eitaa logo
سربه‌راه
211 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
324 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
اوّل املات و درست کن و کلمات رو کامل بنویس! و اما بعد؛ من ۳۵ سالمه. سال‌هاست سالی دو بار می‌رم عراق.
چرا رو دوست دارم؟ تنهایی ترس داره؟ زود نگو آره! به استثنائات هم فکر نکن! عمیق فکر کن... می‌گی نه!‌ با جمع بودن ترس داره؟ خی‌لی! اگر نداشت چرا سگ و گربه آوردن به‌جای بچه؟! اگر نداشت چرا به روابط سفید که هر وقت عشق‌شون کشید ولش کنن روی آوردن به‌جای ازدواج؟! اگر نداشت چرا صلهٔ رحم رو این‌قدر شیک و مستمر غریب کردن و حتی مذهبیون ازش فراری‌ان؟! (خمس نمی‌ده نریم... گرونیه مهمونی نگیریم... ولیمه که واجب نیست... پولِ مراسم رو بدیم خیریه...) ترس نداشت چرا امر به معروف نمی‌کنین؟ :) فضولی تو کارِ بقیه است؟! مگه بقیه ترس داره؟! داره که ازش فراری‌ای :) اربعین رو دارن سعی می‌کنن منحرف کنن... من به این فعلاً کاری ندارم. با خودِ خودِ خودِ اربعین کار دارم. ماهیت و ذاتش. اربعین یه پدیدهٔ جمعیه! یک‌نفره‌ها هم دارن وسطِ جمع حرکت می‌کنن! تنهایی معنایی نداره! اونی که تنها می‌ره شجاع نیست! اتفاقاً ترسوتره! خی‌لی ترسوتر! تنهاها ترسو هستن! چون با جمع سفر رفتن سخته! خی‌لی سخته :) چون با کاروان رفتن وحشتناکه! چون باید وقتی سرویس بهداشتی بری که همه می‌رن! باید وقتی غذا بخوری که همه می‌خورن! باید وقتی زیارت بری که همه می‌رن! باید وقتی بخوابی که همه می‌خوابن! باید وقتی... که همه... همه! تو باید با همه هماهنگ شی! یا باید بتونی همه رو تحمل کنی! این ترسناکه! نه تنهایی! می‌خوای ازدواج کنی؟ به‌نظرِ من خواستگارت و ببر با کاروان سفر! دستت میاد سطحِ مسؤولیت‌پذیریش رو وقتی باید رأسِ ساعتی اسکان باشه و نتونسته هنوز بره زیارت... ببین خودش رو انتخاب می‌کنه و می‌ره زیارت یا مسؤولیتش رو و زیارت‌نکرده میاد اسکان! عصبانیتش دستت میاد... اخلاقش... پوششش... طرز نگاهش... می‌خوای رفیق و هم‌سفر انتخاب کنی؟ بگو بیا کاروانی بریم قم! یه قمِ ساده! کاروانی! دستت میاد تا کجا می‌تونی روش حساب کنی! گوشِت و بیار؛ روی تنها سفرکُن‌ها حساب نکن! اصلاً روی تنهاها حساب نکن! ظهور ۳۱۳ تاییه! نه تکی! یدالله با جماعته نه تنهاییا! ثوابِ نمازِ جماعت؟ ثوابِ نمازِ جمعه؟ برترین عبادتِ شبِ قدر؟ حج؟ اربعین؟ ازدواج؟ مرگ؟ عیادت؟ نمازشب، خلوته؟ تنهاییه؟ عزیزم دقت نکردی! تو نمازشب باید چهل تا مؤمن رو اسم ببری! گرفتی؟ :) وسطِ خلوت و یواشکی و تنهاییت خدا گفته باید چهل تا مؤمن بشناسی! از حال‌وروزشون باخبر باشی! من تو رو با اونا نگاه می‌کنم! به واسطهٔ اونا می‌بخشم! عنایت می‌کنم! موردِ رحمت قرار می‌دم! علی علیه السلام تنها قیام نکرد! خوندی؟! مجتبی علیه السلام تنها قیام نکرد! تنهایی می‌شه ولی به درد نمی‌خوره! مهم خودشه؟ با خونواده‌ش که نمی‌خوای زندگی کنی؟ ببخشید! تو خی‌لی ضعیف و ترسویی! بچه‌ت قراره وسطِ همون خونواده بزرگ شه! درست انتخاب نکنی نسلت بر فناست! چرا کاروان؟ چون تو رو از حداقل‌های تنهایی می‌رسونه به حداکثرهای زندگیِ جمعی! یعنی چی؟ بچه‌های خونواده‌های شلوغ همه‌فن‌حریف‌ترن یا خلوت‌ها و تک‌فرزندی‌ها؟ تو تو کاروان یا صبور می‌شی یا ذلّه! یا دلسوز می‌شی یا خودخواه! یا مسؤولیت‌پذیر می‌شی یا ضدهنجار! یا بزرگ می‌شی یا تحقیر! کاروان جمع جماعت تو رو هم می‌زنه :) خی‌لی قشنگه! خی‌لی قشنگه! توصیه می‌کنم دوست و همراه و دایرهٔ اولِ روابطتون رو در سفرهای سختِ کاروانی پیدا کنید و بچسبید! اینا طلان! طلا! امتحانش کنید و تا عمر دعاگوم باشید :) من دیوانهٔ خانواده‌هایی هستم که می‌تونن خودشون برن سفر اما با کاروان می‌رن! من دیوانهٔ اون آگاهاشونم؛ اونا که پول‌دارن... کس‌وکار دارن... شرایط دارن... عرضه و جنم دارن... اما با کاروان می‌رن... نادرن ولی هستن. به یکی‌شون گفتم چرا با پنج تا بچهٔ قدونیم‌قد با کاروان اومدی؟! اذیت می‌شی... گفت برای همین پنج تا با کاروان اومدم! برای رشدِ فکری و بلوغ‌شون خوبه! سبحان الله از فکرِ برخی :) کجا سیر می‌کنن... اون‌وقت تنهاهای اهلِ خلوتِ هپروتی... با جمع بودن حداکثریت می‌کنه. یعنی می‌تونه بهترین و باکیفیت‌ترین ورژنت رو تثبیت کنه! ظهور باکیفیتِ ما رو نیاز داره! گولت زدن گفتن ظهور تو دلِ کثافت و بی‌کیفیتیه! نه! ظهور وقتیه که تو به باکیفیت‌ترینِ خودت برسی! اون‌وقته که دیگه شرایط رو برنمی‌تابی... وَ دست‌به‌کار می‌شی... ظهور نیست چون ندبه‌خون‌هامون دعای عهدخون‌هامون بچه‌های فلان دوره و فلان طرح‌مون قرآن‌دوره‌مون درس خوندن‌مون هیچی‌مون باکیفیت نیست! امر به معروف نمی‌کنی چون تو شیعهٔ باکیفیتی نیستی! ظهور وقتیه که تو به باکیفیت‌ترینِ خودت برسی! اون‌وقته که دیگه شرایط رو برنمی‌تابی... وَ دست‌به‌کار می‌شی... حالا با جمعِ یک جمعیتِ حداکثری بودن می‌شه سوختِ موشک! به اعلیٰ می‌رسونه‌ت! مشّایه؛ حداکثری‌ترین جمعیتِ دنیای ماست! یه دورهٔ فشردهٔ خودسازی! با بیست میلیون مربّی و استاد! کلاسِ سه‌روزهٔ نکاتِ کنکوری؛
