سربهراه
دارم به پهنای صورت اشک میریزم...
ستایش پیامم و خونده... انگار منتظرِ یه تلنگر بوده... یه اشاره... صوت پشتِ صوت فرستاده و صوتِ اولش بغض داره... صوتِ دومش مکثهای طولانی... وَ صوتِ سوم بغضش ترکیده...
پولِ مدرسه خیلی خیلی بیشتر از پارسال شده... من چیزی نپرسیدم. انگار که دلیلِ نیومدنش رو نمیدونم. فقط براش آرزوی موفقیت کرده بودم. خودش منتظر تلنگر بوده... گفتم خجالتیه... نمیتونسته بهم پیام بده... میگه حتی شمارهم و گرفته بهم زنگ بزنه اما خجالت کشیده... میگه تمومِ دیروز و امروز و گریه کرده... اینقدر که باباش امروز گفته هرجور شده پول مدرسه رو جور میکنه و برش میگردونه... میگه ولی پول مدرسه سنگینه و از بابام خجالت میکشم... آه دخترکِ فهمیدهی من...
رقمِ هزینهی مدرسه رو که گفت شوکه شدم... نمیدونستم اینقدر آوردن روی هزینه... معلومه که باباش نمیتونه بده و من نمیدونم باباهای دیگه چطوری این پول رو دادن... وَ چقدر بیلیاقتن دختراشون اگه قدّ این هزینهی سرسامآور تلاش نکنن...
همهچیزِ زشتِ دنیا رو زیبا نشون دادم و سعی کردم متمرکزش کنم روی شگفتانههای شیرینِ تغییر. اجازه دادم روی ایتا هم بهم پیام بده. اینقدر تو مدرسه شلوغم و جنازهم به خونه میرسه که همیشه صوت میفرستم برای همهشون، اما اینبار فقط نوشتم که صدای گریهآلودم و نشنوه... به پهنای صورت اشک میریختم و کلماتم لبریز از خنده و شوخی و امید بود... از بُنِ جان از همهچیزِ این دنیا ناامیدم و سیر، اما کلماتم پر از روشنی و بشارت بود...
صوتِ آخرش داشت میخندید... گفت آروم شدم... سبک شدم... چشم... میرم که روزنههای نور رو پیدا کنم... بهتون خبر میدم... ممنونم که بهم پیام دادید...
یه پیام... منتظر یه پیام بوده... وَ دارم فکر میکنم اگه این پیام و نمیدادم چی میشد... خدایا شکرت...
میترسیدم پیام بدم... میترسیدم چون میشناسمش... چون نگران بودم وابسته شه... نگران بودم مانعِ کنار اومدنش با تغییر بشم... راستش هنوزم نگرانم و نمیدونم کارم درست بوده یا نه... اما داشت منفجر میشد... وَ صوتهای اولش زجرِ مطلق بود...
یا صاحبالزمان؛
از شما مدد...
پول...
جنگ...
معدن...
رئیسجمهوری که دغدغهش رفع حصره و برگشتنِ اراذل و اوباش به دانشگاه...
رازِ موفقیتتون چیه که میتونید این دنیا رو تحمل کنید؟! شبا چطوری میخوابید؟! من تا میام بخندم، این دنیا رو از دماغام بالا میارم... خندههام کبود میشن... وَ میبینم هنوز ظهور نشده... کسی تکیه نزده به دیوارِ کعبه... کسی صدا نکرده الا یا اهل العالم انّی جدی الحسین... پرتلاشترین دانشآموزم به خاطر پول تبعید شده به مدارس دولتیِ دولتهایی که معلماش با ریا و دروغ واردِ چرخهش میشن و مشتی پیامنوری و خنگِ دانشگاه آزادی با رانت و پارتی مدیر و معاون میشن و از زیرِ دماغ دنیا رو میبینن و پولِ کاری رو میگیرن که یکسومش و انجام نمیدن...
دانشآموزای غزّه مدرسهای ندارن که اصلا بخوان غصهی هزینهش و بخورن...
وَ دخترای طبس روز اول مدرسه داغدارِ باباهایی شدن که از دلِ تاریکی و سیاهی نون بیرون میکشن و تهش شغلشون و از نظر سختی و دشواری میذارن کنار بازیگریِ مترسکایی که «ایران تسلیت»های استوریهاشونم از سرِ درد نیست بلکه برای فالوور بیشتره(!)
