eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
مگه شاگرد باید تولد معلم رو بدونه؟!😳😶😐 من می‌گم کدوم دانشگاه درس خوندم، چون شاگردم رو به علم ترغیب می‌کنه. می‌گم با چه رتبه‌ای ادبیات خوندم، چون بهش القا می‌کنه برای علاقه‌ش هم باید بالاترین حد تلاشش رو بکنه. می‌گم چند ساله و کجاها تدریس کردم، چون می‌فهمه کل جوانی رو باید به سعی بگذرونه و زکات سلامتی و جوانیش رو به تلاش برای رشد کردن و رشد دادن بپردازه. هر اطلاعاتِ مفیدی رو که احتمال بدم برای یک نفر ولو یک نفر روزنهٔ نور باشه بهشون می‌گم ولی تاریخ تولد رو تو این دوازده سال تدریس مفید ندیدم(!) معلمِ ریاضیِ پارسال گفته بود و چند تا از بچه‌ها براش تولد گرفتن و برای من نمادِ یه دبیرِ فوق‌العاده بیکار و بی‌عرضه شد که این‌قدر درس نمی‌ده که فرصت داره از خودش صحبت کنه(!) ولی خودم تو این دوازده سال...😳 من یک دقیقه اضافه بیارم یه تست با دخترام کار می‌کنم! پروفایلی هم نمی‌ذارم که متوجه بشن تولدم بوده(!) چون هم به زحمت می‌افتن... هم چی بهشون اضافه کردم جز بیهودگی؟!😶 سؤال‌تون خی‌لی برام عجیب بود... وَ حتی برخورنده! من معلم هستم😍، نه یه بلاگر🤢(!)
از هم‌صحبتی با شما❣
سربه‌راه
از هم‌صحبتی با شما❣
سرِ خُمِّ مِی سلامت... خب؟
نه خوب‌ترین، نه بلاخانوم، هیچ‌کدوم دو سال معلم‌شون بودم از این لوس‌بازیا نداشتن، فقط با نمره‌شون خوشحالم می‌کردن. این خُنُک نمره‌ش و شده ۱ از ۱۰ بعد برای من عشق درکرده(!) لب‌ودهنِ توخالی! زبون‌ریزی بدون عمل! مثلِ چای سرد! مثلِ بستنیِ آب‌شده! مثلِ وامِ مسکن که نمی‌شه باهاش مسکن خرید! مثلِ خریدِ اینترنتیِ ناموفق و پولِ برنگشته! وقتی یکی رو دوست دارید، نیازی نیست هی به زبون بیارید(!) در عمل نشونش بدید! به‌شرطِ انسان بودن می‌فهمه و ذوق می‌کنه و روی شما حساب❣
شب کرده پاییز. شهر را در باد می‌وزم. باد صورتم را بُرده. اتوبوس‌ها تا من می‌دوند. شلوغیِ آخرین ساعات است. همه می‌دوند که از خانه‌ها جا نمانند. خودم را از مجاورتِ آدم‌ها پنهان می‌کنم. وَ شب در جوارِ من می‌وزد. کلمات؛ چون پروانه‌های ازتخم‌درآمده، از من شوقِ پریدن دارند. علیرضا قربانی حلزونِ گوشم را هوایی کرده. پروانه‌های کلمات دورِ سرم می‌چرخند و حلزونی هوایی توی گوش‌هام دلتنگی می‌کند. هیچ‌کس آوازی نمی‌خوانَد... دهانِ همه بسته است... دهانِ همه بسته است... به دخترانم در زنگِ سوم گفتم مردِ پرتقالی جوان‌مرگ شد. چند نفر می‌دانند مردِ پرتقالی کدام شاعر است؟ چند نفر می‌دانند جوان‌مرگ شده؟ سیمین خوابیده... فروغ مُرده... وَ پروین وزیده. من وزیدن دوست دارم. مثلِ بلندای قله‌ها. مثلِ اهتزازِ پرچم‌ها بر عمودها. خودم را در آیینهٔ چشم‌های زنی که به مجاورتم با خودم نزدیک شده و به من زل زده، تماشا می‌کنم. زیرِ چشم‌هایم گود افتاده... وَ آجرِ سنگینی انگار روی قلبم با سیمان چسبیده... هرجا می‌روم آجر با من است... وَ نفس کشیدن دشوار... وَ پانزدهِ بهمنِ همهٔ تقویم‌ها دور... من تقویمِ مدرسه را دیدم. تقویمِ خانهٔ درحالِ بازسازی را. خانهٔ موقت تقویم ندارد. در خانهٔ موقّت بین هشتم و نهم گم می‌شوم. بادِ صبای موبایلم باید بوزد که پیدا شوم. نوشتم وزیدن دوست دارم؟ در خیابان‌های یک‌شنبه می‌وزم. در خیابان‌های شنبه. به یادی از خودم قانعم. در شمارشِ این ثانیه‌های بی‌صبر... به خاطره‌ای از خودم... به خاطره‌ای دور از خودم... باید تقویمی بسازم. لبهٔ فکرهام پریده. وَ ایتا شمارشِ معکوسِ تعداد واژه نشان می‌دهد. باکی نیست.
