eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
326 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
وقتی دربارهٔ رئیس‌جمهورِ شهیدم تحقیق و بررسی می‌کنم که بتونم تبیین کنم و صحبت، یه ویژگیِ خیلی خیلی خیلی بارز ازشون پیدا می‌کنم که تو هیــــــــــــــــــــــــــــچ مذهبی، ولایی، بسیجی، مسلمون، شیعه، خدایی‌ای جز سیدناالقائد و شهدا ندیدم، نمی‌بینم وَ متأسفانه نخواهم دید(!) خبرِ تلخش اینه که حتی خودم! یعنی اگر قرار باشه سالِ جدید چیزی رو در خودم تغییر بدم، دوست دارم دارای این مورد باشه که ندارم! اون خصلتِ بارز چیه؟ آقای رئیسی مثلِ هیچ رئیس و مدیر و فرمانده و مسؤول و تازه‌به‌میز و مقام‌رسیده‌ای، خاک نریخت رو کارهای قبلی و از اول شروع کنه که به اسمِ خودش ثبت شه و بودجه اسراف کنه. ابراهیم رئیسی، مردِ تموم کردنِ کارهای نصفه و نیمه است... مردِ اِحیای هرچی از دست رفته بود... اِحیای کارخونه‌های خوابیده... پروژه‌های کلنگ‌خوردهٔ ناتموم... عمل به قول‌های دمِ کوزه... رسیدگی به وعده‌های سرِ خرمن... هیچ‌کدوم به اسمش نخورد و نمی‌خوره... اما؛ اسرافِ بودجه نکرد... تظاهر نکرد... امیدها رو ناامید نکرد... هر پروژه و مسأله‌ای که به سربلندیِ جمهوری اسلامی ختم می‌شد رو ادامه داد... به زبونِ خودم بخوام بگم؛ نرفت سرِ کلاس بگه هرچی معلم قبلیه گفته خطاست! جزوه بذارید هرچی من گفتمه! نه. همون جزوه رو ادامه داد. ناقصی‌ها رو کامل کرد و خطاها رو اصلاح. تهشم جزوه به‌نامِ دبیر قبلیه چاپ شد... ولی اعتمادها از بین نرفت... کسی مجبور نشد بره جزوه جدید بخره... کسی بدِ کسی رو نگفت... دوباره‌کاری و اتلافِ زمان نشد... آخ ابراهیم رئیسی... اصلا تحقیق درباره‌ت روضه است... «دلم برای رئیسی سوخت...» خدا کنه شبیه ابراهیم رئیسی بشم. یا شبیه مصطفی چمران. یا مرتضی آوینی. من عقدهٔ تفنگ و اسلحه و پروفایلِ چادر با شلوار ارتشی و اسلحه‌به‌دست ندارم(!) دلم سخت شیفتهٔ جهاد علمی... جهاد هنری و فرهنگی... وَ خدمت کردنه. وَ در سکوت و با کمترین نطق و ادعا خدمت کردن. وَ شجاعانه و مستمر خدمت کردن. وَ بی‌توجه به طعنه‌ها و تهمت‌های عالَم خدمت کردن. وَ بی‌اعتنا به نتیجه خدمت کردن. وَ از روی تکلیف و وظیفه خدمت کردن. اصلا ابراهیم رئیسی رو خدا برای همین این‌قدر مه‌آلود و شبیهِ تراژیک‌ترین و رمانتیک‌ترین فیلم‌های سینمایی بُرد... خاص و مبهم... پرسروصدا... یک شب تا صبح دنیا رو مه کرد که خبرِ ابراهیمش به عالَم برسه... خدایا منم ابراهیم رئیسی بشم؛ شروع‌کننده بودن که هنر نیست، تمام‌کننده بودن از هر کسی برنمیاد!
