↫✨« بــِســـم ِ ربـــــــِّـ الــشــــُّـهـداءِ والــصــِّـدیــقــیــــن »✨↬❃
#صد_و_نود_و_هشتم
#ختم_قران_شهدا
ختم قران به نیابت از شهدا وتعجیل در ظهور اقا...لطفاجزهای انتخابی خود را به ای دی زیر بفرستید..
@R199122
📿 1 📿 3 📿 4 📿 5 📿 7 📿 8 📿 11 📿 12 📿 14📿 22 📿 23 📿 24 📿 25 📿 26 📿 27 📿 28 📿
وتعداد صلوات های خودرا اعلام کنید تاکنون
صلوات ختم شده⇩⇩⇩
( #s2_764_100)
ว໐iภ↬ @sangarshohada 🕊🕊
1_6727619.mp3
3.97M
🌸طرح تلاوٺ قرآטּ صبحگاهے🌸
#تحدیر (تندخوانے) جزء دوم قرآن کریم با صوت استاد معتز آقایے
ڪلام حق امروز هدیه به روح🌸🍃
#شهید_حاج_قاسم_سلیمانی 🌷
╔══ ⚘ ════ 🕊 ══╗
@sangarshohada
╚══ 🕊 ════ ⚘ ══╝
با گریه بگفتند ک سردار نیامد
صد ناله و حسرت سپهدار نیامد
دنیا شده سرتاسرش آغشته به این که
ای اهل حرم میر و علمدار نیامد
📎پ ن: اولین رمضانی که سردار دلها در بین ما نیست💔
#شهید_حاج_قاسم_سلیمانی
#صبحتون_شهدایی🌷
j๑ïท ➺ @sangarshohada🕊🕊
ماهِ رمضان را؛
خدا وثیـقہ گذاشت!
براے آزادیِ من؛
ازبنـدشیطان...
بعد از ایـن؛
روزگارِمـن چـہ میشـود...؟!
#يا_غياثَ_من_لا_غياثَ_لَہ
j๑ïท ➺ @sangarshohada🕊🕊
19.17M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 #ڪلیپ
●گوشه ای از زندگی روحانی شهیدی که مظلومانه با زبان روزه و با وضو در حال خروح از حوزه علمیه به دست اشرار سابقه دار آسمانی شد...
📎پ ن : این کلیپ زیبارا چندین بار ببینید و برای کسانی که دوست دارید بفرستید.
#طلبه_شهید ♥️
#شهید_مصطفی_قاسمی #سالروز_شهادت🌷
j๑ïท ➺ @sangarshohada🕊🕊
#دعاى_روز_دوم_ماه_مبارک_رمضان🌙
✧ ✦ ﷽ ✧ ✦
💫 اللهمّ قَرّبْنی فیهِ الى مَرْضاتِكَ وجَنّبْنی فیهِ من سَخَطِكَ ونَقماتِكَ ووفّقْنی فیهِ لقراءةِ آیاتِكَ برحْمَتِكَ یا أرْحَمَ الرّاحِمین.
💫خدایا نزدیك كن مرا در این ماه به سوى خوشنودیت وبركنارم دار در آن از خشم وانتقامت وتوفیق ده مرا در آن براى خواندن آیات قرآن به رحمت خودت اى مهربانترین مهربانان.
#التماس_دعا
ว໐iภ ↬ @sangarshohada🕊🕊
#خاطرات_شهید
🔰شهیدی که سنگ مزارش #همیشه معطر است
●او فرمانده آر پیچیزنهای گردان عمار در لشکر 27 حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم بود. در یکی از پایگاه های زمان جنگ، به عنوان یک سرباز معمولی کار میکرد.
●خدمت به رزمنده ها را دوست داشت. مثل همیشه برای سرکوبی و مبارزه با نفس داوطلبانه مشغول نظافت دستشویی ها بودبرایش مهم نبود که بدنش همیشه #بوی_بد توالتها را بدهد.
