eitaa logo
سربه‌راه
211 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
324 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام و ارادت ممنون از نظرِ لطف‌تون. ۱. به یه دبیرِ ادبیات که پیام می‌دین کلمه‌ها رو ناقص ننویسین :) دیگه... یه... ۲. قبلا کانالِ هدفمند داشتم و هشتگ‌گذاری هم می‌کردم، اینجا رو ولی هدفمند نزدم، دقیقا دفتر یادداشتِ عمومیه؛ ملغمه‌ای از بُعدِ نویسندگی و تمایل به خونده شدن، وَ در امان بودن از نگاهِ نااهل. اگر اینجا رو مفید دیدید خودتون زحمتِ نشر رو بکشید، و اگرنه من هم از این‌که اینجا رو شاگردانم پیدا کنن بیم دارم که کارای فرهنگیم بر باد نره، هم چون شخصی‌نویسی و روزانه‌نوشت دارم گردن نمی‌گیرم عمرِ تلف‌شده‌تون رو. ۳. بزرگوارید. اگر شاگردم بودید به نمره‌تون که می‌رسید دیگه دوست نداشتید شاگردم باشید ؛) ۴. در فضای مجازی دقت کنید که اون بخشی در معرضِ دیدِ شما قرار می‌گیره که ما تعیین می‌کنیم؛ پس من رو نه سفیدِ ۱۰۰ تصور کنید، نه سیاهِ ۱۰۰. ۵. چرا عجیب‌غریبم؟ @sarbehrah
سربه‌راه
این محاسبات حاصلِ شش ساعتِ بی‌وقفه‌ی عمرمه! نه تکبّره، نه خودپسندی؛ می‌خوام بدونین بقیه‌ی همکارام یا
داشتم پیاماتون رو می‌خوندم و جواب می‌دادم، یادم اومد می‌خواستم بابتِ این صلواتای معجزه‌خیزتون تشکر کنم🪴 قشنگ راهِ درروی منن😁 بابتِ دیر دیدن و دیر جواب دادنِ پیاماتونم ببخشید🙏 بلد نبودم تنظیم کنم مدلِ پیام برام بیاد، باید خودم برم سراغِ جعبه‌پیامِ اینجا، واسه همین دیربه‌دیر یادم میاد.
می‌دونم که دلت ازم یِکَم مُکدّره ولی آقا! همیشه بخشش از بزرگتره... دیر به شما رسیدم، زود ازم ناامید نشین... یا صاحب‌الزمان! از شما مدد... @sarbehrah
سربه‌راه
کوکوی روغن(!) نکاتم رو برای جلسه‌ی شورای دبیران به شماره‌ی مدیرمون فرستادم. سومین بندِ بخشِ فرهنگی؛
بعد از نمایشگاهِ پژوهش، با این‌که مدیرمون موقعِ سخنرانی به‌عنوانِ نکته‌ی جالبِ گروهِ پژوهش به این اشاره کردن که بابتِ فعالیتِ بچه‌ها هییییچ نمره و امتیازی بهشون تعلق نمی‌گیره، اما با دیدنِ مسؤولیت داشتنِ دخترای پژوهش، دیگران هم به وجد اومدن و کلی درخواستِ عضویت داشتم. بچه‌هایی که دورم رو گرفتن از نظرِ درسی اصلا اوضاعِ خوبی ندارن... بچه‌هایی که درس‌خونن داوطلبِ کار نشدن... از منظرِ دیگه هم نیمی از بچه‌های پژوهش، دخترای بلای مدرسه‌ان و همونایی که مدرسه و دبیرا ازشون عاصی‌ان؛ تقریبا اخراجی‌های مدرسه! راستش پرآسیب‌ترین‌ها هم هستن از نظرِ خونوادگی... همین مسؤولِ نمایشگاهم دخترِ طلاقه... پدرش معتاده... خودش تحتِ حمایته... وَ مادرش به سختی کار می‌کنه و حتی برای شیطنتای دخترش هم وقتی مدرسه می‌گه بیا، نمیاد... این نشون می‌ده جامعه‌ی آماریِ نسلِ جدیدِ ما، بدتر از ما(!) داره تک‌بُعدی بار میاد... اونایی که درس می‌خونن، هیییییچ کارِ دیگه‌ای نمی‌کنن و عُرضه‌ی خاصی ندارن، اونایی که فعال و پرجنب‌وجوش و کاری‌ان، اهلِ علم نیستن و حمایت و توجهی نمی‌بینن! تازه کاری‌های پژوهش، بدیهیات رو بلد نیستن و عموماً کار