eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
از زیبایی‌های خونه‌تون که برای منم فرستادید😍❣
۱. تو حرم یه دختر بحرینی خیلی باعصبانیت از خادمه پرسید چرا بین این‌همه زن، یه مرده؟ منظورش روضه‌خون‌ها بود. خادمه متوجه نمی‌شد چی می‌گه. دختره گفت عربی یا انگلیسی بحرفم؟ خادمه هیچ‌کدوم رو بلد نبود. من رفتم عربی و انگلیسی بهش گفتم اینا روضه‌خونن. پول بدی بگی فلان بخونن برات می‌خونن. چهره‌ش باااااااز شد و گفت آها! خطّاب! خطّاب! گفتم نه، مدّاح! ولی با کلمهٔ مدّاح آشنا نبود. راستش نمی‌دونم چقدر عربی بحرین فرق داره... ولی احساس می‌کنم اون چیزی که باید بفهمه رو نفهمید! ۲. مدیرم ازم پرسیدن شما قلمروهای زبانی و ادبی رو می‌گین؟ گفتم بله، چطور؟ گفت رشتهٔ انسانی در همهٔ پایه‌ها شورش کردن که خانم فارسی (همکارِ دیگه‌م که نگارش هم درس نداده بود...) به ما قلمروها رو نمی‌گه! من گفتم مهم‌ترین بخشه. من معنی شعر نمی‌گم. اون پس چی می‌گه؟ گفت اتفاقاً معنی شعر می‌گه، ولی فقط معنی شعر می‌گه(!) گفتم آرایه‌های ادبی و دستورزبان فوق‌العاده مهمه. خصوصاً یازدهم و دوازدهم که نهایی دارن. گفت می‌شه جزوه‌ت و بدی بدم از روش تدریس کنه؟ گفتم جزوه ندارم. باتعجب گفت واقعاً؟! پس از روی چی درس می‌دی؟! گفتم کتاب درسی دیگه! گفت نه، جزوه‌ای که توش نکات باشه و فلان... گفتم ندارم! اعتقادی هم ندارم معلم جزوه داشته باشه بده دانش‌آموز. اون‌جوری نه معلم، نه دانش‌آموز فراتر نمی‌رن، به‌جای فهم، حفظ می‌کنن، امتحان محدود می‌شه، سر کلاس گوش نمی‌دن، ارتقا شکل نمی‌گیره، از معلم هم سند دست دانش‌آموز می‌ره. مدیرم خی‌لی کِیف‌کرده پرسید برای معنی شعر نگفتنم حتماً یه دلیل خفن داری! گفتم بگم؟ بااشتیاق گفت آره! گفتم شب یلدا یا سالِ نو، مجری تلویزیون می‌گه نیت کنید حافظ باز کنم. هشتاد میلیون نیت می‌کنن همه‌شون هم به مراد دل‌شون می‌رسن. چون شعر یه خطی و دو خطی نیست. مفهوم کلی داره، اما برداشت‌های جزئی متفاوت داره. من مفهوم کلی رو می‌گم، اما این دانش‌آموزه که باید فهم کنه یا بره حداقل سه سایت گوگل رو تجمیع کنه و بهترینش رو انتخاب. بنده‌خدا این‌قدر منطقه‌محرومن و دبیرها از سربازکنی درس می‌دن، ذوق‌مند تشویقم کرد! ماشاءالله و لا حول و لا قوة الا بالله. ۳. مسؤول آقا پیام زدن که هیئت امنا وقتی دیدن من شما (من) رو کنار نمی‌زنم، روی حقیقی‌شون رو نشون دادن. گفتن الآن واحد پسرها هشت ماهه فعاله، یه‌سره تو مسجد به بازی و کلاسن، چرا آدم نشدن؟! چرا هنوز به همه سلام نمی‌کنن؟! چرا هنوز اهل خدا و پیغمبر نیستن؟! چرا فلانی سیگار می‌کشه هنوز؟! نوشته بودن خانم سربه‌راه؛ شما درست تشخیص دادید... اینا خودشون کارفرهنگی‌لازمن... دارن فشار میارن من رو کنار بذارن... نوشتم کار فرهنگی، کشتی ساختن وسطِ بیابونه. نوح باشید و مطمئن. تا می‌تونید ادامه بدید، نذاشتن و جفت‌مون رو کنار گذاشتن، اونا ضرر کردن. من معلمم، شما طلبه. زمین برای جایگاهِ من و شما فراخه که کار فرهنگی کنیم. من و شما بلدیم هر لحظه چطور یه کار فرهنگی رو آغاز کنیم و تلاش کنیم جوری تربیت شیم و بکنیم که نسلِ این مذهبی‌عقب‌مونده‌های زرزروی مفت‌خور منقرض شه. تشکر کردن و امید گرفتن. ۴. خانم عربی به محض این‌که صبح رسید گفت من یه شعر گفتم! می‌شه شما ببینید و نظر بدید😍 ذوقش رو دوست داشتم... این‌که من براش انگیزه هستم رو دوست داشتم... این‌که به دو تا دبیر ادبیات دیگه نگفت و به من گفت رو خی‌لی دوست داشتم. ماشاءالله