eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
چند سال پیش تو وبلاگم نوشته بودم سفره‌های تنهای سحر و افطار خیلی اذیتم می‌کنه. یکی از همین مذهبی عقب‌مونده‌ها که هدف خلقت رو شوهر کردن و تمکین ازش می‌دونن، اومد نوشت ازدواج کنی دیگه تنها نیستی(!) جواب دادم نکبت، همین‌که توی ازدواج‌کرده یه‌سره تو وبلاگی یعنی ازدواج کردنت تنهاییت و پر نکرده. اون نکبت که گورش و گم کرد، ولی نکبت‌جماعت، خصوصا مذهبی، مثل مور و ملخ ریخته. اینا چه می‌فهمن تنهایی به شوهر و مادرشوهر و خواهرشوهر نیست. تنهایی‌های سفره‌های ماه رمضون خیلی عمیق‌تره... از جنسِ تنهاییِ عقیده... تنهاییِ عاطفه... تنهاییِ مسیر... تنهاییِ انتخاب... تنهاییِ تصمیم... قبل از مکه حلال نکردم. از مکه هم اومد نکردم. دوازده روزه دارم با خودم کلنجار می‌رم که خالی کنم خودم و شبای قدر بتونم پُر شم، اما بازم نشد... ماه رمضون‌های همه به خاطرات شیرینه و ماه رمضونای من به تاریک‌ترین خاطرات... تو نجف، نشسته بودیم بیرونِ حرم، روی فرشا، زیرِ سایه‌بونا. نون‌شکری خریده بودیم با ماست و نوشابه‌ای که مدیره برامون آورده بود می‌خوردیم. یه خونواده عراقی اومدن پشت سرمون سفره پهن کردن. مثل خونه. باباهه نشست سر سفره و بقیه دورش. من خیلی ذوق کردم. سفره ندیده‌ام. به رفیق گفتم راضی‌ای یکی از نون‌شکری‌هامون و بدیم بهشون. هم دو تا دخترایرانی‌ایم بحث اثر فرهنگیش هست، هم یه خونواده‌ان دور هم. ببین باباهه چطوری با عشق خیار پوست می‌کنه. رفیق خیلی استقبال کرد. نون بهشون دادم و خواستم تو سفرهٔ دور هم‌شون شریک شم. تعارفی نیستن عراقیا. دوست دارم این و. نون و گرفتن. یه ربع بعد دیدم خانومه می‌زنه به شونه‌م. برگشتم دیدم برامون ساندویچ درست کردن. پر از همون خیارهایی که باباهه پوست می‌کرد. طرف می‌ره ایوان طلا و روضه گوش می‌ده و اشک می‌ریزه. من روضه گوش دادنم فرق داره. به قول رفیق عتیقه‌ام. همون شد روضهٔ من. ساندویچه رو گاز می‌زدم و اشک می‌ریختم. چون خوندم ظهور همین شکلیه. سفره‌هامون یکیه. همه خونوادهٔ همیم. کسی تنها و مطرود نیست. دورهمی‌ها زخم زبون و شماتت نیست. بی‌تابی نمی‌کنم. اتفاقا برعکس. اشک‌ها و دلتنگی‌هام عمیق و آروم شده. اما هزار بار کُشنده‌تر. اگه پدر و مادری اینجا رو می‌خونه؛ سفره‌های ماه مبارک رو خیلی محبتی بندازین... دور هم جمع کنین... شکرآبی‌ها رو اصلاح کنین... قدیما پدر و مادرا عرضه‌دار بودن... حالا بی‌عرضه شدید.‌‌.. به قهرهای زیر سقف‌تون بی‌اهمیتین... سفره‌ها رو محلِ رشد نمی‌کنین... من از نگاه بقیه یه دختر مستقل و موفقم. یه دختر مستقل و‌ موفق می‌نویسه که رفتارهای شما چطور روی روح و روان ما می‌مونه و سال‌ها و سال‌ها ادامه پیدا می‌کنه... کمی از طلب‌هایی که دارید چون پدر و مادرید کم کنید و حداقل حرمت ماه خدا رو داشته باشید.
