eitaa logo
سربه‌راه
211 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
از فشاری که دارن از راهپیمایی اربعین می‌خورن ذوق می‌زنم. ذوق می‌زنم چون مستقیم در این یکی خط مقدم شرکت کردم. ذوق می‌زنم چون شرکت کردنم یه شرکت کردنِ حالا منم برم نبوده. ذوق می‌زنم چون برای چیزی که دشمن رو به خشم آورده سال‌هاست قلم می‌زنم، قدم می‌زنم، نفس می‌زنم، حرص می‌زنم، جوش می‌زنم، ذوق می‌زنم. شما تو ایران نشستید و خیال می‌کنید اربعین تو کلِ دنیا همین‌قدر مشهوره که تو ایران! نه! اربعین بایکوت خبریه! حج رو همه دنیا می‌فهمن، اما اربعین بایکوت خبریه! چون خطرناکه! چون وحشتناکه! چون ازش بوی سرنگونیِ طاغوت‌ها میاد! چون ازش بوی مقاومت میاد! حج سفرِ اعیونیه؛ هتل، غذا، کاروان، رسیدگی. ولی اربعین سفرِ سختی کشیدنه؛ خاک و غبار، پیاده‌روی و آفتاب، حموم‌های دیروزود، زیارت‌های آیا بشه، آیا نشه، کاروان جور شه یا نشه، پول رفتنت قرض باشه یا نباشه، جا گیرت بیاد یا نیاد... اربعین بوی پوست‌کلفتی می‌ده، بوی ما رو از چی می‌ترسونین! دشمن از حج نمی‌ترسه ولی از اربعین مثل سگ! چرا؟ چون «حکومتِ سلطنتیِ عربستان» از پسِ دو و نیم میلیون حاجی برنمیاد و «اربعینِ مردمی» داره بیست میلیون آدم رو رسیدگی می‌کنه! شما جرأت داری برو تو عربستان بگو اربعین! اربعین بایکوت خبریه! همین یه‌ذره‌ای که درز کرده به جنون‌شون کشیده! سال‌هاست دارن از حربه‌های مختلف استفاده می‌کنن، امسال مسخره‌ترینش که برخی مذهبیون رو متزلزل کرد، شبههٔ پول اربعینت و بده برای غذای غزه امام حسین علیه السلام راضی‌تره(!) بیچاره‌ها می‌دونن اربعینی‌ها خط مقدمِ کمک به غزه هستن و از این وحشت دارن! دارم اخبار رو بررسی می‌کنم و از این‌که از اربعین این‌قدر فشار می‌خورن کِیفِ عالَم رو می‌کنم😍
سربه‌راه
ساعت چنده؟ یه ربع به یازده شب. پسرِ «نوجوان»ِ همسایه بغلی هم‌زمان با من از اربعین برگشته. چون بچه است و دفعه اولش بوده، خانواده‌ش براش یه پرچمِ خوش‌آمد زدن تو کوچه. یه مهمونیِ کوچولو هم گرفتن و شام دعوت دارن. مادر بعد از دیدنِ من می‌ره اون‌جا و با مُهر و خرما برمی‌گرده. من لباس برمی‌دارم برم حموم. کوله‌م و با خودم می‌برم رخت‌کن که خالیش کنم و همه‌چی رو برای شستن بذارم. هرچی رو که از کوله بیرون میارم، چند دونه شن و خاک ازش می‌ریزه. پنج روز مشّایه بودم... وسطِ بیابون و خاک و آفتاب... خاک‌ها می‌ریزه کفِ حموم و روی هم جمع می‌شه... چشم‌هام داغ می‌شه... خیس می‌شه... دست می‌کشم به خاک‌ها... من این ساعت مگه نباید تو مشّایه باشم؟ کوله‌به‌پشت در حالِ ذکرِ صد لعن؟ مگه نباید تا اذانِ صبح برم و برم و برم؟ مگه بعد از نماز صبح نباید برم موکب و تا شش عصر بمونم؟ جوری که مامان صدام و نشنوه گریه می‌کنم... تموم شد دیگه! مشّایه تموم شد... زندگی در تکّه‌ای از ظهور تموم شد... امشب رو تشکم می‌خوابم... تو اتاقم... در بستری فراخ و بی‌صدا... ابری‌های یک‌نفره و بالش‌های نه چندان تمیز دیگه در کار نیست... بالاسرم عراقی‌ها تا صبح حرف نمی‌زنن... نصف شب از سرمای اسپیلت دستشویی‌م نمی‌گیره برم دستشویی که یه عراقی ازم بپرسه زوج داری یا نه... تموم شد! صحرانشینی تموم شد دختر... گریه‌ می‌کنم... صدای محکم در زدن تو خونه می‌پیچه و به رخت‌کنِ حموم هم می‌رسه! صدای محوِ خوش‌وبشِ مادر با کسی که این ساعت از شب در رو کوبیده میاد. بعد از چند دقیقه مامان پشت در حموم با ذوق و تعجب اسمم و صدا می‌کنه و می‌گه پسر همسایه بود. کربلایی. روی سینی یه چفیه عراقی آورده گفت برای دخترتون که کربلا رو دوست داره آوردم... دوش رو باز می‌کنم که هق‌هق‌ها در شُرشُرِ آب گم بشه... حضرتِ آقای امام حسین؛ هنوز حواست به زائرت هست... زائری که یه دونه شن بود و نگاهِ شما طوفانِ طبس... حضرتِ آقای امام حسین؛ ای معجزهٔ سرخِ تقویمِ عمرم❣😭 باز دوباره «به شما از دوووووووووووور سلام...»...
