eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
اخبار نیویورک رو بررسی می‌کردم؛ سر از آذربایجان شرقی درآوردم!
سربه‌راه
اخبار نیویورک رو بررسی می‌کردم؛ سر از آذربایجان شرقی درآوردم!
ما نسلِ مباهله‌ایم اما بی‌ابراهیم، بُت‌پرست(!)
سربه‌راه
اخبار نیویورک رو بررسی می‌کردم؛ سر از آذربایجان شرقی درآوردم!
به رأی ۱۶ میلیون آدم احترام می‌ذارم، اما لا أُحِبُّ الْآفِلِين.
سربه‌راه
۱. واردِ کلاسِ نهما که شدم برام دست زدن، شعر خوندن، خوشحالی کردن. تا بیام پشتِ میزم کلی کلّه کشیدن و درباره‌ی تیپ و پوششم با هم پچ‌پچ کردن و ذوق. اینا همون هشتمای پارسالن که به نهما حسودی می‌کردن چون بیشتر باهاشون بودم... اینا همونان که مستقیم بهم گفتن خانوم! ما اذیت می‌شیم ما رو قدرِ نهما دوست ندارین... حالا خوشحالن که فقط خودشونن و تمرکزِ توجهم😍 ۲. خانوووووم! امسال باید با هم بریم بیرون! نهما گفتن. وقتی بسم الله گفتم و اومدم کلاس و شروع کنم. گفتم تا بتونم باهاتون اردو میام ولی معمولا من کلاس دارم، بعد از مدرسه می‌رم خصوصی و تا پاسی از شب مؤسسه‌ام. گفتن نههههههه! جدا از مدرسه با خودتون بریم بیرون! منظورشون و متوجه نمی‌شدم. پرسیدم ینی کجا؟! گفتن کوووووووه، کویییییر، دریااااااا، حتی بریم کربلا همون‌جا که پتو کشیدین سرتون عکس گرفتید😂 وَ خندیدن و دست زدن😂 تازه فهمیدم پروفایلام و می‌گن😂 صادقانه بهشون جواب دادم: از خدامه... آرزومه... به من بود شما هر جمعه کوه بودید... به من بود نیمه‌شعبان برتون می‌داشتم می‌بردم مشّایه... پتو می‌نداختم سر همه‌تون و عکسِ پروفایلی می‌گرفتم... به من بود می‌بردمتون چابهار... می‌بردمتون کردستان... می‌بردمتون دره‌های وسیعِ کلات... آخ که اگه به من بود... وَ با اندوه بهشون گفتم اما به من نیست... گفتن خانوم! ما با هیچ‌کس و هیچ‌جا بهمون خوش نمی‌گذره... اما حتی پروفایلای شما رو می‌بینیم بهمون خوش می‌گذره... ما رو با خودتون ببرید... کیا این حرف و زدن؟ بچه‌های سفرهای خارجه... دورهمی‌های مختلط با خوردنی‌های ممنوعه... رستوران‌های برند و هتل‌های صدستاره... اینا چی کم دارن که تو زندگیِ منِ ندار پیداش کردن... ۳. یکی از نهمای جدید که مقنعه سرش نمی‌کنه و کل دهنش قیمتی‌تر از سر تا پای منه (کامپوزیت) و چون موهاش طلاییِ برّاقه، شده مرکز توجه و خدا می‌دونه چطور از دماغِ فیل افتاده... اومد پیشم و خیلی بی‌مقدمه ازم پرسید: چرا گوشت خوک تو اسلام حرامه و تو دین‌های دیگه نه؟! اون روز دبیرِ قرآن، مدرسه بود... دبیرِ دینی همین‌طور... مشاور و دبیرِ تاریخ هم... اما از من پرسیده بود! من جوابِ سؤالای مذهبی رو با بهشت و جهنم و حلال و حرام نمی‌دم، دلایل علمی و منطقیش و می‌گم. آخرای سال معمولا روایتِ امام رضاجان رو می‌گم که اصلا بیا فکر کنیم دلیل و منطقی پشتِ دستوراتِ خدا نیست، خدا دوست داشته... دلش می‌خواسته این دستور و بده و ببینه کی می‌گه تسلیم! سمعا و طاعتا! کی می‌گه خدایا تو جون بخواه! ولی هنوز اولِ ساله. موبایلم و باز می‌کنم و می‌رم گوگل. براش انگلیسی سرچ می‌کنم. سایتای انگلیسی رو میارم. هیچ رفرنس ایرانی و شرعی نشونش نمی‌دم. می‌گم زبانت خوبه؟ می‌گه نه. بدون این‌که تحقیرش کنم، تحقیرش کردم. گاردش شکست. به سوادم اعتماد کرد. بهم یه قدم نزدیک شد. لبخند زد. گفت میشه بخونید چی نوشته؟ گفتم هرگز به حرف کسی که نمی‌شناسیش اعتماد نکن! تو نود دقیقه است من و دیدی! می‌برم لنزِ گوگل، خودش ترجمه کنه تو بخون. می‌پرسم بلدی که؟ با صدای آرومی می‌گه نه! می‌گم چطور بلد نیستی پاسخ سؤالات و از منابع مطمئن پیدا کنی؟! مگه تو نسلِ هوش مصنوعی نیستی؟! بدون این‌که تحقیرش کنم، تحقیرش کردم. سرچ کردنِ منبعِ دقیق و درست رو یادش دادم. موبایلم و دادم دستش و مراحل و بهش گفتم. وقتی نوشته‌ها ترجمه شد ذوق کرد. گفتم حالا بگرد اونی که مقاله است باز کن. گوگلم و بالا و پایین کرد و هی می‌خواست بزنه روی سایت. می‌گفتم سایت‌ها دانشگاهی نیستن، پس علمی و معتبر نیستن. مثل کانال و شبکه‌های اجتماعی بی‌اساسن. پشت‌شون آدمای بی‌سواد اما ورّاجن. بگرد و مقاله پیدا کن. مقاله حاصلِ عمری جستجوگری برای رسیدن به حقیقته. مجموعِ چند فکر با زاویه‌دیدهای مختلف. بالاخره یه مقاله باز کرد. لنز کرد و ترجمه شد. بهش گفتم بخون برام. مقاله سه فایده برای گوشت خوک داشت و دو فصل و هفده ضرر! سرِ انگل‌های معده حالش یه جوری شد. موبایلم و داد بهم. قیافه‌ش مچاله شده بود. گفتم عزیزم! هرچی که خدا برامون حرام کرده، ضرر داشته برامون. از سرِ دوست داشتن حرام کرده... از سرِ مهم بودنِ ما براش... شاید خیلی چیزا رو ندونیم و ظاهرش سخت باشه، اما ما رو محافظت می‌کنه... زیرِ چونه‌ش و گرفتم و بهش گفتم: تو مالِ خدایی. خدا همه‌ی تلاشش و می‌کنه تو خراب نشی، آسیب نبینی، لطمه نخوری. حتی اگه خیال کنی آمپولی که درد داره به دردت نمی‌خوره. یه جمله‌ی ساده هم گفتم و رفتم: حالا مقنعه‌ت و سرت کن، مرتب باش! منم دل دارم، چیه هی ژولیده‌پولیده‌ت و ببینم! وقتی می‌رفتم داشت مقنعه‌ش و سر می‌کرد :) دمِ دفتر که رسیدم فهمیدم چرا از من پرسیده. یهو با صدای بلند گفت: خانوم خیلی خوش‌تیپ و خوشبویین!
سربه‌راه
۴. رفتم براشون اسپیکر خریدم که وقتِ انشا نوشتن موسیقی براشون پخش کنم. خیلی دلم می‌خواست مدلای فانتزی‌تر بخرم که براشون خوشگل باشه ولی سعدی رو زیرورو کردم همه‌شون بزرگ بودن و من چیزای کوچیک و سفری دوست دارم. شنبه برای هفتما افتتاحش می‌کنم که از بس هشتم و نهم پشتم گفتن سخت‌گیره ازم می‌ترسن و سر کلاس هیچ حرف و شیطنتی ندارن😒 حوصله‌م سر می‌ره سر کلاسشون☹️ ۵. شنبه هفت صبح کی قراره بیاد مدرسه دیدنم؟ سردسته‌ی شورشگرها! رئیسِ نهم دو! عصیان‌گرِ یاغی! طغیان‌گرِ بامرام! می‌شه زودتر شنبه شه؟!😍😍😍 ۶. از شهریور درگیرم برای دفاع مقدس و شهدا چه کار کنم. ایده‌ای نمی‌رسید. منم تا ایده‌ی جذابی نداشته باشم، خرکاری نمی‌کنم! کار بد کردن، بدتر از کار نکردنه! مثل این کیسه‌گونی‌ و چفیه و پوتینی که دمِ همه مدرسه‌ها و اداره‌ها گذاشتن و از صد تا فحش بدتره... اما جوینده یابنده است! وقتی واقعا پی چیزی باشی، خدا راهش و بهت می‌ده :) دیروز رفیق یه کلیپ بهم نشون داد و ایده‌ی کارم تو مدرسه برای شهدا جرقه خورد😍😍😍 شنبه این و هم استارت می‌زنم😍✌️😁 ۷. دلم می‌خواد برم سینما قلب رقّه ببینم ولی وقت ندارم😭 یه تورِ پنج‌روزه‌ی شمال و قم و جمکرانم پیدا شده با قیمت عالی که اونم نمی‌تونم برم😶 اینا مرده بودن ما تابستون بیکار بودیم که الآن تور شمال گذاشتن؟! اَه😡
سربه‌راه
از وقتی خوندم امام حسین علیه السلام به لشکر عمر بن سعدِ ملعون فرمودن: مُلِئَت بُطونُکُم منَ الحَرام!