دوگانهٔ نویسندگی_معلمی... وَ ما أدراکَ...؟
سربه‌راه
وقتی دربارهٔ رئیس‌جمهورِ شهیدم تحقیق و بررسی می‌کنم که بتونم تبیین کنم و صحبت، یه ویژگیِ خیلی خیلی خ
این خی‌لی مسألهٔ مهمیه! می‌خوام حتما راجع بهش با دخترام حرف بزنم. شروع کردن رو همه بلدیم، اما ادامه دادن و تموم کردن رو نع! پلنر می‌خریم، ماژیک فسفری، خودکارای رنگی، برنامه می‌ریزیم که برای امتحانا یا کنکور درس بخونیم، ولی ادامه نمی‌دیم و تمومش نمی‌کنیم! حساب و کتاب می‌کنیم و تهِ همه نماز و روزه‌های قضامون و درمیاریم، ولی بعد از دو روز دوباره می‌ذاریمش کنار و حتی نمازای یک ماه‌مون و تموم نمی‌کنیم! خی‌لی جوگیرانه خونه رو می‌ریزیم بهم که دکوراسیون تغییر بدیم، ولی این ماجرا به خوبی تموم نمی‌شه چون جو خوابیده! یه هیئت افتتاح می‌کنیم، می‌ریم دفتر بسیج، اردوی جهادی می‌بریم، ولی هیچ‌کدوم رو استمرار نمی‌دیم و تحمل نمی‌کنیم دیده نشیم ولی یه روستای کوچیکِ ساده رو آباد کنیم! به دخترِ مردم وعده و وعید می‌دیم و همین‌که بله رو گفت، دیگه کی به کیه؟! رها می‌کنیم اون شوروشوقِ قبلش و و دو قورت و نیم‌مونم باقیه که «الآن باید سگ‌دو بزنم شکم تو رو سیر کنم»! بچه می‌بینیم یک ساعتِ اول خاله مهربونه‌ایم و قربون‌صدقه‌ش برو و بالاپایینش کنیم، همین‌که خسته شد و به بهانه‌جویی افتاد، دیگه بریم به کارامون برسیم! یهو ریاضت می‌کشیم و شام و ناهار رو قطع می‌کنیم و باشگاه ثبت‌نام می‌کنیم که لاغر یا چاق شیم و بعد از یه هفته حالا امروز کار دارم و فردا خسته‌ام و این هفته بیمارم! شب توبه می‌کنیم و دو روز به سلیقهٔ امام زمان زندگی می‌کنیم و بعدش «حالا پیش اومد» و «این مورد رو نمی‌شد کاری کرد» و «مردم‌داری هم از اصول دینه» شروع می‌شه! می‌بینی چقدر مثالای ساده از زندگی‌مون هست که ما شبیه ابراهیم رئیسی نیستیم و فقط زرزروییم؟ :) پروفایلش و بذاریم... های های براش اشک بریزیم... اما حتی عرضه نداشته باشیم تبیینش کنیم... چه برسه به تکثیر(!) دلم برای رئیسی که نه... دلم برای خودِ خاک‌برسرمون سوخت...
امروز امتحانِ چهارصفحه‌ایِ فروردین گرفتم. سخت‌ترین و عجیب‌ترین امتحانم که تنبلیِ تعطیلات رو می‌شوره و می‌بره، وَ برای اردیبهشت و مستمرها موتورها رو روشن می‌کنه. نهما آخرِ وقت با من داشتن و زنگای تفریح گریه‌زاری‌های هفتما و تقلب‌کرده‌هایی که فروردین‌شون صفر شده رو دیده بودن. رفتم کلاس، یکی‌شون بلند شده می‌گه خانوم! به‌جای امتحان گرفتن و افتادنِ ما، بیاین مذاکره کنیم :) وَ زدن زیرِ خنده :) (از دلِ همین شوخی‌ها عاداتِ نسلِ بعدی شکل می‌گیره... این شوخی‌ها جدّیه... خیلی چیزا رو عوض می‌کنه... خیلی گفتمان‌ها رو می‌چرخونه... نوشته بودم ما دیگه ایرانِ قبل از مذاکره نمی‌شیم...) من با لبخند و آرامش، اما با صدایی قاطع پاسخ دادم: من سرِ ارزش‌ها و عقایدم اهلِ مذاکره نیستم. شوخیِ کلاس، جدی شد و اضطرابِ امتحان، سؤال. یکی دیگه گفت خانوم! ترجمه می‌کنید چی گفتید؟! این‌بار من خندیدم. با همون خنده جواب دادم ارزش، تلاش کردن و ایجادِ فضای رقابتِ سالم بین تلاش‌گر و بدون تلاشه، تا تلاشگر به جایگاهِ موفقیت برسه و با بدون تلاش یکی نشه. عقیده‌م هم اینه که امتحان باید برگزار شه تا چنین فضایی که گفتم به وجود بیاد و آموزش‌ها، سنجیده بشه و خطاها، اصلاح. همهٔ کلاس ساکت بود. با برگه‌هام از صندلی بلند شدم و این‌بار بدونِ خنده و با افسوس گفتم: کاش مسؤولِ مذاکره با آمریکا هم من بودم... یکی پرسید براشون ارزش و عقیده‌تون و توضیح می‌دادید؟ وَ من خیلی محکم، خیلی باصلابت، خیلی باوجود گفتم: هرگز! می‌زدم دهنِ ترامپ و فرستاده‌هاش و می‌گفتم من با قاتلِ سردار سلیمانی مذاکره نمی‌کنم. وَ امتحانِ چهارصفحه‌ای برگزار شد.