●او همیشه مشغول نظافت توالت های پایگاه بود و همیشه بوی بدی بدنش را فرا می گرفت. در یک حمله هوایی در حال نظافت بود که موشکی به آنجا برخورد میکند و او شهید و در زیر آوار مدفون میشود.
●بعد از بمب باران، هنگامی که امداد گران در حال جمع آوری زخمی ها و شهیدان بودند، متوجه میشوند که بوی شدید "گلابی" از زیر آوار می آید. وقتی آوار را کنار میزدند با پیکر پاک این شهید روبرو میشوند که غرق در بوی گلاب بود.
●هنگامی که پیکرآن شهید را در #بهشت_زهرا تهران، در قطعه 26 به خاک میسپارند، همیشه سنگ قبر این شهید نمناک میباشد بهطوری که اگر سنگ قبر شهید پلارک را خشک کنید، از آن طرف سنگ از #گلاب مرطوب می شود.
#شهید_احمد_پلارک
#سالروز_ولادت 🌷
j๑ïท ➺ @sangarshohada🕊🕊
#افـطارانہ🌙
ماه صیام، ماه خداوند ذوالعطی است
ماه وفـــور فیض و کرامات کبریاست
ماه صعود روح بہ اوج فضیلت است
ماه نزول مائده رحمت خداست . . ✨
#لحظات_استجابت_دعا
ว໐iภ ↬ @sangarshohada🕊🕊
📸 نماز، قبل افطار
🔹حاج قاسم هنگام افطار میگفت نزدیک افطار، عطش انسان برای آب و غذا زیاد میشود؛ در این لحظهها اجر این نماز بیشتر است.
j๑ïท ➺ @sangarshohada🕊🕊
🌷« بِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ والصِّـدیقیــن »🌷↬❃
✫⇠ #سرّ_سر
✍نویسنده: نجمه طرماح
● #خاطرات_شهیدحاج_عبدالله_اسکندری
#قسمت_بیست_و_نهم
..
برگشتم سر گلسازی،. یک سری گلهای آفتاب گردان و داوودی هم یادگرفته بودم. دستم به کاغذ الگو ها بود و دلم پیش بچه ها و فکرم پیش آقا عبدالله. قید گلسازی را زدم و و قرآن را برداشتم تا جز بیست و نهم را هم بخوانم. معلوم نبود فردا عید فطر باشد یا نه.
آخرهای جزء بودم که آقا عبدالله زنگ زد و احوالم را پرسید. گفتم:"آقا اسدالله باهات تماس گرفت؟"
"آره یک سوال داشت"
"خوب چه خبر"
"سلامتی! گفتم کارهات رو بکنی بریم شیراز امروز ظهر."
"بریم شیراز؟ همین جوری یهویی؟ خبری شده؟"
"نه.. چه خبری؟ شیراز کار دارم گفتم اگر میخوای بیا خانواده رو هم ببین"
"بچه ها درس و مدرسه دارن."
"بچه نیستن که! ماشالله بزرگ شدم. برای اوناهم یه فکری می کنیم. شما آماده شو. دارم راه می افتم"
" خوب تا برسی من از نگرانی می میرم"
" خدا نکنه خانومم. نگران چی؟ بذار برسم خونه با هم حرف می زنیم. یه سفر دو روزه برای دیدن اقوام نگرانی داره؟ "
گوشی را گذاشتم. هرکاری می کردم نمی توانستم تماس صبح آقا اسدالله را بی ارتباط با سفر امروزمان بدانم. یا تنهایی خیالاتی ام کرده بود و یا واقعا اتفاقی افتاده بود. تا آقا عبدالله آمد بی اراده اشک می ریختم.آقا عبدالله اول سراغ من آمدو قرآنی را که کنارم روی زمین گذاشته بودم برداشت و روی طاقچه گذاشت. آرامش در چهره اش همیشگی بود. آن قدر که نمی شد از حالت چهره و برخوردش پی به چیزی برد. هرچند آن لبخند ماندگار روی لب هایش را نمی دیدم، اما از نگاه و رفتارش چیزی نمی فهمیدم.
