سلام
ممنونم
کلمات رو کامل بنویسید، نگران نباشید نمیمیرید!
سوال دوم رو فردا جواب میدم.
سوال اول رو اگه خودتون شک دارید، ملاک فقط و فقط ولی فقیه هست. رهبر شیعیانِ عالَم بر رهبرِ اهل تسنن نماز خوندن. تکلیف روشنه.
ولی به عقبموندههای ذهنیِ مذهبینما بگو:
سنّیای که اسرائیل ازش وحشت داره، سگش شرف داره به شیعهای که سرطانِ انگشت گرفت بلکه از همستر خرج قضای حاجتش و دربیاره😎😜
بعدم رهاش کن دودش بلند شه😂✌️
سربهراه
سلام ممنونم کلمات رو کامل بنویسید، نگران نباشید نمیمیرید! سوال دوم رو فردا جواب میدم. سوال اول
شیعه کجا بود حاجی؟!
بهت راهِ عملی میگم، انجام بده، غیر از این بود بیا تف بفرست برام!
برو از هر کی علی علی میکنه و من خاکِ پای ابوترابم و پروفایلش علوی و بیوگرافیش غلامِ علی و غدیر خودش و شرحهشرحه میکنه، بپرس نهجالبلاغه رو یک بار کامل خونده؟!
به مولا علی پیدا نمیکنی😊
شیعه کجا بود که خواب از اسرائیل بگیره؟!
ما رو فقط خدای سیدعلی خامنهای نگه داشته!
سربهراه
سلام ممنونم کلمات رو کامل بنویسید، نگران نباشید نمیمیرید! سوال دوم رو فردا جواب میدم. سوال اول
سوال دومت:
بله محتوای کتابا رو در مقطع متوسطه اول و دوم و پایه ششم که مطلعم مفید میدونم. قطعا میتونه بهتر شه اما اینی هم که الآن هست مفیده.
به حجم نسبت به زمان و دبیر منتقد هستم که بحثش جداست.
در مورد کتاب دینی احتمالا از این ژست این مطالب چه به دردِ بچهها میخوره دیدید!
همکار خودم میگفتن مگه بچهها کار میکنن، حقوق دارن که خمس بدن که خمس درسشونه؟!
گفتم نه عزیزم! الآن کار نمیکنن، اما بزرگ میشن و شاغل. از زبانِ خانواده حتی نماز رو نشنیدن و داشتی خودت و شرحه میکردی چرا والضالین به گوششون نخورده! اونوقت نمازی که خونواده هم نخونه، بالاخره از درِ یه مسجدی رد شدن به گوششون خورده، اما خمس و کجا ببینن و بشنون؟!
تمومِ مطالبی رو که اصطلاحا مورد تمسخره؛ خصوصا ایمان، تقوا و عمل صالح، باید تو همین سن یاد بگیرن، چون بزرگ میشن خودشون دنبالش نمیرن. من همیشه حرم عصبانی میشدم چرا شیوخ یهسره دارن احکام میگن و سیاسی حرف نمیزنن، بعد از نهی از منکرِ کاشت ناخنم که درباره احکام با خانمها همصحبت شدم دیدم اوووووووو! چه اوضاع گل وبلبله!
یه بار از یه خانومه پرسیدم شما با این سن و سال و شاغل بودن و گوشی به دست بودن، چطور تا حالا این حکم و نشنیدی؟ گفت من سخنرانی گوش نمیدم! الان از شما فهمیدم! دیدم هم کار شیوخ درسته فقط روشهاشون باید عمومیتر شه، هم امر به معروف و نهی از منکر واقعا مؤثره.
بچه کوچیک از غذا خوردن بدش میاد، پفک دوست داره، تو پفکش میدی؟! نه دیگه! غذاش میدی رشد کنه. بزرگ شد خودش خواست پفک بخوره بمیره.
دین هم همینه. راه مطمئن رشده. شده بچه رو بگیری بین پاهات فرار نکنه، عر بزنه، ضجه بزنه، باید بریزی حلقش. بزرگ که شد خودش هر غلطی میخواد بکنه.
اما برگردیم سر بحث معلمی و دبیر که اون بالا نوشتم.
کتاب دینی به خاطر مباحث احکامی و سیاسی و عقیدتی خشک و سخته. قبول ندارم دافعه داره، نه. دافعه تلقینِ حزب ابلیسه. اما من مدیر بودم یکی از بچههای بینهایت رو میذاشتم دینی تدریس کنه.
