eitaa logo
سربه‌راه
211 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
326 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
از آلرژی‌هام در سفرهای زیارتی: کلمه‌ی حق‌الناس! هر زائری منافعش به خطر بیفته، فتوا می‌ده حق الناسه! مذهبیای چلمنِ خودخواه! صف دستشویی... جا و مکان تو اسکان... صف غذا... صف ضریح... سر تا پاشون و حق‌الناس گرفته، هرجا در خطرن دین رو سپرشون می‌کنن(!) تجربه بهم ثابت کرده هرکی بیشتر حق‌الناس حق‌الناس به زبون میاره، ظالم‌تر و وحشی‌تر و تا گردن زیر حق‌الناسه!
سربه‌راه
از آلرژی‌هام در سفرهای زیارتی: کلمه‌ی حق‌الناس! هر زائری منافعش به خطر بیفته، فتوا می‌ده حق الناسه!
مثل مذهبی بی‌عرضه‌هایی که وقتی بهشون ایراد می‌گیری، احادیث دل شکسته‌ی مؤمن رو عَلَم می‌کنن😂
از دردهای جاری یکی این‌که همه‌ی مسؤولینِ کاروان‌هایی که باهاشون بودم از من و رفقام کمتر کربلا و اربعین رفتن... ما بیشتر اون کشور و مکان‌هاش و می‌شناسیم... اما ما نمی‌تونیم کاروان ببریم و گروه داشته باشیم و اونا از قِبَلِ این کار دارن آبرو و اعتبار جمع می‌کنن(!)
سربه‌راه
از دردهای جاری یکی این‌که همه‌ی مسؤولینِ کاروان‌هایی که باهاشون بودم از من و رفقام کمتر کربلا و اربع
ما از واجبات و اصول نمی‌زنیم برای همین کار کردن با ما سخته برای همین مذهبی بی‌عرضه‌ها و صورتی‌ها و لب‌ودهنا کنار ما تحقیر می‌شن اما همه از واجبات و اصول می‌گذرن که تأیید و جذب بگیرن... وَ می‌گیرن!
سربه‌راه
یادم بندازید بعد از اربعین برگشتم در تمجید از آقای دهقان حتما بنویسم. حتما بنویسم. که آقای دهقان یکی
آقای دهقان در گذرِ زمانه از واجبات و اصول نگذشت... برای همین کاروانش از هم پاشید... نیرو کم آورد... و حالا داره معدود زائر رو اونم با سختی به اربعین می‌رسونه... این مرد تنها خادمِ حقیقیه که تو عمرم دیدم... الآنش و نمی‌دونم اما تا آخرین باری که با کاروانش بودم مثلش و ندیدم همه‌ی کارها به دوشش بود بی اون‌که دیده شه همه‌ی فشارها روی اون بود بی اون‌که تند شه همه‌ی فحشِ سختی‌ها به اون بود بی‌ اون‌که پاسخ بده قاطع. محکم. منظم. بابرنامه. هدف‌مند. چندبعدی. عالِمِ عامل. بی‌بهانه‌. وَ فقط دنبال تأیید گرفتن از یک نفر... برای همین کاروانش از هم پاشید!
از خوشی‌های جهانم؛ خریدنِ عطر از نمایشگاه داخل حرم امام حسین علیه السلام❣ سبزه اسمش جذاب بود و زرده اسمش ریحانه. الکی نیست که شاگردام می‌گن بوی بهشت می‌دین خانوم! از بهشت عطر می‌خرم❣
رسیدم خونه. چادرم و انداختم تو تشتِ آب و با آبِ خاکی‌شده‌ش غسل کردم. خاکِ اون جاده رو شفای محض می‌دونم و بهش همیشه امید دارم... بعید می‌دونم ثوابی برده باشم اما اگه چیزی یافت شد رو تا شیطان ندزدیده هدیه کردم به امام زمان ارواحنا فداه و پدر و مادرم. اربعینِ سختی بود؛ بهتره بگم سختی خاصیتِ اربعینه. و البته سختیِ خود اربعین هزاران برابر کمتر از سختی قبل از اربعینه! اسکان‌ها خیلی خیلی دور بود و همون یه باری که رفتم شش‌گوشه به قدری خوابمون میومد که واقعا هیچی نفهمیدیم. هرچقدر اینجا بی‌خوابی می‌کشم، اونجا از شدت خستگی نشسته بیهوش می‌شدم و همین برام لذت‌بخشه... عارف‌مسلک و جزو صلحا و خواص هم نیستم که بلد باشم با خستگی هم زیارت کنم، نه! یه معمولیِ نابلدم و وقتی رسیدم سامرّا این‌قدر گرسنه بودم که فقط وضو گرفتم و رفتم دور ضریح یه فرج خوندم و رفتم دنبال صبحانه و تا خوردیم هم باید برمی‌گشتیم جای اتوبوس! مشهد