با وضو غذا بار گذاشته بود. پر ملات و چرب و چیلی. نیّت کرده بود سفره پهن کنه از این سرِ اتاق تا اون سرِ اتاق‌. مهمون وعده بگیره. یهو زودپزش ترکید... زحمتش ماسید به در و دیوار و پرده و پنجره... وا رفت وسطِ آشپزخونه‌ش... حالِ اون زن منم.
چقدر قرص مسکّن؟! چقدر مُهر سکوت؟! رسیده درد به عمقِ... به عمقِ عمقِ عصب کدام آتش عاشق به روح من پیچید؟ که سوخت پیرهن خواب‌های من از تب!
اومدم تشکر و تنفس.
دیدم مرزِ عراق و که رد کردیم، چرا کوه نشه بریم حالا که کم‌جمعیتیم؟! دو تایی داریم می‌ریم کوه جز بلندی هیچ‌جا مغزم و آروم نمی‌کنه الآن برم بالا بالا خیلی خیلی بالا.
سربه‌راه
دیوانه‌ها آدم به آدم فرق دارند.
به رفیق می‌گم این عکس و خیلی دوست دارم. خیلی خیلی منه. می‌گه آره‌. منم می‌بینمش فقط تو به ذهنم میای. می‌گم ینی شکستگی‌هام این‌قدر تابلو شده؟! می‌گه نه‌. تو از درون همین‌قدر سبزی. زور می‌زنی معلوم نشه، اما همین‌قدر بیشتر از شکستگی‌هاته.
فردا تو اتوبوس نوشتنِ نجف رو شروع می‌کنم. مرورِ دوبارهٔ نجف... مرورِ جزء به جزءِ نجف... فردا که بیاد می‌شه سه هفتهٔ پیش... فردای شلوغی دارم. مدرسه. اداره. کتابخونه. خرید. سر از گلبهار درنمیارم. مطمئنم. این‌بار با قامتی راست، دلتنگِ ویرانم. قرار به زندگی شد. به اَدای شیعه رو درآوردن. نه یه مُحبِّ سادهٔ نالانِ هر دم به زیارتِ بی‌خاصیت. این‌قدر اَدای شیعه‌ها رو دربیارم که تهش شیعه شم. علی فرمود. علیه السلام. که ادای هر گروهی رو دربیارید جزوشون می‌شید. فردا با شعله‌های سرمای نجف توی سینه‌م، به بدحجابا و بی‌حجابا تذکر می‌دم‌. به صدای بلندِ موسیقی‌ها. به روزه‌خواری‌ها. به ریاکاری‌های آموزش و پرورش. به مصلحت‌اندیشی‌های مدرسه. به غیبت‌ها. به طعنه‌ها. به هر فروشندهٔ گرون‌فروش. به هر کالای غیرایرانی. به روابطِ بی‌قبحِ پسر و دخترِ مذهبی به بهانهٔ کار فرهنگی و هیئت و بسیج و جهادی. به هر منکری که رزقم بشه برابرش بایستم. به نیّتِ شیعه شدن. هدیه به آقای نجف. فدای آقای نجف.
نجف: ظهر بعد از نماز از سامرّا راه افتادیم و بعد از ناهاری که روی اعصاب‌مون بود، تهِ اتوبوس خوابیدیم تاااااااااا خودِ نجف. بعد از اذانِ مغرب و عشا به آسمونِ نجف رسیدیم. باد می‌وزید و فوق‌العاده سرد بود. سردتر از شب‌های مشهد. اتوبوس جلوی هتل‌شون نگه داشت و همه بدوبدو رفتن داخل. ما سرِ صبر و آخرین نفرات پیاده شدیم. تو هتل نرفتیم. همون بیرون کنارِ مغازه‌ها موندیم که مدیره هر وقت کاراش و کرد بیاد سراغ‌مون. دست‌مون اومده بود این آدم حواسش به ما هست. مسؤولیتی در قبال‌مون نداره اما فوق‌العاده مسؤولیت‌پذیره. اونم دستش اومده بود ما دخترایی که بپیچونیمش نیستیم. دستش اومده بود اهل مراعاتیم. خیلی زود اومد و صدامون کرد بریم داخل هتل. گفتیم ما بیرون راحتیم. شما به کارای تحویل اتاق برسید، ما همین‌جا هستیم. اما حریفش نمی‌شدیم‌. گفت بیاید تو لابی. بیرون سرده. رفت و یعنی ما هم باید بریم‌. به حرفش گوش می‌دادیم که باری روی بارهاش نباشیم. قدرشناسِ خطری که کرده بود بودیم. اون حتی اسمِ ما رو نپرسیده بود، پاسپورتِ ما رو ندیده بود، کولهٔ ما رو نشناخته برده بود اتاقش. تهِ همهٔ اینا می‌شه صد تا فکر و ترس ریخت. نمی‌خواستیم ذره‌ای با وجود ما اذیت شه. رفتیم لابی نشستیم. کاروانیا خیلی چپ‌چپ نگامون می‌کردن. رفیق خیلی ازشون بیزار بود. خیلی اذیت می‌شد. منم همین‌طور ولی نباید به این نفرت دامن می‌زدم که حال رفیق بدتر شه. من می‌زدم به درِ مسخره‌بازی و می‌خندوندمش. می‌گفت نخندون، می‌گن سبکیم. باز ما ساکت می‌شدیم. گیر کرده بودیم وسطِ مُشتی مذهبی عقب‌مونده. وَ اون مدیره وسطِ این آدما این‌قدر محترم ما رو همراهِ کاروانش کرده بود. برای مادرِ مرحوم‌شون یه صلوات هدیه کنیم. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم. یادم نیست نوشتم تو کاظمین بهمون گفت تشکر و پول نمی‌خواد، هرجا حال کردیم یه سلام از طرف مادرش بدیم. حتی نگفت نماز، نگفت صلوات. یعنی زحمتی روی دوش‌مون نذاشت. خدا خیرش بده‌. من خیلی دعاش می‌کنم. بحث فقط سفر بردنِ ما نیست، بحث مَنش و کُنشیه که از این آقا دیدیم. نمی‌گم مذهبیِ درست. من به مذهبیِ شل و سفت و درست و نادرست اعتقادی ندارم‌. از مذهبی‌جماعت بیزارم و متنفر. چه شل، چه سفت. من این آقا رو «دین‌مدار» دیدم. از اولین لحظه تا آخرین نقطه. بدون حتی یه گاف. مأجورین ان‌شاءالله. رحمت به مادرش با این تربیت‌. اتاقای همه رو تحویل داد و همه مذهبی‌خاک‌برسرا رفتن و اون اومد پیش ما. با نگرانی پرسید کجا می‌رید این سه روز رو؟ من گفتم خیال‌تون آسوده، اینجا هم مدینة الرضا للزائرین هست، پارسال اومدیم، هم صحن حضرت زهرای حرم. پرسید کوفه و مسجدها رو با ما میاید؟ من و رفیق با شادی به هم نگاه کردیم و گفتیم از خدامونه. خوشحال شد و گفت پس باهاتون هماهنگ می‌کنم. واتساپ دارید؟ گفتیم نه. گفت چی دارید؟ گفتیم ایتا. خندید و گفت ایتا بگیر و نگیر داره. واتساپ نصب کنید بتونم خبر بگیرم. گفتم باشه نصب می‌کنم. رفت پیشخونِ هتل و شماره‌ش و یادداشت کرد و داد، با این‌که کاظمین داده بود. دقت کنید؛ نگفت شماره‌تون و بدید. هنوز حتی اسم ما رو نپرسیده بود. هیچی از ما نمی‌دونست. کار خیر این شکلیه. کار خیر این شکلیه. کار خیر این شکلیه. یا امیرالمؤمنین! نوکرِ شما بودن همین‌قدر ظرافت می‌خواد... من این ظرافت رو ندارم... من و قدّ نوکریت بزرگ کن آقا... من نوکریت و طلب می‌کنم... گفت کوله‌هاتون و نمی‌دید؟ گفتیم نه، چون سه روز اینجاییم لازم‌مون می‌شه. تأکید کرد رسیدیم موکب مستقر شدیم بهش خبر بدیم. گفتیم چشم و راه افتادیم. بیرون کوله‌هامون و انداختیم پشت‌مون و روی ابرا راه افتادیم... وقتی تو مشهد مضطرب و نگران بودیم حتی تصور نمی‌کردیم این‌جوری در آرامش و آسایش و احترام و امنیت به نجف برسیم..‌. سه روز... سه روز... با زیارتِ کوفه... آخ خدای نجف... خدای نجف... انتهای خیابونِ هتل، سوق‌الکبیر بود و تهِ سوق‌الکبیر حرم... راه افتادیم... شب‌های نجف... خیابون‌های نجف... سوق‌الکبیرِ نجف... دو تا کبوتر بودیم؟ نه! دو تا پَر بودیم؟ نه! دو تا... دو تا... به خدا هیچ کلمه‌ای جز «زائرِ علی» بودن غایتِ خوشبختیِ اون لحظه‌مون و اَدا نمی‌کنه... دو تا زائرِ علی بودیم... در هوای علی... غرق در عنایتِ علی... علیه السلام علیه السلام علیه السلام. بازارِ دوست‌داشتنیِ نجف که به ته رسید، دیوارهای آجریِ حرم رو که دیدیم، گنبد... خورشیدِ روی گنبد... السلام علیک یا ساقی! من علیک السلام می‌خواهم... گاه‌گاهی کمی جنون دارم من جنونی مداااااااام می‌خواهم... من تشنه بودم‌. رفتم از آبخوری‌های زیرِ سایه‌بون‌ها آب بخورم که یه عِراقی به رفیق دو تا تسبیح هدیه داد...
