eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
326 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
خدا رو شکر که جمعه شده و تونستم بیشتر بخوابم، سفره بندازم، نون برای خودم روی گاز گرم کنم، چای تازه‌دم بذارم، پرتقال آب بگیرم بلکه سرماخوردگی از بدنم بره، خیار ریز کنم و با چای‌شیرین بذارم کنار پنیر و سرِ سفره صبحانه بخورم. گل‌های جدیدم رو با نرم‌افزار شناسایی کردم و بردم تو لیست که آبیاری‌شون و یادآوری کنه. هدیه‌هام و مرتب کردم و موهام و شونه و دندون‌هام و مسواک. نمازم سر سجاده‌م بود و به وضو و طهارتِ سرِ حوصله، گرچه من نمازهای بدوبدوم و در مسجدهای کوچه پس کوچه و خیابان‌ها، به جماعت و خسته بیشتر دوست دارم. بوی آبگوشتِ مامان خونه رو برداشته و من امروز می‌تونم به‌جای ساندویچ سیب‌زمینی و تخم‌مرغ آب‌پز تو ایستگاه اتوبوس یا ماشین، غذای گرم بخورم و سرِ سفره. ۲۴۰ برگه روی میزم انتظار می‌کشن تصحیح‌شون کنم و امتحانِ خردادِ هفتم و هشتم هم باید طراحی شه. دستِ راستم درد می‌کنه؛ سه هفته است... دستِ تخته‌م... دستِ تصحیحم... دستِ نکته‌های انشایی... دستِ فعال در پاسخ دادن به پیام‌های ناتمامِ شاد... دستِ پر کردنِ ستون‌های دفترنمره... دستِ ثبت کردنِ نمراتِ ماهانه... دستِ تست‌های زیادِ روزهای پنج‌شنبه... دستِ تایپ کردنِ سؤالاتِ امتحان... دستِ دست‌دادنم وقتِ دیدارها، در فشرده شدن حسابی درد می‌کنه... وَ من فرصتِ رسیدن بهش رو ندارم، همون‌طور که فرصتِ استراحت و خوب کردنِ سرماخوردگی رو نداشتم و یک هفته است پشتِ ماسک‌ها... بینِ دستمال‌کاغذی‌ها... حینِ تلفظِ «ن»ها و «م»‌ها... همراهِ منه و یار و هم‌تنم... روزهای آخرِ مدرسه است... دلم برای این روزها تنگ می‌شه... پس باید دوام بیارم. @sarbehrah
animation.gif
حجم: 3.1M
مشهد سرده❣ بارونیه❣هنوز بخاریم روشنه❣خدایا متشکرم❣ @sarbehrah
سربه‌راه
ناهارم و آوردم جلو تلویزیون بخورم، اتفاقی رسیدم شبکه افق دیدم یه زن که بهش خیانت شده، اومده پیش یه ح
این‌که دارم از صدا و سیما یه سریالِ مسجدمحورِ تمیز و کارشده می‌بینم، هنوز برام معجزه‌ست! خدا سازنده‌های مشاور رو، بازیگراش و، مجوزدهنده‌هاش و، پخش‌کننده‌هاش و، بیننده‌هاش و، زیاد کنه و از یارانِ امام زمان ارواحنا فداه قرار بده❣ @sarbehrah
ایامِ اربعین دنبالِ کاروان بودیم، به یه شماره‌ای زنگ زدیم، مرده وقتی فهمید چند تا دختریم مثلِ میمون‌های بنی‌امیه که از منبرِ پیامبر صلوات الله علیه بالا رفتن، از منبر بالا رفت که اربعین جای دختر نیست(!) اییییییییییین‌قدر تو این سال‌ها از این میمون‌ها دیدم و حرف زدم و نفهمیدن که دیگه انگیزه‌ی وقت گذاشتن ندارم. بهش نگفتم احمق! بنیان‌گذار اربعین یه زنه! کاروان‌دار و کاروانِ اربعین زنانه است! این مسیر قدمگاهِ یه زنه! توی میمون صدقه‌سرِ یه زن داری کاروان می‌بری! تلفن رو قطع کردم و با یه کاروانِ دیگه رفتیم. صحبتِ اربعین بود با دوستم، یادم اومد! خدا مرگ بده مذهبی‌نماهای نفهمِ خودامام‌پندارِ فتوابده رو! @sarbehrah
