موقع دانشآموزی من که تقریبا نیمی از دیوان هر شاعر رو حفظ بودم، از این مسابقهها و رقمهای میلیونیِ جایزه خبری نبود😒
رسمِ دنیا که نیست، رسمِ مردمِ زمانه است که قدرِ داشتهها رو نمیدونن و وقتی از دستش دادن باید برای بهدست آوردنش میلیونی خرج کنن(!)
مثلِ شیخی که دورش و کلی ولایی_مذهبیِ پایه و اصیل گرفته، اما برای عقب نموندن از ترندها و هشتگها برای مهسا امینی دعا میکنه! اصیلها رو از دست میده و از غیرحقیقیها هم روی خوش نمیبینه و تهش تنها میمونه😎
سربهراه
گاهی برای تحلیل، بازنشرِ فرستههام و بررسی میکنم. من وقتی مدلِ این فرسته مینویسم، بیشتر خودمم. این
من نمیدونستم مخاطبینم اینجا لال هستن! جوابی به این سؤالم ندادید متوجه شدم😊
پس تا سه ماه لینک ناشناس رو برمیدارم که دیگه اذیت نشید مکان برای پاسخ دادن به سؤال باشه و شما ناتوان از حرف زدن باشید😎😉
۱. بارون میاد😍
۲. امروز دبیری که جاش رفتم و تو دفتر دیدم. حسِ هَوو داشتم😫
یه دبیرِ مُسنِ رسمی، با دیسیپلینِ دبیرای قدیمی که تمیز و قشنگ ادبیاتی حرف میزدن، برابرِ منی که شبیه هرکسی هستم جز دبیر ادبیات😂
مؤسس ما رو به هم معرفی کردن. من از درِ تواضع وارد شدم و گفتم عذر میخوام کلاس شما رو گرفتم. برای من جنبهی کاری داره، و اگرنه جسارت نمیکنم.
خیلی خیلی معلمی، سر تا پای من رو دید زدن و مثلِ فیلما، چشمشون روی من اسکنی پایین به بالا اومد و روی چهرهم موند و با صدای جاافتاده و جمله و لحنی بسیار ادبی گفتن: شما چقدر جوان هستید!
(به چهرهی جوانتر از سنّم، علاوه کنید سیشرتِ کلاهدار و کولهپشتیِ یهبندهی روی شونهم و😂)
۳. نمیدونم چی شده که دوازدهمای نچسب، امروز زمین تا آسمون فرق کرده بودن😍 مِهرشون به دلم نشست. وَ البته یه چیزی هم شد که من براشون عزیز شدم.
من رو به مؤسس و پشت به درِ دفتر ایستاده بودم. شاخِ دوازدهما دمِ دفتر و پشتِ من بود. مؤسس پرسید دخترا چطور بودن؟ بیادب؟
گفتم نهههه! دخترای خوبی هستن طفلیا.
از آدابِ معلمیمه که هیچوقت پشتِ سرِ دانشآموزم حرف نمیزنم، در موردش با همکاری مشورت نمیکنم، رازش و به هیچکس نمیگم، بدش و نه به همکارا و نه به خونوادهش نمیگم، اون و جلوی همکارا، دوستاش و خونوادهش خراب نمیکنم و خونواده و دوستاشم جلو اون خراب نمیکنم. هر مشکلی هم بینمون باشه، خودم با خودش حل میکنم.
این شنیده و رفته به بچهها گفته بود. بعد از درسم، سنّم و پرسیدن و پیچوندم. بعد شاخ کلاس گفت خانوم ازمون تعریف کردید من شنیدم.
وَ همهشون ذوق کردن.
یکی گفت قبلیه خیلی بد بود، نه مثلِ آدم درس میداد، نه...
از آدابِ معلمیمه که هرگز نمیذارم حرفِ همکار دیگهای سر کلاسم پیش بیاد. تا بچهها میگن این و معلمِ پارسال یاد نداده، میگم وظیفهی خودت بوده بخونی و بحث همکار و میبندم. همکار برای من مهم نیست، اما مهمه برام دانشآموزم یاد بگیره بد نگه، بد فکر نکنه، بهانه نیاره، پشت کسی خطا و نقص و کاستیش و قایم نکنه...