مادرم یه خبرِ خوب بهم داد! من زنگ زدم به رفیق و گفتم فقط امام حسین به دادم رسید... فقط امام حسین... من تو کربلا دعا کردم از شرّ این صدای سگِ همسایهٔ بد، امان بگیرم... برای شما یه دعای بیهوده است... برای من تموم آسایش و آرامشم تو اتاقم... خی‌لی اذیت بودم... خی‌لی‌... مادرم گفت پلیس اومده و همسایه و سگش رو بُرده... خودش اعتیاد داره و گزارشش رو دادن... نمی‌تونم بیشتر وصف کنم تا شما رو مثلِ خودم به شوق بیارم... چون از شدتِ شوق دارم تو خونه می‌چرخم و می‌گم ای مهربان‌تر از پدر و مادرم؛ حسین❣😭😍😭😭😭 چطور از این آقا عاقبت به‌خیری نشه گرفت؟ چطور نشه ظهور نگرفت؟ چطور نشه دنیا و آخرت نگرفت؟😭😭😭😭😭😭😭 الحمدلله رب العالمین ماشاءالله و لا حول و لا قوة الا بالله خدایا ازت ممنونم آقا... آقا... آقا... بهتون مدیونم😭😭😭😭😭😭😭😭😭❣❣❣❣😭😭😭😭 شالِ عزای روی دیوارِ اتاقم و می‌خواستم امشب بردارم... اما امشبم باشه... امشبم باشه😭😭😭😭😭😭❣❣❣❣
سیّدناالقائد امروز از آقای پزشکیان تمجید کردن و فرمودن مردم هم باید قدرشناس باشن و ازشون حمایت کنن. ولایت‌پذیری داره واردِ مراحلِ سختش می‌شه... متوسّل می‌شم به جنابِ مقداد و قمرِ بنی هاشم، عبّاس بن علی علیه السلام. خدا عاقبت به‌خیرمون کنه.
سربه‌راه
که بلاهای وصالِ تو کم از هجران نیست حضرتِ آقای امام حسین ❣
پرچم‌های سطح شهر رو جمع کردن... از هر طرف که رفتم بر وحشتم بیفزود...
در چنین فضای روح‌نوازی برنامهٔ دوازدهمام و می‌ریزم😍 رحمة الله علیه
درسته وابسته نمی‌شم و در حفظ و بقای چیزی نمی‌کوشم و نوشته‌های دوست‌داشتنیم در وبلاگِ «باید موسی شوم» رو به‌راحتیِ چای نوشیدن، شیفت+دیلیت کردم و دلیلی نمی‌دیدم قبل از به فنا رفتنِ وبلاگ، عمرم و بذارم و پشتیبان‌گیری کنم؛ صفحهٔ قشنگم در روبیکا رو به‌ آسودگیِ خواب‌های در مشّایه، صفر از مطلب کردم؛ عاشقِ استوریِ واتساپ بودم که بهترین تحلیل‌هام و بعد از ۲۴ ساعت پاک می‌کرد و لازم نبود من غصهٔ اِشغالِ فضایی از عالَم رو بخورم؛ سیزده سررسیدِ دورانِ دانشجویی رو دادم نمکی و در ازاش چیزی قبول نکردم و گفتم محتوای ارزشمندی نداره که به بهایی بیارزه، سرسختی‌های یه دخترِ تلاشگر هست، اما ظهورسازی‌های طیبه‌سادات زمانی و خانوم دبّاغ و ارتقای ادبیِ سیمین دانشور و اشعارِ موندگارِ تربیتیِ پروین اعتصامی که نیست! ببر باغ‌تره بده توشون سبزی بپیچن! قبل از سفرِ اربعین هم، وبلاگِ نازنینم با چهارصد مخاطب و کلی نوشتهٔ طولانی که کلی لینک خورده و پیوندِ وبلاگای دیگه شده بود به‌خاطرِ بی‌حوصله کد وارد کردنم و اشتباهِ یه رقم، برای همیشه از دسترسم خارج شد و به تفاله‌چای ته فلاسکمم نیست؛ وَ هم‌چنین می‌تونم همین الآن اراده کنم و کانالم رو حذف کنم، اما خوبیِ نوشتن و موندگاریش اینه که وقتی داری از شدتِ حجمِ کلاسا و‌ برگه‌ها و برنامه‌های مهر به بعد با کلی آدم و کادرِ جدید، شاگردای جدید، از اضطراب حسِ قلب‌درد می‌کنی، میای روی کانالت و نوشته‌های آبان به بعدِ سال گذشته‌ت و مرور می‌کنی و تهش یه نفسِ عمیق می‌کشی وآسوده می‌گی: قبلاً از پسِ سخت‌ترش هم براومدم، این‌بارم میام 😎
