eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
و اما بعد؛ چرا لینک گفتگوی ناشناس رو برداشتم؟ سفرِ بسیار بسیار بسیار محشری داشتم. همه‌چیز عالی. بسیار به من و رفقام خوش گذشته و حالِ جسمی و روحی‌مون عالیه الحمدلله. اما از همین سفر یه قاب تو ذهنم مونده با کلی حاشیه در قلبم... قاب: عِراق. نجف. حرمِ غیرت‌الله، علی بن ابی‌طالب علیه السلام. حیاطِ صحنِ حضرتِ حیا، فاطمهٔ زهرا سلام الله علیها. حضورِ حداکثریِ خانوادگی و اختلاطِ زن و مرد. روبه‌روی گنبدِ نورانیِ حضرت امیر علیه السلام. حضورِ به‌وفورِ خدّامِ ایرانی و عِراقی. یک مرد نشسته و چهارزانوزده. روبه‌روش یک زن درازکشیده به پهلو، پاها روبه مرقد و گنبد، باسن به هوا. مانتویی. روسری دورِ گردن. موهای مِش‌کرده، برهنه. حواشی: من به محضِ دیدن قفل کردم! هنگ. گُنگ. چشم‌ها گرد و مردمک‌ها لرزان. به گنبد نگاه کردم. به سیلِ زوّار. به وفورِ خدّام. به ده قدم روبه‌روی اون زن که خادمی برای نشون دادنِ مسیر ایستاده بود و سرش خلوت. به دو قدم پشتِ اون زن که خانواده‌ای محجّبه نشسته بودن. آغازِ فروریختن‌های دو دو تا چهار تای ذهنم. رفرنسِ فکرهام به مداحی‌هایی از جنسِ «مستِ نجف»... «بابا علی»... «بریم نجف»... «قتّال العرب»... به همراهانم نگاه کردم؛ دوستانم. من همیشه آگاهانه انتخاب کردم. پای همهٔ انتخاب‌هام همیشه موندم. درست و غلطِ همه‌شون رو پذیرفتم. همون‌قدر که پای انتخابم در ایستادگی روبه‌روی استادهام و از دست دادنِ مدرکِ معدل الفِ ارشدم و برای همیشه داغِ دکتری به دلم موندن ایستادم و انتخابم رو درست می‌دونم، هرگز از انتخابِ اشتباهم که از روزنامه خراسان استعفا دادم در حالی که اگر می‌موندم سردبیر می‌شدم فرار نکردم و گردنِ کسی ننداختمش. پای همهٔ انتخاب‌هام هستم. غیرمستقیم بسیار زیاد، اما حدود هشت نفر مستقیم و به‌اصرار از من خواستن که اربعین با من بیان. یک نفر رو مستقیم پاسخ دادم من با هر کسی سفر نمی‌کنم. سه نفر رو پیچوندم. یک نفر رو پیامش رو باز نکردم. سه نفر رو حواله دادم به افرادی دیگه و برنامهٔ خودم رو کتمان کردم. در دامِ احساسات و اینها زائر امام هستن نمیفتم. مهمه با کی همسفر شی. احادیث سفر می‌گه خیلی مهمه.‌ حیوان که نیستیم، انسانیم. مهمه با کی هم‌نفس شی. جز یک نفر که انتخابِ خودمه برای هم‌سفری، هرکه در این سفر کنارم بود، خودش از من خواست و هر کدوم رو با دلیل و برهان لبّیک گفتم وَ این به معنای تا ابد همراه بودن نیست! این قاب، درست لحظهٔ محکِ همراهی‌های بعد از اینه! سرعتم و کند کردم تا از رفقا عقب بیفتم و بازخورد اون‌ها رو با این قاب ببینم. دیدن. وَ عبور کردن. جز یک نفر. همون یک نفر که تنها انتخابِ همیشهٔ خودمه برای هم‌سفری. تا دید چشم‌هاش چهار تا شد و سریع از ما جدا شد و رفت پیشِ اون زن و تذکر داد و برگشت به سمتِ ما و اون زن