و البته معتقدم وقتی بحثی جز درس و در راستای درس در کلاس پیش میاد، آغازِ هبوطِ معلمه! همکارام وقتی از چشمم میفتن که متوجه میشم سر کلاس ده دقیقه بچهها تونستن از یه بحث بیهوده حرف بزنن. این یعنی معلم نه از نظر سواد چیزی داشته که تو ده دقیقهی مونده آموزش بده، نه از نظر هوش بهرهای داشته که کلاس به بیهودگی نگذره.
مخالف استراحت نیستم؛ مخالف بیهودگی ام.
خلاصه سرِ همینکه تو دفتر تعریفشون و کرده بودم، زمین تا آسمون فرق کرده بودن😍
برای غایبها منفی یک میذاشتم که یکی گفت خانوم به خدا مریضن، موجّهه، گفتم موجّه دور از جونتون فقط مرگه (در شرایط حاد راه میام ولی رو نمیدم)، به شوخی گفتم مُردید، اولِ کلاسم به یادتون یک دقیقه سکوت میکنم و بعد درس میدم.
خندیدن و شاخه خیلی منطقی و مؤدب گفت ببخشید! میشه برامون فرجه تعیین کنید، مثلا یه سقفی برای غیبت بذارید.
از اینکه منطقی و معقول، محترم و مؤدب، بافکر و مستدل با من حرف زده کِیف کردم. همونجا مهرشون به دلم نشست. 😍 دفترچهم و باز کردم و همینطور که میخوندم، نوشتم:
به پیشنهاد معقول و منطقی فرجهی غیبت فکر میکنم و به دخترها اطلاع میدهم.
خیلی خیلی محترم از من تشکر کردن و انگار نه انگار اینا همونان که شنیدم با دبیر قبلی چه کار کردن...
الحمدلله و ماشاءالله و لا حول و لا قوة الا بالله.
۴. یک هفته گذشت و منتظر بودم با من قرارداد ببندن. اما مدیر هنوز حرفی نزده! خب میشناسمش و میدونم چه هردمبیلِ رو هواییه!
زنگ تفریح نشستم به چای خوردن بلکه از خودش بفهمه، چون بعد از زنگ سوم دیگه کلاس ندارم و باید میرفتم. بهم خسته نباشید گفت و چیزی به روی خودش نیاورد!
زنگ کلاس خورد و دبیرای دیگه رفتن و من بلند شدم سیشرتم و بپوشم و بازم دید و چیزی نگفت!
منم کولهم و انداختم و چادرم و گرفتم روی دستم و جلوی معاوناش گفتم من اینجا با شما صحبت کنم یا بریم بیرون؟
گفت با من کار دارید؟ گفتم بله!
لحنم اینقدر قاطع بود که قشنگ با ترسولرز از جاش بلند شد و گفت بریم بیرون.
من و برد تو اتاق پرورشی و گفت بفرمایید.
با خودم گفتم چه مدیر شوتی! همونه غیبت و تأخیر و آرایش و شورش علیه دبیر اینجا عادیه! رأس مملکتش بهدردنخوره!
هرچه در متوسطه اول با تواضع و احترام و مدارا با مدیر و معاونهای محترم و منظممون برخورد میکنم، اینجا لازم دونستم همون خیرهسری باشم که پدرم از بچگی بهم میگفت!
گفتم یک هفته گذشته و همدیگر رو محک زدیم. برای ادامهی همکاری باید وضعیت مشخص باشه.
با خندهی مسخرهای گفت آهاااااااا! قرارداد نبستیم! بله بله حتما!
وَ ایستاد و با همون خنده به من زل زد!
من خیلی جدی گفتم خب؟!
با تعجب گفت جان؟!
گفتم حقوق؟!
با خنده گفت همونی که متوسطه اول میگیرید دیگه!
حالا من گفتم جان؟!
اومد حرف بزنه، من زودتر شروع کردم.