هزاران سفره وا کردند در دنیا، مراقب باش! نگیرد لقمه‌‌اش از تو امیرالمؤمنینت را...
تو اتوبوسم و مقصد بس بعید! پس تصمیم گرفتم یه ماجرای تکراریِ تازه رو در قالبِ «روضه‌ی عدالت» شبِ جمعه‌ای تقدیم‌تون کنم! شارلاتان رو که دیگه می‌شناسید؟ این آقا در بدو ورود به مدرسه گفته بود دخترِ من دوست نداره فرم مدرسه رو بپوشه. مدرسه این بی‌عدالتی رو پذیرفته بود و در حالی که هممممممه‌ی دخترای دیگه پولِ فرم دادن، پوشیدن وَ بابتِ کوچک‌ترین دستکاریش توبیخ شدن، دخترِ شارلاتان با مانتو و مقنعه‌ای غیر از فرم اومد مدرسه! جلوی ظلم سر خم کردن که اولِ مهری داستان نشه براشون، به خیال‌شون مانعِ شر شدن! اما ظالم جَری شد و یک قدم اومد جلو! گامِ دوم چی بود؟ قرآن خوندن سرِ صف! شارلاتان اومد مدرسه و گفت من و دخترم بی‌دین هستیم. دوست ندارم مجبور باشه بیاد سر صف و قرآن گوش بده! دیگه قرآن نخونید! مدرسه کمی مقاومت کرد، اما دید این شارلاتان هر روز به این بهانه مدرسه است و روی اعصاب‌شون. پس برای این‌که شرّش کم شه، بازم کوتاه اومدن... اما ظالم جَری‌تر شد! یک گامِ دیگه اومد جلو! این‌بار چی بود؟ مشاوره! مشاوره‌مون که برای ما سخنرانی می‌کرد و از شایسته‌سالاری و عدالت شعار می‌داد، نمره‌ی فناوری این دختر رو شونزده داده بود. شارلاتان اومد گفت باید بیست باشه! مشاور گفت برگه‌ی دخترت شونزدهه... شارلاتان گفت باااااااید بیست باشه! مشاورمون با اولین تشرِ شارلاتان کوتاه اومد و شونزده شد بیست! حالا شارلاتان این‌قدر گام برداشته که دیگه پاش روی خرخره‌ی مدرسه بود و راهِ تنفس رو بسته! نه تنها شرّش کم نشد که هر روز... هر ساعت... بی اطلاع قبلی... تو مدرسه‌ی دخترانه بود... سرش و می‌نداخت و میومد تو دفتر... تا رسید به نیمه‌های مهر... اولین نمره‌ی کتبیِ نگارش... وَ نمره‌ی ۱۴... شارلاتان اومد مدرسه و به مدیر دستور داد نمره‌ی دخترش بشه بیست... مدیرم اون‌موقع به ظلم‌پذیری عادت کرده بودن... مؤسس می‌پذیرفت، معاون می‌پذیرفت، مشاور می‌پذیرفت، پس حتما همه می‌پذیرن! به من گفتن و دیدن نپذیرفتم! شارلاتان سرش و انداخت و اومد سراغِ من! به قولِ خودش دید یه الف بچه نگهش داشته که چادر سرش کنه و بعد باهاش حرف بزنه! دید کفِ گوشیِ دختره سیدعلی خامنه‌ایه! به قول خودش دید یه الف دختربچه‌ی حکومتی به دخترش داده ۱۴! به خودش اجازه داد به دختره بگه تو... وَ بی‌اجازه به موبایلش زنگ بزنه! دختره برابرِ توش ایستاد و گفت اگر ضمیرِ شما رو بلد نیستید، ادامه‌ی صحبت منتفیه! برابرِ تماسش ایستاد و گفت اگه یک بار دیگه به شماره‌م زنگ بزنید دخترتون از کلاس اخراجه! وَ ۱۴ دخترش رو نشونش دادم و گفت نقایصِ نوشتاری زیاده، تلاش کنه، اصلاح کنه، حتما به نمراتِ خوب می‌رسه! شارلاتان که همیشه چَشم شنیده بود، خیلی خشمگین شد! رفت و فرداش