"فشارت می افته، روزه هم هستی نشستی بیخود گریه می کنی؟"
"دلم شور میزنه. شما که حرف نمیزنی"
"دلت شور چی میزنه؟ بچه ها؟ خوب میان ناهار میخورن اگر هم فردا عید باشه تعطیل هستند و توی خونه می مانند"
"تنهایی بچه ها که یک طرف. چیه که داریم با این عجله میریم شیراز؟ "
" من که گفتم کار برام پیش اومده. دلم نیومد تنها برم. یکی از همکارا دم در ایستاده ما رو ببره مشهد، با هواپیما بریم دیر میشه ها؟ "
زیرگاز را خاموش کردم و چادر مشکی ام را از جا لباسی برداشتم :"صبر کنیم بچه ها بیان؟ "
" کلید دادم به یکی از همکارا تا ظهر خانومش رو میاره اینجا پیش بچه ها. دیر میشه اعظم خانم. بی خود به دلت بد راه نده"
کیفم را که به زور رخت و لباس در آن چپانده بودم را برداشت و منتطر ماند تا پشت سرم در را قفل کند. در ماشین را باز نکرده پرسیدم :" نمی خوای به من به من بگی چی شده؟ "
" داریم میریم شیراز چی باید بشه! "
رو به دوستش گفت:" آقا حلال کنید معطل شدید"
" سلام حاج خانوم بفرمایید. نه آقای اسکندری وظیفه است"
آقا عبدالله هم جلو نشست و سر صحبت را باز کرد از زمستان و سردی هوا و اینکه خیال ندارد حالا حالاها دست از سر سبزوار بردارد."
ادامه دارد...✒️
🍃جهت تعجیل در فرج و سلامتی آقا و شادی روح امام و ارواح طیبه شهدا صلوات🍃
ว໐iภ ↬ @sangarshohada🕊🕊
سنگرشهدا
🌷« بِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ والصِّـدیقیــن »🌷↬❃ ✫⇠ #سرّ_سر ✍نویسنده: نجمه طرماح ● #خاطرا
🌷« بِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ والصِّـدیقیــن »🌷↬❃
✫⇠ #سرّ_سر
✍نویسنده: نجمه طرماح
● #خاطرات_شهیدحاج_عبدالله_اسکندری
#قسمت_سی_ام
دو ساعت راه تا مشهد سرم را به شیشه چسباندم و برای خودم گریه کردم. دعای وداع ماه رمضان آن هم با صدای بی ریا و پدرانه شهید دستغیب دلتنگتر و بی قرار ترم کرد.
توی فرودگاه نشستیم تا نوبت پروازمان برسد. فقط یک کلام گفت:"مادرت ناخوش احواله. گفتم بریم یک سر عیادتشون"
"همین؟! این همه من دارم ازت میپرسن چیزی شده یا نه؟ می گی نشده. الان میگی مادرت مریضه!"
"خوب الان هم میگم آن شالله چیزی نشده. یه کسالت کوچیکه برطرف میشه"
"حداقل بگو اتفاقی نیفتاده. آن قدر به دلت بد راه نده
این را که گفتن، گفت:"من که از خانه تا اینجا دارم می گم بد به دلت راه نده"
چند دقیقه ای از پروازمان گذشت و خورشید غروب کردو برایمان غذا آوردند. دست به بسته بندی ها نزدم. گفت:"یه چیزی بخور روزه بودی!"
از فرصت استفاده کردم و گفتم:"تا نگی چی شده که من را با این عجله میبری شیراز هیچی نمی خورم"
سرش را پایین آورد و خیره نگاهم کردو گفت :"خوب نخور!"
