سربهراه
یک. تو جلسهی مدرسه هممممه همکارا سر تا پا نو و شیک اومدن. من و خانم مطالعات ساده اومدیم و پوششِ نو
هفت. مدیرم خیلی فرق کردن... خیلی... خیلی زیاد...
خیلی خیلی خیلی جهادی شدن😍
خدا کنه امسال بهشون سخت نگذره... من خودم پوستکلفتم و تبعاتِ انتخابام و میدونم، ایشون پارسال کنارم موند، خیلی خیلی اذیت شد... من نمیتونستم از درست دست بکشم و مقابلِ باطل سر خم کنم، اما راضی به اذیت شدنِ ایشون نبودم...
مثلِ یه رفیق پابهپام ادارهها رو نوردیدن... با ایشون کاری نداشتن و کم پیش میومد تو اتاقای بحثمون راهشون بدن، اما میومدن و تو سالنا منتظرم مینشستن... اینقدرم مظلوم و باشخصیتن و روحیهشون لطیف که تابِ اونهمه تنش رو نداشتن اما من و تنها نذاشتن...
امسال یه کارایی کردن و یه برنامههایی ریختن که واقعا فقط از کلهخرهای جهادیروحیهی تندرو برمیاد😍 خیلی عوض شدن... وَ من خیلی براشون دعا میکنم در مسیرِ تازهشون ثابتقدم و استوار بمونن... خیلی دعا میکنم امام زمان ارواحنا فداه کمکشون کنن و عزتشون بدن🌿 یه صلوات هدیه کنید به امام زمان ارواحنا فداه که امسال، سالِ عزت و عاقبتبخیری و سربلندیشون باشه❣
هشت. تو جلسه، دبیر ریاضی هشتما که همکار جدیدن، گفتن یه برنامهای بریزید که میخوایم امتحان بذاریم، بقیهی همکارا بدونن اون روز امتحان نذارن(!)
دقیقا داشتم زیر لب غرغر میکردم که یعنی چی؟! خب من هر جلسه میپرسم، بعد همین و بچهها عَلَم میکنن که درس نخونن!
ولی چیزی نگفتم چون قبلش مؤسس و مدیر از رتبهی خوارزمیم تعریف میکردن و تو چشم بودم و نخواستم ساز مخالف بزنم همکارا حساس شن.
اما مؤسس خندیدن و عدل اشاره کردن به من و گفتن پیشنهادتون برای هرکی عملی باشه، برای خانم فارسی عملی نیست! خانم فارسی هر جلسه درس میپرسه، پرسیدناشم از امتحان بدتره و بچهها حساب میبرن و درسِ ایشون و میخونن😂😂😂
مدیرم هم خیلی خیلی جدی گفتن؛ بچهها وظیفهشونه درس بخونن! سخت بگیرید! من پشتتونم!
دبیر ریاضی هشتما داشت با خشم نگام میکرد که من خیلی نرم و ریلکس چایم رو نوشیدم😂
نه. تنها تکدبیرِ همهی پایهها، بازم منم😂 البته با سه درس و سه نمرهدهی و سه ریزنمراتِ فارسی و نگارش و املای هر سه پایه، قشنگ دچارِ شکافتِ سلولی میشم، اما اعتراف میکنم خیلی هم کِیف میکنم😍😁
ده. یا صاحبالزمان!
از شما مدد❣
خیلی خوشحالم دارم میرم مدرسه😍 حالا همهتون پیشرفت میکنین و هی میرین مراحلِ بالاتر و من یازده ساله هی میرم مدرسه😂 ولی روی ابرام😍
شمایی که عمرتون و اینجا آتیش میزنین، پیشاپیش بابتِ دیر و زود شدنِ جوابِ پیاماتون در ایامِ مدرسه عذرخواهم و ممنون که درکم میکنید🌿
اما بابتِ وقتتون همچنان هیچی و گردن نمیگیرم وَ تأکید دارم اینجا برنامهی خاصی ندارم و روزمرگیهامه که به خاطرِ روحیهی نویسندگیم و میلِ به خونده شدن عمومیش کردم.