سربه‌راه
از بخش‌های دوست‌داشتنیِ زندگی اینه که دیشب بعد از نوشتنِ آخرین فرسته، بلند شدم برم اتاقم که لباس عوض
هنوز همون دختری؛ با یک سال تجربهٔ بیشتر، پختگیِ بیشتر، سرسختیِ بیشتر. روی خدا حساب کن❣
از امروز چند حکایت رو دوست دارم بنویسم: اولیش اینه که مدیرِ دبیرستان وقتی فهمید کدوم مدرسهٔ خفنِ مشهد الآن پیگیرمه و برای همین نمی‌تونم همهٔ هفته‌م و با اونا پُر کنم، بهم گفت دبیرِ قبلیِ من دکتری ادبیات فارسی داشت، اما در تدریسِ ساده‌ترین مباحث مونده بود. شما بداهه و اتفاقی سر از کلاسِ دوازدهمام درآوردید و بداهه و اتفاقی سخت‌ترین مبحثِ ادبیاتِ نهایی (جملهٔ مجهول) رو در هفت دقیقه به کامل‌ترین شکل تدریس کردید! این نشون می‌ده بی‌خود دنبالِ مدرکیم و خودمون رو می‌کُشیم... داریم راه رو غلط می‌ریم... شما با مدرکِ کارشناسی در کارِ خودتون کم‌رقیبید! (به همه نمی‌گم برای ارشدم چه اتفاقی افتاده... نمی‌گم ارشد رو کامل خوندم و فردوسی هم خوندم و با معدل الف هم خوندم... به کسی نمی‌گم سالِ آخرِ ارشدم، کنکور دکتری دادم که ببینم سخته یا آسون و قبول شدم و دعوتم کردن مصاحبهٔ دانشگاه فردوسی و بعد که گفتم هنوز ترمم تموم نشده و دفاع نکردم، خندیدن که پس چرا آزمون دادی دیوانه... نمی‌گم مدرک ارشدم به فنا رفت و راهِ دکتری خوندنم برای همیشه... برای همیشه... مسدود شد... نمی‌گم تنها نوزدهِ بلیغ کاربردیِ استاد مرتضایی و تنها بیستِ دستورزبانِ استاد مهدوی منم... به‌جای همهٔ اینا می‌گم لیسانسه‌ام... وَ هنوز هم بوی سوختنِ دلم به مشامم می‌رسه...) نتیجه‌گیریش و دوست نداشتم و تذکر دادم که درس خوندن و تحصیلات عالیه برای تک تکِ شیعیان واجبه و باید هر شیعه‌ای حتماً در درس و تحصیل به بالاترین درجات برسه، به‌خاطرِ داشتنِ مدرک نخونه، بلکه به‌خاطرِ مجهز شدن به علم و دانش و ارتقای لشکرِ حق بهترین باشه و در عمل هم رشد کنه. که بنده‌خدا قفل کرده بود و به‌نظرم نفهمید چی گفتم و با دهانِ باز فقط نگام کرد! اما گوشت شد به تنم چون شما که من و نمی‌شناسید که پُز بدم و تفاخر کنم و بخوام دوره‌ای بفروشم و ازتون کاسبی کنم و هرچی اینجا بنویسم سودی بهم نمی‌رسونه و صرفاً خوانندهٔ زیسته‌های یک انسانید، بلکه گوشت شد به تنم چون وقتی درس و علاقه‌م رو ازم سلب کردن، خیال کردن متوقفم کردن، افسرده و منزوی و خونه‌نشینم کردن، خیال کردن تو دنیای مدرک‌زده‌مون دیگه پام به هیچ‌کجا باز نمی‌شه و به‌قولِ استادام، تفکراتِ عهدِ عتیقم اشاعه پیدا نمی‌کنه(!)