سربهراه
@sarbehrah
ایستگاهِ اتوبوسم و دارم ساندویچم و گاز میزنم که از راه میرسه و ازم میپرسه خطِ فلان تازه رفت؟ میگم نه، اون نبود. دست میکنه تو جیبش و کلی کارت درمیاره و میگه دیروز یه سیمکارت رایگان گرفتم از فلانجا، گفتن دو روز دیگه فعال میشه، راسته؟
سیمکارتش و چک میکنم و میگم آره، نگران نباشید. بعد دقییییق بهم آدرس میده که منم برم سیمکارت بگیرم :)
دندوناش یکی بود، یکی نبوده... صورتش پر از چروک... پشتِ هر خطِ روی دستاش، سااااالها کار و زحمته... سنّش، سنّ استراحت و برداشت از عمره اما ظاهرا اونم عمرش حاصلِ مادّی نداشته و حالاحالاها باید بِدَوه...
میگه دخترم تو فلان بیمارستان بود اما نمیدونم حقوقش کم بود، چی بود اومد بیرون. الآن تو عسلفروشیه.
دوباره جیباش رو میریزه بیرون و میگرده دنبالِ کارت عسلفروشی.
دونهدونه بچههاش و برام تعریف میکنه و میپرسه تو مالِ کجایی؟ آدرسِ نادقیقی میدم. دست میکنه تو جیبش و مُشتی مغزیجات میذاره تو دستم. تشکر میکنم و یه کشمش میذارم تو دهنم که میگه مالِ خودم نیست، از مغازهایه که کار میکنم براش. گفته هرچی دلت خواست بخور، حلالِ حلال!
کشمشی که قورت داده بودم مرگم میشه! بقیهش تو مُشتم اضافیه... میریزم تو جیبم تا وقتی رفت بریزم پای باغچهای، جایی. جوابِ نعمتِ حلالِ خدا رو نمیتونم بدم، چه برسه به حرام یا شُبههدارش!
دوباره جیباش و میریزه بیرون. یه دفترچه و خودکار درمیاره و دنبالِ جای خالی میگرده. تو دلم میگم الآنه که شماره بخواد!
شماره میخواد! میگه منم فلان مغازه کار میکنم، کاری داشتی بیا. بنّا هم هستم، بذار شمارهم و بهت بدم.
مردمآزار و نااهل نبود، یه پیرمردِ نابودشده زیرِ فشارِ روزگار بود که همصحبت میخواست. نتونستم شمارهی دروغ بنویسم. زیرِ شمارهم بهجای فامیل مینویسم معلم.
کارتای کهنهای رو درآورده که با خودکار پشتشون شماره خودش رو زده. میگیره جلوم و توضیح میده چه کارایی از دستش برمیاد. میگم خدا به عمرتون برکت بده، به تنتون سلامت بده، بذارید منم از شمارهتون عکس بگیرم.
دلش قرص میشه.
بهش قولی ندادم. امیدش ندادم. فقط دلش رو قرص کردم. خواستم با این حس روزش و ادامه بده که تونسته خوب کارش رو تبلیغ کنه. که برای رزقش تلاش کرده. خدا رو چه دیدی؟ شاید یه روزی نوهش مشکلِ درسی داشت و با من تماس گرفت. دنیا کوچیکه... گِرده... همه به هم میرسیم.
تا اتوبوسش بیاد، کلی حرف زد،کلی کارتِ دیگه نشون داد.
نذرِ ظهورِ امام زمان، اَدای شنوندهی با ذوقی رو درآوردم که داره از شنیدنِ سیرِ زندگی و دغدغههای اون کِیف میکنه.
شنیدن که خرجی نداره... از مالِ دنیا دو تا گوشِ مُفت دارم که نذرِ شما آقا!
@sarbehrah
سربهراه
يَا مَوْلَاىَ يَا أَبا عَبْدِاللّٰهِ❣ هٰذا يَوْمُ الإِثْنَيْنِ وَهُوَ يَوْمُكُما وَبِاسْمِكُما وَأ
آقا امام حسین جانم!
بِنَفسی اَنتَ❣
@sarbehrah
اصفهانیا و شیرازیهای کانال!
لطفا پیام بدید بفرمایید که شهرتون جایی داره که شب باز باشه و بشه اونجا موند؟
منظورم جایی مثلِ حرمه.