بعد از ده روز گرمای بی‌تعارفِ عراق برام سرده. بعد از حمام از سرما می‌لرزیدم و مادرم باور نمی‌کرد. نرسیده پیامک زدن که به جای شبایی که مرخص گرفتم، باید این هفته شب‌کاری برم و ساعت بهشون بدم. ساعت می‌دم و خرده‌لوازمی که دارم رو مرتب می‌کنم و می‌چینم سر جاشون. اتاقم و همیشه قبل از رفتن می‌سابم و حالا تمیزه و کاری ندارم. برای مادرم و برادرم سفر و با سانسور سختی‌هاش تعریف می‌کنم و فقط عکس‌های خوراکی‌ها و خوش‌گذرونی‌ها رو نشون می‌دم. شکرِ خدا به کسی رو ندادم که ازم بپرسه غذا چطور بود و تونستی بری بازار یا نه(!) تو این چند سال با قاطعیت و صراحت فهموندم که این چیزا برام جایگاهی نداره و تحمل این سوالای چرت رو ندارم! پس اگه معرفت ندارین بپرسین از امام حسین علیه السلام چه خبر؟ لال بشید و از غذا و جای خواب و قیمت کاروان هم نپرسید(!) همه‌ی کارام و قبل از سفر کردم و جز یه کتاب نصفه‌خونده کاری ندارم. پس به تلویزیون هم می‌رسم و متاسفانه در اولین دیدار، باز حضور خانم‌هایی در مسابقات و برنامه‌ها با دستکش که یعنی ناخن کاشت دارن، حالم و می‌گیره... یادم میاد برگشتم به روزمرگی! یادم میاد مبارزه از نو شروع شده... راستش مکان‌های زیارتی خیلی بهم خوش نگذشت. خواب‌آلود و خسته بودیم و در هپروت... اما مشّایه... مشّایه... به دقیق‌ترین و صادق‌ترین معنا من در مشّایه زندگی کردم... من چهار شب و سه روز در مشّایه زندگی کردم و حالا در بدوِ روزمرگی، یادآوریش هم شیرین و رؤیاییه... هم دشوار چون دیگه نیست... مشّایه دقیقا برای من نمودی از ظهوره... از زندگی در عدالت و سعادت... در شهر چطور عدالت و سعادت پیدا کنم؟!
این شال رو خیلی خیلی دوست دارم. یه پاکستانی توی مشّایه شال هدیه می‌داد. من شال نمی‌پوشم. می‌دونم کم‌کاربرد توی کمدم بی‌خود جا می‌گیره. اما به هیچ‌کس نمی‌دمش چون هیچ‌کس با شنیدنِ «این شال از مشّایه است»، چشم‌هاش برق نمی‌زنه و ضربان قلبش به هم نمی‌ریزه! اگه قیمت و ارزش مادیش رو زیر سوال ببره که بعید می‌دونم خونی نریزم! نمی‌شه هدیه‌ای به این ارزشمندی رو به کسی داد که ارزشش و نمی‌فهمه! شما طلای سنگینت و می‌دی دست بچه دو ساله برات نگه داره؟! اون جاکلیدی رو هم تو مشّایه هدیه دادن. این دو تا از مشّایه برام مونده... خوراکی‌هاش جذب سلولام شد تا اربعین بعد ان‌شاءالله❣
شما بگید؛ اربعین‌اولی هست اینجا؟ اربعین‌چندمی‌ها هم بگن. برای من از دستاوردها، احساسات، فکرها... اصلا بگید اربعین همونی بود براتون که من نوشتم و گفتم؟
اربعین بی‌طاقتِ ظهورتون کرد؟...
اصلا ظهور رو در آینه‌ی اربعین دیدید؟
سربه‌راه
آقای دهقان در گذرِ زمانه از واجبات و اصول نگذشت... برای همین کاروانش از هم پاشید... نیرو کم آورد...
آقای دهقان هنوز از تو فرم رضایت‌نامه‌ی کاروانش، قید «پوشش چادر» رو برنداشته و از بردنِ کاروانِ چهارصدنفره رسیده به کاروانِ ۲۵ نفره... هنوز نماز اول وقت کاروان رو نگه می‌داره؛ چه گردنه‌های ایلام باشه و چه کوره‌راه‌های عراق، صحرایی وضو می‌گیره و جماعت به راه می‌کنه... یکی از افتخاراتِ مسؤولینِ کاروان‌ها اینه که در ایام کرونا هم زائر بردن(!) وَ آقای دهقان همونیه که قاطع نوشت: طبق فرمایش رهبری، از منزل عرض ارادت می‌کنیم. هنوز وقتی می‌گه ششم ساعت هفت کاظمین هستیم، ششم ساعت هفت کاظمینه و بلده چطور ازدحام و محدودیت‌ها رو مدیریت کنه و زیر بار هیچ بهانه‌ای نمی‌ره... نالایق‌ها بر ما امیر شدند و لایق‌ها گوشه‌نشین و مطرود...