eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
تو مشّایه‌ی اربعین، با بچه‌ها قرار گذاشتیم آذرماه بریم سوریه. راستش رؤیاش خیلی روحبخش بود و واقعا ان
برام مهمه تا جوانم زیارت برم. مهمه چون آدما تو جوونی همه غلطای عالم و می‌کنن و تو پیری می‌رن زیارت که دم مرگی کمی سبک شن(!) مسجدا رو می‌بینین پر از پیرزن و پیرمرده؟ مکه‌ای‌ها غالبا مسنّ و بزرگسالن؟ همه‌شون متعبّدن؟ معلومه که نه! بیشترشون تو جوانی هر جایی بودن جز مسجد و کعبه، حالا که دم مرگه دنبال خدا افتادن! برام مهمه از ساعتی که واقعا چشمم و گرفت و می‌دونم اگه دخترام روی دستم ببینن چه ذوقی می‌کنن و چقدر می‌گن خانم خوش‌پوش و باکلاسه، بگذرم که نیمه‌شعبان برم کربلا و تا جوانم امیدِ سربه‌راه شدنم باشه و نور ائمه علیهم السلام من و عبد کنه و عاقبت بخیر... برام مهمه از فلان لباس... از فلان خوراکی... از فلان ادکلن... از فلان تفریح و کلاس و دوره بگذرم که بتونم برم قم... سوریه... شاهچراغ... که تا جوانم با هر زیارت، در خودم اصلاحاتی انجام بدم و به اطاعت و عبادت نزدیک شم... از این‌که سر پیری و از ناتوانی در تفریح و خوش‌گذرونی، پولای بادکرده رو از سر ناچاری و کار دیگه‌ای نداشتن صرف عبادت و زیارت کنم و دنبال خدا بیفتم بیزارم! می‌خوام جوانیم و به خودم سخت بگیرم و آگاهانه و خودخواسته صرف دنبال خدا دویدن بشه... حتی اگه نرسم.
نه در تجمعِ جهانیِ اربعین؛ که حتی در برگزاریِ جشنواره هم کریم هستن... من فدای «العتبة الحسینیة المقدّسة»❣
ظهر جمعه: پاسخ دادن به یک تماس؛ قبولِ سه کلاسِ مجزّای خصوصی؛ پُر شدنِ هفته تا خرخره؛ برگه‌های انشاها پیشِ روم؛ شب، شب‌کاری؛ صبح، مدرسه! تا جوانم باید کار کنم. حالا وقتِ تنبلی نیست. از پسش برمیام. از پسش برمیام. خدا کمکم می‌کنه. یحیی سنوار سه روز چیزی نخورده بود و حینِ مبارزه شهید شد. از پسش برمیام.
زمان: حجم: 53.6K
بدو بدو می‌رفتم مدرسه که این صدا رو شنیدم😍 هرچی صبر کردم زنگ و بزنه یا با ریتم بخونه به‌نامِ خداااااااوندِ جااااااانُ خرد... فکر کنم وقتش نبود. کاش به‌جای باشگاهای پهلوون‌پنبه‌ها، زورخونه‌ها رونق می‌گرفت...
