eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
326 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
@sarbehrah
۱: همکاران ۱. تا دخترا برن سرِ صف و صبحگاه برگزار شه و برن کلاس، ما همکارا تو دفتر فرصتِ خوش‌وبش یا کارای قبل از کلاسمون رو داریم. یکی از دبیرهای قبول‌شده‌ی آموزگاری رسید. همکارمون بهش گفت چادر بلد نیستی بگیری، تا کمر خاک شده! داشت می‌گفت آره و مجبورم که خیلی محترم و به خوش‌اخلاقی و دلسوزی گفتم خانم فلانی! شما خوب درس می‌دید، بچه‌ها از درس دادن‌تون راضی‌ان، یعنی تخصص دارید، نیازی به این کارا نیست، قطعا به تخصصِ شما نیاز دارن. گفت اینجا کسی واسه تخصصت بهت نگاه نمی‌کنه... راست می‌گفت و من دقییییییق درک می‌کنم چی می‌گه اما ادامه دادم. می‌دونم اما شما شبیه‌شون نشید! اونا بد می‌کنن، شما هم دارید شکل اونا بد می‌کنین. مصاحبه قبول بشید ان‌شاءالله پول بیت‌المال بگیرید، چون با دروغ وارد شدید و ادامه دادید، حقوق‌تون شبهه‌دار می‌شه. نسل‌تون ناپاکی می‌گیره. عجیب‌غریب نگام کردن! اما بهم اعتماد کردن و همه‌شون درد و دل کردن اگه جز این کنیم قبول نمی‌شیم و نمی‌تونیم آینده‌مون و بسازیم. خیلی تلاش کردم بدونن من می‌فهمم، من از مدرکِ ارشدم هزینه دادم، من سختی کشیدم، من تخصصم به‌خاطر عقایدم نادیده گرفته شد، من از جنس خودشونم اما باور نکردن! من گفتم از ته دل دعا می‌کنم شما رو به خاطر سوادتون بخوان، به خاطر تخصص‌تون، امیدوارم تا مصاحبه خدا کمک کنه خودِ واقعی‌تون برید پیشِ اونا. دوست ندارم همکارم یکی مثلِ اونایی بشه که ما ازشون بیزاریم... دوست ندارم حقوق‌تون ناپاک باشه... این‌قدر دلی گفتم و به نیتِ هدیه‌ی روز معلم که به دل‌شون نشسته بود و در سکوت گوش دادن... ان‌شاءالله اثر کنه... ۲. بعد از مدرسه همه دعوتِ مؤسس بودیم و باید با هم می‌رفتیم اون‌یکی شعبه. من تلاش کردم بپیچونم ولی مدیرم بیست دقیقه من و از کلاسم کشیده بود بیرون که امکان نداره نیای. با رفیق برنامه داشتیم، زنگ زدم گفتم اینا از کلاسم من و زدن که راضیم کنن و من دیگه توانِ نه گفتن و محاله شنیدن ندارم! زنگِ تفریح خانم ریاضی گفت حداقل می‌ذاشتین لباس عوض کنیم! من آرایش کنم، کت و شلوار بپوشم، به موهام برسم. مدیرم داشتن می‌گفتن همین‌جوری خوبین که من با دلسوزی و به نیتِ هدیه‌ی روز معلم بهش گفتم اون‌جوری لباسات و آرایشت و می‌دیدیم و به‌جای تو جیبت رو، اما این‌جوری تو رو می‌بینیم، مهربونیت و، شور و اشتیاقت و، انرژی دادنات به همکارات و. اون‌جوری نه تو دیده می‌شدی، نه ما خودت و دوست داشتیم، این‌جوری ولی اگه از خواب بیدار شده باشی و چشمات پر از پوخولی باشه، توی مهربون همکارِ مایی و ما خودت و هرجور که باشی دوست داریم. این‌قدر از تهِ دل گفتم که همکارای دیگه و مدیرم و خانم ریاضی در سکوت و لبخند خوشحال شدن. خانم ریاضی گفت تو میای؟ گفتم آره. گفت آخ‌جون! وَ اومد کنارم نشست چای بخوریم. خدا کنه اثرِ دائم کنه حرفام... ۳. دوست نداشتم جشن مؤسس برم چون معتقدم جشن‌های ساده‌ای که زنگِ تفریح تو خودِ مدرسه برگزار می‌شه، خودش القاکننده‌ی مقام و جایگاهِ معلمه. خودش تحریک‌کننده‌ی احساساتِ شاگردا نسبت به معلمه. خودش آموزنده است. این تفکیکِ بچه‌ها از هیئت و بردن‌شون به مهدکودکِ هیئت، این تفکیکِ جشن روز معلم از مدرسه و دعوت بردن به رستوران و باغ، این تفکیکِ اسکانِ اردوجهادی‌ها از مسجد روستا به پایگاه بسیج، اینا ضربه‌زننده است... خراب‌کُنه... افتضاحه! دوشنبه هم یه جای خفن دعوتم از طرف مدرسه‌ی ششم‌ها، اما نمی‌رم. ۴. نهمِ دو... روزِ معلم... اشکِ معلم درآورد! مدرسه تموم شه از نهم دو می‌نویسم؛ نهم دو هم تهدید بود، هم فرصت. به لطف و عنایتِ امام زمان ارواحنا فداه فقط من فرصتش و دیدم و بقیه‌ی دبیرها و معاونین و مدیر، تهدیدش رو... خانم علوم رو سرِ کلاس اذیت می‌کنن... گریه می‌کنه... مدیر میره سر کلاس‌شون... بانیِ این خطا رو از کلاس اخراج می‌کنه... وقتی دختر از کلاس بیرون میاد، خانم علوم با این‌که بهش بی‌احترامی شده و داره گریه می‌کنه و دلش شکسته، همون دختر رو بغل می‌کنه و باهاش صحبت می‌کنه... اون دختر نه متنبّه می‌شه، نه حتی احساسی... به بی‌ادبیش ادامه می‌ده... مدیر به هر زوری هست کلاس رو منسجم می‌کنه... خانم علوم با همون چشم‌ها برمی‌گردن کلاس... ظهر گریه می‌کردن و می‌خواستن جشن نیان که ما همکارا دوره‌ش کردیم و بردیمش. شب بهش پیام دادم و از کارش قدردانی کردم. نوشتم اجر محبت و تواضع شما پیش خدا محفوظه... اون دختر هم دیر اما پشیمون می‌شه... برام مهم بود بدونه مسیرش رو همه‌ی معلم‌ها نمیرن... معلم‌ها قهر می‌کنن... تنبیه و تحقیر می‌کنن... باد می‌کنن... اون بغل کرده... صحبت کرده... وساطت کرده مدیر برش گردونه... ما از این معلم‌ها کم داریم که با چشم گریون برگردن سر کلاس! چنان‌چه خانم ورزش برنگشت... خانم ریاضی نهم با اون‌همه ادعا و غرورش برنگشت... @sarbehrah
سربه‌راه
@sarbehrah
جشن روز معلم ندیدن این دخترا که یادشون بیاد معلم، جایگاه پدر و مادر رو داره و احترامش واجبه... ۵. شما خانم ریاضیِ نهم‌ها هم باشی و چپ و راست باد به غبغب بندازی که سه ساله این مدرسه‌ای و بزرگ‌شون کردی و اونا با تو راحتن، باز این بچه‌هان که تعیین می‌کنن کدوم معلم محبوبه! خانم ریاضی نهم با یه دسته‌گل برگشت خونه، خانم علوم با دو تا هدیه، خانم مطالعات با یه نامه، خانم ریاضی هفتم با یه شاخه‌گل، بقیه دست خالی، وَ من... نه منِ فلانی، نه! مَن به عنوانِ معلمی که ضدّ اسرائیل سر کلاس‌ها حرف زد، از فلسطین طرفداری کرد، کفِ گوشیش یا عکس رهبر بود یا پرچم فلسطین، پروفایلای سیاسی گذاشت، چادری همیشگی و ثابته، از نظام و انقلاب حرف زده و شبهه جواب داده و مباحثه کرده، مناسبات مذهبی رو عیدی داده، شهادت‌ها مشکی پوشیده، موبایلش در مدرسه عمومی و آزاد بوده، سخت‌گیرترین معلم بوده و رئیس ناحیه آموزش و پرورش هم نتونسته ازش نمره‌ی حرام بگیره، والدین دو ماه ریختن سرش، کلاس‌هاش با شورش شروع شده، این من که تلاش کرده پرچمِ اسلام و انقلاب رو بالا ببره و هرچه کرده کمترین وظیفه‌ش برابرِ نعمتِ جمهوری اسلامی بوده؛ این من جلوی همه‌ی همکارا با یه کوله کادو، یه دسته بادکنکی که دستاش جا نداشت برداره و موند مدرسه، بزرگترین جعبه‌ی شیرینیِ تاکنون رؤیت‌شده و پر از شیرینی کاکائوییِ خامه‌ای برگشت خونه✌️ امیدوارم این پیروزی رو خدا ازم قبول کنه و امام زمان ارواحنا فداه بهم افتخار کنن❣ @sarbehrah