در نوشتن تنها مراقبم کسی رو ناامید نکنم، چون به فرمودهی مرجع و ولی فقیهم، اولین جهادِ یه جهادگر، کاشتنِ بذرِ امید هست.
اگه خیری ازم بهتون رسیده، برای سالِ تحصیلیِ پیشِ روم دعا کنید عاقبت بخیر شم، معلمیم امام زمانپسند باشه، مغرور نشم و امسال دخترام که بهم اعتماد کردن، تواضع و خیرِ بیشتری ازم ببینن و با همهی ناتوانیم بتونم یارجمعکنِ ظهور باشم.
برام در مقابلِ خلق خدا، عزت و سربلندی بخواید و آبرومندی در آزمونهای پیشِ رو🌿
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
داشتم عباپوشای خوشآرایشِ داخلِ حرم و زوّارِ بیتفاوت و خدّامِ خائن رو نگاه میکردم و تو دلم دعا میکردم قبل از اینکه با چشمای خودم ببینم یکی تو صحن با مینیژوپ نشسته و خییییییلی متصل داره امینالله میخونه و آقای مروی بیاد بهش التماس دعا بگه، کاش ظهور شه... که خدا زیبایی برام فرستاد؛
ایشون پاش و کرده تو کفشِ مادرش و داره حرم رو فتح میکنه😍❣
وَ این هم تکمیلی اولِ مهر😊
خیلی پیگیر بودم نمادی از فلسطین باهام باشه، اما نمیخواستم پیکسل بگیرم، دنبالِ چیز متفاوتی بودم که مدام جلب توجه کنه.
تو یه کانال چنین چیزی دیدم با سبزِ روشنتر، ولی زده بود ۹۵ تومن(!) من اهلِ پولِ الکی دادن به چیزی نیستم، هرچی باید قیمتش با خودش متناسب باشه. تازه هزینه پستشم ۴۵ تومن بود(!)
خودم متأسفانه از هر انگشتم بیهنری میباره! بنابراین به رفیق ارجاع دادم و اونم به همسایهی ماهشون که کتابخونن و بافتنیشون حرف نداره.
بندهخدا فقط سبزِ روشن نداشتن و با سبز تیره بافتن که عیبی نداره، بازم نماد رو میرسونه. لطف کردن بی اونکه هزینهای بگیرن، برای من و رفیق بافتن😍 باید براشون کتاب جدید ببریم خوشحال شن، لطفشون جبران شه.
این و دیگه آویز میکنم به هر مدل کیفی که مدرسه میبرم و همیشه جلو چشمِ دخترام❣
کاش کاری بیشتر ازم برمیومد برای غزّهی مظلومِ مقتدر...
سربهراه
3⃣سؤال جدید: الکی و با پیشفرض جواب ندید! قشنگ بشینید فکر کنید، تصور کنید بعد راست حسینی جواب بدید!
4⃣سؤال:
بنیامیّه به اسلام بیشتر آسیب رسوند یا بنیعبّاس؟
با ذکر دلیل و مصداق بگید.
#خاکستری_سفید_نیست
سربهراه
خانه در وضعِ آشفتهای به سر میبرد؛ یک ماهِ پیش پیشنهادِ رنگ کردنِ دیوارهای یکی از اتاقهای خانه را دادم با شستنِ فرش. یک ماهِ پیش بیکار بودم و مشتاقِ کمک. مادر اما ربالنوعِ خشکاندنِ ایدههاست! قبول نکرد و حالا که پرکارم و در هیاهوی جمعبندیِ کلاسهای خصوصی و شروعِ مدرسه، هر دوی این امور را شروع کرده!
خانهمان معبرِ رفتوآمدهای ناضرورِ همسایهها شده. ناگزیر از درِ معاشرت و همراهی با مادر، کنارشان مینشینم و از دخترکِ همسایه میپرسم کلاس چندمی؟ با ذوق و خنده میگوید سوم. دارم آماده میشوم که بحث را از مدرسه شروع کنم و همصحبت شویم که مادرش میگوید البته نماز بلد نیست! مدرسه یادش میدهد؟!