گفتم قیافهم میگه یه دانشجوی تازهکارم، اما رزومهم به دستتون برسه متوجه میشید امسال وارد دوازدهمین سال تدریسم شدم!
این یعنی دیگه نه تنها فهمیدم حقوق متوسطه اول با دوم متفاوته، که حتی فهمیدم برحسب سابقه و مدرک دانشگاهی و رزومهی مدارس هم حقوق متفاوته! من المپیاد ادبیات و آمادگی برای آزمون مدارس خاص تدریس کردم و میکنم. حقوقم از این مقدار شروع میشه. کمتر هم نمیگیرم.
دستاش و به سینه زد و دیگه از اون لبخند قبلی خبری نبود!
سنّ مادرم و داشت، هوشِ هفتمام و با روی پزشکیان وقتی نهجالبلاغه میخونه(!)
گفت معلمی به عشق و علاقه است...
نذاشتم ادامه بده و گفتم من معلمیم فقط به پول و مادیاته.
اجازهی حتی یک ثانیه شعار و حرف مفت و سوءاستفاده از مفاهیم مقدس رو بهش ندادم.
گفتم پنجشنبهها هم بیشتر میگیرم چون روز تعطیل معلمه.
چشماش و گشاد کرد و گفت نههههههه! پنجشنبه همون قرارداد مدرسه است.
گفتم پس برای پنجشنبهتون دنبال معلم دیگه بگردید.
قرارداد روزای هفته رو الآن میارید یا صبح دوشنبه؟
با تعجب و حرص نگام میکرد و بهم گفت بذارید با مؤسس حرف بزنم خبر میدم.
چادرم و برداشتم و گفتم خیلی هم عالی. فقط تا قبل از دوشنبه اطلاع بدید و اگرنه برای دوشنبه دنبال دبیر دیگهای باشید.
و خداحافظی کردم و اومدم.
۵. انقلاب صنعتی که شد و همهی شرکتها و کارخونهها با پَستترین حقوقها زنها رو به بهانهی برابری زن و مرد، از خونه بیرون کشیدن، زنها نفهمیدن با قبول حقوق کم، آزاد نشدن، بلکه بردهی مردها شدن!
دیگه اون لجن، زمانه رو گرفت و الآن اینقدر زنها (مذهبی و غیرمذهبی) به بهانههای صد من یه غاز (مذهبی و غیرمذهبی) با حقوق پَست تن به بردگی میدن و خسته و بیاعصابشون به شوهر و بچه میرسه که دیگه رفتار امثال من میشه پولپرستی و مادیگرایی(!)
همین دیروز یکی که از ترس بیپولی راضی شده بدون اسم طراحی کنه و به بردگی کارش و بفروشه، به من گفت پولپرست(!)
ولی من باید از درست دست بکشم؟!
احتمالا برخی فکر کنن چون مجردم خرج زندگی ندارم که به درک! بهتر که نمیدونن حدود سه سال، بعد از دو اخراج، بیکار و با قرض زندگی کردم... بیاونکه خونوادهم بفهمن یا کنارم باشن...
شاید هم برخی بگن شرایط زندگی سخته و چارهای نیست که من همیشه سر این بهانه قهقهه میزنم😂
حضرت علی علیه السلام اینقدر نداشتن و اینقدر زندگی بهشون سخت گرفته بود که سپرشون و فروختن تا نون ببرن خونه... تاریخ پر از این مثالهاست! شرایط سخت؟! چرا حضرت زهرا سلام الله علیها نرفتن دنبال کاری مناسب؟!
دین دلبخواه شده😂
آدم باشید و عقدههاتون و به دین نچسبونید!
زندگیها رو خرجای الکی و حواشی برداشته (مذهبی و غیرمذهبی) بعد به شرایط اقتصادی گیر میدن(!)
بردگی و تن دادن به حقوق پَست، جابهجایی ارزش میاره.