، اما حالا دارم دکتری‌های مدرک‌دارِ بی‌سواد رو کنار می‌زنم و با لیسانسِ مزخرفم مدیرها رو به تحسین وامی‌دارم. هر وقت پای خدا موندم، عزّتم داد وَ هر وقت خدا رو کنار گذاشتم، ذلیل شدم. خدایا؛ به‌خاطرِ همه‌چی از شما ممنونم و به شما مدیون... به‌خاطرِ همه‌چی از من بگذر و حلالم کن... گرم دست گیری به جایی رسم وَگر بِفکنی بر نگیرد کسم ز لطفت همین چشم داریم نیز بر این بی‌بضاعت ببخش ای عزیز کس از من سیه‌نامه‌تر دیده نیست که هیچم فعالِ پسندیده نیست جز این کاعتمادم به یاریِ توست امیدم به آمرزگاریِ توست❣
حکایتِ دوم اینه که یه خانمی به یه حاجاقایی گفت دخترم و گذاشتم کلاس زبان، اون‌جا همه لختن، اینم داره شل می‌شه. چه کار کنم حاجاقا؟ نمی‌تونم که نذارمش کلاس زبان! پس چه کنم؟ جوابِ حاجاقا رو دلم می‌خواد فریاااااااااد بزنم! البته از صبح که شنیدم تا این لحظه تقریباً فریاد زدم و به هرکی بهم رسید گفتم😂 اهلِ عملم و امون ندادم! حاجاقا گفتن خانوم! گذاشتید کلاس زبان و اصلاً تافل گرفت! رفت دانشگاه و اصلاً پروفسورا گرفت! ته ته ته علم و دانش و تخصص و مهارت و کامپیوتر و هوشِ مصنوعی و همه‌چی شد! خب؟ تا چند سال اینا باهاشن؟ ناصرالدین شاه که حرمسرایی داشت و اروپاگردی کرد، تهش پنجاه سال دستش و پُر کرد. این چیزا براش موند؟ نه! بعد از پنجاه سال اونی که برای دخترت می‌مونه، ایمانشه... برای اونی که موندگاره بی‌قراری کن! الآن که تحت تأثیره، بذارش کلاس زبان مجازی، یا بیشتر خرج کن، معلم خصوصی بگیر، اما برای فرداهاش که می‌خواد بره دانشگاه، الآن بهش محبت کن، ببینش، بشنوش، رفیقش شو، این‌قدر پُرش کن که خالی نره وسطِ گرگا و با هر نجاستی خودش و پر کنه... هر خرجی می‌کنی برای چیزی که براش می‌مونه باشه... ایمانش! عصر یکی داشت بهم می‌گفت پوستم فلان شده، باید برم فلان محصول رو بگیرم. گفتم تهش پنجاه سال برات می‌مونه. تهش می‌ذارنت توی قبر. پوست زیبا اونجا به‌دردت می‌خوره؟ نه! ایمان دستت و می‌گیره. به سلامت و بهداشتت اهمیت بده، اما به حواشی و خودبینی‌ها نپرداز. برای پنجاه سال بعدت تلاش کن، برای اونی که باهات تو‌ قبرم میاد! اون آدم: 😶😶‍🌫 چقدر قشنگ گفت نه؟ شمام مثل من ذوق‌مرگید؟😍 پنجاه سال بعد هیچی برامون نمی‌مونه... هیچی... هرچی خودمون و براش جر... چیز... ببخشید! شرحه شرحه کردیم، به باده... الّا ایمان!
