eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
از عتیقه‌های کتابخانه‌ی کوچکم❣ به مناسبتِ امروز... @sarbehrah
«شمع» تخلصِ شریعتی بود در شعرهایش. یعنی شریعتی مزینانی علی. @sarbehrah
فرستهٔ صبحم درباره‌ی امام حسین علیه‌السلام؛ دکتر شریعتی؛ دانش‌آموزام همه در یک راستان... یک حرف و می‌خوام برسونم. من فرصت نکردم مناظره‌ی دیشب و هنوز ببینم، اما تو مسیرای رفت‌وآمد تیکه تیکه بررسی می‌کردم. پزشکیان با ظریف اومده و بازم از مذاکره می‌گن... ظریف تا حالا مناظره نکرده و جرأت نداشته پای مناظره‌ای بشینه و این خودش کلی معنا داره... همکارای مدرسه‌م تو فازِ رأی دادن به امام زمانن... همکارای شب‌کارم هنوز شُبهه‌های بیست سالِ پیش رو که جواباش جزوه هم شده می‌پرسن... کوچه و خیابون و مردم و اتوبوس بالاتر از شکم و زیرِ شکم نیستن... فجازی و امثالِ شماها خالی از هر تحلیلی هستید و صرفا فالوورهای کانال‌های پراکنده بی هیچ خط فکریِ مستقلی... روزِ عرفه حرم به قدری جمعیت داشت که شبیهِ کربلا تو اربعین شده بود... مردم همه گوشی‌به‌دست داشتن فیلم می‌گرفتن... من موقعِ خوندنِ دعا به مردم نگاه می‌کردم و تو ذهنم می‌پرسیدم چند نفرِ اینا میان رأی بدن؟... چند نفرِ اینا رأیِ درست می‌دن؟... جواب برام مشخص بود و بعد از خودم می‌پرسیدم پس اینا برای چی دعا می‌خونن؟! برای چی گریه می‌کنن؟! امشب تو اتوبوس دو تا دختر کشف حجاب بودن. نه چیزی گفتم و نه عکسی گرفتم. خسته بودم... خسته‌ام... سرم و گذاشتم روی صندلی و چشمام و بستم و رگه‌های نازکِ خیسی از کناره‌ی چشمام سُر خورد و از مقنعه‌م عبور کرد و رسید پشتِ لاله‌های گوشام... کاش یک نفر شجاعانه به من دلیلِ اصرارش بر نفهمی رو بگه... من این حجم از علاقه به نفهمی رو نمی‌تونم هضم کنم... رفیق روزِ عرفه گفت این‌قدر همه با مهربونی و برای جذب و قربون‌صدقه با هم برخورد کردن و هیچ‌کس شعورش نرسید با محبت عیوب رو بفهمه، تو راهِ تلخِ تندی و صراحت رو پیش گرفتی... گفتم بازم نمی‌فهمن... رفیق حرفِ خوبی زد... گفت نمی‌خوان بفهمن! کاش یکی بهم بگه دلیلِ نخواستنِ فهم چیه... یا کاش من مثل چمران و آوینی و شریعتی صبور می‌شدم... آرمان‌خواهیِ انسان مستلزم صبر بر رنج‌هاست... پس برادرِ خوبم، برای جانبازی در راه آرمان‌ها یاد بگیر که در این سیاره‌ی رنج صبورترینِ انسانها باشی... ولی آخه آقامرتضی........... @sarbehrah
اِسْمَعْ اِفْهَمْ ای دختر..............