من بیپولی کشیدم. بیکاری سه سال کشیدم. مقروض بودن کشیدم. اگه با جزئیات بگم روضه است، اما عزتم اجازه نمیده با جزئیات بگم. به خاطر مسیری خلاف خونواده رفتن هم، هرگز نتونستم بهشون بگم و با اینکه تو خونهی خونوادهم و با اونا زندگی میکنم، اما سه سال بیکاری و فشاری که روم بود رو نفهمیدن چون صبح به صبح از خونه میزدم بیرون و اونا فکر میکردن میرم سر کار و من میرفتم حرم و زر مفته که مادرا غصهی بچههاشون و از چشماش میفهمن😂 من سه سال با غصه نه، با خونغصه، جوری زندگی کردم که مادرم به یکی از خواستگارام گفته بود دخترم پولداره ماشاءالله، حالا به ما کمک نمیکنه ولی خوب کار میکنه و خوب درمیاره، تحمل نداری نداره😁...
اون سه سال، شعبِ ابیطالب من بود... با روضهی مکیدنِ هستهی خرما...
اما تن به کارِ مردانه ندادم.
محیطِ مردانه نرفتم.
به حقوقِ پَست راضی نشدم.
و خدا کمکم کرد در جابهجایی ارزشها قدمی برندارم.
الحمدلله رب العالمین. من فضل ربّی.
متوسطه دوم با کمترین حقوق هم قبول میکردم، کلی میومد روی اعتبار و حقوقم، اما راه رو برای ظلم و بیعدالتی بیشتر باز میکردم! منی که برای ایستادن روبروی بیعدالتی قشنگترین نقطهی زندگیم رو از دست دادم؛ تحصیلاتم!
من بیبهانه و بیتوجیه، با تلخی صراحت و صداقت زندگی میکنم. انشاءالله تا زندهام.
۶. اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا.
تو مشّایهی اربعین، با بچهها قرار گذاشتیم آذرماه بریم سوریه.
راستش رؤیاش خیلی روحبخش بود و واقعا انگیزهی سخت کار کردن و پول جمع کردن... تا اینکه موشکهای کثافتِ عالَم، به لبنان و سوریه هم رسید...
سالهای قبل پول نداشتیم و امسال امنیت...
مکه و مدینه هم که مَحرم میخواد...
دوباره من میمونم و شبهای مشّایه...
یا عقیلة العرب!
از شما مدد...
سربهراه
تو مشّایهی اربعین، با بچهها قرار گذاشتیم آذرماه بریم سوریه. راستش رؤیاش خیلی روحبخش بود و واقعا ان
برام مهمه تا جوانم زیارت برم.
مهمه چون آدما تو جوونی همه غلطای عالم و میکنن و تو پیری میرن زیارت که دم مرگی کمی سبک شن(!)
مسجدا رو میبینین پر از پیرزن و پیرمرده؟ مکهایها غالبا مسنّ و بزرگسالن؟
همهشون متعبّدن؟ معلومه که نه! بیشترشون تو جوانی هر جایی بودن جز مسجد و کعبه، حالا که دم مرگه دنبال خدا افتادن!
برام مهمه از ساعتی که واقعا چشمم و گرفت و میدونم اگه دخترام روی دستم ببینن چه ذوقی میکنن و چقدر میگن خانم خوشپوش و باکلاسه، بگذرم که نیمهشعبان برم کربلا و تا جوانم امیدِ سربهراه شدنم باشه و نور ائمه علیهم السلام من و عبد کنه و عاقبت بخیر...
برام مهمه از فلان لباس... از فلان خوراکی... از فلان ادکلن... از فلان تفریح و کلاس و دوره بگذرم که بتونم برم قم... سوریه... شاهچراغ... که تا جوانم با هر زیارت، در خودم اصلاحاتی انجام بدم و به اطاعت و عبادت نزدیک شم...
از اینکه سر پیری و از ناتوانی در تفریح و خوشگذرونی، پولای بادکرده رو از سر ناچاری و کار دیگهای نداشتن صرف عبادت و زیارت کنم و دنبال خدا بیفتم بیزارم!
میخوام جوانیم و به خودم سخت بگیرم و آگاهانه و خودخواسته صرف دنبال خدا دویدن بشه... حتی اگه نرسم.