تا هواپیما نشست لب به غذا نزدم و آقا عبدالله هم کلامی حرف نزد. آن قدر به خودم استرس وارد کرده بودم که صدای تگش قلبم را می شنیدم. به محله و کوچه خودمان که رسیدیم نفس هایم به شماره افتاد. از سر کوچه می شد شلوغی جلوی خانه را دید. پاهایم از رفتن ایستاد :" نکنه اینکه گفت مادرت ناخوش احواله زبانم لال..."
فامیل که ما را دیده بودند برگشتند داخل خانه. سیمین و بعد هم مادرم از خانه بیرون آمدند. خیالم راحت شد که مادرم سالم است و آغوشش را از همان در خانه باز کرد و به استقبالم آمد. مادر که حالش خوب است، خودم هم نمی دانستم چرا هنوز گریه می کنم. تا مادر رسید برادرها هم جلوی در پیدایشان شد. مات و مبهوت از شلوغی وارد خانه شدم. مهمان ها با پیراهن مشکی رفت و آمد می کردند و دخترخاله که با چای از مهمان ها پذیرایی می کرد. جای خالی پدر میان جمع به من خوب فهماند. زودتر از هرکس آقا عبدالله کنارم رسید و حرف هایی مه از ظهر توی دلش مانده بود را در گوشم زمزمه کرد تا بر اوضاع مسلطم کند:"دیشب به رحمت خدا رفتن. همه منتظر بودند ما برسیم بعد مراسم تشییع رو شروع کنند. آزوم باش شکوه نکنی یه وقت. بنده خدا مادرت قلبش ناراحته. شما که بهتر از هرکی ازش خبر داری"
نمی شد آرام گریه کرد. سراغ سیمین که بعد از روبوسی با من گوشه حیاط روی صندلی کز کرده بود رفتم و توی بغلم فشردن با هم گریه کردیم.
این سفر برایم سفر دید و بازدید نبود. سفر خداحافظی با پدرم بود. تکیه گاه دخترهای بابایی خانه و گدربزرگ مهربان بچه هایم. تا روز سوم فوت پدر جز عزاداری چیزی نمی فهمیدم. حتی از حال و روز بچه هایم، بی خبر بودم. ولی حتما آقا عبدالله هایشان را داشته و با آنها در تماس بوده. به یکی از همکارانش سپرده بود دائم به بچه ها سر بزند. به خدا سپرده بودم شان. بعد از مراسم روز سوم آقا عبدالله آماده رفتن شد، اما اصراری برای برگشتن من نداشت. گفت تا هروقت لازم می دانی پیش مادرت بمان و نگران بچه ها هم نباش. خودش می دانست دلم طاقت نمی آورد تا هروقت بخواهم بمانم اما همین که خیالم را از بابت بچه ها و خانه و زندگی راحت مرد یک دنیا جای تشکر داشت.
دو هفته ماندم و مادر را باغمش همراهی کردم و از مهمان هایی که برای دیدن مادر می آمدند پذیرایی کردم. پیگیر ناراحتی قلبی مادر و دکتر و دوایش بودم و بعد از دو هفته برگشتم.
..
ادامه دارد...✒️
🍃جهت تعجیل در فرج و سلامتی آقا و شادی روح امام و ارواح طیبه شهدا صلوات🍃
ว໐iภ ↬ @sangarshohada🕊🕊
↫✨« بــِســـم ِ ربـــــــِّـ الــشــــُّـهـداءِ والــصــِّـدیــقــیــــن »✨↬❃
#صد_و_نود_و_هشتم
#ختم_قران_شهدا
ختم قران به نیابت از شهدا وتعجیل در ظهور اقا...لطفاجزهای انتخابی خود را به ای دی زیر بفرستید..
@R199122
📿 4 📿 5 📿 7 📿 8 📿 11 📿 14📿 22 📿 23 📿 24 📿 25 📿 26 📿 27 📿 28 📿
وتعداد صلوات های خودرا اعلام کنید تاکنون
صلوات ختم شده⇩⇩⇩
( #s2_764_100)
ว໐iภ↬ @sangarshohada 🕊🕊