روسری سرش کرد... من و تو در سلیقه و علاقه، زمین تا آسمون با هم فرق داریم؛ من دیوانهٔ خوندن و نوشتنم و تو دیوانهٔ سریال‌ دیدن. من توی اتوبوس دوست دارم با هم دربارهٔ عمیق‌ترین لایه‌های سیاسیِ به‌روز صحبت کنیم و تو دلت می‌خواد همه که خوابیدن و اتوبوس تاریک شد، با هم از فیلیمو فیلم ببینیم. چقدر سرِ همین دنیایی‌ها دعوا کردیم... چقدر دعواهای عمیق و کُشنده... اما در عقیده... عقیده. که حیات؛ عقیده است و جهاد. نجف در اربعین دستِ ایرانی‌هاست. از هر ده خادمِ حرم هشت نفر ایرانی هستن؛ مسلط به مسیرها نیستن. متواضع نیستن. گمنام نیستن. کبرِ خدمت دارن. بهشون نقد کنی حتماً جوابت رو می‌دن چون ظاهرشون خادمه اما باطن‌شون نیست. زوّار هم که ایرانی... ایرانی... ایرانی... نمی‌خوام از عِراقی‌ها سلبِ وظیفه کنم، ابداً! تکلیف، ملیّت‌بردار نیست. می‌خوام تصوّر کنم اونا نمی‌گن چون ما مهمانیم و دور از ادبِ میزبانی می‌دونن تذکر دادن رو... اشتباهه. اما می‌خوام تصوّر کنم از روی مراعات سکوت کردن... پس در اربعین با اونا فعلاً و در این قاب کاری ندارم. اما با مست‌های نجف چرا! بسیار کار دارم! در این قاب تا دلتون بخواد مستِ نجف بود و بیچارهٔ علی(!) اما اون زن راحت پادرازکرده و باسن‌هواداده مانتویی سربرهنه وسط حیاطِ حرم دراز کشیده بود و با مردِ چهارزانونشستهٔ روبه‌روش اختلاط می‌کرد... فرو می‌ریزه! باز هم دو دو تا چهار تاهای ذهن من فرو می‌ریزه! گفتگوی ناشناس رو تا نمی‌دونم کِی برداشتم چون از شما مذهبی‌ها از شما مست‌های نجف از شما بیچاره‌های علی از شما حیدرهای ۱۱۰ از شما علی علی‌گویانِ فراری از تکلیف از بُنِ جان برائت می‌جویم. وَ از شما به خدای علی پناه می‌برم. راهِ ارتباطی رو بستم چون بعد از این قاب روی کولهٔ هرکس دیدم نصب شده «تک‌تکِ قدم‌هایم نذر ظهور» روحم بالا آورد!
شما در امر به معروف و نهی از منکر لال هستید. برای لال بودن، توجیه دارید. توجیهات‌تون کلاه شرعیه. وَ خبیثات و خبیثین در سکوتِ شما مست‌های علی به طیبات و طیبینِ حرم رسیدن... سکوتِ مست‌های نجف حرمتِ علی شکست... وَ هرچه گفتم و نوشتم علی مست نمی‌خواهد بلکه عاقلانِ عامل می‌طلبد از شدتِ مستی حالی‌تون نشد... کسر شأنمه با لال‌مرده‌های مذهبیِ هپروتی هم‌صحبت بشم. در گفتگو با من هم لال بمونید مثلِ همهٔ قاب‌های این‌چنینی در اربعین. پیام‌های قبلی رو روی کانال بعداً پاسخ می‌دم و تا نمی‌دونم کِی، خوش ندارم با هیچ مذهبی‌هپروتیِ لال‌مرده‌ای، خصوصاً مست‌های نجف و بیچاره‌های علی(!) هم‌صحبت شم. وَ هرکه در حقیقی هم از علی و نجف برای من لاو بترکونه در حالی که اهل امر به معروف و نهی از منکر ندیده باشمش حتماً دندوناش و تو دهنش خرد می‌کنم. ان‌شاءالله همین‌طور که در دفاع از دینِ علی لال هستید، در سؤال و جوابِ قبر هم از بردنِ نامِ علی لال بمونید. امضا: سربه‌راه.