17.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به نامِ خدای خواب و خستگی‌های ابراهیم رئیسی ۱. مؤسس پا شده اومده مدرسه‌ی خودم و با دادوبیداد گفته این خانم فارسی جسوره، کله‌ش واقعا بوی قرمه‌سبزی می‌ده (پارسال رئیس اداره این و به مؤسس در وصف من گفته بود)، یکی شنیده که پنج‌شنبه حقوق متفاوت می‌خواد، بقیه رو هم شیر کرده! پیغام دادن مبلغ کلاسم و بالا گفتم! دویست هزار تومن کمتر پیشنهاد دادن و من به مدیرم گفتم اگر دارن دبیر دیگه‌ای پیدا کنن😊 بله! من در ظلم‌ستیزی جسورم و خوشحالم خط مقدمِ اعتراض به بردگی مدرن شدم. ۲. آبان ارائه‌ی بسیار بسیار سختی برای دخترا در نظر گرفتم. درس سوم رو باید هر نفر، برای هر بخش ایده‌ای خلاقانه می‌داشت. مثلا سارا برای معنی کلمه بازی، برای آرایه‌ها مسابقه، برای روخوانی، پادکست، برای دانش ادبی تئاتر، برای خودارزیابی هنر، و... . دو هفته‌ی پیش همه‌شون جیغ و داد کردن نمی‌تونن اما من کوتاه نیومدم. آبان گذشت در حالی که دخترام دو هفته با کلی وسیله رفتن و اومدن چون هر کدوم چندین ایده برای ارائه داشتن... دیوارهای کلاس‌ها پر از کارهای زیبا شده چون هر کدوم‌شون پر از رنگ و خلاقیت و جذابیته... امروز که درس سوم تمام شد، براشون دست زدم و بهشون گفتم دو هفته‌ی پیش گفتید نمی‌تونید وَ حالا این کلاس شماست و پر از ایده‌های شما😍 برای خودشون دست زدن، هورا کشیدن، هم و بغل کردن. بهشون گفتم شما معدنِ طلا و نقره‌اید... کسی خطر نمی‌کنه به دل‌تون بزنه و استخراج‌تون کنه... دستم و بردم بالا و گفتم من خطر می‌کنم‌! من پای ریزش‌های معدن‌تون هستم. اما طلای شما رو استخراج می‌کنم. احساساتی شدن... سکوت کرده بودن و بغض... کسی باورشون کرده بود❣
۳. درس چهارم و خودم تدریس می‌کنم تا یک هفته تنفس کنن. درس پنج آزاده و درس ششم رو ایده‌ی جدید دادم. بنا به مناسباتی (ضعیف و قوی و خلاق و منزوی) چهار نفر و خودم انتخاب کردم و گفتم یکی مسؤول شه پی‌وی من پیام بده و دستورالعمل بگیره. این کلیپِ بیهوده‌ی بالفعل اما باایده‌ی بالقوه رو براشون فرستادم و گفتم بدون کپی‌برداری، ازش برای تدریس درس ششم ایده بگیرید. برای همه‌ی کلاس‌ها یکسان گرفتم که بتونم مقایسه‌شون کنم. منتظرم باز هم من رو به شگفتی وادار کنن و این‌قدر سر شوقم بیارن که مثل امروز دیگه نتونم تحمل کنم و از انتهای کلاس بیام جلوی کلاس و باران رو به خاطر این حجم از خلاقیت و ذوق و استعداد، بغل کنم و به دانش‌آموزی که درساش خوب نیست اما ذهنش پویاست بگم دنیا با تو جای قشنگی برای زیستنه❣ ۴. پژوهشم اصلا خوب پیش نمی‌ره؛ از وضعیت دیوار پژوهش ناراضی‌ام... از هدررفتِ ایده‌ی هفته‌ی کتابم که با پایین‌ترین کیفیت داره پیش می‌ره ناراضی‌ام... از گروه ناتوانی که هوش و سلیقه و عُرضه‌ی کافی ندارن ناراضی‌ام... وَ امروز به رخ مدیرم کشیدم که این مدرسه با از دست دادن ستایش، ضرر کرد. اما ادامه می‌دم و هر روز راه‌های جدید رو امتحان می‌کنم. از پسش برمیام. خدا کمکم می‌کنه. ۵. شاگردهای خصوصیِ جدیدم باهوش نیستن. پولدارن. وَ هیچ گزینه‌ای برای به وجد آوردنِ من ندارن. ۶. آزمون‌های شبه‌سمپاد رو دادن امضا