هی رفتم اربعین که وجودم هم‌رنگِ صورتم شه، ولی بعد از دوازده سال این بار هم صورتم هم‌رنگِ وجودم شده... در حالی که فقط پنج سال مونده تا تعیین تکلیف... حضرتِ آقای امام حسین؛ من را به جبر هم که شده به جبر هم که شده به جبر هم که شده سربه‌راه کن!
تو عِراق جز وقت‌هایی که مجبور می‌شدیم، پا به موکبِ ایرانی‌ها نمی‌ذاشتیم. سال‌هاست این رعایت رو دارم و هر وقت هم مجبور شدم به این نتیجه رسیدم چه رعایتِ درستی کردم! موکب‌های ایرانی یال و کوپال و اهنّ و تلپِ خوبی داره و چشم‌کورکنه ولی باطنش تُهیه! بذارید این‌طور بگم؛ اوّلین باری که رفتم کربلا و اربعین، سال ۹۲ بود. یه دختر عِراقی می‌خواست چادرم و با دست بشوره و من نمی‌ذاشتم. آخرسر چادرم و کشید و گفت به‌خاطرِ تو نیست، به‌خاطر امام حسینه. من اون‌جا دیگه جلوش و نگرفتم. دوازده سال گذشته و امسال هم وقتی خانوم‌های عراقی، تو اتاقِ کوچولوی استراحتِ خودشون به ما جا دادن و هی به بچهٔ سه ساله گفتن هیسسس! زائر نامی (زائر خوابیده)! و من از خجالت دوست داشتم آب شم برم زمین و موقع رفتن که کلی تشکر کردیم و گفتن این خونه و زندگی مال ما نیست که تشکر می‌کنید، مال امام حسینه، فهمیدم هنوز بر همون عهدن و خادمی رو واقعاً شرف‌شون می‌دونن... این تو ایرانی‌ها نیست. این تو ایرانی‌ها نیست. این تو ایرانی‌ها نیست. وَ هیچ‌کس نمی‌تونه زر بزنه خلافش و‌ بگه چون من مشهدی‌ام! من حرم‌نشینم و شهرم زائرپذیره! من تو دل بحث زیارت و خدمتم و منم که قدّ عمرم می‌دونم این‌جا خادما چه شکلی‌ان! وَ من از رفتن به موکبِ ایرانی‌ها در عِراق متنفرم چون وقتی ازشون تشکر کنی می‌گن خواهش می‌کنم(!) یعنی همه‌چیز رو به خودشون وصل می‌کنن(!) برای همین غذا نفری یکی می‌دن و اگر دوستت زیر سِرم باشه هم باید خودش بیاد بگیره... برای همین حمام و سرویس و جای شارژ باید اسم‌نویسی کنی... برای همین نمی‌تونی صد بار بری و میوه و خوراکی بگیری... برای همین دوغِ بدونِ غذا و نونِ بدونِ کباب بهت نمی‌دن... برای همین سرویس بهداشتیا رو بیرون از محوطهٔ مواکب می‌سازن که باید چادرچاقچور کنی و بزنی به دل نامحرم تا بری یه دستشویی کنی یا وضو بگیری... برای همین جز با دمپایی‌هایی که اونا گذاشتن حق نداری با کفش خودت پا به دستشویی بذاری... برای همین نمی‌تونی جلوی کولر ولو شی چون باید سر جایی که اونا می‌گن بخوابی... نه اینا نظم نیست! اشتباه نکنید! اصلاً نظم نیست چون کفشای زوّار دمِ چادرِ همین ایرانی‌ها رو کسی جفت نمی‌کنه(!) خادمی که خم شه و کفشای خیس و خاکی رو دست بزنه کمه(!) اگر نظم بود با روی باز به استقبالشون می‌رفتم اما تناقض‌ها کُشنده است(!) موقع تطهیر و خرابکاری بچه‌ای یا بالاآوردنِ زائری، باید قیافهٔ خدام ایرانی رو ببینی که چطور اون بچه یا زائر رو شرمنده می‌کنن... آخ که من چقدر از این مواکب ایرانی و خادمای طلبکار بادکرده‌ش بیزارم که همه همین مذهبی عقده‌ای‌های تهی‌مغزِ ادااصولی‌ان(!) همین لال‌مرده‌های وقت نهی از منکر که موقع خادمی و تواضع، زبون درمیارن و سلطان و ارباب می‌شن(!) پیام اومده