نه در تجمعِ جهانیِ اربعین؛
که حتی در برگزاریِ جشنواره هم کریم هستن...
من فدای «العتبة الحسینیة المقدّسة»❣
#ایمیل_متبرّک
زمان:
حجم:
53.6K
بدو بدو میرفتم مدرسه که این صدا رو شنیدم😍
هرچی صبر کردم زنگ و بزنه یا با ریتم بخونه بهنامِ خداااااااوندِ جااااااانُ خرد... فکر کنم وقتش نبود.
کاش بهجای باشگاهای پهلوونپنبهها، زورخونهها رونق میگرفت...
17.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به نامِ خدای خواب و خستگیهای ابراهیم رئیسی
۱. مؤسس پا شده اومده مدرسهی خودم و با دادوبیداد گفته این خانم فارسی جسوره، کلهش واقعا بوی قرمهسبزی میده (پارسال رئیس اداره این و به مؤسس در وصف من گفته بود)، یکی شنیده که پنجشنبه حقوق متفاوت میخواد، بقیه رو هم شیر کرده!
پیغام دادن مبلغ کلاسم و بالا گفتم! دویست هزار تومن کمتر پیشنهاد دادن و من به مدیرم گفتم اگر دارن دبیر دیگهای پیدا کنن😊
بله! من در ظلمستیزی جسورم و خوشحالم خط مقدمِ اعتراض به بردگی مدرن شدم.
۲. آبان ارائهی بسیار بسیار سختی برای دخترا در نظر گرفتم. درس سوم رو باید هر نفر، برای هر بخش ایدهای خلاقانه میداشت. مثلا سارا برای معنی کلمه بازی، برای آرایهها مسابقه، برای روخوانی، پادکست، برای دانش ادبی تئاتر، برای خودارزیابی هنر، و... .
دو هفتهی پیش همهشون جیغ و داد کردن نمیتونن اما من کوتاه نیومدم.
آبان گذشت در حالی که دخترام دو هفته با کلی وسیله رفتن و اومدن چون هر کدوم چندین ایده برای ارائه داشتن... دیوارهای کلاسها پر از کارهای زیبا شده چون هر کدومشون پر از رنگ و خلاقیت و جذابیته...
امروز که درس سوم تمام شد، براشون دست زدم و بهشون گفتم دو هفتهی پیش گفتید نمیتونید وَ حالا این کلاس شماست و پر از ایدههای شما😍 برای خودشون دست زدن، هورا کشیدن، هم و بغل کردن.
بهشون گفتم شما معدنِ طلا و نقرهاید... کسی خطر نمیکنه به دلتون بزنه و استخراجتون کنه...
دستم و بردم بالا و گفتم من خطر میکنم! من پای ریزشهای معدنتون هستم. اما طلای شما رو استخراج میکنم.
احساساتی شدن... سکوت کرده بودن و بغض...
کسی باورشون کرده بود❣
۳. درس چهارم و خودم تدریس میکنم تا یک هفته تنفس کنن. درس پنج آزاده و درس ششم رو ایدهی جدید دادم.
بنا به مناسباتی (ضعیف و قوی و خلاق و منزوی) چهار نفر و خودم انتخاب کردم و گفتم یکی مسؤول شه پیوی من پیام بده و دستورالعمل بگیره.
این کلیپِ بیهودهی بالفعل اما باایدهی بالقوه رو براشون فرستادم و گفتم بدون کپیبرداری، ازش برای تدریس درس ششم ایده بگیرید.
برای همهی کلاسها یکسان گرفتم که بتونم مقایسهشون کنم.