بینِ یارانِ باوفای امام صادق علیه السلام، یه دختر خانم هستن که جزوِ رجعت‌کنندگانِ زمانِ ظهورن... یعنی ان‌شاءالله می‌بینیمشون😍 اطلاعات از این دختر در تاریخ کمه، اما بالاخره اسم و رسم‌شون هست. ایشون رو می‌شناسید؟ @sarbehrah
سربه‌راه
بینِ یارانِ باوفای امام صادق علیه السلام، یه دختر خانم هستن که جزوِ رجعت‌کنندگانِ زمانِ ظهورن... یعن
یه دختر چطور زندگی می‌کنه که زمانِ خودش می‌شه یاورِ امامش وَ اجازه و توفیقِ رجعت پیدا می‌کنه برای یاریِ امامِ آخرالزمان؟! @sarbehrah
خوشحال و سرمست بودم که فارسی هفتم رو با پاسخنامه طراحی کردم و یه دسته برگه هم امضا زدم و مونده هشتم که یهووووووو... یادم اومد باید دو املا... دو انشا... وَ پنج دسته دیگه برگه طراحی کنم و امضا بزنم... رفیق گفت تا گور باید برگه امضا کنی😢 دیدم با بکوب کار کردن هم این فاجعه امشب سامون نمی‌گیره، ولو شدم اخبارِ دنیا رو ببینم. دو تا کلیپِ خوب رو که براتون فرستادم، اما یه مطلبی کلیپ‌بردار نیست... من مطمئنم شما نمی‌دونین دانشجوهای آمریکا دارن چیکار می‌کنن... بسیجیِ دانشگاهِ ما جَنَم نداره به عملکردِ ضدّ اسلامی، اعتراض کنه که یه وقت پُستش و ازش نگیرن(!) شماها خودتون این‌قدر بزدل و عافیت‌طلبین که چند تا پُست رو می‌خواستین بازنشر بدید تو گروه‌های بسیج ازم اذنِ بی‌رسم و نشونی گرفتید(!) پس قدِّ جَنَم‌تون باید قدِّ جَنَمِ دانشجوهای آمریکا باشه که بفهمین چه اتفاقِ بزرگی افتاده و چه کارِ خفنی کردن... پولدارخنگولای دانشگاه آزاد و پیام نور که هیچی، تو ذهن‌تون دانشگاه دولتی بیارید. چون سرچ کردم اغلب دانشگاهای خفن، دانشجوهای آزاده‌شون راهپیمایی و تحصّن کردن. پس آدم حسابی‌ها رو بیارین تو ذهن‌تون؛ اونی که واقعنی درس خونده؛ واقعنی کنکور داده؛ واقعنی زحمت کشیده؛ دانشگاهِ واقعنی قبول شده؛ وَ واقعنی سرش به تنش می‌ارزه؛ واقعنی این‌قدر درس و کار داره که مثلِ دانشجوها و استادا و دکتر مهندسای آزادی و پیام‌نوری فرصتِ قمپز در کردن نداره! شما باید دانشجوی دانشگاهِ دولتیِ خفن باشید با معدل الف و حکمِ شاگرد اوّلی که بفهمید قیدِ ادامه‌تحصیل رو زدن به پای عقیده یعنی چی... طرف از تحصیل تعلیق شده... به خاطر فلسطینی که نه هم‌وطنشه... نه هم‌نژادش... نه هم‌زبانش... نه هم‌دینش... هییییییییییچ ربطی به هم ندارن... فقط فهمیده دارن بهش ظلم می‌کنن... طرف اخراج شده! حراستِ دانشگاه پرونده براش باز کرده! پلیس بازداشتش کرده و دادگاه قراره براش برگزار شه و بی خطایی سابقه‌دار شد... وای خدای من! ببین؛ دقت کن؛ بسیجیِ انقلابیِ در امن و امانِ جمهوری اسلامی همین پارسال تابستون، سرلخت تو گروهِ جهادی آورد و هییییییچی نگفت که پُست و حکمش و بیسیمش و نگیرن(!) اون‌وقت طرف تو آمریکای وحشی... رفت تو لیستِ سیاه و حتی دیگه نمی‌تونه به شغلِ دولتی فکر کنه... به بیمه... به خدمات دولتی... اما برای جایی که بهش