امانِ پاسخ نمیدهد، میگوید امروز سرِ اینکه روسری سرش نبوده، فلانی دعوایش کرده. من هم وسطِ کوچه موهایم را بیرون ریختم و ادای دخترِ برهنهاش را درآوردم تا یاد بگیرد حجابِ هرکس به خودش مربوط است!
دیدم نه! من برای همسایهها هم، همصحبتِ خوبی نیستم!
تازه از حرم آمده بودم وَ حرم خیلی وقت است دیگر مأمن و ملجأ و پناه نیست! روحم خستهتر از آن بود که درونِ خانه هم، بی یار و یاور، بحث کند و موردِ هجوم قرار گیرد...
میانهی خندههاشان رهایشان میکنم و کتابِ در حالِ خواندنم را که همهجا همراهم است، زیر بغل میزنم و به اتاقم میآیم.
دقیقا وَ درست آنها را میانهی خندههاشان رها کردم. حتی تاب نیاوردم برای رهاسازی، مقدمهچینی کنم؛ بروم برایتان چای بیاورم... دوباره خدمت میرسم... ای وای روی گاز چیزی گذاشتهام...
واردِ اتاق میشوم و اولین چیزی که به چشمم میآید، زخمِ طویل و زشتی است که بر صورتِ دیوار افتاده و اتاقِ امن و زیبایم را رنجور و نازیبا کرده...
همسایه برای خودش برج ساخت و خانهی من را زیرِ پتکهای سنگینِ آهنین ویران کرد...
مامان اضطراب دارد نکند روی سرم خراب شود و من اجازهی بنّایی وقتِ مدرسهها نمیدهم!
مامان فکر میکند از کثیفی بدم میآید اما...
دست میکشم روی شکافِ دیوار؛ زندگیام روی گسل نشسته... ناامن و هراسان. به کوچکترین تکانی از هم میپاشد... این گسلها در مدرسه بیشتر میشود؛ وقتی میانهی میدانم و تن به تن مبارزه میکنم... به خانه که برمیگردم، پناهی برای لَختی آسودن ندارم جز اتاقم! بنّاهای همیشه بدقول، این تنها نقطهی امنِ دور از مشّایه را از من میگیرند...
بیرون از این اتاق، همصحبتی نیست! همهی کلمات و جملات مبارزه است! همهی لبخندها تیز است و همهی نگاهها میگیرد به زندگیات...
بیرون از این اتاق، حتی حق نداری بپرسی کلاس چندمی؟!
بیرون از این اتاق همه با هماند و با تو نیستند!
بیرون از این اتاق یا باید با همه باشی... یا تنها!
دست میکشم روی شکافِ زشتِ دیوارِ اتاقِ زیبایم؛
همهی نظمها به هم ریخته... همهی کلمات و جملات و لبخندها و نگاهها روی گسل است...
همهی روابط ناپایدار...
از این شکاف یا ناقه بیرون میآید و صالحی از اتاق خارج میشود... یا این گسلها زلزله میشود و قومِ ثمود را با خود میبرد...
دست میکشم روی شکافِ زشتِ دیوارِ اتاقِ زیبایم و اشکها سرود میخوانند؛
آسمان با قفسِ تنگ چه فرقی دارد؟
«بال» وقتی قفسِ پَر زدنِ چلچلههاست
بی تو هر لحظه مرا بیمِ فرو ریختن است
مثلِ شهری که به روی گسلِ زلزله هاست...
سربهراه
خانه در وضعِ آشفتهای به سر میبرد؛ یک ماهِ پیش پیشنهادِ رنگ کردنِ دیوارهای یکی از اتاقهای خانه را
دیروز پیجرها منفجر شده و امروز موبایلها و لپتاپها...
آقا هشدار دادهاند هوش مصنوعی، سلاحِ نبردهای پیش روست...
وَ ما هنوز باید وقت بگذاریم و ثابت کنیم برهنگی انتخابِ شما بیهویتها نیست! سلاحِ آگاهانهی دشمن است...