@sarbehrah
سربهراه
اصفهانیا و شیرازیهای کانال! لطفا پیام بدید بفرمایید که شهرتون جایی داره که شب باز باشه و بشه اونجا
یه بار از دوستِ تهرانیم پرسیدم شما که حرم ندارید، شب با شوهری، برادری، مادری دعواتون شه کجا قهر میکنین میرین؟
گفت صبح قهر میکنیم میریم بیرون تا شب، شب قهرمون رو تموم میکنیم برمیگردیم خونه😂😂😂
پیاماتون رو میخوندم هم از دستِ جوابای بانمکتون میخندیدم، هم میگفتم وااااااااقعا ما مشهدیا خوشبختیم! خوشبخت!❣
اینجاست که به خودم آفرین گفتم تا حالا خواستگارِ شهرِ دیگه راه ندادم چون از امام رضاجان نمیتونم دور باشم.
دلتون کباب شد الآن؟ 😉
از امام رضاجان، امام رضاجان بخواید!
@sarbehrah
اوایلِ آذرماه به همهی مدرسه (من با همهی پایهها کلاس دارم) گفتم نفری دو بیت از حافظ رو توی دو برگه قدّ کفِ دست بنویسید و با سلیقه تزیینش کنید و بیارید.
میخواستم اولین جلسهی زمستان مخلوط کنم و کلاس به کلاس ببرم و نیّت کنن و بردارن. برای همکارا و دفتر هم ببرم.
یعنی یه برنامهی شخصی برای کلاسِ خودم داشتم.
همزمان دو تا از نهمها اومدن گفتن ما یه غزل از حافظ حفظ کردیم، دوست داریم براتون بخونیم. خوندن و دیدم بد نمیخونن. گفتم شعرِ مشترک حفظ کنین و همخوانی داشته باشید و بیاین پیشم بخونین.
این هم شخصی و برای خودم بود و بابتش هم هیییییچ نمرهای ندادم :)
نزدیکِ شبِ چلّه که شد و تو دفتر زمزمههای جشن، بلند شد و دیدم پیگیرِ دفنواز هستن و سفرهچینی و از این مدل کارای ویترینی و بیمحتوا و پرتفاخر و پررقابتِ پوچ که قطعا به آلودگیِ گناه هم میرسه... گفتم به قدرِ یه شعر هم که شده محتوا بدم به جشنشون.
کیسهی پر از بیتهای حافظ رو که واقعا برخیشون بسیار چشمنواز تزیین شده بود، بردم گذاشتم رو میزِ مدیرمون و گفتم این هم فالِ یلداتون. روزِ جشن بگید همه نیّت کنن و یکی بردارن. به همکارها هم میرسه. دو تا از نهمها هم همخوانیِ زیبایی دارن، اگر لباسِ مشترک بپوشن کارِ قشنگی میشه.
مدیرم کللللللی تشکر کردن و گفتن خودتون تشریف داشته باشید مدیریت کنین که شکرِ خدا روزِ جشن اون مدرسه نیستم.
چرا شکرِ خدا؟
چون عکس و فیلمِ اون روز رو دیدم و اگه بخوام شش ساعت جشن رو خلاصه کنم، میشه این دو کلمه:
خوردن،
رقصیدن!
شبِ روزِ جشن یه پیامِ خصوصی از مدیرم داشتم که طولانی و جزئی ازم تشکر کرده بودن بابتِ شعرخوانی و فالهای حافظ. تشکر کرده بودن که کلاسهام اینقدر محتوا داره که حتی مراسماتِ مدرسه رو پوشش میده.
اون روز هم مدیرِ اصلیِ مدرسه حضور داشتن، هم مؤسس... برای همین کیفیتِ برنامه براشون مهم بوده.
من فقط اون جمله از پیامشون رو دوست داشتم که نوشته بودن:
شما حقیقتا یک دبیرِ ادبیات هستید... یک شخصیتِ ادبیاتی🌹
حتی گلِ سرخی که جای نقطه، پایانِ این جمله بود رو دوست دارم... چون بهندرت این جمله رو میشنوم و بهخاطرِ نمودِ ابعادِ شخصیتیم، شنیدم که باید دبیرِ فیزیک میشدم، نه ادبیات(!)
گذشت و گذشت تا دیروز بحثِ دستوریِ سنگینی به هشتمام دادم و لازم بود وسطش فرصتِ آسودن بدم. یکی از دخترا پرسید خانوم! چرا جشنِ یلدا نبودید؟
گفتم کلاسِ دیگهای دارم.
