eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
آموزش از لحاظی مثلِ پزشکیه؛ تا بشه با دارو و قرص و شربت و روش‌های نرم برای دانش‌آموزهایی که کُند هستن یا نیاز به استمرار دارن می‌شه پیش رفت. نشد واردِ مرحله‌ی سوزنی می‌شیم، آمپول و سِرُم، برای دانش‌آموزهایی که با زبانِ آدمیزاد درس نمی‌خونن و نیاز به تلنگر دارن. اما مرحله‌ی جرّاحی دردناکه... سخته... ریسک‌دار هست و پرخطر... ممکنه بشه، ممکنه نشه... در مقابلِ پزشک هم کلی مخالف و ترسانن، از همکاراش تا همراهای بیمار... ولی تنها راهِ درمان جراحیه وگرنه برای بیمار اتفاقاتِ خوبی نمی‌افته! تو معلمی جراحی برای امثالِ نهم دو هست؟ نه! نهم دو حتی قرص و دارو و دوا نمی‌خواد، پاشویه و دستمال خیس کردن کافیه... به عبارتی «محبت‌درمانی». جراحی برای امثالِ الناز و دخترِ شارلاتانه؟ نه! اینا قرص و دوایی‌ان. یا مثلِ الناز نیازمندِ استمرارِ دارو (روشِ تدریسی خاص و توجه لازم)، یا مثل دختر شارلاتان مُسکّن‌لازم در لحظه‌ی عود. برای والدینه که موی دماغن و بچه‌تر از بچه‌هاشون؟ ابدا! بیمار رو با همراه نپذیرید! یعنی کار آموزش و پرورشی با والدین شدنی نیست. (به استثنای برنامه‌های خاص و چشم‌اندازهای قوی و بلندمدت). برای والدین «پیچاندن» بهترین راهه. پس جراحیِ سختِ معلمی برای کجاست؟ برای وقتی دانش‌آموز خودش مانعِ یادگیریِ خودشه! نه حتی والدین، نه حتی شرایط و امکانات، نه حتی مدرسه و روش تدریس، خودش! خودش سدّ یادگیریه! ینی چی؟ ینی دماغش باد داره که خییییییلی بلده! تایپِ شخصیتی این بچه‌ها متأسفانه طوریه که دیگران رو به اجبار تحت تأثیر قرار می‌دن که باور کنن اینا خیلی بلدن، یا خیلی بااستعدادن، یا خیلی حالیشونه. تو بزرگا هم داریم ولی الآن بحثم آموزشیه. این چهار تا ششمی دانش‌آموزای توصیه‌شده‌ان و از اونایی‌ان که شخصا خودِ مدیر ازم براشون کلاس گرفتن و‌ بابتش همه شروطم رو پذیرفتن، نه طبقِ روال معاون تماس بگیرن. بچه‌ی ششمی هستن ها! ولی این‌قدر بد تربیت شدن که مثلِ هَووها و جاری‌ها در رقابت‌های ناسالم و فخرفروشی‌ان! هر کدوم در توهمِ داناییه و از خودمتشکر و این‌طور که ژنتیکی هوش دارن و نیازی به خوندن نیست! حتی جلسه‌ی اول من رفتم پای تخته شروع کردم به نوشتنِ تست، گفتن بدین برامون پرینت بگیرن، هم زودتر جلو می‌ریم، هم بیشتر وقت داریم شما درس بدید(!) جلسه‌ی اول همیشه تعیین سطح و شناخته؛ با دبستان شفافِ لطیف برخورد می‌کنم، با متوسطه‌ی اول شفافِ مقتدر، با متوسطه‌ی دوم شفافِ قاطع. خیلی لطیف توضیح دادم بحث املا هم در تیزهوشان داریم و چون این‌قدر بحث دستوری و آرایه‌ها سنگینه که فرصت کم میاد، با نوشتنِ حینِ یادگیری باید املاتون تقویت شه. یکی‌شون طبقِ عادت وسطای کلاس موبایل درآورد و از تخته عکس گرفت، که نشستم پشتِ صندلیم و گفتم هر وقت عکس پاک شد و