و لا حول و لا قوة الا بالله. ۵. دهما دارن باهام صمیمی می‌شن و قوانینم رو می‌پذیرن. زنگ آخر میان و باهام دست می‌دن و خداحافظی می‌کنن😊 ۶. یازدهما بهم اعتماد کردن؛ دارن زوایای پنهان زندگی‌شون رو بهم می‌گن و مسائل مذهبی ازم می‌پرسن. امروز پرسیدن خانوم ما رو خدا دوست نداره... ما بدیم... ناخن کاشتیم... نماز نمی‌خونیم... ناپاکیم... بابِ خی‌لی صحبتا باز شد... زنگ که خورد ازم تشکر کردن و یک ساعت پیش برام تو شاد قلب فرستادن❣ ۷. دبیر دینی داشت وضو می‌گرفت بره نماز. دیدم دورش کسی نیست. به شوخی و خنده گفتم این کاشت ناخن رو شما بهشون تذکر دادید چیزی نگفتن؟ گفت من تذکر ندادم! جرأت نمی‌کنم! اصلاً باهاشون بحثی نمی‌کنم! با نگاهم بهش گفتم خاک بر سر خودت و نمازت، با زبان بهش گفتم پس وظیفهٔ دبیر دینی چیه؟! وَ محکم ایستادم و تو چشماش نگاه کردم. هیچی نگفت. ۸. خانم زبان گفت من هر روز این مدرسه‌ام. روزایی که شما نیستید، این مدرسه مثل خونه ارواحه. روزایی که شما هستید رو دوست دارم. زنگای تفریح زود میام که بیشتر با شما باشم😍 دبیر ریاضی و تاریخ، هم‌زمان گفتن واقعاً! واقعاً!
۹. طرح درسام و که برای مدیرم فرستادم، دوباره کِیف‌مند شدن! خصوصاً که همه‌چیز این‌جا دستیه و من پی‌دی‌اف می‌فرستم! مسؤول آقا هم اولین‌بار که زمان‌بندی و همه‌ مکتوباتم رو سیستمی و مرتب دیدن، بنده‌خدا خیلی کِیف کردن! بهم گفتن این خانوم بسیجیه که شما برکنارش کردین، همیشه بهم می‌گه پیامکای شما بهم نمی‌رسه، چطوریه که به شما می‌رسه و زود پاسخم رو می‌دید و به اون نه؟! چطوریه که من کل مدتی که با اون کار کردم نشده ده جلسه داشته باشیم و ده و نیم زودتر بیاد، ولی شما از ۹ و ۴۵ دقیقه به من پیام می‌دید اتاق جلساتین؟! بنده‌خدا گفت باور می‌کنین پنج‌شنبه‌ها به همسرم می‌گم صبح من رو زود بیدار کن، خانم سربه‌راه دقیق می‌رسه و من می‌ترسم خواب بمونم؟! 😂 گفتم بله، باور می‌کنم! ۱۰. یه خانمی بهم پیام زدن که من دو سال پیش با اون‌جا کار کردم. این‌قدر بی‌ادب و بی‌نظم و همه‌ش تو عکس و فیلم بودن کلاسم رو ول کردم. شنیدم یه آدم منظم مسؤول شده، اگر این‌طوره من دوست دارم بازم برای منطقه محروم کار کنم. ازش اطلاعات گرفتم. دخترِ جوانِ مذهبیِ «کم‌سوادیه»! کم‌سوادهای کم‌سنِ زودازدواج‌کرده رو ثبت‌نام نمی‌کنم چون می‌خوان برن بالاسر نوجوان‌ها. می‌خوام با هم تلاش و مفید بودن و جهاد با سختی‌های درونی و بیرونی یاد بگیریم. چطور دخترِ پونزده ساله‌ای که از کلاس هفتم درس رو ول کرده و عروس شده و وقتی ازش پرسیدم هدفت از ازدواج تو سن کم چی بوده، نزدیک بود از طوفانِ شبهات ویران شه رو بفرستم کلاس؟! اون نوجوان نمی‌گه شما اگه راست می‌گید خودتون درب‌وداغون نباشید(!) ولی این دختر، «علاقه و پیگیری» داشت. در اردوهای جهادی، هر وقت کسی با پیگیری پیله می‌شه ببریمش، قبول می‌کنیم. معتقدم پیگیر، همهٔ موانع رو عبور می‌کنه و بن‌بستا براش بن‌بازه. وقتی سیرزارِ کلات بودیم، یه دختری به‌اسمِ ملوک نیروم بود. ملوک خیلی تنبل بود. ولی پیگیر بود بیاد جهادی. گفتم سحرخیز نیستی. به‌دردم نمی‌خوری. گفت سحرخیز می‌شم. اون‌جا من و رفیق که مسؤول بودیم زودتر از همه بیدار می‌شدیم. تنها کسی که بعد از ما بیدار می‌شد، خودجوش و خودخواسته، ملوک بود! بهترین نیروی اون اردوم که وقتی از سیرزار راه افتادیم و بچه‌های کلاسش براش گریه کردن و یک گردنه پشت ماشین دویدن؛ ملوک بود! این خانم رو هم ثبت کردم و براش وقت مصاحبه گذاشتم.