فیلم قدیمی حضرت محمد صلوات الله علیه رو حتما دیدید؛
مسجد پیامبر رو در مدینه که ساختن، هر اتفاقی میافتاد خبرش از مسجد پخش میشد. مردم بدو بدو میومدن مسجد ببینن چی شده و از همونجا یه گوشهی کار رو میگرفتن.
مثلا جنگ با روم که اتفاق افتاد، خبرش از مسجد پخش شد. مردم ریختن مسجد.
مردم که میگم یعنی مردم کوچه و بازار. یعنی طرف نونوا بوده، پای تنور، دست و صورت آردی، یهو ول کرده بدوبدو اومده مسجد! یا طرف قصاب بوده، داشته شتری رو تیکه تیکه میکرده، یه تیکه گوشتبهدست بدو خودش و رسونده مسجد.
مردم!
نه خواص! نه استاد و معلم و مهندس و طبیب!
مردم بدو بدو میومدن مسجد.
بعد تو تاریخ نوشته خبردار که میشدن، هرکدوم همونجا یه گوشهی کار رو میگرفته. یا رسولالله من میرم اسبام و بیارم برای جنگ. ای پیغمبر من ثروتم و میارم خرج جنگ کنید. آقا جان من خودم میام بجنگم. آقا جان برم شوهرخالهم و صدا کنم اونم بیاد، جنگاوره...
مردم پای کار بودن!
فکر کردید اتفاقی و یهویی مسجدامون درش بسته شد و شد نمازخونه؟!
فکر کردید اتفاقی و یهویی خونه عالِم ساختیم اما عالِم گیر نیاوردیم؟!
فکر کردید اتفاقی و یهویی سنگر و پایگاهِ مسجد، شد پاتوقِ مشتی پیرزن و پیرمرد؟!
دپلیتیزه به گوشتون خورده؟
فرآیند سیاستزدایی از مردم کوچه و بازار!
مردمی که از سیاست سر در بیارن، خطرناکن!
پس مردم نباید سر از سیاست در بیارن!
نباید هم تابلو از سیاست پرتشون کرد!
باید خیال کنن سیاست میفهمن،
اما نفهمن!
باید کاری کرد راننده تاکسیها و مسافرای اتوبوسا راااااااحت دربارهی سیاست حرف بزنن،
اما اینقدر سرشون نشه که حتی اگه موبایل دستشونم کردیم اسلحه و با اسبهای تروا به قلب خودشونم نفوذ کردیم و با خودشون، خودشون رو انتحار کردیم، نفهمن از کجا خوردن!
شما واقعا فکر کردید بنیعباس خیلی علمدوست و طالب دانش بوده که هرچی بحثای کلامی داریم و علمای فلسفی و کلامی، مال دورهی اوناست؟!
یا خیال کردید اینکه بنیامیه مبحث جبر و اختیار رو راه انداخت و بنیانهای فلسفیای رو پایه گذاشت که هنوز سرش بحثه و خوب حواس پرت میکنه از سر خیرخواهی و رسیدن به حقیقته؟!
یا جدّا خیال کردید دربار غزنویان و سلجوقیان عاشق شعر و ادب بودن که به هر یه مصراع، سکه سکه طلا صله میدادن؟!
متوکل عباسی که مزار امام حسین علیه السلام رو شخم زد و گندم کاشت،
با پای پیاده به زیارت امام رضا علیه السلام اومد و با چه سوز و آهی از اسب پیاده شد و پابرهنه خودش رو به قبر مطهر رسوند و زیارت کرد!
اونوقت سالها بابتِ پوشوندنِ دوربینِ لپتاپ مسخرهمون کردن که توهم توطئه داریم(!)
همین چند شبِ پیش به یکیتون که پرسیده بود مگه گالریتون عکس شخصی نداره که میدین دست شاگردا و گفته بودم نه! شخصی و بدون پوشش عکس نمیگیرم چون موبایلِ دستم بومی نیست! فایلِ عکسهام تو یه لپتاپِ بومی نیست! اینترنتم بومی نیست! وَ هیچ گربهای محض رضای خدا موش نمیگیره!
ما در محاصرهی سلاح دشمنیم و باید وقت صرف کنیم به خودی بفهمونیم داستان فقط یه تار موی تو نیست(!)