برای شهادت امام رضاجان خادم می‌خوان. پیگیری می‌کنم ببینم جایی هست که فقط خادمِ عراقی‌ها بشم. به نتیجه نمی‌رسم و منم قبول نمی‌کنم. می‌خواستم جایی که اونا میان باشم تا وسطِ این اخلاقای زشت و بی‌اصول و ادایی خادمای ایرانی، من شبیه خودشون با خودشون رفتار کنم که نگن چه نمک‌نشناسن این ایرانی‌ها... مثلاً تو صف غذا بگه پنج تا می‌خوام و من زودی پنج تا غذا بذارم تو دستش. یا با لیوان شربتش وایسه کنار پارچم و هفتمین لیوان فالوده‌طالبی‌ش و بخوره و من با ذوق منتظر بمونم هشتمی رو براش بریزم... یا بیاد بگه من نون خالی می‌خوام، کبابش و نمی‌خوام. من مثلِ موکب‌دار عراقی تعجب کنم که کبابش و چرا نمی‌خوای؟ چون بدمزه است؟ بگو برات چیز دیگه بیارم... اونم مثل من هول کنه و بدوبدو بگه نه به خدا! لذیذ! جدّاً لذیذ! اما فقط صمّون! موکب‌دار بپرسه چرا؟! بگه چون من دوازده ساله دارم میام و تا کله‌پاچهٔ موکبا رو خوردم ولی کباب ترکی نه... کباب غذای اعیونی و مهمونی ماست... تو این بیابون اهل بیت علیهم السلام داغ دیدن... یه پرهیزایی حکم شرعی نیست... مستحب و واجب نیست... فقط ادبه... مثلاً محرم و‌ صفر گوشواره و گردنبند رو دربیاری به احترام دختربچه‌هایی که لالهٔ گوش‌شون پاره شد... یا تخمه نخوری به احترام این‌که ایام تفریح نیست... یا عاشق کباب و گوشت باشی و حتی یک سال امتحانش نکرده باشی... دلم می‌خواد خادم عراقی‌ها باشم که وقتی وارد موکب شدن ازشون اسم و رسم نپرسم و پاسپورت نگیرم... الله اکبر! دوازده ساله می‌رم پیش‌شون و حتی یک بار ازم نپرسیدن کی هستی، چی هستی، پاسپورتت و بده بعد بهم جا بدن... اما کسی پاسخگو نبود... جایی برای عراقی‌ها مشخصاً نیست... و من دوست ندارم به امید دیدن شاااااید یک عراقی، قاطی دم و دستگاه خادمای غالباً عقده‌ای ایرانی بشم.
وقتی یادم میاد موکب‌دار عراقی که دید دارم با ذوق به رفقام می‌گم دهین درست کرده، یه عالمه دهین با لایه‌های مغزی، چطور رفت دیسِ دهین به اون گرونی رو آورد که هر چقدرررررررررر دلم می‌خواد بردارم، دلم می‌خواد فقط گریه کنم... بی اون‌که توضیح بدم چرا.
و وقتی یادم میاد تو کوچه پس کوچه‌های کربلا، گرمازده پی یه لیوان دوغ بودیم و دیدیم یه موکب ایرانی می‌ده اما با غذا، چون حال دوست‌مون بد بود، با اکراه رفتیم ببینیم بی غذا می‌ده یا نه. دقیق یادمه که قبل از رفتن به موکب، همه‌مون گفتیم ایرانیه، دوغ تنها نمی‌ده. یعنی به این حد از شناخت رسیدیم! اما به‌خاطر دوست‌مون رفتیم. بدون غذا نداد! گفتیم ناهار خوردیم. دوغش و می‌خوایم. غذا بگیریم اسراف می‌شه. یک لیوان بده دوست‌مون سر پا شه فشارش. گفت آمارمون به هم می‌خوره... احمق! تو برای خدمت اومدی... نه برای آمارها! حتی لایه‌های خدمتی‌مون پر شده از پزشکیان و ظریف و روحانی... احمق‌ها. بیست قدم سمت راست همین احمق‌ها، یه عراقی اومد آبمیوه‌پاکتیِ یخ توزیع کنه. مردم ریختن سرش. ما رفتیم یکی برای همین دوست‌مون بگیریم. نفری دو تا آبمیوه به ما داد. فقط به ما. اون‌جا امام حسین علیه السلام ما رو به «نااهل» وانمی‌گذاشت.