چون که همدلی از هم‌زبانی بهتر است!
مگه شاگرد باید تولد معلم رو بدونه؟!😳😶😐 من می‌گم کدوم دانشگاه درس خوندم، چون شاگردم رو به علم ترغیب می‌کنه. می‌گم با چه رتبه‌ای ادبیات خوندم، چون بهش القا می‌کنه برای علاقه‌ش هم باید بالاترین حد تلاشش رو بکنه. می‌گم چند ساله و کجاها تدریس کردم، چون می‌فهمه کل جوانی رو باید به سعی بگذرونه و زکات سلامتی و جوانیش رو به تلاش برای رشد کردن و رشد دادن بپردازه. هر اطلاعاتِ مفیدی رو که احتمال بدم برای یک نفر ولو یک نفر روزنهٔ نور باشه بهشون می‌گم ولی تاریخ تولد رو تو این دوازده سال تدریس مفید ندیدم(!) معلمِ ریاضیِ پارسال گفته بود و چند تا از بچه‌ها براش تولد گرفتن و برای من نمادِ یه دبیرِ فوق‌العاده بیکار و بی‌عرضه شد که این‌قدر درس نمی‌ده که فرصت داره از خودش صحبت کنه(!) ولی خودم تو این دوازده سال...😳 من یک دقیقه اضافه بیارم یه تست با دخترام کار می‌کنم! پروفایلی هم نمی‌ذارم که متوجه بشن تولدم بوده(!) چون هم به زحمت می‌افتن... هم چی بهشون اضافه کردم جز بیهودگی؟!😶 سؤال‌تون خی‌لی برام عجیب بود... وَ حتی برخورنده! من معلم هستم😍، نه یه بلاگر🤢(!)
از هم‌صحبتی با شما❣
سربه‌راه
از هم‌صحبتی با شما❣
سرِ خُمِّ مِی سلامت... خب؟
نه خوب‌ترین، نه بلاخانوم، هیچ‌کدوم دو سال معلم‌شون بودم از این لوس‌بازیا نداشتن، فقط با نمره‌شون خوشحالم می‌کردن. این خُنُک نمره‌ش و شده ۱ از ۱۰ بعد برای من عشق درکرده(!) لب‌ودهنِ توخالی! زبون‌ریزی بدون عمل! مثلِ چای سرد! مثلِ بستنیِ آب‌شده! مثلِ وامِ مسکن که نمی‌شه باهاش مسکن خرید! مثلِ خریدِ اینترنتیِ ناموفق و پولِ برنگشته! وقتی یکی رو دوست دارید، نیازی نیست هی به زبون بیارید(!) در عمل نشونش بدید! به‌شرطِ انسان بودن می‌فهمه و ذوق می‌کنه و روی شما حساب❣
شب کرده پاییز. شهر را در باد می‌وزم. باد صورتم را بُرده. اتوبوس‌ها تا من می‌دوند. شلوغیِ آخرین ساعات است. همه می‌دوند که از خانه‌ها جا نمانند. خودم را از مجاورتِ آدم‌ها پنهان می‌کنم. وَ شب در جوارِ من می‌وزد. کلمات؛ چون پروانه‌های ازتخم‌درآمده، از من شوقِ پریدن دارند. علیرضا قربانی حلزونِ گوشم را هوایی کرده. پروانه‌های کلمات دورِ سرم می‌چرخند و حلزونی هوایی توی گوش‌هام دلتنگی می‌کند. هیچ‌کس آوازی نمی‌خوانَد... دهانِ همه بسته است... دهانِ همه بسته است... به دخترانم در زنگِ سوم گفتم مردِ پرتقالی جوان‌مرگ شد. چند نفر می‌دانند مردِ پرتقالی کدام شاعر است؟ چند نفر می‌دانند جوان‌مرگ شده؟ سیمین خوابیده... فروغ مُرده... وَ پروین وزیده. من وزیدن دوست دارم. مثلِ بلندای قله‌ها. مثلِ اهتزازِ پرچم‌ها بر عمودها. خودم را در آیینهٔ چشم‌های زنی که به مجاورتم با خودم نزدیک شده و به من زل زده، تماشا می‌کنم. زیرِ چشم‌هایم گود افتاده... وَ آجرِ سنگینی انگار روی قلبم با سیمان چسبیده... هرجا می‌روم آجر با من است... وَ نفس کشیدن دشوار... وَ پانزدهِ بهمنِ همهٔ تقویم‌ها دور... من تقویمِ مدرسه را دیدم. تقویمِ خانهٔ درحالِ بازسازی را. خانهٔ موقت تقویم ندارد. در خانهٔ موقّت بین هشتم و نهم گم می‌شوم. بادِ صبای موبایلم باید بوزد که پیدا شوم. نوشتم وزیدن دوست دارم؟ در خیابان‌های یک‌شنبه می‌وزم. در خیابان‌های شنبه. به یادی از خودم قانعم. در شمارشِ این ثانیه‌های بی‌صبر... به خاطره‌ای از خودم... به خاطره‌ای دور از خودم... باید تقویمی بسازم. لبهٔ فکرهام پریده. وَ ایتا شمارشِ معکوسِ تعداد واژه نشان می‌دهد. باکی نیست.
مهاجرت کردم به فرسته‌ای جدید. وسعتی جدید. ادامه می‌دهم. نوشتم باکی نیست. زمینِ خدا فراخ. وَ من دوست‌دارِ وزیدن. تنها خواب، که بی‌وقت پا بر آجرِ سینه‌ام می‌کوبد، مرا از بینِ شاخه‌ها می‌دزدد. بخواب دختر. بی‌اضطراب بخواب. وَ به فرزندانِ فردا فکر کن. هم‌الآن... هم‌الآن که علیرضا قربانی حلزون‌های گوشَت را پروانه کرده و پروانهٔ کلماتت را چون حلزونی، چسبیده به آجری... هزاران نطفه از پهلوی هزاران زن در حالِ جوانه است... تو سیزده سال بعد می‌توانی آن‌ها را در حیاطِ مدرسه‌ای ملاقات کنی... در یکی از کلاس‌های مؤسسه... در یکی از آمفی‌تئاترهای بزرگِ آموزش و پرورش وقتی میل دستت گرفته‌ای و قصه بافتن آموزش می‌دهی؛ یکی زیر، یکی رو... قصه‌های کِش‌دار را دو تا زیر، دو تا رو... دو تا رو، یکی زیر... قصه‌های طویلِ شالگردنی‌ را سه تا زیر، سه تا رو... رجِ بعدی چهار تا زیر، چهار تا رو... رجِ بعدی... بخواب و برای سیزده سالِ بعد آماده شو... روی سرت حنا بگذار... سنگِ پا بکش... بگذار این پاها پوستِ تازه برویاند... اجزای تازهٔ بدنت را شور نده... وَ تا اطلاعِ ثانوی هیچ آوازی نشنو! به جهان بگو درکت کند... وَ بگذارد کمی بخوابی... بخواب... وَ فکر نکن که چه کلمه‌ها که توانِ ساختنش را نداشتم... چه شعرها که از پسِ سرایشش برنیامدم... چه مقال‌ها و چه نامه‌ها و چه عریضه‌ها... بگذار ملودیِ سکوتت لَختی به جهان بوزد... اصلاً نوشتی وزیدن دوست داری؟!
سربه‌راه
از مدرسه: ۱. ون اتوبوسی که هر بار سوارش می‌شم پیامک می‌دم این هفته هر روزی که رفتم سر ساعت اومد. خل
وَنی که باهاش مدرسه می‌رم، که از اوّل دارم پیامک می‌دم، که سرِ ساعت شد، امروز «اتوبوس» اومد! پیامک زدم تشکر و قدردانی کردم. روسیاه هرکی به بهانهٔ «فایده‌ای نداره» از وظیفه‌ش در‌می‌ره!