ربطی نداره فریاد زد! وقتی می‌گم برخی مذهبی و ولایی و انقلابیامون و باید ریخت چاهِ فاضلاب برای اینه! وقتی می‌گم صدا از حوزه و حوزویِ ما در نیومد و مرجعِ تقلیدمون کک‌ش نگزید از اینجاست! وقتی می‌گم لب و دهنین و مُشتی ورّاجِ بی‌خاصیت از این مقایسه‌هاست! کلیپِ بالا رو دوباره ببینید؛ دورِ اون خانوم یه نمازخون... یه روزه‌بگیر... یه بسیجی... یه کربلابرو... یه باحجاب نیست وایسه کنارش بشن دو تا؟ سه تا؟ یه لشکر؟ چرا هست! اما از نوعِ فاضلابیش... از قیامِ دانشجوهای آمریکا ساده نگذر اگه هنوز رگی در تنت مونده که برای ظهور نبض می‌زنه! @sarbehrah
سربه‌راه
خوشحال و سرمست بودم که فارسی هفتم رو با پاسخنامه طراحی کردم و یه دسته برگه هم امضا زدم و مونده هشتم
این و رفیق فرستاده در بازخورد به پستِ آخرم. من با خونواده‌م از نظرِ عقیدتی خی‌لی اذیت می‌شم؛ یه قلمش اینه که عروسیِ برادرم و به‌خاطرِ گناهانِ مختلفی که قراره اونجا پیش بیاد و اینا ازش منصرف نمی‌شن نمی‌رم و غذاش و منِ شکمو قراره نخورم چون اثراتِ محیط رو گرفته... اما والله بالله تالله قسم یه تارِ موی گندیده‌ی خونواده‌م و با دنیا عوض نمی‌کنم❤️ خدا برامون حفظ‌شون کنه رفیق... خدا آگاه و عاقبت بخیرشون کنه❣ چون دیشب پستِ اربعین و گذاشتم و برخی میمون‌های مذهبی‌نما، یه یادآوری بکنم که همین باباهای غیرِ مذهبیِ من و تو تا حالا اجازه دادن بارها و بارها و بارها به سفرِ سختِ اربعین بریم... همین باباهای غیرِ مذهبی‌مون اون سالی که داعش هنوز عراق بود و من و تو طاقتِ موندن نداشتیم، دل تو دلشون نبود تا برگردیم اما اومدن محضر و رضایت‌نامه‌ی وحشتناکی رو امضا زدن و بابتِ امضاشون کلی پول دادن که زیرش نوشته بود دزدیده شدن و قطع عضو و کشتن‌مون پای خودشونه و کاروان مسؤولیتی رو قبول نمی‌کنه... من هنوز بغض و وحشتِ بابام رو سرِ امضاش تو محضر یادمه... اما همون بابا من و سپرد به خدا و بی‌طاقتیم و درک کرد و دوستانمون با باباهای مذهبی اجازه نگرفتن و گوشه‌ی خونه دق کردن اربعین رو... خدا خونواده‌هامون رو عاقبت بخیر می‌کنه... می‌دونم❣ ماشاءالله و لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم. برو حکمتی که از امیرالمؤمنین علیه السلام برات فرستادم بنوش، قلبت سبک شه😍 @sarbehrah
سربه‌راه
این و رفیق فرستاده در بازخورد به پستِ آخرم. من با خونواده‌م از نظرِ عقیدتی خی‌لی اذیت می‌شم؛ یه قلمش
اتوبوس نزدیکِ بغداد خراب شد... ما رو شب بردن یه جایی که یه دروازه‌ی بزرگ داشت... این‌قدر تو بیابونای داغِ عِراق معطل شده بودیم که خسته و لِه بودیم... نفهمیدیم ما رو کجا بردن... رفتیم داخلِ یه عمارتِ آجریِ بزرگ و تودرتو... پر از نخل و حوض و پله و اتاق... اولین اتاقی که نشون‌مون دادن بچه‌ها ولو شدن... من مسؤول امداد بودم... مشغول رسیدگی به زائرا شدم... یکی آسم داشت، یکی سرطان، یکی کمردرد، چند نفر مشّایه‌نرفته تاول، وَ عده‌ی زیادی فقط نیاز داشتن خودشون و برای کسی لوس