بچههای بینهایت زیادی لطیف و تو هپروتن. از دین فقط خدای گلگلی رو نشونشون دادن که مثلا خلأ زندگیشون پر شه. اما خدای جهنم و عمل و وظیفه و تکلیف رو یادشون ندادن. اینا بیان کتاب دینی مدرسه رو تدریس کنن، چیز معقول و منطقی از آب درمیاد.
نه خدای بدون تکلیف،
نه تکلیف بدون خدا.
کتاب دینی اینقدر مطلب جدی داره که با ده من عسل نمیشه خوردش،
بچههای بینهایت هم اینقدر در هپروتن که قشنگ با اولین بحث جدی عقیدتی ـــ سیاسی، دودوی تو چشماشون و میتونی ببینی!
اینور یه دستش گنده است، بقیه تنش مورچه،
اونور تنش گنده است، دست و پاش مورچه!
ترکیب این دو تا رو ما لازم داریم.
احکام با روح و فلسفهش، روح و فلسفه با احکامش.
غذا مفید و سالمه، بستگی داره چطور به بدن برسه؛
با قاشق یا با پنجول.
اونوقت معلوم میشه کی میشینه سر سفره، کی چندشش میشه در میره.
کلی نوشتم
برگشتم خوندم
ویرایش کردم
کلمه به کلمه اشک ریختم
و درست قبل از ارسال
پاکش کردم. انگار که اصلا نوشته نشده!
اربعینی بود
تنها سختیِ حقیقی و واقعیِ اربعین بود که ده سال است اربعین به اربعین مو از من سپید کرده...
وَ دیدم این یکی از آن چیزهایی است که فهیمترین مخاطب هم نخواهد فهمید
وَ دیدم این یکی از آن چیزهایی است که اگر فهم نشود در حقش بیحرمتی میشود
وَ دیدم این یکی از آن چیزهایی است که هرکس «دچار»ِ اربعین باشد، نگفته میداندش...
وَ دچار
یعنی عاشق.
وَ فکر کن که چه تنهاست، اگر ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد...
سربهراه
به خاطر اشتیاقم نسبت به هنرِ مذهبی و انقلابیِ همراه با تخصص و زیبایی، اینجا رو برام فرستادید.
واقعا حظ بردم❣ واقعا برخی کارهاشون با نمونههای غربی برابری میکنه و حتی بر اونها برتری.
اگر به کارتون میاد، از گروهشون حمایت کنید، معرفیشون کنید، مشهورشون کنید.
من بلاگر نیستم و تبلیغات نمیکنم. روحشونم خبر نداره دارم ازشون مینویسم. معرفیِ شخص و جای خوب رو امر به معروف میدونم، حرکت به سوی تشکیلات، اتحاد بین حزبالله، کاشتنِ بذر امید، حمایت از کسبوکارهای حقیقی و مورد نیاز، شریک شدن در اجر معنویشون، وَ انشاءالله معروفهای دیگری که در این امور از دید من پنهانه.
Basem-Kaebalaee [Music-Saz.ir]Basem-Kaebalaee - Abass-Ya-Ayoni.mp3
زمان:
حجم:
4.5M
دست میکشم به انگشتای پام... دلشون لک زده برای دُرهای شفافِ تاول...
پوستِ صورتم شفاف شده و بیتابِ سوختن و سیاه شدنه زیرِ خورشیدِ بیتعارفِ عِراق...
بوی دودِ چوبهای داخلِ تینِ روغنِ موکبها به وقتِ اذانِ صبح تو ذهنم بهپاست که روش سپنجهای تندِ بیابونیِ میریختن...
صدای به هم خوردنِ نعلبکیها میاد که زیرصدای فریادِ مشتاقِ مردِ دشداشهپوشِ سیهچهرهایه که هی صدا میزنه هَلَبیکم یا زوّار بوسجّاد... هلبیکم...
برای بوسجّاد شنیدن از لهجههای تند و کوبندهشون دلم بیقراره...
یا بوسجّاد! مگه قبل از این خوبی داشتم که اذنِ دیدارم دادی؟! من ده ساله تنها غبارِ آلودهی مشّایهی شمام...
یا بوسجّاد! اینبار هم چشم بپوش از بدیهام... چشمبسته من و بینِ خوبانِ عالَم راه بده...
یا بوسجّاد!
گفته بودم تو بِه ز من سرِ کویَت هزاااااااااارها داری
ولی بدان که گدایت
فقط
تو را
دارد.
یا بوسجّاد...