سربه‌راه
@sarbehrah
۲: دانش‌آموزان ۱. هدیه‌های ششم‌ها دلخواهِ معلم و طبقِ علایق و سلایقِ خودم بود و خلّاقانه؛ هفتم‌ها دلخواهِ معلم و طبقِ علایق و سلایقِ خودم اما بدونِ خلاقیت (یه جعبه‌شیرینی بزررررررگگگگگ پر از شیرینی خامه‌ای کاکائویی آوردن برام چون دوست دارم، یه جعبه خوراکی و شکلات و هله‌هوله چون شکمویم، هیچ‌کدوم هم علنی بهشون نگفتم، طی سال دقت کردن و فهمیدن و همین ارزشمنده)؛ هشتم‌ها رو یک‌شنبه می‌بینم؛ نهم‌ها به دلخواهِ خودشون روزِ معلم رو جشن گرفتن، نه طبق سلایق و علایق معلم (چهل دقیقه بزن و بکوب و حرفای چرت‌وپرت)! ۲. هدیه‌های دخترام در مدرسه‌ی پایین‌شهر خلّاقانه‌تر و دلی‌تر، در بالاشهر صرفا گرون و مجلّل، بدون زیبایی یا جذابیتی! ۳. درصدِ بسیار زیادی از تبریک‌هام مجازی بود و با کارت‌پستال‌های دیجیتالیِ با اسم و رسمِ خودم و دخترم ساخته‌شده. یکی از نهم دویی‌ها هم وقت گذاشته و برام پوستر ساخته. یعنی حتی هدیه‌شون متناسب با زمانه‌شون بود و بیشترین نفرات به من هدیه‌ی مجازی دادن. من عادت دارم پیام‌هام و پاک کنم. همه‌چی باید دورم تمیز و خلوت باشه و هرچی هست کاربردی. از مجازی‌ها همه رو پاک کردم جز پوستر که هم خودش رو در گالری ذخیره کردم، هم پیامِ دخترم و نگه داشتم. ۴. متوجه شدم افرادی در مدرسه دوستم دارن و برام هدیه‌های خصوصی آوردن که سرِ کلاسم کمترین صحبت رو دارن و بالطبع توجه لازم رو از من ندیدن... این برام آزاردهنده بود... این‌که چند ماه دختری دوستم داشته و درگیرم بوده اما محبت لازم رو از من ندیده... باید اگر باز هم خدا رزق معلمی به من عطا کرد، فکری برای این مورد بکنم... @sarbehrah
۳: مهم‌ترین دیگران ۱. بهترین جشن رو هفتِ صبح و داخلِ ماشین رفیق برام برگزار کرد. زمان و مکان برام مهمه و ارزشمند چون نشون می‌ده چقدر براش مهم بوده که صبحِ روزِ معلمم باشکوه شروع بشه و خودش اولین نفر باشه. هفتِ صبح و اون ماشین و اون میزبان و حقیقتِ محبتِ درونش برام بهترین بود و هست. ۲. هدیه‌ای از امام زمان ارواحنا فداه دریافت نکردم... این یعنی هنوز مفیدِ آقا نیستم که به کلاس‌هام افتخار کنن و قدم‌رنجه بفرمایند... خدا عمر بده و توفیقِ معلمی و جبران و رشد... @sarbehrah
نکته‌ی این هدیه هم بمونه برای من و رفیق😍😭😍😭😍😭😍😭😍😭😍 @sarbehrah