«من با دقیقه کار نمی‌کنم. کنار میزم یک ظرف پر یخ می‌گذارم و با توجه به آن درس خواندن را شروع می‌کنم تا موقعی که آن یخ‌ها آب شوند و بعد به استراحت می‌روم.» هانیه؛ پانزده ساله از نهم دو❣ @sarbehrah
صبح که رفتم مدرسه مدیرم گفتن که مدیر اصلی قراره امروز بیان برای بستنِ قراردادِ سالِ جدید با من. بعد از نمازِ ظهر و عصرم تو نمازخونه دو رکعت هدیه به مادر امام زمان و حضرت زهرا سلام الله علیهما خوندم و ازشون خیر و برکت و عاقبت‌بخیری برای همه‌مون خواستم؛ خودم، کادرِ مدرسه و بچه‌ها. برگه‌های نهم رو که تحویل دادم و خواستم خداحافظی کنم، مدیرِ اصلی اومدن و خییییییلی محترم و باکلاس، قراردادِ سالِ بعد رو دادن دستم. بدونِ یک کلمه چک و چونه، حقوقم دو برابرِ امسال نوشته شده بود، همه‌ی شرایطم هم پذیرفتن. منم با لبخند و رضایت و تلاشِ مذبوحانه‌ای برای پنهان کردنِ ذوقم😂، امضا کردم و داشتم میومدم بیرون که گفتن بچه‌های نهم، تابستون خصوصی می‌خوان برای تقویت دهم و دروسِ اختصاصی انسانی😍 مثلِ فنری که از جا در رفته و هی به زور می‌خوان نگهش دارن، دارم از خوشحالی منفجر می‌شم و خودم و سنگین رنگین نگه داشتم تا برسم به رفیق و قشششششششنگ جیغ و دست و هورا بکشم😍😍😍 ماشاءالله و لا حول و لا قوة الا بالله. یا صاحب‌الزمان❣ از شما تشکر❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ @sarbehrah
سربه‌راه
آموزش از لحاظی مثلِ پزشکیه؛ تا بشه با دارو و قرص و شربت و روش‌های نرم برای دانش‌آموزهایی که کُند هست
جزوه نوشته بودن؛ از دیشب بعد از کلاسم تا امروز قبل از کلاسم درس خونده بودن؛ مادرِ سه تاشونم مضطرب اومدن عرضِ سلام و خسته نباشید و ازم پرسیدن ببخشید اینا کِشش دارن اصلا برن تیزهوشان؟! وَ از همه مهم‌تر؛ تونستن مثلِ قِرقی تست حل کنن و مثلِ بلبل قواعد رو توضیح بدن😍 امروز در عینِ جدّیت، کلی خندوندمشون که شمرِ دیروزم و بشوره ببره، چون هرچه حالِ دانش‌آموز با معلم و تو کلاس خوش باشه، بیشتر یاد می‌گیره و با جون و دل‌تر سختی و تلاش رو می‌پذیره. بعد از آخرین تست تشویق‌شون کردم و گفتم: دنیا دستِ باهوش‌های تن‌پرور نیست، دستِ باهوش‌های پرتلاش هم نیست، حتی دستِ تلاشگرها هم نیست، اما انتخاب کنید با شرافت زندگی کنید و ارزشمند؛ تلاشگرها شریفن، باهوش‌های تلاشگر شریفِ باارزش. با تعجب پرسیدن پس دنیا دستِ کیه؟ گفتم احمق‌ها! لِه شدنِ مغزشون و تو دو دوی چشماشون دیدم! گفتم البته به زودی دنیا به صاحبانِ اصلیش برمی‌گرده... فاطمه پرسید صاحبای اصلیِ دنیا کی‌ان؟ گفتم مُتّقین. حتی معنای کلمه رو نمی‌دونستن. گفتم یعنی کسایی که هوش‌شون هم برای خداست... تلاش‌شون هم برای خدا. شما انتخاب کنید کدوم باشید... @sarbehrah
دخترام: مادرای بچه‌ها وقتی من و دیدن سلام نکردن. داشتن می‌رفتن دفتر که دیدن دختراشون اومدن به من سلام کردن. برگشتن سمتِ من و گفتن تو هم‌کلاسیِ دخترامونی؟ معلم فارسی‌تون کو؟ دخترام خندیدن و گفتن معلم فارسی‌مونن😂😂😂😂😂😂 پسرم: وسطِ تست برگشت و زل زد به صورتم. این‌قدر که تعجب کردم و ازش پرسیدم چی شده؟ ازم پرسید شما مجردین یا ازدواج کردین؟ خیلی حواس‌پرت و تو فکرِ ادامه‌ی تستا گفتم مجرد. ذوق کرد و خندید! تازه حواسم جمع شد! قابلِ ذکره که حاجاقا ششم تشریف دارن!😶