دفترت سیاه، بگو بلند شم ادامه بدم. در کسری از ثانیه پاک کرد، عذرخواهی و شروع به نوشتن کرد. درواقع حساب کار دستش اومد. جلسه‌ی دوم درس‌نخونده اومدن سرِکلاس. بدونِ قرص و دارو، واردِ مرحله‌‌ی سوزنی شدم چون پنج‌شنبه آزمون دارن و فرصتِ ناز و نوازش نیست. اما امروز علاوه بر این‌که درس نخونده بودن، جزوه‌هاشونم نیاورده بودن، همراه با من هم نمی‌نوشتن، در جوابِ چرای من پاسخ دادن «ما باهوشیم، با گوش دادن می‌فهمیم»! حتی یکی‌شون گفت من برادرم تیزهوشانه، پدرم تو اتاق جراحی کار می‌کنه و مادرم معلمه، کلاس لازم نداشتم، دیگه دیدم بچه‌های ترم قبل اومدن گفتم منم بیام(!) تصمیمِ سختی بود چون جراحیِ معلمیِ من تلفاتِ جانی هم داشته؛ چند سالِ پیش یکی از دخترای دوازدهمم فقط از ترسِ سکوت و نگاهِ مستقیمم به چشم‌هاش وقتِ درس پرسیدن، دستِ چپش چند لحظه بی‌حس شد. من در معلمی نه داد می‌زنم، نه دعوا می‌کنم، نه تندی. فقط سعی می‌کنم با زبان بدنم دقیق کار کنم. رفتم پای تخته و ده سؤالِ متفاوت از آزمونِ تیزهوشانِ سالِ ۴۰۱ و ۴۰۲ نوشتم. نشستم و به‌ترتیب آوردم‌شون پای تخته. بدونِ داد، بدونِ تهدید، بدونِ حرف، بدونِ کوچک‌ترین خشونتی، کاری کردم که اولی پای تخته دست گذاشت رو قلبش و اشکاش بی‌صدا ریخت... دومی سرش و تا کمر کرده بود تو جزوه‌ش و می‌گشت دنبالِ نکاتی که من آموزش داده بودم و ننوشته بود... سومی برای آب خوردن ازم اجازه گرفت و این‌قدر آب خورد که قمقمه‌ش تموم شد و شروع کرد به جویدنِ ناخناش... وَ چهارمی شروع کرد به نوشتنِ حتی نقطه‌های من روی تخته... این‌قدر کلاس سنگین شد که جز صدای نفس کشیدنِ نامنظم‌شون شنیده نمی‌شد. اولیه دیروز گفت چقدر خوب درس می‌دید، من می‌خوام بعد از تیزهوشانم بیام کلاستون. امروز وقتی پای تخته فشارش افتاده بود و لبه‌ی تخته رو گرفته بود، گفتم من وقتِ باارزشم و برای انسان‌های تن‌پرورِ بدونِ تلاشِ بهانه‌جو تلف نمی‌کنم. ترمِ بعد در کلاسام نبینمت مگر با تلاش و بدونِ بهانه. مفهومه؟ @sarbehrah
وَ چهار تاشون دنیای جدیدی از آدم‌ها رو دیدن که دیگه بهشون باج نمی‌ده! شاید خیال کنین این کار بده... من چه معلم بدی هستم... یا هزار جور فکر دیگه که بعد از یازده سال معلمی با همه‌ش آشنام! اما مهم نیست! برای جراح جونِ بیمار مهمه و برای معلم هم آینده‌ی دانش‌آموز. امروز می‌شد راحت تن بدم به فیس و افاده‌هاشون و به راحتی پولم و بگیرم. اما ریسک کردم و با علمِ به هجومِ والدین‌شون، کادر مدرسه و در خطر بودنِ اعتبار کاریم، آینده‌ی اونا رو انتخاب کردم. بعد از جراحی شنیدم وسطیه به دستِ راستیه گفت باید فردا بخونیم... شوخی گرفته بودیم... دست چپیه درِ گوشش گفت اما من شنیدم که حتی یک تست و نتونستیم توضیح بدیم... فارسی رو منفی می‌زنیم... وَ پشتِ سریه گفت باید ترمِ کامل و میومدیم... بعد از جراحی، باید به