada🕊🕊