سربه‌راه
حکایتِ دوم اینه که یه خانمی به یه حاجاقایی گفت دخترم و گذاشتم کلاس زبان، اون‌جا همه لختن، اینم داره
حتی تو عِراق به خانوم‌های عِراقی گفتم من سال‌هاست دارم میام کشورتون. تو این سال‌ها در شما خانم‌های عِراقی، افول دیدم! تا قبل از ۱۴۰۰ صحبت‌هام با زنانِ کشورتون، غالباً پیرامونِ مقاومت و خبرگیری از وضعیتِ شیعیان بود. اما ۱۴۰۰ به بعد، زنِ عِراقی رو مشغولِ خودش دیدم! خیلی ظاهربین شدید. تقریباً جملاتِ آغازینِ گفتگوهاتون با ما ایرانی‌ها؛ «أنت حلو» هست. یعنی تو زیبایی، شیرینی. و وقتی بچه‌هاتون رو می‌بوسیم یا بغل می‌کنیم، فارغ از پسر یا دختر بودن‌شون، اولین سؤال عجیب‌تون اینه که «حلوه؟» یعنی قشنگه؟ مکیاج (آرایش) در شما زیاد شده و دخترانِ جوان‌تون درگیرِ آینه و چهره هستن و زنانِ پخته‌تون در حالِ وارسیِ چهره و اندامِ دخترهای ایرانی! خی‌لی وقته گفتگوی تمدنی با شما نداشتم و عمده‌صحبتاتون چهره و زوج داشتن یا نداشتنه(!) مسلّمه که نمی‌پذیرفتن و گارد می‌گرفتن، اما من ادامه می‌دادم که شما مردمانِ کریمِ سختی‌کشیده‌ای هستید. کشورتون این‌قدر جنگ و ناامنی به خودش دیده که من پیکرهٔ نقشهٔ عِراق رو همیشه رنجور و زخمی می‌بینم. اما چرا از پسِ این‌همه بلا، زنان و دختران‌تون به‌جای تحصیل و ارتقای علمی و تربیتِ نسلِ نخبگانی برای ساختنِ کشورتون درگیرِ خودشون شدن؟! این‌که سرویس بهداشتی‌های حرم‌های عِراق غالباً بی آینه است و مبرهنه دلیلش چیه، خی‌لی جای تفکر و غصه و نگرانی داره... این‌همه دعا داریم؛ برای درس، برای کار، برای ازدواج، برای اخلاق، برای پول، برای قسط و قرض، برای هر چیزی که فکر کنید، اما دعایی نداریم که از خدا بخواد خوشگلش کنه... زیبایی بهش بده... پوست صاف... اندامِ موزون... قد بلند... هرجا هم از اندام و‌ بدن دعایی هست، برای خدمت به خداست... من تا حالا روایت و حدیثی نخوندم بگه حضرت زهرا سلام الله علیها زیبا بودن... حضرت زینب سلام الله علیها دلربا بودن... حضرت معصومه سلام الله علیها خوش‌قدوقامت بودن... حتماً بودن اما این‌ها که مهم نیست... مهم اینه که حضرت زهرا سلام الله علیها الگوی ائمه علیهم السلام بودن... حضرت زینب سلام الله علیها، عقیلهٔ طایفه‌ای بودن... حضرت معصومه سلام الله علیها در غیابِ پدر، پاسخگوی سخت‌ترین سؤالاتِ مراجعان بودن... چرا این‌ها در کشورِ پرنورِ شما رشد نکرده؟! برگردم عِراق، تکمله می‌زنم که تهش حلو بودن، پنجاه ساله! چی تو‌ قبر و قیامت همراهِ شما می‌مونه و دست‌گیرتونه؟ ایمان.