eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
من که رفتم کلاس و بعدم شب‌کاری، شما جای من کِیف کنین. کوفت‌تون نشه؛ خصوصا تیکه‌های زاکانی به پزشکیان😂
سربه‌راه
من که رفتم کلاس و بعدم شب‌کاری، شما جای من کِیف کنین. کوفت‌تون نشه؛ خصوصا تیکه‌های زاکانی به پزشکیان
من که سرِ کار بودم و مناظره ندیدم و هر دو ساعت فقط از رفقا آمار گرفتم، ولی تا تو اتوبوسم یکم انتخاباتی بحرفم: امام حسین علیه‌السلام! من امام حسین علیه‌السلام رو با دلیل دوست دارم، با استدلال، با عقل. احساس یه روز کمه، یه روز زیاد... حاجت بگیری دوسش داری، نگیری دلت می‌گیره و نق می‌زنی و قهر می‌کنی... با احساس، زیارت بری آقا عشقه، نری می‌گی نطلبید! احساس یه روز عاشقه، یه روز فارغ. اصلا هرچی به دل برگرده یه پاش می‌لنگه! جبهه‌ی ناهنجار و ولنگار رو نگاه کنین، چی می‌شنوین؟ دلم می‌خواد! دل پاک باشه! مهم دله! دلش گیر کرده! سردار سلیمانی رو از تهِ دل دوست دارم (ولی ضد ولایت فقیهه!) جبهه‌ی حزب‌الله ولی چی می‌گه؟ یک ساعت تفکر بهتر از صد سال عبادت! تفکر! تعقل! اکثرهم لایفهمون... لایعقلون... دل که فدای امام حسین علیه‌السلام، اما... تو گوگل جستجو کنید سیدعلی‌اصغر علوی. من با ایشون چندین بار کربلا رفتم. یه عصرِ اربعینی که همه بدوبدو رفتن حرم، ایشون دقیقا تو یه مدرسه تو کربلا، رفتن پای تخته و کلاس برگزار کردن. با چه موضوعی؟ چطور از اربعین، به ظهور برسیم؟ از یه کاروانِ چهارصد نفره، بیست نفر نشستیم پای درس، بقیه رفتن پای ضریح... ایشون تو همون سفر گفتن اگه هر چیزی رو فقط به یه دلیل دوست داشته باشین، یه روز به هزار دلیل ولش می‌کنین... ولی اگه یه چیزی رو به صد دلیل دوست داشته باشین، هرگز به هزار دلیل ولش نمی‌کنین... بعد گفتن کاغذ بذارید و بنویسید چرا اربعین و دوست دارید؟ من این مفهوم و همیشه سرِ کلاسام دقت می‌کنم به بچه‌هام برسونم. که احساس نمی‌مونه اما عقل... من عااااااااااشقِ کارِ فرهنگی‌ام، حتی وقتی مغزم داره منفجر می‌شه و غمِ عالَم آبم کرده و آگاهانه یه فیلمِ چرت می‌ذارم که فقط بخندم، باز ناخواسته مسایلِ فرهنگیش و تحلیل می‌کنم... امام حسین علیه‌السلام اَبَرقهرمانِ فرهنگیِ من‌اند... هیچ‌کس علی رو انتخاب نکرد... فحش دادن به علی روی منبرها مستحب شد... عه؟ این‌طوریه؟ باشه! پسرِ اول: علی اکبر! پسرِ دوم: علی اوسط! پسرِ سوم: علی اصغر! روزِ عاشورا پرسید چرا با من این کار و‌ می‌کنین؟ بُغضاً لِأبیه! از کینه‌ی بابات! چیزی نگفت... فقط هی صداش می‌پیچید تو گوشِ شمری‌ها وقتی پسراش و صدا می‌زد: علی اکبرم... علی اصغرم... علی اوسطم... علی... علی... علی... دیوانه کرد تیر و طایفه‌ی معاویه رو! کارِ فرهنگیِ مستمر! بسیج نفهمید... آستان قدس نفهمید... صدا و سیما نفهمید... ستاد اردوهای جهادی نفهمید... آموزش و پرورش نفهمید... ستاد اقامه‌ی نماز نفهمید... مرکز مساجد و هیئات نفهمید... استمرار. استمرار. استمرار. فاصله‌ی سنّیِ پسرهای امام حسین علیه‌السلام رو بررسی کنین. علی اکبر تا علی اصغر چند سال فاصله سنی دارن؟ دست از استمرار در کار فرهنگی برنداشت! چون مقطعی و جوگیرانه و رزومه‌ای کار نمی‌کرد! هدفمند و صبور و بلندمدت برنامه داشتن. علی در استمرارِ زمان. من عاشقِ تحلیل‌ها و زیرکی‌های سیاسی‌ام. امام حسین علیه‌السلام اَبَرقهرمانِ سیاستِ من‌اند... همه دارین می‌رین طوافِ کعبه؟ ولایتِ پدرم و قبول ندارین ولی؟ شکافِ کعبه رو ندید می‌گیرین؟ امام رو خدا انتخاب کرد و شما سنگ رو؟ باشه! طواف رو نیمه رها کرد و رفت کربلا! الله اکبر! طواف رو نیمه رها کردن اون زمان یه اتفاقِ ساده نبوده ها!!! اون موقع کربلا و سوریه و سامرا و کاظمین و این جاها نبوده ها! مزارِ امام علی هم که پنهان بوده... یه اسلام بوده و یه مراسم حج! بعد حاجی کی باشه؟ نوه‌ی پیغمبر! همممممممممه می‌شناسن‌شون! وقتی حضرت عباس علیه‌السلام می‌رن روی بامِ کعبه و یه خطبه‌ی کوچیک اما جنون‌آور می‌فرمایند، دیگه هیچ‌کس نبوده ندونه کی اومده حج... خوندین خطبه‌ی عباس بن علی علیه السلام رو بر بامِ کعبه؟ اون‌وقت حاجیِ ترازِ اسلام... حج رو نیمه رها کرد... یه دعای طوفانی خوند... وَ رفت! با زن و بچه هم رفت! نه در خفا! نه جوری که تیکه بشنوه «ریا نشه!»! نهههههههه! با منزل به منزل اشاره و روایت و خطبه و حدیث... با منزل به منزل دعوت و دیدار و گفتمان... با سر و صدا... تو روزِ روشن... تو چشم... جوری که خبرش به عالَم برسه: حسین حج را نیمه رها کرد و عازمِ کربلا شد نقطه بذارید در همین بند فریاد بزنم امام حسین علیه‌السلام اَبَرقهرمانِ هوش و کیاستِ من‌اند... به تنوعِ ۷۲ نفر یاران‌شون دقت کنید؛ پیرمرد... جوان... نوجوان... کودک... زن... مسیحی... عثمانی... ثروتمند... غلام... وای خدای من! امام حسین علیه‌السلام اَبَرقهرمانِ جامعه‌شناسی... روان‌شناسی... آموزشی... پرورشی... مخاطب‌شناسیِ من‌اند... @sarbehrah
سربه‌راه
من که رفتم کلاس و بعدم شب‌کاری، شما جای من کِیف کنین. کوفت‌تون نشه؛ خصوصا تیکه‌های زاکانی به پزشکیان
به سکوت‌ها و سخن‌هاشون دقت کنید... به هفت نفری که سرشون رو به دامن گرفتن... به زمان‌های گریه‌شون روز عاشورا... به پاسخِ تقدیردگرگونه‌کُنی که به جنابِ حُر دادن... به هق‌هق‌شون بالای سرِ غلام‌سیاه‌شون... الله اکبر از این اَبَرقهرمانِ زبانِ بدن! می‌دونین؟ تو دانشگاه وقتی هم‌کلاسیام اربعین رفتنم و مسخره کردن، نگفتم من حاجت گرفتم (که گرفتم)، نگفتم باید بیاین و بچشین (که باید بیان و بچشن)، نگفتم قلبم عاشقشونه (که قلبم عاشقشونه)... من تو دانشگاه تونستم با دلیل پای اربعین بمونم! با استدلال از کربلا حرف بزنم! من می‌تونم ساااااااااااااعت‌ها از برهانِ علاقه‌م به آقا امام حسین علیه‌السلام با دو دو تا چهار تا و منطق و چارت و ریشه‌یابی صحبت کنم! من عقلم عاشقِ آقا امام حسین علیه‌السلام شد که آگاهانه دل براشون قربانی کنم... با عقل مثلِ معماری‌های شیخ بهایی هست... استوار در عبورِ تاریخ... «که از باد و باران نیابد گزند!» مثلِ کاشی‌کاری‌های مسجدِ یزده که بعد از هزار سال و زخمی شدن به یادگاری نوشتن‌ها و دست‌مال شدن‌ها و پنجه‌‌کشیِ نادان‌ها و کلوخ انداختنِ کودک‌فکرها، هنوز آخ نگفته.. مثل قنات قصبه‌ی گناباده که قدیمی‌ترین قناتِ دنیاست اما عمیق... پابرجا... ابدی. @sarbehrah
