eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
324 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
دلم می‌خواد شاگردِ مؤدب، عمیق و کتاب‌خونی می‌داشتم که تک‌بیستِ اولین امتحانِ هماهنگم در کلِ مدرسه باشه. بعد براش کتاب دختر پرتقال رو هدیه می‌گرفتم. بین صفحات براش کارت‌پستالی می‌ذاشتم که نقاشیِ درختِ پرتقال داشته باشه. با یه کاغذکادوی کاهی‌طورِ نارنجی کادوش می‌کردم. دورش نخِ کنفیِ سبز می‌بستم. حتما کنارِ کادوش، یه پاکت کاغذکاهی‌طورِنارنجی پرتقال می‌ذاشتم. موقعِ هدیه دادن بهش، می‌گفتم از بلندگوهای مدرسه سونات مهتاب بتهوون پخش کنن که تو کتاب اسمش اومده. یادم باشه یه عکس از تلسکوپِ هابل هم بذارم لای صفحه‌ای که بهش مربوطه. خدا کنه خیال‌پرداز باشه... چون خیال‌پردازها خوش‌سلیقه‌ان و چنین هدیه دادنی رو درک می‌کنن... من چقدر از بی‌سلیقه هدیه دادن متنفرم... از هدیه‌های زورکی و تاریخی... کادوهای روز تولد که آدما از سر اجبار می‌دن و در نهایت بی‌سلیقگی... +وقتی این چیزا رو تخیل می‌کردم و می‌نوشتم، بسیار یادِ ستایش بودم... ++ تو این دوازده سال معلمی، هرگز دانش‌آموزِ ایده‌آلم رو نداشتم. ستایش نزدیک‌ترین فرد به ایده‌آلم بود...
سربه‌راه
دبیر ادبیاتِ دبیرستانم که در تغییرِ مسیرِ زندگی‌م فوق‌العاده مؤثر بودن، بهم پیام دادن و نوشتن تو تکرارنشدنی بودی و دیگه در کلاس‌هام پیدا نشدی... اگه معلم نبودم درک‌شون نمی‌کردم. اما معلمم و می‌دونم چی فرمودن... من به ایشون علاقه‌مند شدم. آویزون‌شون نبودم و تا مدرسه بودم هرگز به ایشون پیام ندادم. زنگ‌های تفریح مزاحم‌شون نشدم. با ایشون حرف نزدم. اما سرِ کلاس همه‌چیز رو مطابقِ میلِ ایشون آماده می‌کردم. مولوی دوست داشتن و قبل از اومدن‌شون روی تخته مولوی می‌نوشتم. اولین امتحان‌شون رو شدم ۱۶. وقتِ برگه دادن بهم گفتن از شما توقع نداشتم... همین کافی بود که من از خجالت بمیرم... بهشون گفتم دیگه جز ۲۰ از من نمی‌بینید. خیلیا از این حرفا می‌زنن. من ولی عمل کردم. سه سال دبیرم بودن و دیگه از من جز ۲۰ ندیدن. وسطِ درس دادن خسته می‌شدن و می‌نشستن پشتِ میز و می‌گفتن شعر خستگیم و در می‌بره. من دست بلند می‌کردم و براشون شعر می‌خوندم‌. از مولوی شعر حفظ کرده بودم و براشون با نهایتِ احساس و خوانشی دقیق می‌خوندم. ترجیع‌بندِ بلند و طویلِ هاتف اصفهانی رو در یک هفته حفظ کردم و عصرِ تاریخ‌ادبیات براشون خوندم؛ ای فدای تو هم دل و هم جان وی نثار رهت هم این و هم آن دل فدای تو چون تویی دلبر جان نثار تو چون تویی جانان... وقتِ خوندنش چشمام و بسته و تو عالَم دیگه‌ای بودم. چشمام و که باز کردم دیدم مثلِ ابر بهار گریه می‌کنن... از من خواسته بودن چون صدای باصلابتی دارم زمستانِ اخوان رو هم براشون بخونم و وقتی خوندم بهم گفتن صدای اخوان رو گوش دادی؟ تو درست شبیه خودش شعر و خوندی... برای همین چند قلم شعر، برام هدیه گرفته بودن... مدیر رو آوردن کلاس... جلوی ایشون از درس من، تلاش من و هنر ادبی‌م تعریف کردن و هدیه‌م و دادن مدیر که ایشون به من بدن. حواسشون بود با این کار بهم تشخّص بدن. دیوانِ حافظِ زیبا و شکیلِ کتابخونه‌م همون هدیه است که بین صفحاتش یه کارت‌پستال زیبا از اخوان بود و یه کارت‌پستال زیباتر از سهراب سپهری که روش تحقیقِ کاملی انجام داده بودم و برای ایشون فوق‌العاده بود. روی کتاب یه جعبه‌ی کوچیک و داخلش یه پلاک طلا که قرآن بود. چقدر دوستش داشتم و چیزی رو که دوست داشتم، فدای کسی کردم که از همه‌ی عالَم بیشتر و عمیق‌تر دوستش دارم. سالی پول برای اربعین کم آوردم. پدر و مادرم معتقد بودن کربلا یک بار بسّه و من دارم ولخرجی می‌کنم. پس نمی‌شد ازشون قرض بگیرم. پلاکِ نازنینم و فروختم و به حقیقی‌ترین نازنینِ عالَم رسیدم‌؛ آقا امام حسین❣ جان نثار تو چون تویی جانان... بعد از دیپلم گرفتن و دور شدن ازشون، روز معلم بهشون پیام دادم و خواهش کردم زمانی تعیین کنن ببینمشون. می‌خواستم بهشون هدیه بدم. چی گرفتم؟ یه جعبه‌ی خاتم‌کاری که داخلش مخملِ قرمز بود. وسطش یه منشورِ شیشه‌ای گذاشتم که عمقش اسمِ الله بود و از مغازه‌های عتیقه‌فروشیِ زیست‌خاور پیداش کرده بودم. چون عاشقِ کعبه بودن و هروقت احساساتی می‌شدن این جمله رو می‌گفتن که «بعد از دیدنِ کعبه، حس کردم منشورم و باید الله رو در جهان بپراکنم.» دورِ منشور یه تسبیحِ شیشه‌ای به رنگِ آبیِ آسمونی گذاشتم و دورِ همه‌شون چند تا قاصدک. وقتی درِ جعبه رو باز کردن یادمه که اول صورت‌شون شکُفت... بعد عمیق نگاه کردن... بعد چشماشون برق زد و خیس شد... بعد با گریه و لبخند زل زدن به من... بهم گفته بودن کاخی که از ادبیاتِ فردوسی براتون گفتن، کوخه... ایشون صادقانه بهم گفته بودن فردوسی چه جاییه و انگار سرنوشتِ تحصیلم رو می‌دونستن... اما هم‌ایشون بهم گفتن: ادبیات بدونِ تو حتما چیزی کم خواهد داشت...
سربه‌راه
دبیر ادبیاتِ دبیرستانم که در تغییرِ مسیرِ زندگی‌م فوق‌العاده مؤثر بودن، بهم پیام دادن و نوشتن تو تکر
جز برای ایشون، برای هیچ‌کس شعر حفظ نمی‌کردم و با تمامِ وجودم نمی‌خوندم تا این‌که... با امام حسین علیه السلام آشنا شدم❣
اخبار نیویورک رو بررسی می‌کردم؛ سر از آذربایجان شرقی درآوردم!
سربه‌راه
اخبار نیویورک رو بررسی می‌کردم؛ سر از آذربایجان شرقی درآوردم!
ما نسلِ مباهله‌ایم اما بی‌ابراهیم، بُت‌پرست(!)
سربه‌راه
اخبار نیویورک رو بررسی می‌کردم؛ سر از آذربایجان شرقی درآوردم!
به رأی ۱۶ میلیون آدم احترام می‌ذارم، اما لا أُحِبُّ الْآفِلِين.