شما نمی‌دونید من اون‌جا چطور میوه می‌خوردم... :) من میوه‌خورم. حاضرم غذا نباشه ولی روزی رو بی میوه نگذرونم. جونی ندارم که کسی ببینه باور کنه ولی بُخورم. خیلی بُخورم. خصوصاً میوه. وقتی از سر کار میام دوست دارم قبل از هر چیزی جلوم چای باشه و یه دیس میوه‌های مختلف. وقتی جایی میوه می‌دادن دوستام صدام می‌کردن یا همه متوقف می‌شدن چون می‌دونستن من حتماً استقبال می‌کنم. می‌دونستم عراقی‌ها هرچقدر بخوام می‌ذارن میوه بردارم ولی همیشه به ادب می‌پرسیدم و اجازه می‌گرفتم. اونام سبدشون و می‌گرفتن جلوم که ینی هرچقدر دوست داری بردار. یه جایی بود دو تا دستام هم‌زمان پر بود از انگور، سیب، هلوانجیری، قاچ هندونه، آلوقرمز، بعد رفته بودم از موکب‌داری که موز می‌ده موزم بگیرم :) اونم نامردی نکرد، دید دستام جا نداره، دو تا موز گنده گذاشت روی میوه‌های در حال ریختنِ دستام :) وَ همهٔ اینا بدون صف! من آدمِ صف ایستادن نیستم! دوازده ساله بدون صف سیراب و سیرغذا می‌شم! ولی یه موکب ایرانی صف طویلی کشیده بود که نفری یه سیب بده(!) جمع کنین مسخره‌بازیاتون و!
گفتم صف یاد یه خاطره افتادم :) وقتی از کاروان جدا شدیم و موقع شام شد، یکی از دوستامون که تازه به گروه ما پیوسته گرسنه‌ش شد. اولین موکبی که دید بدو رفت تو صف ایستاد. رفیق گفت بهش بگم بریم جلوتر؟ به‌خاطر من گفت که صف دوست ندارم. گفتم نه. بچه است و گرسنه. می‌مونم براش. (بچه است واقعاً و چطور با ما اومده پس؟ نیروی جهادی بلوچستانمه که بعد از جهادی با ما موند) رفتیم تو صف که براش ساندویچ بگیریم. خیلی هم صف طولانی‌ای بود. بیست دقه تو صف بودیم خود دوست‌مون برگشت گفت گشنمه، چرا صفش تکون نمی‌خوره؟ اون‌جا بهش گفتم باباجان (بهم می‌گه بابا) بیا از این صف بریم بیرون، من به شما تعهد می‌دم تا نیم ساعت دیگه در حال ترکیدن باشی. سریع از صف اومد بیرون چون بهم اعتماد داره. باور کنید یا نه مهم نیست، ولی از صف اومدیم بیرون دست چپ پیتزا می‌دادن. موکبِ پیتزا افتاده بود پشت صف موکب کباب ترکی. دیده نمی‌شد و کسی اون‌جا نمی‌رفت. بی صف رفتیم پیتزا بگیریم. ایستادیم همون‌جا بخوریم که یهو کاروانی زائراش و صدا کرد و همه صف کباب ترکی خالی شد و این بچه بدو‌ رفت کباب ترکی برای خودش گرفت. دو دستش پر بود از پیتزا و کباب ترکی که یه عراقی اومد داد زد لبن! لبن! اینم عاشق دوغ! رفت و یه پارچ دوغ خورد! هنوز کباب ترکیش و تموم نکرده بود که فلافل آوردن با سیب‌زمینی سرخ‌کرده! همه‌مون گرفتیم و وقتی لُپاش پر بود از غذا و داشت رگ‌به‌رگ می‌شد گفت ترکیدم! در حالی که هنوز نیم ساعت نشده بود! خندیدم و گفتم آفرین که به بابات اعتماد کردی، دیدی دروغ نگفتم. بعد رمز این ماجرا رو ازم پرسید و منم بهش گفتم و تا ته سفر بدون صف سیراب و سیرغذا شد😍