می‌خواستم امروز انتخاباتی بنویسم چون شب مناظره است، مسأله‌ای پیش اومد که دیدم اتفاقا ریشه‌ی اخلاق و رفتارِ آدما تو انتخاباته و مهم‌تر! من این روزا خی‌لی تحت فشارم؛ شبا خوابم نمی‌بره و روزا بیرونم. بدنم نهاااااایتِ همکاری رو باهام می‌کنه اما اذیته و همه‌چیزش به هم ریخته. هرجا می‌رم مباحثه‌ی انتخاباتی دارم و از جوابا و حرفایی که می‌شنوم بیشتر در حیرت فرو می‌رم. دلیلِ حیرتم و قبلا نوشتم: اصرارِ همه بر نفهمی! مذهبی و غیرمذهبی هم نداره، اما دردش از مذهبیا بیشتره... وقتی می‌رسم خونه، مجالِ آرامش ندارم و اینجا هم باید تبیین کنم... چقدر از این‌که در ازدواج سخت گرفتم و به کمتر از باتقوا راضی نشدم، خدا رو شاکرم و از خودم راضی. هیچ فانتزی‌ای از ازدواج ندارم جز لِتَسْكُنُوا إِلَيْها که فانتزی نیست! خدا گفته وَ خدا دروغ نمی‌گه! صدق الله العلی العظیم! دیشب از اتوبوس برمی‌گشتم و وقتی از اتوبوس میام تقریبا باید یک قرن بخوابم تا روحم شارژ شه، ولی فعلا خواب موجود نمی‌باشد! برادرم اومد اتاقم با من صحبت کنه. چیزی ازم پرسید که سرم داشت سوت می‌کشید... دیروز به‌خاطرِ قرارداد شاد بودم، ولی صحبتای تو اتوبوس و سؤالِ برادرم واقعا خسته‌م کرده بود... بهش گفتم بذار یکم استراحت کنم، بعد با هم صحبت می‌کنیم. عملا فرستادمش دنبال نخودسیاه تا مغزم و کنترل کنم‌. اون نوجوانه، نوجوان‌ها تندتر و لجوجانه‌تر بحث می‌کنن اما فطرت‌شون نمرده. بزرگترا هر چقدرم متین و محترم باشن، کلا نفهمن. با اونا تند برخورد می‌کنم. قرار بود با محبت چیزی و بفهمن، تا الآن باید علّامه می‌شدن! رهبر صبور و با محبت، آقای رئیسی صبور و با محبت، آقایونِ علمایی که تبیین می‌کنن صبور و با محبت، کارشناسای مذهبیِ تلویزیون، سمت خدا، صبور و با محبت، اونی که با وجودِ همه‌ی اینا هنوز می‌گه کاشتِ ناخن غسل داره و عبا حجابِ کامله و اول خودم و درست کنم بعد به فکرِ جامعه باشم، نفهمیه که محبت بهانه‌شه، باید یکی زد تو دهنش حداقل بفهمه طرفش احمق نیست! اگه نادر مؤمنین و مؤمناتِ ما جز محبت رفتاری ندارن، از ناتوانی‌شون نیست، از لطف و عقیده و بزرگواری‌شونه! برادرم می‌ره و من چای‌نخورده، شام‌نخورده، دراز می‌کشم و جوکر می‌ذارم می‌بینم. یک ساعت و پانزده دقیقه از عمری که هم‌زمان در غزّه مسلمان‌ها در سختی‌ان، در آمریکا حزب‌الحقِ دانشجو دستگیر و محرومند، وَ نازنین و سمیه تو بلوچستان با نبودِ حداقلی‌ترین امکاناتِ یه زندگیِ فقیرانه و با مشکلاتِ جسمی دارن تمیز و با عزت زندگی می‌کنن رو پای بیهودگی و مزخرفِ محضی که صرفا بی‌محتوا من و می‌خندونه تلف می‌کنم که دقیقا فقط بی‌محتوا بخندم! این ضعفِ ایمانم و نشون می‌ده که کاری نکرده خسته می‌شم و برای رفعِ خستگی به بیهودگی پناه می‌برم(!) با خودم فکر می‌کنم حتی اگه یک بار در عمرم هم عکسی از متوسلیان یا حسن باقری یا چمران روی پروفایلم گذاشته باشم، چقدر ریاکار و دروغگو و فریبکارم که یا نباید عکسشون و می‌ذاشتم یا باید درست مثلِ همونا تلاش کنم و زحمت بکشم و بعد حرف متوسلیان و به زبون بیارم که تا پرچم اسلام را در افق نصب نکردی، حق نداری استراحت کنی! آخرای جوکرم که برادرم خودش میاد. می‌شینیم به صحبت. سؤالش و جواب می‌دم و خدا رو شکر می‌کنم که حداقل‌عزّتی