بیمار رسید، مدام وضعیتِ سلامتیش رو چک کرد و معمولا مایعاتِ زیاد بهش داد. فردا لطافتم به اقتدارم خواهد چربید، چون ماده‌ی «همه‌ی افراد به ما تن‌پرورها باج نمی‌دن» تازه واردِ روح‌شون شده و تا با تن‌شون عجین شه، وقت می‌بره... دارم تحلیل می‌کنم در چه پارادایمی بزرگ شدن و چه بزرگترهایی اطراف‌شون بودن که تو این سن... تو این مقطع... درگیرِ این تن‌پروریِ وقیحانه شدن؟! @sarbehrah
سربه‌راه
از عتیقه‌های کتابخانه‌ی کوچکم❣ به مناسبتِ امروز... @sarbehrah
«شمع» تخلصِ شریعتی بود در شعرهایش. یعنی شریعتی مزینانی علی. @sarbehrah
فرستهٔ صبحم درباره‌ی امام حسین علیه‌السلام؛ دکتر شریعتی؛ دانش‌آموزام همه در یک راستان... یک حرف و می‌خوام برسونم. من فرصت نکردم مناظره‌ی دیشب و هنوز ببینم، اما تو مسیرای رفت‌وآمد تیکه تیکه بررسی می‌کردم. پزشکیان با ظریف اومده و بازم از مذاکره می‌گن... ظریف تا حالا مناظره نکرده و جرأت نداشته پای مناظره‌ای بشینه و این خودش کلی معنا داره... همکارای مدرسه‌م تو فازِ رأی دادن به امام زمانن... همکارای شب‌کارم هنوز شُبهه‌های بیست سالِ پیش رو که جواباش جزوه هم شده می‌پرسن... کوچه و خیابون و مردم و اتوبوس بالاتر از شکم و زیرِ شکم نیستن... فجازی و امثالِ شماها خالی از هر تحلیلی هستید و صرفا فالوورهای کانال‌های پراکنده بی هیچ خط فکریِ مستقلی... روزِ عرفه حرم به قدری جمعیت داشت که شبیهِ کربلا تو اربعین شده بود... مردم همه گوشی‌به‌دست داشتن فیلم می‌گرفتن... من موقعِ خوندنِ دعا به مردم نگاه می‌کردم و تو ذهنم می‌پرسیدم چند نفرِ اینا میان رأی بدن؟... چند نفرِ اینا رأیِ درست می‌دن؟... جواب برام مشخص بود و بعد از خودم می‌پرسیدم پس اینا برای چی دعا می‌خونن؟! برای چی گریه می‌کنن؟! امشب تو اتوبوس دو تا دختر کشف حجاب بودن. نه چیزی گفتم و نه عکسی گرفتم. خسته بودم... خسته‌ام... سرم و گذاشتم روی صندلی و چشمام و بستم و رگه‌های نازکِ خیسی از کناره‌ی چشمام سُر خورد و از مقنعه‌م عبور کرد و رسید پشتِ لاله‌های گوشام... کاش یک نفر شجاعانه به من دلیلِ اصرارش بر نفهمی رو بگه... من این حجم از علاقه به نفهمی رو نمی‌تونم هضم کنم... رفیق روزِ عرفه گفت این‌قدر همه با مهربونی و برای جذب و قربون‌صدقه با هم برخورد کردن و هیچ‌کس شعورش نرسید با محبت عیوب رو بفهمه، تو راهِ تلخِ تندی و صراحت رو پیش گرفتی... گفتم بازم نمی‌فهمن... رفیق حرفِ خوبی زد... گفت نمی‌خوان بفهمن! کاش یکی بهم بگه دلیلِ نخواستنِ فهم چیه... یا کاش من مثل چمران و آوینی و شریعتی صبور می‌شدم... آرمان‌خواهیِ انسان مستلزم صبر بر رنج‌هاست... پس برادرِ خوبم، برای جانبازی در راه آرمان‌ها یاد بگیر که در این سیاره‌ی رنج صبورترینِ انسانها باشی... ولی آخه آقامرتضی........... @sarbehrah
اِسْمَعْ اِفْهَمْ ای دختر..............