مهاجرت کردم به فرسته‌ای جدید. وسعتی جدید. ادامه می‌دهم. نوشتم باکی نیست. زمینِ خدا فراخ. وَ من دوست‌دارِ وزیدن. تنها خواب، که بی‌وقت پا بر آجرِ سینه‌ام می‌کوبد، مرا از بینِ شاخه‌ها می‌دزدد. بخواب دختر. بی‌اضطراب بخواب. وَ به فرزندانِ فردا فکر کن. هم‌الآن... هم‌الآن که علیرضا قربانی حلزون‌های گوشَت را پروانه کرده و پروانهٔ کلماتت را چون حلزونی، چسبیده به آجری... هزاران نطفه از پهلوی هزاران زن در حالِ جوانه است... تو سیزده سال بعد می‌توانی آن‌ها را در حیاطِ مدرسه‌ای ملاقات کنی... در یکی از کلاس‌های مؤسسه... در یکی از آمفی‌تئاترهای بزرگِ آموزش و پرورش وقتی میل دستت گرفته‌ای و قصه بافتن آموزش می‌دهی؛ یکی زیر، یکی رو... قصه‌های کِش‌دار را دو تا زیر، دو تا رو... دو تا رو، یکی زیر... قصه‌های طویلِ شالگردنی‌ را سه تا زیر، سه تا رو... رجِ بعدی چهار تا زیر، چهار تا رو... رجِ بعدی... بخواب و برای سیزده سالِ بعد آماده شو... روی سرت حنا بگذار... سنگِ پا بکش... بگذار این پاها پوستِ تازه برویاند... اجزای تازهٔ بدنت را شور نده... وَ تا اطلاعِ ثانوی هیچ آوازی نشنو! به جهان بگو درکت کند... وَ بگذارد کمی بخوابی... بخواب... وَ فکر نکن که چه کلمه‌ها که توانِ ساختنش را نداشتم... چه شعرها که از پسِ سرایشش برنیامدم... چه مقال‌ها و چه نامه‌ها و چه عریضه‌ها... بگذار ملودیِ سکوتت لَختی به جهان بوزد... اصلاً نوشتی وزیدن دوست داری؟!
سربه‌راه
از مدرسه: ۱. ون اتوبوسی که هر بار سوارش می‌شم پیامک می‌دم این هفته هر روزی که رفتم سر ساعت اومد. خل
وَنی که باهاش مدرسه می‌رم، که از اوّل دارم پیامک می‌دم، که سرِ ساعت شد، امروز «اتوبوس» اومد! پیامک زدم تشکر و قدردانی کردم. روسیاه هرکی به بهانهٔ «فایده‌ای نداره» از وظیفه‌ش در‌می‌ره!
با همکارم بودیم. اذان مغرب گفتن. راضیش کردم بیاد اولین مسجدی که دیدیم نمازمون و بخونیم. قبول کرد. تو مسجد یه خانمِ خونه‌دار از صحبتای کاری‌مون فهمید معلمیم. خوش‌وبش کرد باهامون. نماز که تموم شد همکارم که چادری نیست، داشت چادرِ مسجد رو نابلد تا می‌زد. ازش گرفتم که درست تاش کنم. خانم خونه‌داره با تمسخر گفت شما زنای شاغل، کارِ خونه نکردید که! همکارم ناراحت شد ولی چیزی نگفت. من هم با تمسخر گفتم شما هم کارِ بیرون نکردید، فقط این‌که از ما خونه‌دار درمیاد، ولی از هر خونه‌داری معلم و دکتر و مهندس درنمیاد! خانومه گفت خونه‌داری شغلِ مقدسیه! گفتم بر منکرش لعنت، اما شغلِ انبیا نیست😎 دهنش و بست. وقتی داشتیم بیرون می‌اومدیم بهش گفتم سخنرانی‌های رهبر رو کااااااامل گوش بدید؛ اون خونه‌داری‌ای مقدسه که منجر به خانواده‌داری بشه. مفهومِ خونه‌داری در محورِ تربیتِ انسان مقدسه، کاری که تردید دارم از شما با این رفتار بربیاد، ولی مشخصاً تخصص و جایگاهِ ما معلم‌هاست.
سربه‌راه
هوای حرم.