رو سَمبَل می‌کنن! روزِ نمایشگاه وقتی یکی از دخترا کارها رو به دیوار چسبونده بود، رفتم دیدم کناره‌ی برگه‌هایی که از دفتر کنده شده بودن رو با قیچی صاف نکرده! چسب‌ها رو از پشت و مخفی نزده! چینش، زیبا و باحوصله نبود! وقتی ایرادا رو می‌گفتم با حیرت من و نگاه می‌کرد و انگار موارد رو تازه شنیده یا دیده! مجبورش کردم همه رو برداره و از نو، اما تمیز کار کنه! راستش واقعا روی خودم فشار آوردم که تفاوت‌های سنّی و تجربه‌ای و مسائل خونوادگی‌شون رو مدّ نظرم بگیرم تا بی‌جهت تنبیه نکنم و نزنم تو ذوق‌شون ولی تهِ دلم از خودم می‌پرسم چطور وقتی برای دوست‌پسراشون بخوان هدیه‌ای بگیرن یا کاری کنن باسلیقه‌ترین دخترِ دنیا می‌شن؟! پس هم بلدن، هم می‌فهمن! من خی‌لی بلدم بهانه‌های طرفم رو به رُخش بکشم! اصولا از آدم‌های بهانه‌دار خوشم نمیاد و اگر کسی بهانه‌ای بیاره، براش سریع می‌تونم یه مثالِ نقض از خودش بیارم! چهارشنبه از همه‌ی کلاس‌ها پرسشِ شفاهی داشتم؛ صبح یکی از شاگردام با کلی غلطِ املایی پیام داده بود که چه شبِ خاص و سختی رو گذرونده... التماسِ دعا داشت که نپرسم ازش! جواب دادم ان‌شاءالله همه‌چیز درست می‌شه و ازش هم درس پرسیدم! مدیر هم شخصا به من گفتن امروز از فلانیِ نهم نپرسید چون این مادر نداره و دیشب اوضاعش درست نبوده؛ خی‌لی محترمانه گفتم چشم! موقعِ پرسیدن مراعات می‌کنم خی‌لی سؤالِ سختی نپرسم! مدیرم کمی بهش برخورد اما من از اون دختر پرسیدم! چرا؟ چون باید یاد بگیره همیشه همه‌ی دنیا به خاطرِ اون شُل نمیاد! اون باید قوی بشه. راستش به این مدل کارها نه مهربونی می‌گم، نه درک! بلکه خیانت می‌گم و از سر باز کردن! یه مُسکّن برای خوابوندنِ وجدان‌دردِ خودمون و از طرفِ مقابل تأیید و تحسین دیدن(!) کاری به درمان و راحت کردنش از این دردِ ریشه‌ای به قدرِ سهمِ خودمون نداریم! اولیه زنگِ تفریح اومد پیشم که من به شما پیام دادم... شما پرسیدید و من نمره نگرفتم... می‌دونید معدلم چند می‌شه؟ بهش گفتم تمامِ فحشات رو به جون می‌خرم، اما بهت خیانت نمی‌کنم! حتی اگر ازم متنفر شی! جای تلاش و جبرانت بازه، اما حقِ عقب‌نشینی با بهانه رو نداری! نمی‌دونم... فقط با قاطعیت می‌نویسم این موجوداتِ بی‌عُرضه و همّت، دست‌پختِ پدر و مادرهای دلسوزِ بی‌خاصیتِ بدونِ عقلِ پر از اِفاده‌ان! همون‌هایی که وقتی برای اعتراض اومده بودن پیشم می‌گفتن «دخترِ من تو خونه دست به سیاه و سفید نمی‌زنه که درس بخونه»! وَ من درجا تیکه می‌نداختم درسم که نمی‌خونه! این یعنی تو پدر و مادرِ بی‌عقل، راهت اشتباهه و داری عمر و آینده‌ی این بچه رو تباه می‌کنی! ولی کدوم مادر و پدریه که این حقیقت رو بپذیره؟! قبلا نوشتم که من اگه خدا بودم واقعا بحرانِ جمعیت داشتیم؛ چون محال بود به هر بی‌خاصیتی لیاقتِ خلق و رشد بدم! @sarbehrah
سربه‌راه
بعد از نمایشگاهِ پژوهش، با این‌که مدیرمون موقعِ سخنرانی به‌عنوانِ نکته‌ی جالبِ گروهِ پژوهش به این اش