منتظرم باز هم من رو به شگفتی وادار کنن و اینقدر سر شوقم بیارن که مثل امروز دیگه نتونم تحمل کنم و از انتهای کلاس بیام جلوی کلاس و باران رو به خاطر این حجم از خلاقیت و ذوق و استعداد، بغل کنم و به دانشآموزی که درساش خوب نیست اما ذهنش پویاست بگم دنیا با تو جای قشنگی برای زیستنه❣
۴. پژوهشم اصلا خوب پیش نمیره؛ از وضعیت دیوار پژوهش ناراضیام... از هدررفتِ ایدهی هفتهی کتابم که با پایینترین کیفیت داره پیش میره ناراضیام... از گروه ناتوانی که هوش و سلیقه و عُرضهی کافی ندارن ناراضیام... وَ امروز به رخ مدیرم کشیدم که این مدرسه با از دست دادن ستایش، ضرر کرد.
اما ادامه میدم و هر روز راههای جدید رو امتحان میکنم.
از پسش برمیام.
خدا کمکم میکنه.
۵. شاگردهای خصوصیِ جدیدم باهوش نیستن. پولدارن. وَ هیچ گزینهای برای به وجد آوردنِ من ندارن.
۶. آزمونهای شبهسمپاد رو دادن امضا کنم. کلید رو آماده میکنم و میدم برادر کوچکترم تصحیح کنه. من وقت میکنم با خانواده چای بنوشم. سر سفره شام بخورم. دلم برای سفره بینهایت تنگ شده...
صبحانه، ساندویچ، سیب، اتوبوس.
ناهار، ساندویچ، سیب، اتوبوس.
عصرانه، ساندویچ، سیب، اتوبوس.
فقط زرنگی کردم برای تقویت جسمانی سیبزمینی آبپز میبرم. البته اینقدر مشغولم که مدام گرسنهام و هیچچیز سیرم نمیکنه. و چون تو اتوبوسا مشغول بررسی شادم هستم و کارهای بچهها، هیچی از ساندویچه متوجه نمیشم.
۷. خدایا من از شما برکت میطلبم.
هدف.
نیّت.
خلوص.
اراده.
صبر.
وَ یاری.
۸. یا صاحبالزمان!
از شما مدد❣
۱. از یه خیابون اصلی و شلوغ دارم میرم که صدای موسیقی حماسی ضدصهیون به گوشم میخوره. یه موکب میبینم با پرچمای لبنان و فلسطین و پرچم عزیزِ خودم.
میرم میبینم کلللللللی خانوم محجبهی خادم داره برای ده قدم موکب(!)
روی میز و نگاه میکنم میبینم سینی پر از آشه. روی آشها کشک😍 دلم ضعف رفت و داشتم میرفتم سمتشون که دیدم هرکی رد میشه، با وجود اینکه دعوتش میکنن به آش، ولی کسی برنمیداره!
خب این مسأله تا جایی که میدونم تو مشهد غیرطبیعیه😂 ما هرجا چیزی مُفت باشه براش سرودست میشکونیم😂خصووووووووصا شکم😁
لذا مشکوک شدم و ایستادم نزدیکتر تا وضعیت رو رصد کنم.
دیدم مردمِ بندهخدا تا با ذوق میان برن آش بردارن، صندوقی که گذاشتن و نشون میدن که هزینهش به جبههی مقاومت کمک میشه!
وَ مردم یا در رودربایستی که تا آش رفتن مجبور میشن پولی به صندوق بریزن، یا شجاعتراش، راهشون و میگیرن و میرن!
خب مذهبیعقبموندهها! اگه چیزی میخوای بفروشی و هزینهش و بدی مقاومت، بنویس که این بازارچه است یا خرید این محصول برای کمک به جبهه است.
اما موکب ینی نذری! ینی رایگان!
یاد اربعین میفتم؛ نوشتم که موکبای ایرانی تا میرفتی یه لیوان آب ازشون بگیری صندوق نشونت میدادن، اما من ندیدم حقیرترین موکب عراقی (از نظر ظاهر) کلمهای چیزی بگه. معمولا دم در موکبشون گهواره حضرت علی اصغر علیه السلام دارن که هرکی دوست داره کمکی میکنه.
امروز به دخترای پژوهشم گفتم کار بد کردن، بدتر از کار نکردنه!
۲. امروز اینقدر دخترای پژوهشم و دعوا کردم که اینقدر روی مسؤول گروهم فشار اومد که زنگ مطالعات که امتحان داشتن زده زیر گریه و گفته نمیتونم امتحان بدم و معلمش و قورت داده!