بهم داده که برادرِ نوجوانِ کله‌شقّم بیاد همینا رو بهم بگه... خدایا شکرت! از فرصت استفاده می‌کنم و همستر رو هم بهش یادآوری می‌کنم. می‌دونم طرح شکست خورده و اونم ضایع شده، ولی نرم باید همین و به رُخش بکشم. غرورش نمی‌ذاره تأیید کنه ولی مثلِ اون‌دفعه که هرچی می‌گفتم یچی می‌گفت، حرفی نمی‌زنه. می‌گم اون شرکته رو گفتم باور نکردی، همستر و گفتم باور نکردی، برادرِ من! شبیهِ احمق‌ها رفتار نکن! دور و برت و تو یه روز بررسی کن، مُشتی احمق دارن در هم می‌لولن، مذهبی و غیرمذهبی. هیچ‌کدوم تعقل و تفکر و تحلیلی نداره! یا حرفِ خودشونه یا حرفِ یکی دیگه! همستر نیازی نبود از نظر دینی تحریم بشه یا از نظرِ امنیتی تبیین، به خدا فقط یه دو دو تا چهار تای عقلی می‌طلبید! تو فکر کردی خودت داری زندگی می‌کنی، ولی همه تحت سلطه‌این... فکرهاتون و زایل کردن و احمقانه و باد در بینی خیال می‌کنین نسخه‌ی منحصر به فردِ خودتونین(!) سؤالش و با فکت‌های علمیِ آمریکایی جواب می‌دم. هیچی و از دین و قرآن نمیارم. همه رو از زبونِ دشمن بهش نشون می‌دم. می‌گم من و سواد و سن و کارم و‌ عقایدم و قبول نداری، اینا که دیگه از نظرِ شما تنها انسان‌های متمدن و باشعورِ روی زمینن، اینا گفتن، قبول می‌کنی؟! سکوت می‌کنه. پذیرفته. با هم گپ‌وگفتی می‌زنیم و می‌ره.
عصر یکی از مادرای دخترام پیام داده بود نمره‌ی فارسیِ بچه‌ش و بپرسه. براش فرستادم. دوازده و نیم شده بود و مستمر هم پایین ازم گرفته. اون موقع شب پیام داده بود که نمیشه ارفاق کنین؟ سین نمی‌کنم. از بالا هر وقت پیام میاد می‌خونم‌. از اصولِ معلمیمه که هیچ‌وقت اصولم و برای خانواده‌ها توضیح نمی‌دم. هیچ‌وقت بهشون اعتماد نمی‌کنم. هیچ‌وقت نه از دانش‌آموزم بهشون شکایت می‌کنم، نه حرف می‌برم. هرچقدر با دخترام شفافم، با خونواده‌شون اهلِ پیچشم. وقتی میان ازم بپرسن اوضاعِ درسی‌شون چطوره، حتی ضعیف‌ترین دخترم و به مادرش می‌گم خدا این و مستعد آفریده، تلاش کنه عالی‌ترینِ کلاسه. بی‌ادب‌ترین دانش‌آموزم و به مادرش می‌گم این دختر آینده‌ی روشنی داره، من ازش خیلی راضی‌ام، تلاش کنه بهترینه. جدا از این‌که شرّ والدین از سرم کم می‌شه، دخترام برام یه احترامِ ویژه‌ای قائل می‌شن. همه فکر می‌کنن بچه‌ها نمی‌فهمن اما خی‌لی می‌فهمن! اونا تا گندترین رازهاشون و به من می‌گن چون مطمئنن من حتی یک کلمه به همکارا و مدرسه و خانواده نمی‌گم، احترامم و دارن حتی اگه دوسم نداشته باشن، چون احترام و شخصیت‌شون و نه تو دفتر می‌شکنم، نه پیشِ خانواده. این‌طور تصور می‌کنم که جز خودم و شاگردم هیچ‌کس تو دنیا نیست، پس هیچ‌کس نه واسطه است، نه خیرخواه، نه دلسوز، نه معتمد. فقط آقا امام زمان ارواحنا فداه. تا نیمه‌های شب که بیدارم هی پیام ازش میاد که تو رو خدا نمره بهش بدید... مادری که ناحق می‌خواد، چطور می‌تونه بچه‌ای تربیت کنه حق‌طلب باشه؟! بعد من می‌گم چرا وقتی نشون می‌دم آفتاب روشنه، طرف می‌گه نه شبه(!) مادری که به جای تلاش کردن، دریوزگی و گدایی می‌کنه،چطور می‌تونه بچه‌ای تربیت کنه که اهلِ تلاش باشه؟! بعد من به طرف می‌گم رفتارِ ارباب‌مآبانه‌ی پزشکیان و ظریف و نمی‌بینی که باز می‌گی ظریف؟! دوست داری برده و زیردست باشی برای هیچ و پوچ؟! وَ شاکی‌ام چرا طرف نمی‌فهمه...