کنن... تا به همه رسیدم دو و سه نیمه‌شب بود و همه خواب... رفیق مسؤول اجرایی بود و اونم کاراش و کرده بود و شام داده بود همه رو... فقط خودم و خودش بیدار بودیم... له و خسته... منتظر بود بریم با هم بخوابیم که نذاشتم... هزار الحمدلله نذاشتم... هزار الحمدلله کنجکاوی و سرِ پرشورم به خستگیم چربید... وقتی می‌گم خسته و له، یعنی واقعا خسته و له... ما حدود چهل نفر رو رسیدگی کرده بودیم... من دونه دونه رو یا ماساژ داده بودم یا تاولاشون و پماد زده بودم یا دارو بهشون خوروندم... رفیق کلی برای شام دادن و هماهنگیِ صبحونه‌ی فردا دویده بود... ما هم آدم بودیم و با همون آدما چندین ساعت وسطِ بیابونای داغِ عِراق زیرِ خورشیدِ وحشیِ اون سرزمین معطلی کشیده بودیم و تازه فحشای زائرا رو هم خورده بودیم! له بودیم... له! اما هزار الحمدلله مثلِ وقتی که ساعتِ دهِ شب رفتم وادی‌السلام، اون‌شب هم کنجکاویِ دیدنِ اون عمارت رو به خواب و استراحت و تجدیدِ قوا ترجیح دادم! دستِ رفیق و گرفتم و گفتم بیا ببینیم اینجا چه خبره... چقدر رفیق فرداش خوشحال بود که مانعِ کله‌خریم نشده... نیمه‌شب تو اون گشت‌وگذار چی پیدا کردیم؟ محلِ نماز خوندنِ مولا علی علیه السلام وقتی از جنگِ نهروان برمی‌گشتن... مقامِ ایشون و جایی که استراحت کردن... جای نماز خوندنِ حضرت مریم سلام الله علیها... حضرت عیسی علیه السلام... حضرت ابراهیم علیه السلام... چشمه‌ای که زیرِ پای حضرت مریم سلام الله علیها جاری شد... خشک شد و امام علی علیه السلام دوباره جاریش کردن... شیرِ آبِ روی سنگ رو باز کرده بودیم و هی به نیتِ هم‌کاروانیامون که خواب بودن و نمی‌دونستن می‌خوردیم و به سر و صورت‌مون می‌زدیم... نوشته بود اونجا خونه‌ی حضرت عیسی‌ علیه السلام بوده... سنگی که حضرت عیسی علیه السلام رو بعد از تولد روشون گذاشتن اونجا بود... مزار حضرت یوشع علیه السلام به روایتی اونجاست... محل ردّ الشمس برای امیرالمؤمنین علیه السلام اونجاست... از این‌که نخوابیدیم و خدا توفیق‌مون داده اینها رو ببینیم سرمست بودیم... عمارت‌ها رو همه رو دیدیم و هرچی عقب‌تر می‌رفتیم تاریک‌تر و ساکت‌تر می‌شد... اما ما تازه اجیر و حریص شده بودیم که نکنه چیز دیگه‌ای باشه و ما از دستش بدیم! به عمارتِ تاریکِ آخر هم رفتیم... حتی دستِ رفیق و گرفتم و از پله‌هاشم بالا رفتیم... بالا... بالا... بالا... تا پشتِ بوم... پشتِ بومی که یه دنیا نخل توی تصویرش بود... اونجا بود که از دوردست... شاید حوالیِ بغداد... صدای تیراندازی شنیدیم... داعش هنوز تو عراق بود و طبقِ آخرین اخبار بغداد... برای همین حالِ همه از خراب شدنِ اتوبوس تو اون نقطه بد بود... برای همین اولِ سفر همه از پا افتاده بودن چون حرص و جوش می‌زدن... صدا رو که شنیدیم، یادمه دست تو دستِ هم یه‌نفس تمووووووومِ راهِ اومده رو دویدیم و رفتیم تو اتاقی که بهمون دادن و چپیدیم زیرِ پتو... نفس‌نفس می‌زدیم و قرار گذاشتیم به کسی چیزی نگیم که هول نکنن... صبح