984.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خوب‌ترین برام فرستاده؛ به‌خاطرِ امتحانِ امروز😂😂😂
وسطِ اون یکی خصوصی بودم که این یکی خصوصی تماس گرفت و گفت می‌شه امروز و کنسل کنیم؟ قبول کردم و خوشحاااااااااااااال بودم که می‌رم خونه، لباس و می‌کّنم، یه املتِ خفن می‌زنم، سفره پهن می‌کنم وسط هال، تلویزیون روشن و صداش بلند، چنگ می‌ندازم به سرم و موهام و که زیر مقنعه نابود شده این‌قـــــــــــــــــــــــدر می‌خارونم که پُره پوسته‌پوسته شه و بعد از املت مجبور شم برم حمام و بعدش بیام چای تازه بذارم با هل و دارچین و گل‌محمدی. ولی درِ خونه باز می‌شه و هممممممممه هستن... وَ با همممممممه نمی‌شه حتی از اتاقت بیرون بیای... چون یا باید پاسخگوی اختلاس‌ها باشی... یا شادی‌شون از مذاکره رو تحمل کنی... یا سین‌جیم بشی چرا گرونیه... یا مثل همیشه سااااااااااعت‌ها دربارهٔ این حرف بشنوی که جای پارک نبود و ماشینا جریمه نشن و تو پیاده‌رو خش روشون نیفته(!) یکی از همکارای شب‌کار یه بار ازم پرسید تو با این‌همه کار کردن چرا ماشین نمی‌گیری؟ گفتم بس که بی‌عرضه‌ام. گفتم که خفه شه و شد. نگفتم من گواهینامه نگرفتم چون اگر می‌گرفتم باید هشت روز هفته، روزی ۲۵ ساعت می‌شنیدم که حالا که گواهینامه داری، همه‌ش بیرونی، ماشین بخر، بیا با هم بریم ماشین برات ببینیم، ماشینِ خاله خوبه برات بگیریم؟ وَ تا با خانواده‌مم ماشین نمی‌گیرم چون هشت روزِ هفته، روزی ۲۵ ساعت باید بشنوم کجا پارکش کردی؟ خش نیفته؟ نبرنش؟ حتی منتظر باشم بهم سرِ کلاسام زنگ بزنن که ماشینت و کجا پارک کردی؟ اتفاقی براش نیفته؟ بنزین گرون شد... طلا ارزون شد... بیا ارتقاش بدیم... سطح دغدغه اذیتم می‌کنه... غالب اذیتم می‌کنه... باید صبح‌ها حرص بخورم خط اولی که سوار می‌شم مختلطه و با کوله‌پشتیم برای خودم حریم می‌سازم... باید شب‌ها غصه بخورم که دیگه پاهام نای ایستادن نداره تو اتوبوسا... اما محاله تن به زجرهای مدام بدم. با خوشحالی اومدم خونه، با خشم تلاش می‌کنم بخوابم. کاش به‌جای «دغدغه»‌هایی که نیست، حداقل خواب بود... اما من حتی خواب هم ندارم(!)