۱. نمازِ صبح‌مون قضا می‌شه چون تا دیروقت کار داشتیم و بیدار موندیم؛ بهانه! امر به معروف و نهی از منکر نمی‌کنیم چون می‌ترسیم؛ بهانه! طوری که مایه‌ی فخرِ اسلام و انقلاب باشیم تو مدرسه و دانشگاه درس نمی‌خونیم چون شرایطش رو نداریم؛ بهانه! خواستگارِ انقلابی داریم اما ازدواج نمی‌کنیم چون آمادگیش رو نداریم؛ بهانه! بچه نمیاریم چون وضعِ اقتصادی‌مون خرابه؛ بهانه! مهمونی نمی‌ریم که مهمون نیاد و صله‌رحم نمی‌کنیم چون گرونیه؛ بهانه! سرِ کار نمی‌ریم چون حقوقِ میلیونی و بیمه نداره و بی‌عار و بی‌کار از این دوره به اون همایشیم و هرکس حرف زد متهمّش می‌کنیم به مادّی‌گرایی(!)؛ بهانه! کارا رو منظم و تمیز و اصولی انجام نمی‌دیم و کسی هم به رُخ کشید می‌گیم کارِ جهادیه دیگه(!) وَ بی‌اون‌که یک بار زندگیِ امام خمینیِ منظم و تمیز رو خونده باشیم یا خاطراتِ رهبری رو یا سیره‌ی حقیقیِ شهدا رو، پَلَشتی و بی‌سلیقگیِ خودمون رو به اینا نسبت می‌دیم که دهنِ همه رو ببندیم؛ بهانه! کسی از خونه بیرون نیومد که به دادِ حضرتِ زهرا سلام الله علیها برسه چون گفتن بقیه هستن؛ بهانه! امام حسین علیه السلام رو غریب گذاشتن چون گفتن حالا من یکی برم که پیروز نمی‌شه؛ بهانه! ۲. یکی از رفقای حزب‌اللهی من رو دیده بود. می‌گفت تو که تو مدرسه‌ای تو رو خدا کارِ فرهنگی کن! به اینا از ولایت فقیه بگو! از واجب بودنِ حجاب! از وطن‌پرستی و دشمنی با آمریکا! می‌گی دیگه؟ من گفتم نه! به‌هیچ‌وجه! بعد هم براش توضیح ندادم چرا، چون وقتم تلف می‌شد! طرف اهلِ کارِ اساسی نبود، جوگیر و احساسی بود. بهم اَنگِ ضدانقلاب زد و رفت :) ۳. یادتونه گفتم جهان‌بینیِ آدما مهمه؟ جهان‌بینی یعنی چی؟ یعنی طرف وقتی اهمیتِ محیطی که توش نفس می‌کشه رو نسبت به خودش بدونه، نسبت به اون محیط مسؤول می‌شه. به‌جای نصیحت کردن که آی بچه! قدرِ ایران رو بدون! بهش یاد می‌دم نیمکتی که پشتش می‌شینه تو سلامتِ بدن و روحش، تو میزان یادگیریش اثر داره. به نیمکتش که مسؤول شد، به کلاسش حساسش می‌کنم، بعد به مدرسه‌ش، بعد به خیابونِ مدرسه‌ش، بعد به شهرش، وَ بعد خودش دلبسته‌ی کشورش می‌شه و براش جون می‌ذاره! ولایتِ فقیه؟! اگه پدر و مادرا به دین اعتماد می‌کردن و هفت سالِ اول بچه رو غرقِ محبت می‌کردن و هفت سالِ دوم بهش اطاعت یاد می‌دادن، اون از ریشه اهلِ ولایت فقیه می‌شد! حالا منِ معلم باید جون بکّنم بهش یاد بدم پشتِ تصمیمای من حکمته... پشتِ تَشَرام محبته... باید جون بکّنم یادش بدم رهبریِ کلاس دستِ منه و اون چرا باید مطیعم باشه... اگر جهان‌بینیش رو این‌طور بسازم که از ما باید به عالَم خیر برسه، حجاب رو رعایت می‌کنه... اما خانواده یادش داده کسی تو مدرسه خرابکاری کرد لو بده که دفتر به تو اعتماد کنه و مدرسه یادش داده برو سرکشیِ کلاسا و هرکی کلاسش کثیف بود اسمش رو بنویس و بگو از انضباط‌شون کم کنیم! منِ معلم باید جون بکّنم به بهانه‌ی انشا بهشون ایده بدم موقعِ سرکشی، دستکش دست‌تون کنید و خم شید زباله‌های کلاسِ دیگه رو بردارید و اسمی رو به دفتر ندید... به ادبی‌ترین جملاتِ انشایی بهشون امید بدم که به‌مرور همه‌ی کلاس خم می‌شه و خودش کلاس رو تمیز می‌کنه و اول از همه هم خودم خم شم و زیرِ میزِ دبیر رو تمیز کنم تا به‌چشم ببینه عارم نیست که عارش نباشه... چنین آدمی فرداروزی حجاب برمی‌داره و به فکرِ جَوونِ در فشارِ مردم نیست؟! ۴. یکی‌تون پیام داده که چطور از دلِ خونواده‌ای غیرمذهبی با تربیتِ غیرِاسلامی، خودم رو به سمتِ دین بکشم؟ باید بگم به خونِ جگر عزیزِ دل! به اشکِ چشم! به التماسِ امامِ زمان ارواحنا فداه! به اضطرار به درگاهِ خودش... به جنگ‌های خونینِ تا قیامت با خودت... با خودت... به ما یاد دادن منفعت‌طلب باشیم... باید اون برجِ بالااومده‌ی شَکیلِ تربیتی‌مون رو ویران کنیم... زیرِ آوارش درد بکشیم... به نابلدی، آجر روی آجر بذاریم به امیدِ کلبه‌ای کج‌وکوله اما عاقبت بخیر... به ما یاد دادن حالا یه شب که هزار شب نمی‌شه و من و تو باید هزااااار شب به سجده زار بزنیم که بتونیم برابرِ دنیای در بحرانِ عبودیت قد عَلَم کنیم و خودمون رو به آسمون بکشیم... خودمون... خودمون... باید این چینشِ تا ثریا کج‌رفته رو خودمون درستش کنیم... با عمری که بیشترش در غفلت و جهالت گذشته... @sarbehrah
سربه‌راه
امروز روبه‌راه نبودم... سربه‌راه نبودم... به جبر نگهم داشته وگرنه ذاتم نه روبه‌راهه، نه سربه‌راه! ک
به خودم گفتم تو جهادی چطوری می‌تونی؟ الآن هم بِتون! اتاقم برق می‌زنه؛ خودم سابیده؛ کتابایی که شاگردم آورده بود رو تندخوانی کردم؛ چهار دسته برگه‌ی کِزکرده گوشه‌ی اتاقم رو تصحیح کردم؛ گلدونام رو آب دادم؛ لباسای شسته رو کمد گذاشتم و نشسته‌ها رو شستم؛ اتو زدم؛ گوشواره و گردنبند انداختم و عطر زدم و سجاده‌ی نمازم رو در آسایشِ غزه‌ی برپاشده‌م پهن کردم... به برکتِ نماز، آرامش هم می‌رسه؛ خودم رو به بی‌خوابی به زمان رسوندم؛ فردا بعد از مدرسه که بیام، شب‌کارم و تا ششِ صبحِ دوشنبه سرِ پا و بعدش هم مدرسه و بعدش هم با رفیق بازارِ ضروری و سه‌شنبه باید تا شب سؤالای دی رو برسونم و چهارشنبه مدرسه و پنج‌شنبه خصوصی‌ها و جمعه می‌خوابم :) جمعه یه دلِ سیر که نه! چون با رفقا قرار دارم، اما می‌خوابم بالاخره :) همه‌ی این فشارها به تمیزی و نظم و نیمه‌کاره نبودن می‌ارزه :) آقا امامِ زمان! تصدّق‌تون! ظاهر رو زورم رسید... قدم‌رنجه بفرمایید و در پاک‌سازیِ باطن مددم باشید... ترسم بود میانه‌ی به‌هم‌ریختگی‌هام سر بزنید و شایسته‌تون نباشه... اسپندِ آخرِ کاری رو، سلامتیِ شما دود کردم... نذرِ ظهورتون❤️ @sarbehrah
یه قُلُپ چای بزنم و برم برای مدرسه آماده شم :)) @sarbehrah
سربه‌راه
@sarbehrah
ایستگاهِ اتوبوسم و دارم ساندویچم و گاز می‌زنم که از راه می‌رسه و ازم می‌پرسه خطِ فلان تازه رفت؟ می‌گم نه، اون نبود. دست می‌کنه تو جیبش و کلی کارت درمیاره و می‌گه دیروز یه سیم‌کارت رایگان گرفتم از فلان‌جا، گفتن دو روز دیگه فعال می‌شه، راسته؟ سیم‌کارتش و چک می‌کنم و می‌گم آره، نگران نباشید. بعد دقییییق بهم آدرس می‌ده که منم برم سیم‌کارت بگیرم :) دندوناش یکی بود، یکی نبوده... صورتش پر از چروک... پشتِ هر خطِ روی دستاش، سااااال‌ها کار و زحمته... سنّش، سنّ استراحت و برداشت از عمره اما ظاهرا اونم عمرش حاصلِ مادّی نداشته و حالاحالاها باید بِدَوه... می‌گه دخترم تو فلان بیمارستان بود اما نمی‌دونم حقوقش کم بود، چی بود اومد بیرون. الآن تو عسل‌فروشیه. دوباره جیباش رو می‌ریزه بیرون و می‌گرده دنبالِ کارت عسل‌فروشی. دونه‌دونه بچه‌هاش و برام تعریف می‌کنه و می‌پرسه تو مالِ کجایی؟ آدرسِ نادقیقی می‌دم. دست می‌کنه تو جیبش و مُشتی مغزیجات می‌ذاره تو دستم. تشکر می‌کنم و یه کشمش می‌ذارم تو دهنم که می‌گه مالِ خودم نیست، از مغازه‌ایه که کار می‌کنم براش. گفته هرچی دلت خواست بخور، حلالِ حلال! کشمشی که قورت داده بودم مرگم می‌شه! بقیه‌ش تو مُشتم اضافیه... می‌ریزم تو جیبم تا وقتی رفت بریزم پای باغچه‌ای، جایی. جوابِ نعمتِ حلالِ خدا رو نمی‌تونم بدم، چه برسه به حرام یا شُبهه‌دارش! دوباره جیباش و می‌ریزه بیرون. یه دفترچه و خودکار درمیاره و دنبالِ جای خالی می‌گرده. تو دلم می‌گم الآنه که شماره بخواد! شماره می‌خواد! می‌گه منم فلان مغازه کار می‌کنم، کاری داشتی بیا. بنّا هم هستم، بذار شماره‌م و بهت بدم. مردم‌آزار و نااهل نبود، یه پیرمردِ نابودشده زیرِ فشارِ روزگار بود که هم‌صحبت می‌خواست. نتونستم شماره‌ی دروغ بنویسم. زیرِ شماره‌م به‌جای فامیل می‌نویسم معلم. کارتای کهنه‌ای رو درآورده که با خودکار پشتشون شماره خودش رو زده. می‌گیره جلوم و توضیح می‌ده چه کارایی از دستش برمیاد. می‌گم خدا به عمرتون برکت بده، به تن‌تون سلامت بده، بذارید منم از شماره‌تون عکس بگیرم. دلش قرص می‌شه. بهش قولی ندادم. امیدش ندادم. فقط دلش رو قرص کردم. خواستم با این حس روزش و ادامه بده که تونسته خوب کارش رو تبلیغ کنه. که برای رزقش تلاش کرده. خدا رو چه دیدی؟ شاید یه روزی نوه‌ش مشکلِ درسی داشت و با من تماس گرفت. دنیا کوچیکه... گِرده... همه به هم می‌رسیم. تا اتوبوسش بیاد، کلی حرف زد،کلی کارتِ دیگه نشون داد. نذرِ ظهورِ امام زمان، اَدای شنونده‌ی با ذوقی رو درآوردم که داره از شنیدنِ سیرِ زندگی و دغدغه‌های اون کِیف می‌کنه. شنیدن که خرجی نداره... از مالِ دنیا دو تا گوشِ مُفت دارم که نذرِ شما آقا! @sarbehrah
اصفهانیا و شیرازی‌های کانال! لطفا پیام بدید بفرمایید که شهرتون جایی داره که شب باز باشه و بشه اونجا موند؟ منظورم جایی مثلِ حرمه. @sarbehrah
سربه‌راه
اصفهانیا و شیرازی‌های کانال! لطفا پیام بدید بفرمایید که شهرتون جایی داره که شب باز باشه و بشه اونجا
یه بار از دوستِ تهرانیم پرسیدم شما که حرم ندارید، شب با شوهری، برادری، مادری دعواتون شه کجا قهر می‌کنین می‌رین؟ گفت صبح قهر می‌کنیم می‌ریم بیرون تا شب، شب قهرمون رو تموم می‌کنیم برمی‌گردیم خونه😂😂😂 پیاماتون رو می‌خوندم هم از دستِ جوابای بانمک‌تون می‌خندیدم، هم می‌گفتم وااااااااقعا ما مشهدیا خوشبختیم! خوشبخت!❣ اینجاست که به خودم آفرین گفتم تا حالا خواستگارِ شهرِ دیگه راه ندادم چون از امام رضاجان نمی‌تونم دور باشم. دلتون کباب شد الآن؟ 😉 از امام رضاجان، امام رضاجان بخواید! @sarbehrah