چرا ظهور نمیخواید؟! چرا برای دیدنِ یک لحظهی امام زمان چله برمیدارید اما اون و در حکومت دعا نمیکنید؟! چرا برای حاجتهاتون صداش میزنین اما از ترسِ تکلیف، ظهور و حکومتش و نمیخواین؟!
چطور این دنیا رو تحمل میکنید و شبها بیخوابی رنجتون نمیده؟!
یا صاحبالزمان؛
از شما مدد...
دیروز رفیق زنگ زد و گفت خبر دستهاول داره... وقتی اینجوری میگه میدونم که خبرش، خبر خوشایندی نیست...
گفت فلانی که لیسانس پیام نور گناباد داره... آزمون استخدامی و مصاحبه قبول شده... وَ بدون هیچ سابقهای... بدونِ حتی یک ساعت اصلا تو مدرسه بودن... چون آشنای فلانی بوده، مدیر دبیرستان دولتی شده...
من با تعجب گفتم منظورت دبیره دیگه؟
رفیق خندید و گفت نه! مدیر! مدیر دبیرستان شده!
من گفتم دبیرستان دولتی چهارصد پونصد تا دانشآموز داره... آدمِ بیتجربه نمیذارن... الکی که نیست... اشتباه شنیدی.
رفیق دوباره خندید! گفت با واسطه که نشنیدم... خودش امروز کنارم بوده... خودش بهم گفته... خودش خداحافظی کرد که بره دبیرستان و پشت میز مدیریتش بشینه...
یادم اومد چرا! الکیه! همهچیز الکیه!
دو سال پیش از همون جنازهم کار کشیدم و درس خوندم و توی کربلا کارنامهم و که باز کردم دیدم بابتِ ۷۵ صدم کسرِ نمره تا کارنامهسبز، قبول نشدم...
تکرار کنیم با هم:
۷۵ صدم.
بله. من با کسر زیرِ یک نمره کارنامهسبز نشدم... حتی برای تکمیل ظرفیت به من زنگ نزدن...
من و رفیق هر دو شاگرد اولای ارشد فردوسی هستیم... هر دو فعال با سابقهی کاری خفن...
اما دنیا دست پیامنوریها و خنگای پولدارِ دانشگاه آزادیه...
وَ من هنوز دارم از تلاش کردن با بچههام حرف میزنم(!)
من جلوی استادای ضدنظامم سر خم نکردم و مدرک ارشدم با معدل الف به هوا رفت و پنج تا خنگِ همکلاسیِ ضدنظامم که روز معلم، استادا رو بردن طرقبه و شمش طلا هدیه دادن تو سه ماه پایاننامه نوشتن و دفاع کردن...
تکرار کنیم:
تو سه ماه!
وَ همه میدونستن سه ماه یعنی چی و باز منی که تو همتآباد داشتم از مدیرای مدارس افغانستانیها فحش میخوردم که اجازه بدن برم توی کلاسا و برای پایاننامهم داده جمع کنم، موندم و تو همه فرمای دنیا باید آخرین مدرک تحصیلیم و بزنم لیسانس(!)
همهچیز الکیه! مردم با چشمهای خودشون دیدن کی مؤدبه... کی باسواده... کی باشخصیته... کی بابرنامه است... اما به لاتِ کوچهخلوت رأی دادن و من هر روز باید تو جستجوی اخبار، قیافهی کسی رو ببینم که همه خیال میکنن نمیفهمه... اما خوب میفهمه داره چه کار میکنه و از صد تا ظریف، باسیاستتر عمل میکنه...
دانشکدهی اسراء خفنترین دورههای تخصصی ادبیات رو گذاشته و هرکس شاگرداولشون بشه، استاد دانشگاهشون میشه و من وقتی ذوق کردم که مطمئنم شاگرداولشون میشم، فرم ثبتنام و باز کردم و دیدم شهریهش ماهی یک و نیمه... نه ترمی! ماهی یک و نیم... وَ تا پایان دوره چیزی حدود ۳۶ میلیون...