از فشاری که دارن از راهپیمایی اربعین می‌خورن ذوق می‌زنم. ذوق می‌زنم چون مستقیم در این یکی خط مقدم شرکت کردم. ذوق می‌زنم چون شرکت کردنم یه شرکت کردنِ حالا منم برم نبوده. ذوق می‌زنم چون برای چیزی که دشمن رو به خشم آورده سال‌هاست قلم می‌زنم، قدم می‌زنم، نفس می‌زنم، حرص می‌زنم، جوش می‌زنم، ذوق می‌زنم. شما تو ایران نشستید و خیال می‌کنید اربعین تو کلِ دنیا همین‌قدر مشهوره که تو ایران! نه! اربعین بایکوت خبریه! حج رو همه دنیا می‌فهمن، اما اربعین بایکوت خبریه! چون خطرناکه! چون وحشتناکه! چون ازش بوی سرنگونیِ طاغوت‌ها میاد! چون ازش بوی مقاومت میاد! حج سفرِ اعیونیه؛ هتل، غذا، کاروان، رسیدگی. ولی اربعین سفرِ سختی کشیدنه؛ خاک و غبار، پیاده‌روی و آفتاب، حموم‌های دیروزود، زیارت‌های آیا بشه، آیا نشه، کاروان جور شه یا نشه، پول رفتنت قرض باشه یا نباشه، جا گیرت بیاد یا نیاد... اربعین بوی پوست‌کلفتی می‌ده، بوی ما رو از چی می‌ترسونین! دشمن از حج نمی‌ترسه ولی از اربعین مثل سگ! چرا؟ چون «حکومتِ سلطنتیِ عربستان» از پسِ دو و نیم میلیون حاجی برنمیاد و «اربعینِ مردمی» داره بیست میلیون آدم رو رسیدگی می‌کنه! شما جرأت داری برو تو عربستان بگو اربعین! اربعین بایکوت خبریه! همین یه‌ذره‌ای که درز کرده به جنون‌شون کشیده! سال‌هاست دارن از حربه‌های مختلف استفاده می‌کنن، امسال مسخره‌ترینش که برخی مذهبیون رو متزلزل کرد، شبههٔ پول اربعینت و بده برای غذای غزه امام حسین علیه السلام راضی‌تره(!) بیچاره‌ها می‌دونن اربعینی‌ها خط مقدمِ کمک به غزه هستن و از این وحشت دارن! دارم اخبار رو بررسی می‌کنم و از این‌که از اربعین این‌قدر فشار می‌خورن کِیفِ عالَم رو می‌کنم😍
سربه‌راه
ساعت چنده؟ یه ربع به یازده شب. پسرِ «نوجوان»ِ همسایه بغلی هم‌زمان با من از اربعین برگشته. چون بچه است و دفعه اولش بوده، خانواده‌ش براش یه پرچمِ خوش‌آمد زدن تو کوچه. یه مهمونیِ کوچولو هم گرفتن و شام دعوت دارن. مادر بعد از دیدنِ من می‌ره اون‌جا و با مُهر و خرما برمی‌گرده. من لباس برمی‌دارم برم حموم. کوله‌م و با خودم می‌برم رخت‌کن که خالیش کنم و همه‌چی رو برای شستن بذارم. هرچی رو که از کوله بیرون میارم، چند دونه شن و خاک ازش می‌ریزه. پنج روز مشّایه بودم... وسطِ بیابون و خاک و آفتاب... خاک‌ها می‌ریزه کفِ حموم و روی هم جمع می‌شه... چشم‌هام داغ می‌شه... خیس می‌شه... دست می‌کشم به خاک‌ها... من این ساعت مگه نباید تو مشّایه باشم؟ کوله‌به‌پشت در حالِ ذکرِ صد لعن؟ مگه نباید تا اذانِ صبح برم و برم و برم؟ مگه بعد از نماز صبح نباید برم موکب و تا شش عصر بمونم؟ جوری که مامان صدام و نشنوه گریه می‌کنم... تموم شد دیگه! مشّایه تموم شد... زندگی در تکّه‌ای از ظهور تموم شد... امشب رو تشکم می‌خوابم... تو اتاقم... در بستری فراخ و بی‌صدا... ابری‌های یک‌نفره و بالش‌های نه چندان تمیز دیگه در کار نیست... بالاسرم عراقی‌ها تا صبح حرف نمی‌زنن... نصف شب از سرمای اسپیلت دستشویی‌م نمی‌گیره برم دستشویی که یه عراقی ازم بپرسه زوج داری یا نه... تموم شد! صحرانشینی تموم شد دختر... گریه‌ می‌کنم... صدای محکم در زدن تو خونه می‌پیچه و به رخت‌کنِ حموم هم می‌رسه! صدای محوِ خوش‌وبشِ مادر با کسی که این ساعت از شب در رو کوبیده میاد. بعد از چند دقیقه مامان پشت در حموم با ذوق و تعجب اسمم و صدا می‌کنه و می‌گه پسر همسایه بود. کربلایی. روی سینی یه چفیه عراقی آورده گفت برای دخترتون که کربلا رو دوست داره آوردم... دوش رو باز می‌کنم که هق‌هق‌ها در شُرشُرِ آب گم بشه... حضرتِ آقای امام حسین؛ هنوز حواست به زائرت هست... زائری که یه دونه شن بود و نگاهِ شما طوفانِ طبس... حضرتِ آقای امام حسین؛ ای معجزهٔ سرخِ تقویمِ عمرم❣😭 باز دوباره «به شما از دوووووووووووور سلام...»...