که خبر دادن اتوبوس رو درست کردن و باید راه بیفتیم، تازه بیدار شده بودیم و هنوز کسی بیرون نرفته بود ببینه کجاییم... ما هم چیزی نگفتیم چون مسؤول کاروان به محض اومدنِ اتوبوس می‌خواست ما رو از بغداد دور کنه... از در که بیرون اومدیم و دروازه‌ی عمارت و دیدیم و نوشته‌ی سردر رو، تااااااازه فهمیدیم کجاییم! وَ هزاااااار الحمدلله که من و رفیق روزی‌مون شد همه‌جاش و زیارت کنیم... مسجدِ بُراثا... من و رفیق مسجدِ بُراثا رو نفس کشیدیم... بعد از گوگل، می‌تونین به مفاتیح‌الجنان هم رجوع کنین و اعمال مسجد بُراثا. هزار الحمدلله... هزار الحمدلله... هزار الحمدلله. @sarbehrah
ذوق داشتم از بینِ هدیه‌های امروز، دسته‌گلِ زیبام و اینجا بذارم، اما زنگِ آخر با هفتما داشتم. یکی از دخترام گفت می‌شه ده دقه‌ی آخرِ کلاس باهاتون صحبت کنم؟ اون یکی دخترم ارائه‌ی نیایشِ آخرِ کتاب رو داشت. مطلب و بررسی کردم و سپردم اون ادامه بده و با دخترم رفتیم بیرون. به محضِ این‌که نشستم گفت خانوم مادر و پدرم دارن جدا می‌شن! من پرسیدم چرا؟ دخترم اشکاش ریخت و گفت چون پدرم رفته با یه زنِ دیگه... من وا رفتم... اون‌قدری که ذهنم قفل کرده بود و سؤالی نمی‌پرسیدم، اما دخترم خودش همه‌چی و می‌گفت... وقتی مهدکودک می‌رفته باباش خیانت می‌کنه... با دوستِ مادرش... دوستِ مادرش یه بچه داشته اما از شوهرش طلاق می‌گیره... بعد می‌چسبه به شوهرِ دوستش... یعنی مادرِ دخترم... گفت یک ساله فهمیده... مادرش می‌دونسته اما به خاطرِ دخترم تحمل کرده... یک سالِ پیش تلفنِ باباش و جواب می‌ده و می‌شنوه یه زنه... روی دعواهای مادر و پدرش حساس می‌شه و بالاخره می‌فهمه... گفت همیشه دوست داشتم داداش داشته باشم و هر بار به مامانم می‌گفتم می‌گفته فعلا نمی‌شه... بزرگ شدی برات توضیح می‌دم... حالا که فهمیده مادرش کارای طلاقش و کرده... وقتی می‌گفت من و از مادرم می‌گیرن هق‌هق می‌زد... خلافِ عقیده‌م حرف زدم و گفتم حالا طلاق نه... با پدرت صحبت کنیم اشتباهش و جبران کنه و اون خانوم و ول کنه و بچسبه به زندگیش... معلومه به خاطرِ دخترم گفتم... بچه‌ی طلاق خیلی آسیب می‌بینه... زنِ مطلّقه خیلی آسیب‌پذیره... با نفرت گفت نع! من می‌خوام طلاق بگیرن. من دیگه نمی‌خوام غصه خوردنِ مادرم و ببینم... گفتم به خانوم مشاور گفتی؟ گفت نه! نگین! گفتم به خانوم مدیر؟ گفت نه! نگین! گفتم نمی‌تونم تنهایی کمکت کنم... گفت فقط خواستم باهاتون حرف بزنم... یه دخترِ کلاس هفتمی می‌شه چند ساله؟...لعنتی! کاش می‌شد پدرش و بسپارن به من... آستینام و بالا بزنم... تا جایی که جونِ بی‌ارزشش بالا بیاد بزنمش... کاش می‌شد با میخ بکوبمش دیوار و کلِ شهر رو بگم به روش تف کنن... بی‌غیرتِ بی‌مسؤولیت... بی‌غیرتِ هرزه... بی‌غیرتِ کثافت... وقیح شش ساله هم با این زنه، هم با اون زن... آه از دلِ مادرِ دخترم... آه از دلِ دخترم... بی‌غیرت تو قهرمانِ این دختر بودی... کاش می‌شد این مردک و بسپارن به من... @sarbehrah