آقاجانم هدیه؟! دورت بگردم کی ما رو اینجا رسونده؟ ما باید دورتون بگردیم و تا عمر داریم تشکر کنیم... هدیه می‌دید یا أبانا؟ سلامی دادیم و رفتیم که بریم مدینة الرضا للزائرین. دوست داشتیم لباس عوض کنیم و تر و تمیز بریم محضرِ امام‌. حرم رو باید کااااااامل دور می‌زدیم تا به صحن حضرت زهرا سلام الله علیها برسیم و بعد پله‌برقی‌های نازنینِ طبقاتی و مرقدِ صافی صفا و بحر النجف و مدینة الرضا... خیلی راه داشتیم و ساعت نزدیکای دهِ شب بود... ولی ما دو تا مست... دو تا سرخوش... خیلی سرد بود... خیلی خیلی سرد. ولی ما از حرارتِ وصال داغِ داغ بودیم... سوزانِ سوزان... شاید این شعله‌های توی سینه‌م اونجا و همون شب جرقه خورد... نمی‌دونم... اون‌شب هوش و حواسی برامون نمونده بود... ما داشتیم زیرِ آسمونِ نجف... تو سرمای نجف... تو کوچه‌ها و خیابون‌های نجف... تو شبِ نجف پرواز می‌کردیم... خدای من... چه شُکر گویمت ای کارسازِ بنده‌نواز... روی پله‌برقی‌ها کلی عکس گرفتیم... کلی خندیدیم... کلی گریه کردیم... سه طبقه پله‌برقیِ طویل برای مستی کردن خیلی فرصته... به ورودیِ مدینه که رسیدیم دیدیم تو حیاطش غلغله است! خیلی خیلی خیلی خوشحال شدیم. هم این‌که نجف خالی از زائر نیست، هم این‌که بسته نبود. من همون اول رفتم از خادماش سؤال کردم اینجا همیشه بازه؟ گفتن آره. همیشهٔ خدا بازه. بعد با ذوق رفتیم توی سوله‌ها دنبال جا بگردیم. نه مثل اربعین، اما شلوووووغ بود! شلوغی که جا نبود! حتی قدّ دو نفر! سوله به سوله گشتیم و جا نبود و آخر با توکل رفتیم تو سولهٔ حضرت معصومه سلام الله علیها و گفتیم کاروان‌دارمون خودشون جامون می‌دن :) انتهای سوله یه عالمه چمدون بود که یعنی گروهی اونجا جا گرفته بودن. ولی روشون پتو انداخته بودن که یعنی فعلا نمیان. همون‌جا نشستیم و گفتیم هر وقت اومدن ما پا می‌شیم. من از خستگی دراز کشیدم و رفیق رفت وضو بگیره. وقتی برگشت گفت تموم سرویس بهداشتی‌های داخل رو که می‌شد بی چادر رفت تو اربعین، بستن و باید بریم پشتِ سوله‌ها و با حجاب کامل. گفت حموم نداره... مایع دستشویی نداره... هر بارم باید کلی راه بریم... اون به نماز ایستاد و من رفتم پی وضو. دیدم اوووووووو! کلی راهه تا سرویس. بعدم شرایط مناسب نیست. داخل هم که جا نداریم‌. حمام که هیچی، آبش یخ. داشتم فکر می‌کردم چه کنیم؟ چه نکنیم؟ برگشتم و منم نماز خوندم و دوباره دراز شدم‌. به رفیق گفتم تا صاحبِ جا نیومده بذار بخوابم، بعد به همه‌چی فکر می‌کنم. رفیق گفت به مدیره خبر بده اینجاییم. بنده‌خدا نگران می‌شه. گفتم راست می‌گی. پول خرج کردن ما از اینجا شروع شد. بازم یادم نمیاد نوشتم یا نه، ولی ما هر سفری با هم می‌ریم یه دفترچه باز می‌کنیم و هرکی هرچی خرید و هزینه کرد و می‌نویسیم. نه فقط برای هم، حتی صدقه رو. هم آمارِ خرج و پولِ مونده رو داریم، هم با هم می‌تونیم راحت حساب و کتاب کنیم و هزینه فقط به دوشِ یکی نباشه‌. فکر کنم به صد و سی هزار تومن از ایرانسل چند مگ اینترنت برای خط من خریدیم‌. واتساپ نصب کردیم و شماره مدیره رو ذخیره کردیم و روی واتساپ پیام زدم و سلام و خدا قوت و گفتم ما مدینة الرضا مستقر شدیم. بندهٔ خدا درجا سین کرد و شروع به تایپ. یعنی منتظر بود. یعنی حواسش بود. یعنی با همهٔ مشغله‌ش ما رو یادش نرفته بود. نوشت کارت اونجا رو فردا براش ببریم. منِ بدجنس زدم زیرِ خنده. رفیق گفت چی نوشته مگه؟ من غش غش می‌خندیدم و می‌گفتم الهی بگردم! این مدیرِ عتبه است! هواپیما و هتل و لاکچری! نمی‌دونه اینجا موکبه... ما این‌جا دستشویی می‌ریم مایع نداریم دست بشوریم، این کارت می‌خواد! جفت‌مون خیلی خندیدیم. براش نوشتم اینجا موکب‌طوره. یه محل عمومی برای هرکی از راه می‌رسه. کارت و متصدی نداره. بنده‌خدا نوشت آها! فکر کنم بلدم. ما دوباره بهش خندیدیم. مسخره نمی‌کردیم ها! به تفاوتِ دنیاهامون می‌خندیدیم. که یکی چندین بار اومده عراق و چقدر لاکچری... وَ ما هر بار با یه ماجرا... به این تفاوته می‌خندیدیم. نوشت آدرس دقیق بهم بدید. نوشتم بعد از صحن حضرت زهرا سلام الله علیها، نزدیک صافی صفا یمانی، یه پله برقی خیلی بزرگه. پایینِ پله‌ها، کنارِ بزرگراه، مدینة الرضا للزائرینه. همهٔ سال برای همه بازه. نوشت شرمنده‌ام... به خدا اگر می‌شد هتل براتون جور می‌کردم ولی عتبه فقط به زائرای خودش اتاق می‌ده و غیر اینجا هم صلاح نمی‌دونم برید هتل. من نوشتم شما برادری و بزرگواری‌تون و ثابت کردید. به خدا ما مشکل جا و غذا نداریم‌. اصلا نگران ما نباشید. همون رفت‌وآمد زحمت شما باشه. خدا خیرتون بده.