هی رفتم اربعین که وجودم هم‌رنگِ صورتم شه، ولی بعد از دوازده سال این بار هم صورتم هم‌رنگِ وجودم شده... در حالی که فقط پنج سال مونده تا تعیین تکلیف... حضرتِ آقای امام حسین؛ من را به جبر هم که شده به جبر هم که شده به جبر هم که شده سربه‌راه کن!
تو عِراق جز وقت‌هایی که مجبور می‌شدیم، پا به موکبِ ایرانی‌ها نمی‌ذاشتیم. سال‌هاست این رعایت رو دارم و هر وقت هم مجبور شدم به این نتیجه رسیدم چه رعایتِ درستی کردم! موکب‌های ایرانی یال و کوپال و اهنّ و تلپِ خوبی داره و چشم‌کورکنه ولی باطنش تُهیه! بذارید این‌طور بگم؛ اوّلین باری که رفتم کربلا و اربعین، سال ۹۲ بود. یه دختر عِراقی می‌خواست چادرم و با دست بشوره و من نمی‌ذاشتم. آخرسر چادرم و کشید و گفت به‌خاطرِ تو نیست، به‌خاطر امام حسینه. من اون‌جا دیگه جلوش و نگرفتم. دوازده سال گذشته و امسال هم وقتی خانوم‌های عراقی، تو اتاقِ کوچولوی استراحتِ خودشون به ما جا دادن و هی به بچهٔ سه ساله گفتن هیسسس! زائر نامی (زائر خوابیده)! و من از خجالت دوست داشتم آب شم برم زمین و موقع رفتن که کلی تشکر کردیم و گفتن این خونه و زندگی مال ما نیست که تشکر می‌کنید، مال امام حسینه، فهمیدم هنوز بر همون عهدن و خادمی رو واقعاً شرف‌شون می‌دونن... این تو ایرانی‌ها نیست. این تو ایرانی‌ها نیست. این تو ایرانی‌ها نیست. وَ هیچ‌کس نمی‌تونه زر بزنه خلافش و‌ بگه چون من مشهدی‌ام! من حرم‌نشینم و شهرم زائرپذیره! من تو دل بحث زیارت و خدمتم و منم که قدّ عمرم می‌دونم این‌جا خادما چه شکلی‌ان! وَ من از رفتن به موکبِ ایرانی‌ها در عِراق متنفرم چون وقتی ازشون تشکر کنی می‌گن خواهش می‌کنم(!) یعنی همه‌چیز رو به خودشون وصل می‌کنن(!) برای همین غذا نفری یکی می‌دن و اگر دوستت زیر سِرم باشه هم باید خودش بیاد بگیره... برای همین حمام و سرویس و جای شارژ باید اسم‌نویسی کنی... برای همین نمی‌تونی صد بار بری و میوه و خوراکی بگیری... برای همین دوغِ بدونِ غذا و نونِ بدونِ کباب بهت نمی‌دن... برای همین سرویس بهداشتیا رو بیرون از محوطهٔ مواکب می‌سازن که باید چادرچاقچور کنی و بزنی به دل نامحرم تا بری یه دستشویی کنی یا وضو بگیری... برای همین جز با دمپایی‌هایی که اونا گذاشتن حق نداری با کفش خودت پا به دستشویی بذاری... برای همین نمی‌تونی جلوی کولر ولو شی چون باید سر جایی که اونا می‌گن بخوابی... نه اینا نظم نیست! اشتباه نکنید! اصلاً نظم نیست چون کفشای زوّار دمِ چادرِ همین ایرانی‌ها رو کسی جفت نمی‌کنه(!) خادمی که خم شه و کفشای خیس و خاکی رو دست بزنه کمه(!) اگر نظم بود با روی باز به استقبالشون می‌رفتم اما تناقض‌ها کُشنده است(!) موقع تطهیر و خرابکاری بچه‌ای یا بالاآوردنِ زائری، باید قیافهٔ خدام ایرانی رو ببینی که چطور اون بچه یا زائر رو شرمنده می‌کنن... آخ که من چقدر از این مواکب ایرانی و خادمای طلبکار بادکرده‌ش بیزارم که همه همین مذهبی عقده‌ای‌های تهی‌مغزِ ادااصولی‌ان(!) همین لال‌مرده‌های وقت نهی از منکر که موقع خادمی و تواضع، زبون درمیارن و سلطان و ارباب می‌شن(!) پیام اومده