«من با دقیقه کار نمی‌کنم. کنار میزم یک ظرف پر یخ می‌گذارم و با توجه به آن درس خواندن را شروع می‌کنم تا موقعی که آن یخ‌ها آب شوند و بعد به استراحت می‌روم.» هانیه؛ پانزده ساله از نهم دو❣ @sarbehrah
صبح که رفتم مدرسه مدیرم گفتن که مدیر اصلی قراره امروز بیان برای بستنِ قراردادِ سالِ جدید با من. بعد از نمازِ ظهر و عصرم تو نمازخونه دو رکعت هدیه به مادر امام زمان و حضرت زهرا سلام الله علیهما خوندم و ازشون خیر و برکت و عاقبت‌بخیری برای همه‌مون خواستم؛ خودم، کادرِ مدرسه و بچه‌ها. برگه‌های نهم رو که تحویل دادم و خواستم خداحافظی کنم، مدیرِ اصلی اومدن و خییییییلی محترم و باکلاس، قراردادِ سالِ بعد رو دادن دستم. بدونِ یک کلمه چک و چونه، حقوقم دو برابرِ امسال نوشته شده بود، همه‌ی شرایطم هم پذیرفتن. منم با لبخند و رضایت و تلاشِ مذبوحانه‌ای برای پنهان کردنِ ذوقم😂، امضا کردم و داشتم میومدم بیرون که گفتن بچه‌های نهم، تابستون خصوصی می‌خوان برای تقویت دهم و دروسِ اختصاصی انسانی😍 مثلِ فنری که از جا در رفته و هی به زور می‌خوان نگهش دارن، دارم از خوشحالی منفجر می‌شم و خودم و سنگین رنگین نگه داشتم تا برسم به رفیق و قشششششششنگ جیغ و دست و هورا بکشم😍😍😍 ماشاءالله و لا حول و لا قوة الا بالله. یا صاحب‌الزمان❣ از شما تشکر❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ @sarbehrah
سربه‌راه
آموزش از لحاظی مثلِ پزشکیه؛ تا بشه با دارو و قرص و شربت و روش‌های نرم برای دانش‌آموزهایی که کُند هست
جزوه نوشته بودن؛ از دیشب بعد از کلاسم تا امروز قبل از کلاسم درس خونده بودن؛ مادرِ سه تاشونم مضطرب اومدن عرضِ سلام و خسته نباشید و ازم پرسیدن ببخشید اینا کِشش دارن اصلا برن تیزهوشان؟! وَ از همه مهم‌تر؛ تونستن مثلِ قِرقی تست حل کنن و مثلِ بلبل قواعد رو توضیح بدن😍 امروز در عینِ جدّیت، کلی خندوندمشون که شمرِ دیروزم و بشوره ببره، چون هرچه حالِ دانش‌آموز با معلم و تو کلاس خوش باشه، بیشتر یاد می‌گیره و با جون و دل‌تر سختی و تلاش رو می‌پذیره. بعد از آخرین تست تشویق‌شون کردم و گفتم: دنیا دستِ باهوش‌های تن‌پرور نیست، دستِ باهوش‌های پرتلاش هم نیست، حتی دستِ تلاشگرها هم نیست، اما انتخاب کنید با شرافت زندگی کنید و ارزشمند؛ تلاشگرها شریفن، باهوش‌های تلاشگر شریفِ باارزش. با تعجب پرسیدن پس دنیا دستِ کیه؟ گفتم احمق‌ها! لِه شدنِ مغزشون و تو دو دوی چشماشون دیدم! گفتم البته به زودی دنیا به صاحبانِ اصلیش برمی‌گرده... فاطمه پرسید صاحبای اصلیِ دنیا کی‌ان؟ گفتم مُتّقین. حتی معنای کلمه رو نمی‌دونستن. گفتم یعنی کسایی که هوش‌شون هم برای خداست... تلاش‌شون هم برای خدا. شما انتخاب کنید کدوم باشید... @sarbehrah
دخترام: مادرای بچه‌ها وقتی من و دیدن سلام نکردن. داشتن می‌رفتن دفتر که دیدن دختراشون اومدن به من سلام کردن. برگشتن سمتِ من و گفتن تو هم‌کلاسیِ دخترامونی؟ معلم فارسی‌تون کو؟ دخترام خندیدن و گفتن معلم فارسی‌مونن😂😂😂😂😂😂 پسرم: وسطِ تست برگشت و زل زد به صورتم. این‌قدر که تعجب کردم و ازش پرسیدم چی شده؟ ازم پرسید شما مجردین یا ازدواج کردین؟ خیلی حواس‌پرت و تو فکرِ ادامه‌ی تستا گفتم مجرد. ذوق کرد و خندید! تازه حواسم جمع شد! قابلِ ذکره که حاجاقا ششم تشریف دارن!😶