سربه‌راه
۱. واردِ کلاسِ نهما که شدم برام دست زدن، شعر خوندن، خوشحالی کردن. تا بیام پشتِ میزم کلی کلّه کشیدن و درباره‌ی تیپ و پوششم با هم پچ‌پچ کردن و ذوق. اینا همون هشتمای پارسالن که به نهما حسودی می‌کردن چون بیشتر باهاشون بودم... اینا همونان که مستقیم بهم گفتن خانوم! ما اذیت می‌شیم ما رو قدرِ نهما دوست ندارین... حالا خوشحالن که فقط خودشونن و تمرکزِ توجهم😍 ۲. خانوووووم! امسال باید با هم بریم بیرون! نهما گفتن. وقتی بسم الله گفتم و اومدم کلاس و شروع کنم. گفتم تا بتونم باهاتون اردو میام ولی معمولا من کلاس دارم، بعد از مدرسه می‌رم خصوصی و تا پاسی از شب مؤسسه‌ام. گفتن نههههههه! جدا از مدرسه با خودتون بریم بیرون! منظورشون و متوجه نمی‌شدم. پرسیدم ینی کجا؟! گفتن کوووووووه، کویییییر، دریااااااا، حتی بریم کربلا همون‌جا که پتو کشیدین سرتون عکس گرفتید😂 وَ خندیدن و دست زدن😂 تازه فهمیدم پروفایلام و می‌گن😂 صادقانه بهشون جواب دادم: از خدامه... آرزومه... به من بود شما هر جمعه کوه بودید... به من بود نیمه‌شعبان برتون می‌داشتم می‌بردم مشّایه... پتو می‌نداختم سر همه‌تون و عکسِ پروفایلی می‌گرفتم... به من بود می‌بردمتون چابهار... می‌بردمتون کردستان... می‌بردمتون دره‌های وسیعِ کلات... آخ که اگه به من بود... وَ با اندوه بهشون گفتم اما به من نیست... گفتن خانوم! ما با هیچ‌کس و هیچ‌جا بهمون خوش نمی‌گذره... اما حتی پروفایلای شما رو می‌بینیم بهمون خوش می‌گذره... ما رو با خودتون ببرید... کیا این حرف و زدن؟ بچه‌های سفرهای خارجه... دورهمی‌های مختلط با خوردنی‌های ممنوعه... رستوران‌های برند و هتل‌های صدستاره... اینا چی کم دارن که تو زندگیِ منِ ندار پیداش کردن... ۳. یکی از نهمای جدید که مقنعه سرش نمی‌کنه و کل دهنش قیمتی‌تر از سر تا پای منه (کامپوزیت) و چون موهاش طلاییِ برّاقه، شده مرکز توجه و خدا می‌دونه چطور از دماغِ فیل افتاده... اومد پیشم و خیلی بی‌مقدمه ازم پرسید: چرا گوشت خوک تو اسلام حرامه و تو دین‌های دیگه نه؟! اون روز دبیرِ قرآن، مدرسه بود... دبیرِ دینی همین‌طور... مشاور و دبیرِ تاریخ هم... اما از من پرسیده بود! من جوابِ سؤالای مذهبی رو با بهشت و جهنم و حلال و حرام نمی‌دم، دلایل علمی و منطقیش و می‌گم. آخرای سال معمولا روایتِ امام رضاجان رو می‌گم که اصلا بیا فکر کنیم دلیل و منطقی پشتِ دستوراتِ خدا نیست، خدا دوست داشته... دلش می‌خواسته این دستور و بده و ببینه کی می‌گه تسلیم! سمعا و طاعتا! کی می‌گه خدایا تو جون بخواه! ولی هنوز اولِ ساله. موبایلم و باز می‌کنم و می‌رم گوگل. براش انگلیسی سرچ می‌کنم. سایتای انگلیسی رو میارم. هیچ رفرنس ایرانی و شرعی نشونش نمی‌دم. می‌گم زبانت خوبه؟ می‌گه نه. بدون این‌که تحقیرش کنم، تحقیرش کردم. گاردش شکست. به سوادم اعتماد کرد. بهم یه قدم نزدیک شد. لبخند زد. گفت میشه بخونید چی نوشته؟ گفتم هرگز به حرف کسی که نمی‌شناسیش اعتماد نکن! تو نود دقیقه است من و دیدی! می‌برم لنزِ گوگل، خودش ترجمه کنه تو بخون. می‌پرسم بلدی که؟ با صدای آرومی می‌گه نه! می‌گم چطور بلد نیستی پاسخ سؤالات و از منابع مطمئن پیدا کنی؟! مگه تو نسلِ هوش مصنوعی نیستی؟! بدون این‌که تحقیرش کنم، تحقیرش کردم. سرچ کردنِ منبعِ دقیق و درست رو یادش دادم. موبایلم و دادم دستش و مراحل و بهش گفتم. وقتی نوشته‌ها ترجمه شد ذوق کرد. گفتم حالا بگرد اونی که مقاله است باز کن. گوگلم و بالا و پایین کرد و هی می‌خواست بزنه روی سایت. می‌گفتم سایت‌ها دانشگاهی نیستن، پس علمی و معتبر نیستن. مثل کانال و شبکه‌های اجتماعی بی‌اساسن. پشت‌شون آدمای بی‌سواد اما ورّاجن. بگرد و مقاله پیدا کن. مقاله حاصلِ عمری جستجوگری برای رسیدن به حقیقته. مجموعِ چند فکر با زاویه‌دیدهای مختلف. بالاخره یه مقاله باز کرد. لنز کرد و ترجمه شد. بهش گفتم بخون برام. مقاله سه فایده برای گوشت خوک داشت و دو فصل و هفده ضرر! سرِ انگل‌های معده حالش یه جوری شد. موبایلم و داد بهم. قیافه‌ش مچاله شده بود. گفتم عزیزم! هرچی که خدا برامون حرام کرده، ضرر داشته برامون. از سرِ دوست داشتن حرام کرده... از سرِ مهم بودنِ ما براش... شاید خیلی چیزا رو ندونیم و ظاهرش سخت باشه، اما ما رو محافظت می‌کنه... زیرِ چونه‌ش و گرفتم و بهش گفتم: تو مالِ خدایی. خدا همه‌ی تلاشش و می‌کنه تو خراب نشی، آسیب نبینی، لطمه نخوری. حتی اگه خیال کنی آمپولی که درد داره به دردت نمی‌خوره. یه جمله‌ی ساده هم گفتم و رفتم: حالا مقنعه‌ت و سرت کن، مرتب باش! منم دل دارم، چیه هی ژولیده‌پولیده‌ت و ببینم! وقتی می‌رفتم داشت مقنعه‌ش و سر می‌کرد :) دمِ دفتر که رسیدم فهمیدم چرا از من پرسیده. یهو با صدای بلند گفت: خانوم خیلی خوش‌تیپ و خوشبویین!
سربه‌راه
۴. رفتم براشون اسپیکر خریدم که وقتِ انشا نوشتن موسیقی براشون پخش کنم. خیلی دلم می‌خواست مدلای فانتزی‌تر بخرم که براشون خوشگل باشه ولی سعدی رو زیرورو کردم همه‌شون بزرگ بودن و من چیزای کوچیک و سفری دوست دارم. شنبه برای هفتما افتتاحش می‌کنم که از بس هشتم و نهم پشتم گفتن سخت‌گیره ازم می‌ترسن و سر کلاس هیچ حرف و شیطنتی ندارن😒 حوصله‌م سر می‌ره سر کلاسشون☹️ ۵. شنبه هفت صبح کی قراره بیاد مدرسه دیدنم؟ سردسته‌ی شورشگرها! رئیسِ نهم دو! عصیان‌گرِ یاغی! طغیان‌گرِ بامرام! می‌شه زودتر شنبه شه؟!😍😍😍 ۶. از شهریور درگیرم برای دفاع مقدس و شهدا چه کار کنم. ایده‌ای نمی‌رسید. منم تا ایده‌ی جذابی نداشته باشم، خرکاری نمی‌کنم! کار بد کردن، بدتر از کار نکردنه! مثل این کیسه‌گونی‌ و چفیه و پوتینی که دمِ همه مدرسه‌ها و اداره‌ها گذاشتن و از صد تا فحش بدتره... اما جوینده یابنده است! وقتی واقعا پی چیزی باشی، خدا راهش و بهت می‌ده :) دیروز رفیق یه کلیپ بهم نشون داد و ایده‌ی کارم تو مدرسه برای شهدا جرقه خورد😍😍😍 شنبه این و هم استارت می‌زنم😍✌️😁 ۷. دلم می‌خواد برم سینما قلب رقّه ببینم ولی وقت ندارم😭 یه تورِ پنج‌روزه‌ی شمال و قم و جمکرانم پیدا شده با قیمت عالی که اونم نمی‌تونم برم😶 اینا مرده بودن ما تابستون بیکار بودیم که الآن تور شمال گذاشتن؟! اَه😡