یکی دیگهشون گفت همهی یلدا کارِ شما بود، خودتون ولی نبودید!
وَ سومی گفت خانوم فکر نمیکردم اون بیتایی که آوردیم بهدرد بخوره و اونقدر ازش ذوق کنن همه!
نفرِ چهارم گفت خانوممدیر گفتن جای خانمفارسی خالی... کاش بودن و حاصلِ زحمتشون رو میدیدن...
من با لبخند و در سکوت گوش میدادم و تو دلم تکرار میکردم:
قُلِ اللَّهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ
تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشَاءُ
وَ تَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشَاءُ
وَ تُعِزُّ مَنْ تَشَاءُ
وَ تُذِلُّ مَنْ تَشَاءُ
بِيَدِكَ الْخَيْرُ
إِنَّكَ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ...
آیهای که هر صبح قبل از ورود به مدرسه میخونم و به امام زمان ارواحنا فداه توسل میکنم...
یا صاحبالزمان!
«چه دارد آنکس که تو را ندارد؟
وَ چه ندارد آنکه تو را دارد؟»
@sarbehrah
سربهراه
الهی بگردم! روزِ به این مهمی باید پُستِ من به تورت بخوره😂 الهی خیرِ کثیر برات پیش بیاد❤️ @sarbehrah
نوشته بود رفیق اونیه که به دردِ دلت گوش بده، درکت کنه، کمکت کنه، حتی اگه اشتباه کردی پات بمونه، با اشکات اشک بریزه و با خندههات بخنده!
براش پیام گذاشتم:
این رفیق نیست، کارگرِ مُفته که اگه روزی یکی از اینا نباشه، استوری میکنی از پشت خنجر زد(!)
رفیق اونیه که وقتی هنوز زن، زندگی، آزادی نبود، من سرِ مانتویی که جلوش باز بود نهی از منکر کردم و اون جای من کتک خورد! اما یه کوچه بالاتر بازم امر به معروف کرد و به من هم نگفت نگو که نزنن یهوقت!
چطور جهانبینی بفهمی؟ با خواستگارت قرار بذار بالاشهر و در شلوغترین مَعبر. اگه وسطِ مهمترین و رؤیاییترین سؤال و جواباتون برای آینده هی به دختر و پسرایی که رد میشدن امر به معروف و نهی از منکر نکرد، بدون روی این آدمِ بیتفاوت نمیشه حساب کرد!
نه دنیا باهاش داری... نه آخرت!
بگرد ببین هر روز کجای زندگی از بیتفاوتیِ اطرافیانت روحت آزرده میشه؟ اونوقت میفهمی از آدمِ بیتفاوت نه رفیق درمیاد، نه همسر!
@sarbehrah
سربهراه
۱. نمازِ صبحمون قضا میشه چون تا دیروقت کار داشتیم و بیدار موندیم؛ بهانه! امر به معروف و نهی از منک
رفیق بعد از اینهمه سال با هم بودن هنوز موقعِ بستنی خوردن یادش میره من با قاشقِ دهنی مشکل ندارم، با لقمهی دهنی مشکل ندارم، با لیوانِ دهنی مشکل ندارم، اصلا جهادی و اربعین جوری تربیتم کرده که برام «دهنیِ مؤمن شِفاست»، اما با بستنیِ دهنی مشکل دارم و عصبیم میکنه و اون یهو هوس میکنه طعمِ متفاوتِ بستنی من رو هم بچشه! این ماجرا طیِ این سالها پتانسیلِ خونینترین دعواها رو بینِ ما داشته، اما رفیق اونی نیست که سلیقه و عادتِ تو رو از بَر باشه! بیخود فریبِ این شعارای اومانیسمیِ مسخره رو نخورید!
رفیق اونیه که وقتی میرسم بهش، بعد از سلام و علیک میپرسه نمازت و خوندی یا اول بریم یه مسجدی، نمازخونهای، حرمی؟
چرا گیر دادم به دوست و رفیق؟
چون خونواده رو میگیم جبر بوده و خارج از اختیار و انتخابِ ما، دوست و رفیق که دیگه دستِ خودمونه!
چطوری رشد کنیم؟
با اونی عمر بگذرونیم که ما رو یادِ خدا میندازه؛ که ارتباطِ ما با خدا رو تقویت میکنه؛ که حواسش به ایمانِ ما هست.