کلاس و‌ خواب و حوصله که ندارم، اومدم به شما گیر بدم! بیاید بهم بگید چند وقته من و می‌خونید؟ چرا اینجایید؟ از وقتی اینجایید چی بهتون اضافه شده؟ چی ازتون کم شده؟ از خودتون بهم بگید. فحشم خواستید بدید. کلا هرچی رو دلتون مونده بگید. فقط خواهش می‌کنم در پاسخ گرفتن صبوری کنید. الآن حوصلهٔ مکالمه ندارم، آدمِ خسته‌ایم که چای گذاشته جلوش و فقط می‌خواد با لبخند گوش بده و بی‌خوابی رو اگه شد درمان کنه. ان‌شاءالله بعد هرچی فرستادید و پیامایی که هنوز جواب ندادم رو جواب می‌دم. *ممکنه هِرّم بگیره و برخی پیاما رو بیارم کانال. روحیه‌تون شیشه است ته پیام بهم بگید که بعد نیاید دادوقال :)
😂😂😂حالا نه به این غلظت... ولی خب...😂😂😂 کیه که از خونده شدن بدش بیاد؟ ولی خواننده دغدغه‌مند باشه، مطلب هم مفید، خودش نشر می‌ده، نیازی به منّت‌کشی نیست که بمونید و نرید و فلان. من معتقدم اونی که رفتنیه، می‌ره! اونی هم که موندنیه، تو گوششم بزنی می‌مونه. پس چرا من خودم و شرحه‌شرحه کنم؟😁
سلام، سلامت باشید. عصبانی نشدم😁 اونی که من از بچه شیعه تو قرآن و نهج‌البلاغه و کتاب‌های معتبر خوندم، اینه که دنیا و آخرت‌مون باید با هم آباد باشه. اینه که بچه‌شیعه باااااااااااااید ثروتمند باشه تا پول و سرمایه و بازار جهانی و‌ نبض اقتصاد دست خودش باشه و کفّار بهش محتاج، نه برعکس. بنابراین پولم و جوری مدیریت می‌کنم که هم بهم خوش بگذره، هم به اطرافیانم، هم به دنیا، هم فرداپس‌فردایی. شما هم اگه دختری که فکر کنم دختری، آدم مؤمن و متعهد دورت داری تو تولید، بده تو چرخه تولید برات بندازه هم کار کشور راه میفته، هم پولت قلمبه می‌شه. اگه مثل من بی‌کس‌وکاری طلاعلا کن سروگردنت بنداز. بخشی از پولت رو هم بذار برای زیارت و سیاحت و بریزش پای اهل بیت علیهم‌السلام و مطمئن باش چندین برابر بهت برمی‌گرده (نه فقط پول)، با بخشیش هم تلاش کن خوب زندگی کنی. لباس خوب، خوراک خوب، مرکب خوب، تا تو دل دشمن رو خالی کنی. من داشته باشم آیفون می‌خرم، لپ‌تاپ اپل می‌خرم، برند و مارک تنم می‌کنم و لکسوس۵۷۰ می‌ندازم زیر پام تا ضداسلام از خشم بمیره. (نه جاری و زن‌داداش و دخترعمه‌م از حسودی... قاطی نکنین بحثا رو!) ما مکلفیم به ثروتمند شدن، اما اگه تلاش کردیم و گنجشک‌روزی بودیم دیگه خواست خداست. ولی دلیل این ثروتمندی، آبادی دنیا و آخرته.‌ اگه همه پولت و بذاری برای فرداهات و‌ امروزت رو حروم کنی، از کجا معلوم فردا زنده‌ای؟ نه بی‌منطق خرج کنیم، نه حریصانه جمع. توصیهٔ اکید هم دارم حتما بخشی از پولت برای سفر باشه. شما پیر بشی ماشین داشته باشی، خونه و نوه و حقوق داشته باشی، ولی پای یه سر کوچه رفتن نداشته باشی چی داری؟!
سربه‌راه
سلام، سلامت باشید. عصبانی نشدم😁 اونی که من از بچه شیعه تو قرآن و نهج‌البلاغه و کتاب‌های معتبر خوندم،
وَلَا تَجْعَلْ يَدَكَ مَغْلُولَةً إِلَىٰ عُنُقِكَ وَلَا تَبْسُطْهَا كُلَّ الْبَسْطِ
سربه‌راه
سلام، سلامت باشید. عصبانی نشدم😁 اونی که من از بچه شیعه تو قرآن و نهج‌البلاغه و کتاب‌های معتبر خوندم،
هیچ پولِ تو بانکی ندارم. این رو جدا نوشتم به چشم بیاد. بانک‌داریِ ما اسلامی نیست... شک‌وشبهه زیاد داره...