تشکر کرد و گفت برای کوفه بهمون خبر می‌ده. هر روز چند باری واتساپ و یه نگاه بکنیم. اینترنت و بستیم و رفیق گفت بیا به مادرامونم یه خبر بدیم. گناه دارن. اینترنت و باید قطره‌چکونی استفاده می‌کردیم که برای دیدنِ واتساپ بمونه. خیلی سریع رفتیم بله و به مامانامون پیام دادیم کاروان پیدا کردیم و همه‌چی امنه‌. فرمانده هم تا دقیقه نود خبرمون و می‌گرفت و به ایشونم خبر دادم نگران نباشن و اینترنت و بستیم‌. من خوابیدم و رفیق گفت می‌ره حموم پیدا کنه. تو کتش نمی‌رفت بی غسلِ زیارت بره حرم. خواب بودم که خوزستانی‌های خوشگل‌مون بی‌توجه به خواب بودنِ بنده خدایی مثلِ من، زارت نشستن دورم و شروع کردن عربی حرف زدن با صدای بلند! بلند شدم، قشنگ وسطِ دایره‌شون بودم! پرسیدم اینجا جای شماست؟ گفتن نه(!) گفتم آها! خیلی شیک دورِ من نشستین به حرف زدن، گفتم شاید حق آب و گل دارین(!) به ساعت نگاه کردم، دیدم نزدیک یک ساعته خوابم و رفیق نیومده. دلم شور افتاد. بند و بساط و جمع کردم و کوله‌های جفت‌مون و انداختم و راه افتادم برم حیاط از بلندگو صداش کنم. به خوزستانی‌ها هم سپردم خواهرم برگشت بگید تو حیاط کنار خادمی می‌مونم که از بلندگو صدا می‌زنه. به ورودیِ سوله رسیدم و دیدم تو شلوغی رفیق آب به دست داره میاد تو. داد زدم برو حیاط، منم میام. برگشت و منم به سختی از جمعیت عبور کردم و رسیدم حیاط. گفتم معلومه کجایی؟! دلم هزار راه رفت. گفت تا فرسخ‌ها گشتم و آب گرم نیست که نیست! رفتیم تو حیاط در دودِ سیگارهای عراقی‌ها شام بخوریم. کنسرو لوبیا باز کردیم و با آخرین تکه‌های نونی که از صبحانه‌های کاروان نگه داشته بودیم خوردیم. به رفیق گفتم اینجا خیلی کثیفه و سرویس هم که نداره. اربعین که می‌موندیم سرویس خوب داشت و غذا و آب جوش. الآن که هیچی نداره بیا بریم حرم، صحن حضرت زهرا سلام الله علیها تمیزه، روشنه. پایه بود و راه افتادیم‌. پایینِ پله برقیا بودیم که من چشمم به تابلوی حمامات خورد. یه ساختمونِ خیلی خیلی بزرگ، درست روبه‌روی پله برقیا. گفتم بیا بریم اینم ببینیم. دیگه نیمه‌شب بود که وارد حمامات شدیم و دیدیم اووووووووووو! یه طبقه سرویس بهداشتی با آب گرم! یه طبقه حمام با آب گرم! خلوت! بی جمعیت! انگار چون از مدینه فاصله داشت کسی حوصله نمی‌کرد بیاد اینجا! من و رفیق آهوکِیف بودیم! رفتیم طبقه حمام و فقططططططط ما دو تا بودیم‌. تا رفیق بره حمام من مسواک زدم و گیس شونه و کوله‌هامون و مرتب کردم. اون اومد، من رفتم. من چون بدنم ضعیفه و فرت‌فرت سرما می‌خورم، سرم و نشستم و غسل زیارت نکردم. سالم بودن و استفاده از فرصتِ زیارت رو به مستحبات ترجیح دادم. دستِ اول لباسم و دور ریختم و کوله‌م کمی سبک شد. خوشگل و موشگل کردیم و راه افتادیم حرم. رفیق سرخوشانه می‌گفت خونهٔ پدری یعنی این. ینی ناامیدی اینجا معنی نداره. کوله‌هامون و امانت دادیم و فقط مختصری خوراکی برداشتیم و وسایل ضرور و رفتیم صحن حضرت زهرا سلام الله علیها. روی پلاک‌های امانت‌داری نوشته بود بعد از ۲۴ ساعت کوله‌ها می‌ره انبار اگر کسی دنبالش نیاد. من برنامه‌ریزی کردم شب به شب برم امانتِ کوله‌ها رو تعویض کنم که یه وقت کارمون به انبار نکشه. از انبار ترسی نداشتیم، نمی‌خواستیم اتفاقی بیفته که وقفهٔ زمانی ایجاد شه و برای مدیره مشکل پیش بیاد. واقعا دغدغه‌مون بود بنده‌خدا سرِ ما حرفی نشنوه، اتفاقی براش نیفته. ما هم خودمون و نسبت به ایشون مسؤول می‌دونستیم.