از عتیقه‌های کتابخانه‌ی کوچکم❣ به مناسبتِ امروز... @sarbehrah
آموزش از لحاظی مثلِ پزشکیه؛ تا بشه با دارو و قرص و شربت و روش‌های نرم برای دانش‌آموزهایی که کُند هستن یا نیاز به استمرار دارن می‌شه پیش رفت. نشد واردِ مرحله‌ی سوزنی می‌شیم، آمپول و سِرُم، برای دانش‌آموزهایی که با زبانِ آدمیزاد درس نمی‌خونن و نیاز به تلنگر دارن. اما مرحله‌ی جرّاحی دردناکه... سخته... ریسک‌دار هست و پرخطر... ممکنه بشه، ممکنه نشه... در مقابلِ پزشک هم کلی مخالف و ترسانن، از همکاراش تا همراهای بیمار... ولی تنها راهِ درمان جراحیه وگرنه برای بیمار اتفاقاتِ خوبی نمی‌افته! تو معلمی جراحی برای امثالِ نهم دو هست؟ نه! نهم دو حتی قرص و دارو و دوا نمی‌خواد، پاشویه و دستمال خیس کردن کافیه... به عبارتی «محبت‌درمانی». جراحی برای امثالِ الناز و دخترِ شارلاتانه؟ نه! اینا قرص و دوایی‌ان. یا مثلِ الناز نیازمندِ استمرارِ دارو (روشِ تدریسی خاص و توجه لازم)، یا مثل دختر شارلاتان مُسکّن‌لازم در لحظه‌ی عود. برای والدینه که موی دماغن و بچه‌تر از بچه‌هاشون؟ ابدا! بیمار رو با همراه نپذیرید! یعنی کار آموزش و پرورشی با والدین شدنی نیست. (به استثنای برنامه‌های خاص و چشم‌اندازهای قوی و بلندمدت). برای والدین «پیچاندن» بهترین راهه. پس جراحیِ سختِ معلمی برای کجاست؟ برای وقتی دانش‌آموز خودش مانعِ یادگیریِ خودشه! نه حتی والدین، نه حتی شرایط و امکانات، نه حتی مدرسه و روش تدریس، خودش! خودش سدّ یادگیریه! ینی چی؟ ینی دماغش باد داره که خییییییلی بلده! تایپِ شخصیتی این بچه‌ها متأسفانه طوریه که دیگران رو به اجبار تحت تأثیر قرار می‌دن که باور کنن اینا خیلی بلدن، یا خیلی بااستعدادن، یا خیلی حالیشونه. تو بزرگا هم داریم ولی الآن بحثم آموزشیه. این چهار تا ششمی دانش‌آموزای توصیه‌شده‌ان و از اونایی‌ان که شخصا خودِ مدیر ازم براشون کلاس گرفتن و‌ بابتش همه شروطم رو پذیرفتن، نه طبقِ روال معاون تماس بگیرن. بچه‌ی ششمی هستن ها! ولی این‌قدر بد تربیت شدن که مثلِ هَووها و جاری‌ها در رقابت‌های ناسالم و فخرفروشی‌ان! هر کدوم در توهمِ داناییه و از خودمتشکر و این‌طور که ژنتیکی هوش دارن و نیازی به خوندن نیست! حتی جلسه‌ی اول من رفتم پای تخته شروع کردم به نوشتنِ تست، گفتن بدین برامون پرینت بگیرن، هم زودتر جلو می‌ریم، هم بیشتر وقت داریم شما درس بدید(!) جلسه‌ی اول همیشه تعیین سطح و شناخته؛ با دبستان شفافِ لطیف برخورد می‌کنم، با متوسطه‌ی اول شفافِ مقتدر، با متوسطه‌ی دوم شفافِ قاطع. خیلی لطیف توضیح دادم بحث املا هم در تیزهوشان داریم و چون این‌قدر بحث دستوری و آرایه‌ها سنگینه که فرصت کم میاد، با نوشتنِ حینِ یادگیری باید املاتون تقویت شه. یکی‌شون طبقِ عادت