جهانبینیِ یه نفر رو چطور بفهمیم؟
دایرهی دوستاش رو بررسی کنیم! محیطی که پذیرفته توش کار کنه!
مجالس و مهمونیهایی که میره!
تفریحاش... فیلماش... کتاباش... اِلِمانهاش... ساعتای بیکاریش... سفراش...
یعنی همهی چیزها و کسانی رو بررسی کنیم که به «انتخابِ خودش» برمیگرده!
@sarbehrah
کلهی صبح یه پیامِ تهدیدآمیزِ لطیف از معاونمون داشتم که امروز آخرین مهلتِ ارسالِ سؤالاتِ دیماهه :)
بعد مثِ یه دخترِ خوب نشستم پشتِ میزِ کارِ تمیزم و در کشاکشِ گسترهی نور میانهی اتاقِ تمیزم، شروع به کار کردم و سه پایه املا و انشا رو با پاسخنامه طراحی کردم.
خیالم راحت بود که به زمان رسیدم و هزار مرتبه شکر نیازی به دویدن و خون بالا آوردن نیست! تا اینکه...
شاد از پیام ترکید و وقتی بهش سر زدم دیدم فردا هم مثلِ امروز تعطیلیم و کلاسها مجازی!
فردا کلاسای مدرسهم رو دارم و این یعنی باید تا صبح برای چهار کلاس محتوا آماده کنم، وَ این در حالیه که هنوز طراحیِ امتحانِ فارسی مونده :/
خودم رو با «عَرَفْتُ اللّهَ سُبْحَانَهُ بِفَسْخِ العَزَائِمِ، وَحَلِّ الْعُقُودِ، وَنَقْضِ الْهِمَم» تسکین میدم و به گردوغباری نادیدنی در هوا، زندگیم از این حالت، به این حالت تغییر میکنه!
@sarbehrah
سال ۹۸ من دبیرِ کلاسِ نویسندگیِ یه متوسطه اولِ نمونهدولتی بودم
رزومهم و دیده بودن و با کلی سلام و صلوات من رو خواسته بودن
هر سه کلاسِ یک پایهی کامل رو دادن به من و گفتن اینا رو نویسنده کنین
خب البته که من به این طنزِ عمیق فقط خندیدم وقتی پنج انگشت دستمون یهشکل نیست یعنی دیوانهها آدم به آدم فرق دارند یکی نویسندگی دوست داره یکی نقاشی یکی بازیگری یکی فلان یکی بهمان من به اون ۹۰ نفر به چشمِ انبارِ کاه نگاه میکردم که باید سوزن رو از دلش میکشیدم بیرون
بعد از دو جلسه دیدم این بچههای درسخونِ نمونهدولتی تنبل تشریف دارن و کاری جز درس خوندن ندارن نویسندگی هم به نوشتنه نه به شنیدن و تماشا کردن
قرار گذاشتم هرکس بدونِ تکلیف و تمرین اومد کلاس از کلاس محروم شه به بچهها گفتم خدا تو قرآن به قلم قسم خورده یعنی هرکسی لایقِ نوشتن نیست پس اگر لایق نباشید دلیلی نداره در کلاس باشید
بعد از یک ماه ۹۰ نفر شدن ۶۰ نفر ۶۰ نفر بعد از دو ماه شدن ۳۰ نفر هرچه به مراحل پیشرفتهتر میرسیدیم تنبلها بیشتر سستی میکردن و بهانهی درساشون رو میآوردن
حقیقتا استعدادی هم نداشتن و چون گفتمانِ زندگیشون بهشون تلقین کرده بود باید به هر هنر و دانش و علمی حتما ناخونک بزنین میخواستن نویسندگی هم بمونن
اونجا هم همکارای فرهیختهم اینقدر به این تنبلی فرصتِ جولان داده بودن که کارِ من سخت شده بود باز معلمسختگیره من بودم و کلی ماجرا
بهمن که شد از ۹۰ نفر سرِ کلاسم شش نفر مونده بود
شش نفر که منطقی و عقلی باید خروجیِ یه پایه باشن برای یه شاخهی هنری
شش نفر وااااقعا نویسندهی بالقوه که از جنسِ هم بودیم و میفهمیدیم داریم برای چی تلاش میکنیم
شش نفر با داستانها و انشاهای مسحورکننده
به بهمن که رسیدم سه جلسهی توجیهی توبیخی توهینی رو از سر گذروندم با معاون و مدیر که ۹۰ نفر با هم برگردن به کلاس و من زیرِ بار نرفتم