خدا رو شکر که جمعه شده و تونستم بیشتر بخوابم، سفره بندازم، نون برای خودم روی گاز گرم کنم، چای تازه‌دم بذارم، پرتقال آب بگیرم بلکه سرماخوردگی از بدنم بره، خیار ریز کنم و با چای‌شیرین بذارم کنار پنیر و سرِ سفره صبحانه بخورم. گل‌های جدیدم رو با نرم‌افزار شناسایی کردم و بردم تو لیست که آبیاری‌شون و یادآوری کنه. هدیه‌هام و مرتب کردم و موهام و شونه و دندون‌هام و مسواک. نمازم سر سجاده‌م بود و به وضو و طهارتِ سرِ حوصله، گرچه من نمازهای بدوبدوم و در مسجدهای کوچه پس کوچه و خیابان‌ها، به جماعت و خسته بیشتر دوست دارم. بوی آبگوشتِ مامان خونه رو برداشته و من امروز می‌تونم به‌جای ساندویچ سیب‌زمینی و تخم‌مرغ آب‌پز تو ایستگاه اتوبوس یا ماشین، غذای گرم بخورم و سرِ سفره. ۲۴۰ برگه روی میزم انتظار می‌کشن تصحیح‌شون کنم و امتحانِ خردادِ هفتم و هشتم هم باید طراحی شه. دستِ راستم درد می‌کنه؛ سه هفته است... دستِ تخته‌م... دستِ تصحیحم... دستِ نکته‌های انشایی... دستِ فعال در پاسخ دادن به پیام‌های ناتمامِ شاد... دستِ پر کردنِ ستون‌های دفترنمره... دستِ ثبت کردنِ نمراتِ ماهانه... دستِ تست‌های زیادِ روزهای پنج‌شنبه... دستِ تایپ کردنِ سؤالاتِ امتحان... دستِ دست‌دادنم وقتِ دیدارها، در فشرده شدن حسابی درد می‌کنه... وَ من فرصتِ رسیدن بهش رو ندارم، همون‌طور که فرصتِ استراحت و خوب کردنِ سرماخوردگی رو نداشتم و یک هفته است پشتِ ماسک‌ها... بینِ دستمال‌کاغذی‌ها... حینِ تلفظِ «ن»ها و «م»‌ها... همراهِ منه و یار و هم‌تنم... روزهای آخرِ مدرسه است... دلم برای این روزها تنگ می‌شه... پس باید دوام بیارم. @sarbehrah
animation.gif
حجم: 3.1M
مشهد سرده❣ بارونیه❣هنوز بخاریم روشنه❣خدایا متشکرم❣ @sarbehrah
سربه‌راه
ناهارم و آوردم جلو تلویزیون بخورم، اتفاقی رسیدم شبکه افق دیدم یه زن که بهش خیانت شده، اومده پیش یه ح
این‌که دارم از صدا و سیما یه سریالِ مسجدمحورِ تمیز و کارشده می‌بینم، هنوز برام معجزه‌ست! خدا سازنده‌های مشاور رو، بازیگراش و، مجوزدهنده‌هاش و، پخش‌کننده‌هاش و، بیننده‌هاش و، زیاد کنه و از یارانِ امام زمان ارواحنا فداه قرار بده❣ @sarbehrah
ایامِ اربعین دنبالِ کاروان بودیم، به یه شماره‌ای زنگ زدیم، مرده وقتی فهمید چند تا دختریم مثلِ میمون‌های بنی‌امیه که از منبرِ پیامبر صلوات الله علیه بالا رفتن، از منبر بالا رفت که اربعین جای دختر نیست(!) اییییییییییین‌قدر تو این سال‌ها از این میمون‌ها دیدم و حرف زدم و نفهمیدن که دیگه انگیزه‌ی وقت گذاشتن ندارم. بهش نگفتم احمق! بنیان‌گذار اربعین یه زنه! کاروان‌دار و کاروانِ اربعین زنانه است! این مسیر قدمگاهِ یه زنه! توی میمون صدقه‌سرِ یه زن داری کاروان می‌بری! تلفن رو قطع کردم و با یه کاروانِ دیگه رفتیم. صحبتِ اربعین بود با دوستم، یادم اومد! خدا مرگ بده مذهبی‌نماهای نفهمِ خودامام‌پندارِ فتوابده رو! @sarbehrah
بینِ یارانِ باوفای امام صادق علیه السلام، یه دختر خانم هستن که جزوِ رجعت‌کنندگانِ زمانِ ظهورن... یعنی ان‌شاءالله می‌بینیمشون😍 اطلاعات از این دختر در تاریخ کمه، اما بالاخره اسم و رسم‌شون هست. ایشون رو می‌شناسید؟ @sarbehrah
سربه‌راه
بینِ یارانِ باوفای امام صادق علیه السلام، یه دختر خانم هستن که جزوِ رجعت‌کنندگانِ زمانِ ظهورن... یعن
یه دختر چطور زندگی می‌کنه که زمانِ خودش می‌شه یاورِ امامش وَ اجازه و توفیقِ رجعت پیدا می‌کنه برای یاریِ امامِ آخرالزمان؟! @sarbehrah