کنم. کلید رو آماده می‌کنم و می‌دم برادر کوچکترم تصحیح کنه. من وقت می‌کنم با خانواده چای بنوشم. سر سفره شام بخورم. دلم برای سفره بی‌نهایت تنگ شده... صبحانه، ساندویچ، سیب، اتوبوس. ناهار، ساندویچ، سیب، اتوبوس. عصرانه، ساندویچ، سیب، اتوبوس. فقط زرنگی کردم برای تقویت جسمانی سیب‌زمینی آب‌پز می‌برم. البته این‌قدر مشغولم که مدام گرسنه‌ام و هیچ‌چیز سیرم نمی‌کنه. و چون تو اتوبوسا مشغول بررسی شادم هستم و کارهای بچه‌ها، هیچی از ساندویچه متوجه نمی‌شم. ۷. خدایا من از شما برکت می‌طلبم. هدف. نیّت. خلوص. اراده. صبر. وَ یاری. ۸. یا صاحب‌الزمان! از شما مدد❣
۱. از یه خیابون اصلی و شلوغ دارم می‌رم که صدای موسیقی حماسی ضدصهیون به گوشم می‌خوره. یه موکب می‌بینم با پرچمای لبنان و فلسطین و پرچم عزیزِ خودم. میرم می‌بینم کلللللللی خانوم محجبه‌ی خادم داره برای ده قدم موکب(!) روی میز و نگاه می‌کنم می‌بینم سینی پر از آشه. روی آش‌ها کشک😍 دلم ضعف رفت و داشتم می‌رفتم سمت‌شون که دیدم هرکی رد می‌شه، با وجود این‌که دعوتش می‌کنن به آش، ولی کسی برنمی‌داره! خب این مسأله تا جایی که می‌دونم تو مشهد غیرطبیعیه😂 ما هرجا چیزی مُفت باشه براش سرودست می‌شکونیم😂خصووووووووصا شکم😁 لذا مشکوک شدم و ایستادم نزدیک‌تر تا وضعیت رو رصد کنم. دیدم مردمِ بنده‌خدا تا با ذوق میان برن آش بردارن، صندوقی که گذاشتن و نشون می‌دن که هزینه‌ش به جبهه‌ی مقاومت کمک می‌شه! وَ مردم یا در رودربایستی که تا آش رفتن مجبور می‌شن پولی به صندوق بریزن، یا شجاع‌تراش، راه‌شون و می‌گیرن و می‌رن! خب مذهبی‌عقب‌مونده‌ها! اگه چیزی می‌خوای بفروشی و هزینه‌ش و بدی مقاومت، بنویس که این بازارچه است یا خرید این محصول برای کمک به جبهه است. اما موکب ینی نذری! ینی رایگان! یاد اربعین میفتم؛ نوشتم که موکبای ایرانی تا می‌رفتی یه لیوان آب ازشون بگیری صندوق نشونت می‌دادن، اما من ندیدم حقیرترین موکب عراقی (از نظر ظاهر) کلمه‌ای چیزی بگه. معمولا دم در موکب‌شون گهواره حضرت علی اصغر علیه السلام دارن که هرکی دوست داره کمکی می‌کنه. امروز به دخترای پژوهشم گفتم کار بد کردن، بدتر از کار نکردنه! ۲. امروز این‌قدر دخترای پژوهشم و دعوا کردم که این‌قدر روی مسؤول گروهم فشار اومد که زنگ مطالعات که امتحان داشتن زده زیر گریه و گفته نمی‌تونم امتحان بدم و معلمش و قورت داده! آورده بودنش دفتر و می‌پرسیدن چته و هی دبیر بدبختِ مطالعات رو هورت می‌کشید. من تازه از کلاس اومده بودم. پشت سرش بودم و من و ندید. عصبی و به هم‌ریخته بود. دیدم داره دبیر مطالعات و می‌شوره، اشاره کردم مدیرمون که یه دقه ولش کنین. مدیرمون به بهانه‌ی تلفن، بحث و رها کردن و رفتن. من رفتم کنار دخترم و گفتم چی شده؟ تا من و دید اشکاش گولّه گولّه ریخت. دستش و گرفتم بردم بیرون. وایسادم گریه کنه. سبک که شد بی‌مقدمه گفتم حالا وقت درست کردنشه. پشت چیزی قایم نشو. گندی که زدی درست کن. گفتم همه‌ی گره‌هایی که برات کور شده بنویس روی کاغذ، بیار با هم برنامه بریزیم براش. تو این خشم و طوفانِ امروزم، یکی از هفتما اومده دفتر صدام می‌زنه می‌گه خانوم! این کارای پژوهش که کردن رو دوست ندارین؟ عصبانی گفتم افتضاحه. گفت می‌خوام بسپارینش به من. انجامش می‌‌دم. ایستادم و جدی نگاهش کردم. گفتم اینا که با من کار کردن، بزرگترامن نتونستن، تو که دو ماهه شاگردمی! برو بچه من تو کار بداخلاقم، اذیت می‌شی. ایستاده بود وسط سالن و من دمِ دفتر. صاف وایساد جلوم گفت من هستم. آی من از کله‌خرای جسور خوشم میاد😁 آی خوشم میاد😁 دفترم و گذاشتم روی صندلی. رفتم تو سالن. در دفتر و بستم. ایستادم روبه‌روش. تو چشماش نگاه کردم و گفتم بچه‌های پژوهش بابت تلاشی که می‌کنن، دعوایی که می‌شن، سختی‌ای که می‌کشن، حتی ۰/۲۵ نمی‌گیرن! مفت و مجانی دارن با من سروکله می‌زنن‌. اینجا نمره‌ای نیستا! صاف تو چشمام نگاه کرد و گفت نمره نمی‌خوام‌. می‌خوام این دیوار رو بسازم. آی من از کله‌خرای جسور خوشم میاد😁 خدا کنه با جَنَم و عُرضه هم باشه. درجا به گروه پژوهشم اضافه‌ش کردم و گفتم برات صوت می‌فرستم چی می‌خوام ازت. دستش و مشت کرد و گفت آخ جون و رفت! دخترام دیوونه‌ان😂😂😂 فشار و سخت‌گیری و دعوا براشون آخ جون داره😂😂😂 ۳. بُکش و خوشگلم کن؛ شرح حال معلمی که خدا تومن پول داده کفشی خریده که رنگش با کیف و مانتو و ساعت و پنس و جورابش هماهنگ باشه و رگه‌های کنارش با بند کیف و کیف موبایل، اما پاهاش پر از تاول شده، مچ هر دو پاش دردناکه و از ساعتِ چهار به بعد،کلاس‌ها رو می‌لنگه! ۴. با حقوقم موافقت کردن😂 فردا بازم متوسطه دومم😂 خدا رو شکر حلال_حروم سرم می‌شه و بیشتر از چیزی که اصوله و درست نمی‌خوام، وگرنه الآن در وضعیتی‌ان که هرچقدر بگم، مجبورن قبول کنن😂😎 نهم دویی‌هام پیام دادن خانوووووووم! چشم‌مون روشن! پروفایل دخترای جدیدتون و می‌ذارین؟! نو که اومد به بازار، کهنه شده دل‌آزار؟! فردا قول دادم با هم عکس بگیریم بذارم پروفایلم😁 کسی جرأت داره با اینا دربیفته؟!😂😂😂 ۵. قبلا سالن‌ها و حیاط دوربین داشت، اما حالا حتی کلاس‌های مدرسه رو دوربین و شنود گذاشتن! امروز همه‌ی دخترا تو حیاط بودن چون تو کلاس نمی‌تونستن حرف بزنن...
دوست داشتم اعتراض کنم اما دلایل محکم‌تری برای سکوت داشتم. دخترام شاکی میومدن بهم می‌گفتن خانوم دیگه تو کلاس نمی‌شه حرف زد! یاد پارسال افتادم که یکی از شاگردام گفت خانوم این خارجیا خیلی باشعورن! آشغال نمی‌ریزن تو خیابون! هر روز دوش می‌گیرن! گفتم عزیزم از باشعوری‌شون نیست، مجبورن! آشغال بریزن جریمه نقدی می‌شن. دوش نگیرن چون دستشویی خودشون و نمی‌شورن، از بوی خودشون خفه می‌شن! حالا ماجرای مدارس ما شده! ما خیلی دخترامون خوب خواهند شد، اما نه از ایمان و شعورشون، بلکه از ترس‌شون(!) حذف خداباوری و رشد سکولاریسم و دموکراسی (دیکتاتوری مدرن) یعنی همین: به‌جای تقوا، ترس تو دل‌ها بکار. دیگه کسی عبد نخواهد شد، برده می‌شه؛ خوش به حالِ برده‌دارها(!)
هدایت شده از بهشت توس ☫
سلام ای خسته زائرها وای تشنه مسافرها سلام ای چشم برراه شماچشم مجاورها سلام ای قطره های راهی دریا ولادت امام رضا(ع) https://eitaa.com/beheshtetoos
چقدر فارسی دوازدهم شیرینه❣ دارم از خستگی منهدم می‌شم اما هزار الحمدلله که برگشتم به دوازدهم😍🙏❣
وااااااای خدای من! کوچه پشتی مدرسه شُله داره😍😂😁❤️❣✌️😎