از هر دری، وری: ۱. روزِ دانش‌آموز رو از شاگردای گذشته‌م فقط به سه نفر پیام فرستادم و تبریک گفتم: خوب‌ترین، بلاخانوم، دخترتیزهوشانیه که باهاش دو ماه کلاس داشتم. فقط همین سه تا تو ذهنِ من معادلِ واژهٔ «دانش‌آموز» هستن. کلیپِ تازه‌منتشرشدهٔ غزلِ سیدالقائد رو فرستادم و روزشون رو تبریک گفتم. ۲. دیروز مدرسه پُر بود از دخترایی که روی مقنعه‌هاشون پیکسلایی بود که من بهشون هدیه دادم😍 جعبهٔ همیشگی رو که یادتونه؟ برعکس که طرحش دیده نشه، ریختم تو جعبه و رفتم مدرسه. صبحِ خیلی زود رسیدم چون شب‌کار بودم و باید به سروصورتم می‌رسیدم رنگ زرد و چروکِ پوستِ بی‌خوابم دیده نشه که موفق نبودم. بی‌نهایت خسته بودم و چهره‌م متلاشی شده بود. زشت و خسته بودم. ولی به خودم رسیدم و عطر زدم و مدیر از راه رسید. جعبه رو دید گفت براشون کادو آوردی؟ خوشحال شدم بهم این دید رو پیدا کردن. چون عیدی می‌دم و این‌ها هم به این جعبه شرطی شدن. حس خوبیه که به دست‌هات امید ببنندن. این یعنی دست‌های گشاده‌ای داری. دستِ گشاده رو دوست دارم. گفت ببینم تو رو خدا. درِ جعبه رو باز کردم. دید و ذوق کرد. ولی با سردی گفت بچه‌ها نگاه‌شون به هدیه عوض شده. بی‌خودی زحمت کشیدی، به چشم‌شون نمیاد. خندیدم و گفتم می‌بینید! معنی هدیه، از هدیه‌دهنده صادر می‌شه. شما خودت معتقد به هدیهٔ سنگینِ مالی باشی نه معنوی، همه ازت همین توقع رو دارن، نباشی متفاوته. خصوصاً برای سنِ زلالِ اینا. وقتی داشت می‌رفت تو حیاط گفت اینا فقط آیفون رو کادو می‌دونن و بس! اما زنگ سوم که مراسم روز دانش‌آموز برگزار شد، حیاط پر بود از دخترایی که سمت چپ مقنعه‌شون پیکسلای هدیهٔ خانم ادبیات بود😍 همهٔ مدرسه به‌لطفِ خدا شاگردِ من شدن به‌جز یازدهم و دوازدهم انسانی که با حسرت و حیرت به بقیه نگاه می‌کردن و می‌پرسیدن این و کی داده بهتون؟🥲 حتی مدیر پیکسل یکی رو گرفته بود زده بود روی مقنعه‌ش که تو مراسم با دخترا یکی شه😂 با این‌که پیکسل اضافه می‌اومد ولی به کادر ندادم. اضافه‌ها رو می‌برم برای دوستام. ۳. از همه بیشتر یازدهم تجربی ذوق کردن. اون‌قدر که چشماشون رو می‌بستن، نیت می‌کردن و برمی‌داشتن. بعدش بغلم کردن. دونه دونه. اونا با من سر نگارش خیلی صحبت می‌کنن. سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی، حتی مسائل خصوصی. شر نیستن، ابداً، ولی در مدرسه مشهورن به شرهای بدزبون! خب چون کسی نهم دوهای دو‌ سالِ گذشتهٔ من رو ندیده(!) دیروز می‌گفتن خانوم اینجا فقط شمایید که ما رو دوست دارید... همه معلما از ما بیزارن! ۴. یکی از دهما که پررو و بی‌ادبه و من دمش رو چیدم، دیروز با پررویی اومد گفت از شما خیلی برای مادرم تعریف کردم، روز گرفتن کارنامه می‌خواد بیاد با شما صحبت کنه. بااشتیاق برگشتم نگاهش کردم و گفتم واقعاً؟! چقدر عالی! حتماً بگو روزی بیان که من باشم، خی‌لی باهاشون صحبت دارم. بادش خوابید و با ترس گفت خانوم! چی می‌خواین بهش بگین؟! گفتم پدرت هم اگر بیان عالی‌تر می‌شه. بیشتر ترسید. این‌قدر که از دهنش پرید بابا ندارم. خانوم چی می‌خواین به مادرم بگین؟! اصلاً می‌گم پیش شما نیاد. تازه فهمیدم دلیل این‌همه کج‌خلقی و بی‌ادبی چیه. ولی در رفتارم تأثیری نداره چون قرار نیست دنیا برای بی‌باباها، بی‌مامان‌ها، مدرک‌سوخته‌ها، دل‌سوخته‌ها، درد عشق کشیده‌ها، خم‌وراست بشه(!) باید مقاومت و تلاش رو یاد بگیرن. یا خودشون یاد می‌گیرن، یا زمانه بهشون یاد می‌ده! جوری که حساب کار دستش بیاد و سرخمیده برگرده کلاس، تو چشماش زل زدم و گفتم حرف‌های بسیار! حرف‌های مهمِ بسیار! حرف‌های مهمِ تعیین‌کنندهٔ بسیار! سرخمیده برگشت کلاس. خدا رو سپاسگزارم معلمی هستم که از والدین وحشتی ندارم و علم و ادب رو پایمال نمی‌کنم و باج نمی‌دم. خدا رو شاکرم معلم‌مذهبی‌های دینی و عربی، خاک‌برسرانه با اولین تشر، نمره می‌دن و دخترا این‌قدر خوب می‌فهمن که کل مسائل دینی‌شون رو مثلِ هر سالِ معلمی‌م میان و از من می‌پرسن، نه اونا! مذهبی‌زرزروهای مغزگندیدهٔ همیشه پَست در هرررررررررر جایگاهی😂