وسطای کلاس موبایل درآورد و از تخته عکس گرفت، که نشستم پشتِ صندلیم و گفتم هر وقت عکس پاک شد و دفترت سیاه، بگو بلند شم ادامه بدم. در کسری از ثانیه پاک کرد، عذرخواهی و شروع به نوشتن کرد. درواقع حساب کار دستش اومد. جلسه‌ی دوم درس‌نخونده اومدن سرِکلاس. بدونِ قرص و دارو، واردِ مرحله‌‌ی سوزنی شدم چون پنج‌شنبه آزمون دارن و فرصتِ ناز و نوازش نیست. اما امروز علاوه بر این‌که درس نخونده بودن، جزوه‌هاشونم نیاورده بودن، همراه با من هم نمی‌نوشتن، در جوابِ چرای من پاسخ دادن «ما باهوشیم، با گوش دادن می‌فهمیم»! حتی یکی‌شون گفت من برادرم تیزهوشانه، پدرم تو اتاق جراحی کار می‌کنه و مادرم معلمه، کلاس لازم نداشتم، دیگه دیدم بچه‌های ترم قبل اومدن گفتم منم بیام(!) تصمیمِ سختی بود چون جراحیِ معلمیِ من تلفاتِ جانی هم داشته؛ چند سالِ پیش یکی از دخترای دوازدهمم فقط از ترسِ سکوت و نگاهِ مستقیمم به چشم‌هاش وقتِ درس پرسیدن، دستِ چپش چند لحظه بی‌حس شد. من در معلمی نه داد می‌زنم، نه دعوا می‌کنم، نه تندی. فقط سعی می‌کنم با زبان بدنم دقیق کار کنم. رفتم پای تخته و ده سؤالِ متفاوت از آزمونِ تیزهوشانِ سالِ ۴۰۱ و ۴۰۲ نوشتم. نشستم و به‌ترتیب آوردم‌شون پای تخته. بدونِ داد، بدونِ تهدید، بدونِ حرف، بدونِ کوچک‌ترین خشونتی، کاری کردم که اولی پای تخته دست گذاشت رو قلبش و اشکاش بی‌صدا ریخت... دومی سرش و تا کمر کرده بود تو جزوه‌ش و می‌گشت دنبالِ نکاتی که من آموزش داده بودم و ننوشته بود... سومی برای آب خوردن ازم اجازه گرفت و این‌قدر آب خورد که قمقمه‌ش تموم شد و شروع کرد به جویدنِ ناخناش... وَ چهارمی شروع کرد به نوشتنِ حتی نقطه‌های من روی تخته... این‌قدر کلاس سنگین شد که جز صدای نفس کشیدنِ نامنظم‌شون شنیده نمی‌شد. اولیه دیروز گفت چقدر خوب درس می‌دید، من می‌خوام بعد از تیزهوشانم بیام کلاستون. امروز وقتی پای تخته فشارش افتاده بود و لبه‌ی تخته رو گرفته بود، گفتم من وقتِ باارزشم و برای انسان‌های تن‌پرورِ بدونِ تلاشِ بهانه‌جو تلف نمی‌کنم. ترمِ بعد در کلاسام نبینمت مگر با تلاش و بدونِ بهانه. مفهومه؟ @sarbehrah
وَ چهار تاشون دنیای جدیدی از آدم‌ها رو دیدن که دیگه بهشون باج نمی‌ده! شاید خیال کنین این کار بده... من چه معلم بدی هستم... یا هزار جور فکر دیگه که بعد از یازده سال معلمی با همه‌ش آشنام! اما مهم نیست! برای جراح جونِ بیمار مهمه و برای معلم هم آینده‌ی دانش‌آموز. امروز می‌شد راحت تن بدم به فیس و افاده‌هاشون و به راحتی پولم و بگیرم. اما ریسک کردم و با علمِ به هجومِ والدین‌شون، کادر مدرسه و در خطر بودنِ اعتبار کاریم، آینده‌ی اونا رو انتخاب کردم. بعد از جراحی شنیدم وسطیه به دستِ راستیه گفت باید فردا بخونیم... شوخی گرفته بودیم... دست چپیه درِ گوشش گفت اما من شنیدم که حتی یک تست و نتونستیم توضیح بدیم... فارسی رو منفی می‌زنیم... وَ پشتِ سریه گفت باید ترمِ کامل و میومدیم... بعد از جراحی، باید به بیمار رسید، مدام وضعیتِ سلامتیش رو چک کرد و معمولا مایعاتِ زیاد بهش داد. فردا لطافتم به اقتدارم خواهد چربید، چون ماده‌ی «همه‌ی افراد به ما تن‌پرورها باج نمی‌دن» تازه واردِ روح‌شون شده و تا با تن‌شون عجین شه، وقت می‌بره... دارم تحلیل می‌کنم در چه پارادایمی بزرگ شدن و چه بزرگترهایی اطراف‌شون بودن که تو این سن... تو این مقطع... درگیرِ این تن‌پروریِ وقیحانه شدن؟! @sarbehrah