برای شهادت امام رضاجان خادم می‌خوان. پیگیری می‌کنم ببینم جایی هست که فقط خادمِ عراقی‌ها بشم. به نتیجه نمی‌رسم و منم قبول نمی‌کنم. می‌خواستم جایی که اونا میان باشم تا وسطِ این اخلاقای زشت و بی‌اصول و ادایی خادمای ایرانی، من شبیه خودشون با خودشون رفتار کنم که نگن چه نمک‌نشناسن این ایرانی‌ها... مثلاً تو صف غذا بگه پنج تا می‌خوام و من زودی پنج تا غذا بذارم تو دستش. یا با لیوان شربتش وایسه کنار پارچم و هفتمین لیوان فالوده‌طالبی‌ش و بخوره و من با ذوق منتظر بمونم هشتمی رو براش بریزم... یا بیاد بگه من نون خالی می‌خوام، کبابش و نمی‌خوام. من مثلِ موکب‌دار عراقی تعجب کنم که کبابش و چرا نمی‌خوای؟ چون بدمزه است؟ بگو برات چیز دیگه بیارم... اونم مثل من هول کنه و بدوبدو بگه نه به خدا! لذیذ! جدّاً لذیذ! اما فقط صمّون! موکب‌دار بپرسه چرا؟! بگه چون من دوازده ساله دارم میام و تا کله‌پاچهٔ موکبا رو خوردم ولی کباب ترکی نه... کباب غذای اعیونی و مهمونی ماست... تو این بیابون اهل بیت علیهم السلام داغ دیدن... یه پرهیزایی حکم شرعی نیست... مستحب و واجب نیست... فقط ادبه... مثلاً محرم و‌ صفر گوشواره و گردنبند رو دربیاری به احترام دختربچه‌هایی که لالهٔ گوش‌شون پاره شد... یا تخمه نخوری به احترام این‌که ایام تفریح نیست... یا عاشق کباب و گوشت باشی و حتی یک سال امتحانش نکرده باشی... دلم می‌خواد خادم عراقی‌ها باشم که وقتی وارد موکب شدن ازشون اسم و رسم نپرسم و پاسپورت نگیرم... الله اکبر! دوازده ساله می‌رم پیش‌شون و حتی یک بار ازم نپرسیدن کی هستی، چی هستی، پاسپورتت و بده بعد بهم جا بدن... اما کسی پاسخگو نبود... جایی برای عراقی‌ها مشخصاً نیست... و من دوست ندارم به امید دیدن شاااااید یک عراقی، قاطی دم و دستگاه خادمای غالباً عقده‌ای ایرانی بشم.
وقتی یادم میاد موکب‌دار عراقی که دید دارم با ذوق به رفقام می‌گم دهین درست کرده، یه عالمه دهین با لایه‌های مغزی، چطور رفت دیسِ دهین به اون گرونی رو آورد که هر چقدرررررررررر دلم می‌خواد بردارم، دلم می‌خواد فقط گریه کنم... بی اون‌که توضیح بدم چرا.
و وقتی یادم میاد تو کوچه پس کوچه‌های کربلا، گرمازده پی یه لیوان دوغ بودیم و دیدیم یه موکب ایرانی می‌ده اما با غذا، چون حال دوست‌مون بد بود، با اکراه رفتیم ببینیم بی غذا می‌ده یا نه. دقیق یادمه که قبل از رفتن به موکب، همه‌مون گفتیم ایرانیه، دوغ تنها نمی‌ده. یعنی به این حد از شناخت رسیدیم! اما به‌خاطر دوست‌مون رفتیم. بدون غذا نداد! گفتیم ناهار خوردیم. دوغش و می‌خوایم. غذا بگیریم اسراف می‌شه. یک لیوان بده دوست‌مون سر پا شه فشارش. گفت آمارمون به هم می‌خوره... احمق! تو برای خدمت اومدی... نه برای آمارها! حتی لایه‌های خدمتی‌مون پر شده از پزشکیان و ظریف و روحانی... احمق‌ها. بیست قدم سمت راست همین احمق‌ها، یه عراقی اومد آبمیوه‌پاکتیِ یخ توزیع کنه. مردم ریختن سرش. ما رفتیم یکی برای همین دوست‌مون بگیریم. نفری دو تا آبمیوه به ما داد. فقط به ما. اون‌جا امام حسین علیه السلام ما رو به «نااهل» وانمی‌گذاشت.