فرم و بستم و گذاشتم باز هم مشتی پولدار سرمایهدار برن این دورهها رو بگذرونن و با کمترین معدلها شاگرد اول بشن و با کمترین تخصصها استاد(!)
رتبههای کنکور از مدارس خاص باشه و بچههای دولتیِ پدرهای کارگر و معدنچی، تهش بشن اپراتور ایرانسل و همراه اول(!)
همهچیز الکیه... همهچیز!
وَ من معلمِ بیشعوری هستم که دوباره فردا میرم مدرسه و به جای اینکه دخترام و به صفاتِ ذاتیشون مثل زیبایی صدا کنم، به صفات اکتسابی صداشون میزنم و بهشون مفاهیمی رو القا میکنم که پشیزی نمیارزه:
چطوری پرتلاش؟
چه خبر خستگیناپذیر؟
حواست کجاست مهربون؟
آی دختر راستگو حالت چطوره؟
اگه دو سال دیرتر به دنیا میومدم موقع کنکورم دانشگاه فرهنگیان بود... وَ من حالا معلمِ مدارس دولتی... معلمِ بچههای لقمههای کارگری... معلمِ ستایشها... معلمِ مردمِ سفرههای کوچیک... دلهای بزرگ...
دیشب به برادرم گفتم همیشه جوری تلاش کن که طلبکارِ زمانه و تقدیر باشی، نه خودت...
سیدابراهیم رئیسی دو سالِ پیش چنین روزهایی عکسِ حاجقاسم و پشتِ تریبونِ سازمان ملل بالا برد...
پارسال قرآن رو...
وَ اگه چند ساعتِ دیگه بود مطمئنم پرچمِ فلسطین رو...
اما چند ساعتِ دیگه منتخبِ مردم(!) پشتِ تریبونِ سازمان ملله...
با پیامِ صلح و دوستی برای برادرش؛ آمریکا...
خیلی حرفها بود اما...
ازت متشکرم🌿
هدیهت بهم رسید... گرچه دلم خواست واقعا میشد این نشان کتاب رو چنین شبی هدیه بگیرم...
اما همینم بهم رسید و باید باز هم بخونم «از نبردی نابرابر بازمیگردم، دریغ!
دیر فهمیدم که دنیا عرصهی جنگِ من است...
مرگ پیروزیست وقتی کلِ دنیا دشمن است
مرگ پیروزیست اما مایهی ننگِ من است...»
پیغام دریافت شد. ازت متشکرم🌱
امروز یه موقعیتِ گلِ محشر رو، با بیعرضگی آفساید کردم!
امام زمان روحی له الفدا چه شرایطِ خوبی برای آموزشِ عملی دادن و منِ بهدردنخور هدرش دادم هیچ، گندَم زدم بهش!
اینقدر از خودم عصبانیام که... اَه!
جلسهی اولم با نهما بود. قوانینِ کلاسم و مرور میکردم دخترای جدید هم بدونن. در زدن گفتن آقا اومده دیتاپروژکتورامون و بررسی کنه. مثلِ احمقا دستپاچه شدم و فقط مقنعهم و کشیدم جلو و رفتم انتهای کلاس، کنارِ شاگردام پشت نیمکت نشستم.
هنوز اونجا نفهمیدم چه کار کردم... آقاهه اومد و با معاونمون مشغولِ کار شدن که کمکم ذهنم متمرکز شد و با خودم گفتم چرا از یکیشون چادر نگرفتی بپوشی؟!
چادرِ خودم طبقه بالا و دفتر بود، اما بالاخره یه چادری تو اینا پیدا میشد... چرا منزوی رفتی تهِ کلاس؟! چرا چادر نگرفتی، رژت و پاک کنی، مثل شیر وایسی بالاسر کلاست؟! اونجا و اونطوری چادرت درس بود... چادرت حرف برای گفتن داشت...
داشتم خودم و میجویدم...
دخترا دورهم کرده بودن و میگفتن و میخندیدن باهام که مدیرم وارد شدن. دنبالم میگشتن و بچهها گفتن این آخره خانوم. دیدم لطف کردن چادر خودشون و برام آوردن و گفتن ببخشید، چادر شما رو پیدا نکردم (امروز چادرساده پوشیده و زودتر از همه رسیده بودم، ندیده بودن صبح). داشتم تشکر میکردم که دخترام گفتن ما خودمون خانوم و قایم کردیم، پوشش دادیم.