بفداک یا بوسجّاد...
بزرگترین و بهترین راهِ جذبِ دانشآموزام به حرم چیه؟
با آب و تاب حرف زدن از شیرِ مرغ تا جونِ آدمیزاد داشتنِ کتابخونهی آستان قدس!
اینطور که دربارهی کتابی، با پیازداغِ زیاد صحبت میکنم و بعد که از تشنگی هلاک شدن و هی پیام دادن خانم این و از کجا بگیریم؟ میگم کتابخانهی غنیِ آستان قدس رضوی!
سرِ کلاس باشم که واویلا! از بخشهای مجزّای کتابخونه به تفکیکِ سن و مقطع میگم، از چینشِ زیبای بخشِ نوجوون، سلفسرویس، سالن مطالعه، اینکه چایخونههای چهارگوشهی حرم غالبا صبحا صبحونه میدن و ظهرا شربت و عصرا هندونه و میشه بعد از کتابخونه یه شکمگردی هم تو حرم داشت، نمایشگاه کتاب برای خرید در بدو ورود به کتابخونه، سرویس بهداشتی تمیز و در دسترس😄
وَ پای بچههام به حرم باز میشه😍
جذبِ مشتری با من، مابقیش با امام رضا جان. جدا از حقوقم، پورسانت هم بهم میدن آقا😎خوشحساب و خوشمعامله😉
امروز یکی دیگه رو راهیشون کردم😁 صبحِ بابرکتی شروع شد✌️
سربهراه
اِسراء اَلبُحَیصی میکروفنبهدست وسطِ خون و آتیشِ قصهم بود که بره جشنوارهی جهانی و عَلَمِ کلمههای من و به دوش بگیره و دوشادوشِ دخترای محترمِ غزّه به سلاحِ هنر و رسانه بجنگه که شارژرِ لپتاپم مُرد و لپتاپ از هوش رفت!
مادرِ یکی از شاگردای هفتمم که برام عزیزه، پیام داد از میقات برگشته و کارت دعوت ارسال کرد منم ولیمهی سعی و حجشون رو باشم. آدمبهدور و خسته و زخمیام و جز مشّایه و آسمونِ عِراق و بوی جنونبخشِ ظهور، حوصلهم به معاشرت و آدمها و لبخند زدن نمیکشه. اما معلمجماعت حقِ خستگی نداره. خودم انتخاب کردم. خودم این پیچیدهترین شغلِ عالَم رو انتخاب کردم و با «انسان» سروکلهزدن رو برگزیدم! با دخترام کافه و جشن تولدی که توش جایی برای حضرت مهدی علیه السلام نیست نرفتم. اما اینجا جای رفتنه و صد برابرِ یک سال کلاسداری و حرف زدنم، اثر داره. مینویسم به دیدارِ زائرِ خدا شتافتن وظیفمه، با افتخار خدمت میرسم. وَ میدونم این خبر به شب نکشیده بین هفتما... هشتما... نهما میچرخه و قطع به یقین، چند تاییشون میان که خانمشون و ببینن.
انتخابِ شیکترین لباسها و کیف و کفش و ساعت و زیورآلاتی که در کمالِ تناسب و زیبندگی باشن رو میذارم برای بعد. شارژرِ لپتاپ رو برمیدارم و از کلهی ظهر میزنم بیرون که هم اِسراء رو از خون و آتیش نجات بدم، هم تا نرفتم سفر کلمههام و به جشنواره جهانی برسونم، هم برای حاجیهخانوم هدیه بگیرم. روی کارت نوشته بودن حضورتون هدیه است، پس هدیه نیارید، من هم کلهقند و دستهگل نمیبرم. معلم هستم و باید معلمی کنم. وقتی بدون یک کلمه حرف، تا گیرهی روسریم روی بچهها اثر میذاره، چرا از این فرصتها با سستی عبور کنم؟!
از نظر مالی نزدیک به مضیقهام. اما خدا روزیرسونه. مطمئنم عزت دست خودشه و نه من رو فراموش میکنه، نه کرمی ظریف و نحیف زیرِ سنگی کفِ اقیانوس رو.
پاتوق کتاب به پاتوق کتاب... بهنشر به بهنشر... حجِ دکتر شریعتی و خسی در میقاتِ جلال رو قحطی زده! فرصت ندارم تا کتابفروشیِ امام برم. به حامد عسکری راضی میشم. به اکراه! آقای عسکری ببخشید، اما قلمت بلد نیست من رو به حیرت وادار کنه! عموما باسوادتر از من ننوشتی و نشده که به من چیزی اضافه کنی. آبم با شما به یک جوی نمیره. شما هم بهتر که مخاطبِ بدپسندِ نقنقویی مثلِ من نداشته باشی.