سربه‌راه
از عتیقه‌های کتابخانه‌ی کوچکم❣ به مناسبتِ امروز... @sarbehrah
«شمع» تخلصِ شریعتی بود در شعرهایش. یعنی شریعتی مزینانی علی. @sarbehrah
فرستهٔ صبحم درباره‌ی امام حسین علیه‌السلام؛ دکتر شریعتی؛ دانش‌آموزام همه در یک راستان... یک حرف و می‌خوام برسونم. من فرصت نکردم مناظره‌ی دیشب و هنوز ببینم، اما تو مسیرای رفت‌وآمد تیکه تیکه بررسی می‌کردم. پزشکیان با ظریف اومده و بازم از مذاکره می‌گن... ظریف تا حالا مناظره نکرده و جرأت نداشته پای مناظره‌ای بشینه و این خودش کلی معنا داره... همکارای مدرسه‌م تو فازِ رأی دادن به امام زمانن... همکارای شب‌کارم هنوز شُبهه‌های بیست سالِ پیش رو که جواباش جزوه هم شده می‌پرسن... کوچه و خیابون و مردم و اتوبوس بالاتر از شکم و زیرِ شکم نیستن... فجازی و امثالِ شماها خالی از هر تحلیلی هستید و صرفا فالوورهای کانال‌های پراکنده بی هیچ خط فکریِ مستقلی... روزِ عرفه حرم به قدری جمعیت داشت که شبیهِ کربلا تو اربعین شده بود... مردم همه گوشی‌به‌دست داشتن فیلم می‌گرفتن... من موقعِ خوندنِ دعا به مردم نگاه می‌کردم و تو ذهنم می‌پرسیدم چند نفرِ اینا میان رأی بدن؟... چند نفرِ اینا رأیِ درست می‌دن؟... جواب برام مشخص بود و بعد از خودم می‌پرسیدم پس اینا برای چی دعا می‌خونن؟! برای چی گریه می‌کنن؟! امشب تو اتوبوس دو تا دختر کشف حجاب بودن. نه چیزی گفتم و نه عکسی گرفتم. خسته بودم... خسته‌ام... سرم و گذاشتم روی صندلی و چشمام و بستم و رگه‌های نازکِ خیسی از کناره‌ی چشمام سُر خورد و از مقنعه‌م عبور کرد و رسید پشتِ لاله‌های گوشام... کاش یک نفر شجاعانه به من دلیلِ اصرارش بر نفهمی رو بگه... من این حجم از علاقه به نفهمی رو نمی‌تونم هضم کنم... رفیق روزِ عرفه گفت این‌قدر همه با مهربونی و برای جذب و قربون‌صدقه با هم برخورد کردن و هیچ‌کس شعورش نرسید با محبت عیوب رو بفهمه، تو راهِ تلخِ تندی و صراحت رو پیش گرفتی... گفتم بازم نمی‌فهمن... رفیق حرفِ خوبی زد... گفت نمی‌خوان بفهمن! کاش یکی بهم بگه دلیلِ نخواستنِ فهم چیه... یا کاش من مثل چمران و آوینی و شریعتی صبور می‌شدم... آرمان‌خواهیِ انسان مستلزم صبر بر رنج‌هاست... پس برادرِ خوبم، برای جانبازی در راه آرمان‌ها یاد بگیر که در این سیاره‌ی رنج صبورترینِ انسانها باشی... ولی آخه آقامرتضی........... @sarbehrah
اِسْمَعْ اِفْهَمْ ای دختر..............
«من با دقیقه کار نمی‌کنم. کنار میزم یک ظرف پر یخ می‌گذارم و با توجه به آن درس خواندن را شروع می‌کنم تا موقعی که آن یخ‌ها آب شوند و بعد به استراحت می‌روم.» هانیه؛ پانزده ساله از نهم دو❣ @sarbehrah