مدیرم بندهخدا خندیدن و برگشتن. اما من موقعیت به این محشری رو سوزونده بودم...
این از ذاتمه... ذاتت که خوب نباشه، هرچقدر اَدای خوبا رو دربیاری، تهش همین بزنگاهها بد بودنت رو میاد و گند میزنی...
اَه!
منِ بهدردنخور.
منِ بیعرضه.
من گاهی دیوار رو میبینم که اگه جایی کاری باشه که بتونم کنار معلمی انجام بدم هم از دست ندم.
هم کار کنم و شلوغ باشم زندهترم،
هم پولِ بیشتر، یعنی دستوبالِ بازتر برای اهدافم.
(امروز نهمام با چنان غروری رو کردن به دخترای تازهورود و بهشون گفتن خانوم برامون همیشه عیدی میاره؛ لواشک، کپل، شکلات، پیکسل... که دلم خواست اینقدر پول دربیارم که تموم عیدای مذهبی رو براشون عیدی ببرم. نفری یه لواشک یا یه لیسکه اما همون ببینید که چطور یادشون میمونه و جلو میندازت کارای دیگه کنی. اصلا هدیه محبت میاره. علاقه میاره.)
یه آگهی دیدم مربی فرهنگی برای نوجوانها میخواد.
من آدم رک و شفافیام. نپرسیدم شرایطتون چطوره یا برنامه زمانیتون چیه. فقط یه سوال پرسیدم که حقوقتون چقدره؟
من مفت برای کسی کار نمیکنم.
طرف یه ویس ده دقیقه و ۳۲ ثانیه فرستاده و همه احادیث و روایات دربارهی خدمت به مردم و کار فرهنگی و جهادی رو قرائت کرده، ارزشمند بودن دغدغههای جهادی رو به نگاه کارمندی گفته، بعد گفته یه کلاس آموزشی هم داریم که اگه رایگان باشه قدر نمیدونید پس پونصد تومن هزینه اونه و بعدم گفته در خدمتتونم، فردا بیاید مصاحبه(!)
براش نوشتم جناب!
پاسخ سوال من و ندادید! کلاستون رایگان باشه من قدر نمیدونم، ولی من رایگان مربیت باشم تو قدر میدونی، ها؟!
بعد رزومهم و براش فرستادم و گفتم کل شهر جاهل و بیخبر نیست :) بیخیال! ممکنه گاهی هم به تور فهمیدهها بخوری!
بعد براش چند حدیث از کار اقتصادی فرستادم و گفتم این رزومه بهم یاد داده اونی که کار خودش و رایگان نمیده با بهانههای فرهنگی، اما کار نیروش و با توجیهات مذهبی رایگان میخواد، قطعا کارش ضدفرهنگه! بشین تا برات اسکولایی مثل خودت بیان :)
ینی شهر پر شده از دزد در لباسِ حاکمِ شرع(!)
اومدم اداره!
نه بابتِ شارلاتان و توبیخ شدن که چرا نمرهی مفت نمیدم، بلکه به خاطر رتبه آوردن در بین رابطینِ پژوهش😎
صبر کنین! صبر کنین!
تا اینجا کِیف و خوشحالی نداره!
ینی برای من نداره😁
کجاش کِیف و خوشحالی داره؟
اونجاش که امضای کی زیرِ این تقدیرنامه است؟😎
مسؤولِ رسیدگی به پروندهی شارلاتان که بهم گفت کوتاه بیا وگرنه...😂😍😂😍😂😍😂😍😂😍😂😍😂😍😂😍😂😍
با خدا باش، پادشاهی کن✌️✌️✌️🤪
با سردرِ اداره عکس گرفتم، گذاشتم پروفایل شاد، شارلاتان و اعوان و انصارش از خشم دیوار گاز بزنن😂😍✌️😂😍✌️😂😍✌️😂😍✌️😂😍✌️
خدایا شکرتتتتتتتت❣❣❣
امام زمان ممنوووووووووون❤️❤️❤️