به فروشنده میگم دیگه دربارهی حج چی دارید؟ قلمِ حامد عسکری قوی نیست.
فروشندهی محترم، به جد میگرده و فقط حجِ مطهری رو پیدا میکنه. گوهر رو ولی پیچیده بودن تو پوستِ پیاز به قیمتِ پفک! یادِ سالهای هفتاد و هشتادم؛ دستهایی سبزِ لجنی از دلِ خرداد کتابهای صادق هدایت رو جمع کرد و چو انداخت علی گوسفندها رو دزدیده! الانسانُ حریصٌ مِن ما مُنِع! به بچه بگو صادق هدایت جیزززززز! با سر میافته دنبالِ جیززززز! بعد همزمان کتابای مطهری رو مفت و رایگان بریز توی مساجد... مدارس... بساطِ دستفروشها...
میخوای چیزی از چشم بیفته، بذارش جلوی چشم!
تزریقِ فکرهای مسموم به همین راحتی! تحریمِ فکرهای سالم به همین سهولت!
نه چاپِ کتاب تمیز بود... نه جلد، آراسته... نه صفحهآرایی با سلیقه...
مطهریِ معلم رو برمیگردونم قفسه، وَ صد و شصت و هفت هزار تومان رو میدم به حامد عسکری که رایگان هم گرونه!
ساعت نزدیکِ دهِ شبه. مغازهای نگرانِ اِسراء نبود که شارژرم رو زنده کنه... برمیگردم که مدیرم پیام میدن.
اولین چالشِ سالِ تحصیلیِ جدید شروع شد؛ نصب تلگرام برای عضو شدن در گروهِ همکارا که تا این لحظه در شاد بود.
گفتم خستهام. گفتم الآن کشش هیچ معاشرتی ندارم چه برسه به چالش. اِسراء وسطِ خون و آتیش مونده و شریعتی و جلال مفقود شدن و من و حامد عسکری تو یه رَسته افتادیم و روشهای نبردمون زمین تا آسمون فرق داره...
به صراحت و قاطعیت مینویسم تلگرام نصب نمیکنم. حامد عسکری موبایل رو از دستم میگیره و با قلمِ لوسش شروع میکنه به قربونصدقهی مدیرم رفتن. تند که نگاهش میکنم بهم میگه این همون زنیه که اعتبارش و گذاشت وسط و بهت میدون داد! موبایل و میگیرم و شروع میکنم به تبیین. دلایلم رو میگم و عذرخواهی میکنم و تأکید میکنم برای حفظ اصول تلگرام نصب نمیکنم.
مدیرم از تبیین و توضیحم خوشحال میشن. تحسینم میکنن. میگن اجازه بدید حضوری صحبت کنیم. ترکیبِ من و حامد عسکری اولین چالش رو به سلامت رد میکنه. اما اِسراء هنوز میانهی خون و آتیشه و جیرجیرکِ پشتِ پنجرهی اتاقم، خستگیناپذیر، تسبیح میگه.
سربهراه
اِسراء اَلبُحَیصی میکروفنبهدست وسطِ خون و آتیشِ قصهم بود که بره جشنوارهی جهانی و عَلَمِ کلمههای
یادمه یکیتون پرسیده بود چرا از مسخره شدن یا عجیبغریب بودن از نظر دیگران ناراحت نمیشم؟
بچه بودم یه دو سالی زیاد سر و کارم به دندونپزشکی افتاد. دیگه از آمپولش و کشیدن نمیترسیدم. نسبت به این چیزا سِر شده بودم. الآن دندون عقلم اوضاعش وخیمه ولی از کشیدن میترسم نمیرم.
ربانهام تموم شده بود، مادرم میرفتن بیرون، گفتم یه ربان هم بگیر دور کادوم ببندم. پرسید چی گرفتی؟ گفتم کتاب. خندید گفت دختر کی برای مکهرفته کتاب میبره؟! کلهقند بگیرم ببری؟
گفتم معلمِ دخترشونم، نه دخترخالهی جاریش!
مادرم کلی خندید و کلی مسخرهم کرد :)
مدل من از تو خونه و خونواده پوستکلفت شدیم😁 از نعماتِ داشتنِ خونوادهی متفاوت هم لازم بود بگم😂😎