اون ۸۴ نفرِ محروم از نوشتن با حسادت و حسرت به این شش تا نگاه میکردن اما به خوی تنپروریشون نه نمیگفتن و البته چون در کلاسِ بافتنی هم همین بودن اما دبیر بهجاشون میبافت فکر کرده بودن من هم برای اینکه نشون بدم کلاسم پرباره خودم به جاشون مینویسم
وقتی دیدن حریفم نمیشن اون شش نویسندهی حقیقی رو از کلاس محروم کردن که با مُشتی تنپرورِ تکبعدی یکسان شن
عذرم و خواستن و من از بهمن خونهنشین شدم
درست یک هفته بعدش وحشتِ کرونا دنیا رو گرفت و همهچیز تعطیل و تعلیق شد
بعد از پشتِ سر گذاشتنِ هراسِ اولیه آموزشها مجازی و آنلاین شد و من دیگه کلاس نداشتم و مشغولِ ویراستاری بودم
یعنی دوسالی که آموزشها مجازی بود خدا فرصتِ تدریس به من نداد
خیلی ناشکری کردم و اومدم بنویسم غلط کردم خدا من و میشناخته که دمِ مجازی شدن من رو از مدرسه کَند
امروز اولین تجربهی تدریسِ مجازیم بود
از صبح ساعتِ ۶ تااااااااااا ۱۲ بی حتی یک ثانیه استراحت موبایل دستمه و روی شادم با پنجاه تا سؤال و سایت و نرمافزار و کلیپ و عکس که روی گوشیم بازه
اولِ هر کلاسم بعد از حضور و غیاب این شعر رو میذاشتم و انتهاش دو تا پرچمِ سیاه به نیتِ وفات مادرِ حضرتِ ادب و وفا سلام الله علیها میکوبوندم که بهخاطرِ نظارتِ خونوادهها بینوشته و تسلیت بود فقط از اِلِمان استفاده کردم بعد شروع میکردم به آموزش علایمِ نگارشی که هیچوقت سرِ کلاس فرصت نمیشد
یعنی من از شش صبح تا دوازده دارم از نقطه و ویرگول و علامت سؤال و گیومه و کوفت و زهرمارش حرف میزنم و حرف میشنوم و سؤال حل میکنم
برای همین به نشانهی اعتراض این یادداشتم هییییییییچ علامتِ سجاوندی نداره
اومدم اولین تجربهم رو ثبت کنم نِقام و بزنم بعدش به رفیق بزنگم به اونم نِق بزنم و بعد گوشیم رو منتهاالیهِ اتاقم زیرِ فرش پنهان کنم و برم شیر با سهشیره درست کنم بخورم اعصابم تقویت شه
خدایا ای خدای آسمانهای آبی لطفا همهی آلودگیها و ریزگردها و غبارها و شنها و سُربها رو ببر تلآویو و بریز سرِ اسرائیل
لطفا دیگه کلاسای من مجازی نشه
متشکرم ماچ
@sarbehrah
629.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه جای تاریک بودم.
نه! بهتره بگم چیزی شبیه به عَدَم... خلأ... سیاهیِ محض!
یه جامِ بلوریِ بلند دستم بود؛ استوانهای، باریک و بلند.
یکی که یادم نمیاد تو جامم نور ریخت... لبالب...
جامم پر از نور شد...
گفت بنوش!
وَ من جام رو سر کشیدم... تمامِ نور رو سر کشیدم...
کاش نقاشی بلد بودم؛ چیزی که دیدم رو ثبت میکردم... اما فعلا حافظهای محو ازش دارم و همین کلمات...
@sarbehrah
شاگردای المپیاد ادبیاتم:
خانوم! میشه تندتر به ما تست بگین؟
یعنی چی؟!
مثلا تو پنج دقیقه ببینیم چند تا تست میتونیم بزنیم؟
چالشِ اینستاگرامی بریم؟! :/
یهو ذوووووق میکنن که میفهمم منظورشون رو! دسته جمعی میگن آررررررره! بعد در حالی که من بهشون بیمحلی میکنم و پای تخته مبحثِ بعدی رو مینویسم، اونا دارن نوبتبندی میکنن که زودتر بیان پا تخته و تستای بیشتری بزنن :/
لازم به ذکره که اینا ششم هستن😒
@sarbehrah