آورده بودنش دفتر و میپرسیدن چته و هی دبیر بدبختِ مطالعات رو هورت میکشید.
من تازه از کلاس اومده بودم. پشت سرش بودم و من و ندید. عصبی و به همریخته بود. دیدم داره دبیر مطالعات و میشوره، اشاره کردم مدیرمون که یه دقه ولش کنین. مدیرمون به بهانهی تلفن، بحث و رها کردن و رفتن. من رفتم کنار دخترم و گفتم چی شده؟
تا من و دید اشکاش گولّه گولّه ریخت. دستش و گرفتم بردم بیرون. وایسادم گریه کنه. سبک که شد بیمقدمه گفتم حالا وقت درست کردنشه. پشت چیزی قایم نشو. گندی که زدی درست کن. گفتم همهی گرههایی که برات کور شده بنویس روی کاغذ، بیار با هم برنامه بریزیم براش.
تو این خشم و طوفانِ امروزم، یکی از هفتما اومده دفتر صدام میزنه میگه خانوم! این کارای پژوهش که کردن رو دوست ندارین؟ عصبانی گفتم افتضاحه. گفت میخوام بسپارینش به من. انجامش میدم.
ایستادم و جدی نگاهش کردم. گفتم اینا که با من کار کردن، بزرگترامن نتونستن، تو که دو ماهه شاگردمی! برو بچه من تو کار بداخلاقم، اذیت میشی.
ایستاده بود وسط سالن و من دمِ دفتر. صاف وایساد جلوم گفت من هستم.
آی من از کلهخرای جسور خوشم میاد😁 آی خوشم میاد😁
دفترم و گذاشتم روی صندلی. رفتم تو سالن. در دفتر و بستم. ایستادم روبهروش. تو چشماش نگاه کردم و گفتم بچههای پژوهش بابت تلاشی که میکنن، دعوایی که میشن، سختیای که میکشن، حتی ۰/۲۵ نمیگیرن! مفت و مجانی دارن با من سروکله میزنن. اینجا نمرهای نیستا!
صاف تو چشمام نگاه کرد و گفت نمره نمیخوام. میخوام این دیوار رو بسازم.
آی من از کلهخرای جسور خوشم میاد😁
خدا کنه با جَنَم و عُرضه هم باشه.
درجا به گروه پژوهشم اضافهش کردم و گفتم برات صوت میفرستم چی میخوام ازت.
دستش و مشت کرد و گفت آخ جون و رفت!
دخترام دیوونهان😂😂😂 فشار و سختگیری و دعوا براشون آخ جون داره😂😂😂
۳. بُکش و خوشگلم کن؛
شرح حال معلمی که خدا تومن پول داده کفشی خریده که رنگش با کیف و مانتو و ساعت و پنس و جورابش هماهنگ باشه و رگههای کنارش با بند کیف و کیف موبایل،
اما پاهاش پر از تاول شده، مچ هر دو پاش دردناکه و از ساعتِ چهار به بعد،کلاسها رو میلنگه!
۴. با حقوقم موافقت کردن😂
فردا بازم متوسطه دومم😂
خدا رو شکر حلال_حروم سرم میشه و بیشتر از چیزی که اصوله و درست نمیخوام، وگرنه الآن در وضعیتیان که هرچقدر بگم، مجبورن قبول کنن😂😎
نهم دوییهام پیام دادن خانوووووووم! چشممون روشن! پروفایل دخترای جدیدتون و میذارین؟! نو که اومد به بازار، کهنه شده دلآزار؟!
فردا قول دادم با هم عکس بگیریم بذارم پروفایلم😁 کسی جرأت داره با اینا دربیفته؟!😂😂😂
۵. قبلا سالنها و حیاط دوربین داشت، اما حالا حتی کلاسهای مدرسه رو دوربین و شنود گذاشتن!
امروز همهی دخترا تو حیاط بودن چون تو کلاس نمیتونستن حرف بزنن...