اومد که دوباره دخترک و ببینه. دخترک ولی نه مشاور بود، نه موسس. گفت نیازی به دیدار مجدد نیست، حرف روشنه. شارلاتان که همه برابرش سر خم می‌کردن، کم‌کم داشت وحشی می‌شد! هار می‌شد! صدای زوزه‌هاش بلند و بلندتر می‌شد! مؤسس ترسید. مدیر ترسید. مشاور ترسید. معاون ترسید. همه ترسیدن. اما دختره نترسید! ۱۴ همون ۱۴ موند! شارلاتان با همه‌ی قوا حمله کرد؛ همه ترسیدن و رفتن به تعظیمش... مؤسس... معاون... مشاور... اداره... حراست اداره... نظارت اداره... معاونت اداره... مدیریت اداره... مدیر اما زنِ روشنی بود. ایستاد و هی به معرکه نگاه کرد. هی سبک‌سنگین کرد. هی بررسی کرد. دید همه کنارِ شارلاتان هستن و هیچ‌کس کنار دختره نیست... شک کرد؛ نکنه حق با دختره نیست؟! چرا تنهاست؟! کمی زمان برد اما... بالاخره انتخاب کرد. اومد سمتِ خلوت و غریبِ ماجرا! اومد مقابلِ لشکرِ باطل‌های به حق‌ زیور شده! از شارلاتان می‌ترسیدن چون منافع‌شون به خطر می‌افتاد! شارلاتان تهدید کرده بود به فلان سازمان شکایت می‌کنه... پس اداره برای این‌که امتیازش کم نشه، سر خم کرد! اسمشم گذاشت: انعطاف(!) موسس برای این‌که تو اداره امتیازش کم نشه، سر خم کرد! اسمشم گذاشت: مردم‌داری دینی(!) اما مدیر... امتیازش کم شد... اما سر خم نکرد! اومد کنار دختره! شدن دو تا... برابر لشکر لشکر آدمِ حق‌به‌جانب! تا این‌جا نگه دارید که ببینم کجای دنیا رسیدم و برگردم بقیه‌ش و براتون بگم!
۱۹۴۸ مُشتی زورگوی آواره، ریختن سرِ فلسطین و گفتن خونه‌ی شما، خونه‌ی ماست! یا برید یا بیرونتون می‌کنیم! فلسطینیا خونه‌هاشون رو رها نکردن... تعدادِ کمی‌شون ترسیدن و خونه‌هاشون و دادن... هم‌نژادهاشون ترسیدن و عقب‌نشینی کردن... کشورهای عربی از ترسِ این‌که خونه‌های خودشون رو از دست ندن، سکوت کردن... زورگوهای آواره خونه‌ها رو که گرفتن و دیدن هیییییییییچ‌کس مقابل‌شون نایستاد، وحشی‌تر شدن و یه گام دیگه برداشتن! گفتن اینا رو چرا بیرون کنیم؟! می‌کُشیم که راحت بشیم! کشتن و بازم صدا از کسی درنیومد... همه منفعتاشون به خطر می‌افتاد! پس سکوت کردن و برای این‌که تو دنیا طرد نشن، هر از گاهی بیانیه دادن و محکوم کردن و کمک‌های مالی و مادی فرستادن و دنیا هم گول خورد و فلسطینی‌ها شهید شدن و شهید شدن و شهید شدن و... نیمه‌های مهر پارسال بود که فلسطینی‌ها تصمیم گرفتن دیگه نصفه و نیمه نجنگن و سکوت کنن... طوفان کردن! دنیا رو به هم ریختن! صداشون تا قلبِ آمریکا رو لرزوند! زورگوی آواره‌ی وحشی‌شده، بیشتر و بیشتر اونا رو کُشت... اما این‌بار غزّه‌ی کوچک با تمامِ جانش ایستاد... حتی با دخترانش... حتی با نوزادانش... حتی با بیمارستان‌هاش... مدرسه‌هاش... با هر جایی که نباید و نباید قاطیِ جنگ می‌شد... یک دنیا بمب و موشک و تفنگ، برابرِ یه بندِ انگشت تو کلِ نقشه‌ی دنیا!