۹. طرح درسام و که برای مدیرم فرستادم، دوباره کِیفمند شدن! خصوصاً که همهچیز اینجا دستیه و من پیدیاف میفرستم!
مسؤول آقا هم اولینبار که زمانبندی و همه مکتوباتم رو سیستمی و مرتب دیدن، بندهخدا خیلی کِیف کردن! بهم گفتن این خانوم بسیجیه که شما برکنارش کردین، همیشه بهم میگه پیامکای شما بهم نمیرسه، چطوریه که به شما میرسه و زود پاسخم رو میدید و به اون نه؟! چطوریه که من کل مدتی که با اون کار کردم نشده ده جلسه داشته باشیم و ده و نیم زودتر بیاد، ولی شما از ۹ و ۴۵ دقیقه به من پیام میدید اتاق جلساتین؟!
بندهخدا گفت باور میکنین پنجشنبهها به همسرم میگم صبح من رو زود بیدار کن، خانم سربهراه دقیق میرسه و من میترسم خواب بمونم؟! 😂
گفتم بله، باور میکنم!
۱۰. یه خانمی بهم پیام زدن که من دو سال پیش با اونجا کار کردم. اینقدر بیادب و بینظم و همهش تو عکس و فیلم بودن کلاسم رو ول کردم. شنیدم یه آدم منظم مسؤول شده، اگر اینطوره من دوست دارم بازم برای منطقه محروم کار کنم.
ازش اطلاعات گرفتم. دخترِ جوانِ مذهبیِ «کمسوادیه»! کمسوادهای کمسنِ زودازدواجکرده رو ثبتنام نمیکنم چون میخوان برن بالاسر نوجوانها. میخوام با هم تلاش و مفید بودن و جهاد با سختیهای درونی و بیرونی یاد بگیریم. چطور دخترِ پونزده سالهای که از کلاس هفتم درس رو ول کرده و عروس شده و وقتی ازش پرسیدم هدفت از ازدواج تو سن کم چی بوده، نزدیک بود از طوفانِ شبهات ویران شه رو بفرستم کلاس؟! اون نوجوان نمیگه شما اگه راست میگید خودتون دربوداغون نباشید(!)
ولی این دختر، «علاقه و پیگیری» داشت.
در اردوهای جهادی، هر وقت کسی با پیگیری پیله میشه ببریمش، قبول میکنیم.
معتقدم پیگیر، همهٔ موانع رو عبور میکنه و بنبستا براش بنبازه.
وقتی سیرزارِ کلات بودیم، یه دختری بهاسمِ ملوک نیروم بود. ملوک خیلی تنبل بود. ولی پیگیر بود بیاد جهادی. گفتم سحرخیز نیستی. بهدردم نمیخوری. گفت سحرخیز میشم.
اونجا من و رفیق که مسؤول بودیم زودتر از همه بیدار میشدیم.
تنها کسی که بعد از ما بیدار میشد، خودجوش و خودخواسته، ملوک بود! بهترین نیروی اون اردوم که وقتی از سیرزار راه افتادیم و بچههای کلاسش براش گریه کردن و یک گردنه پشت ماشین دویدن؛ ملوک بود!
این خانم رو هم ثبت کردم و براش وقت مصاحبه گذاشتم.
مگه شاگرد
باید تولد معلم رو
بدونه؟!😳😶😐
من میگم کدوم دانشگاه درس خوندم،
چون شاگردم رو به علم ترغیب میکنه.
میگم با چه رتبهای ادبیات خوندم،
چون بهش القا میکنه برای علاقهش هم باید بالاترین حد تلاشش رو بکنه.
میگم چند ساله و کجاها تدریس کردم،
چون میفهمه کل جوانی رو باید به سعی بگذرونه و زکات سلامتی و جوانیش رو به تلاش برای رشد کردن و رشد دادن بپردازه.
هر اطلاعاتِ مفیدی رو که احتمال بدم برای یک نفر
ولو یک نفر
روزنهٔ نور باشه
بهشون میگم
ولی تاریخ تولد رو
تو این دوازده سال تدریس
مفید ندیدم(!)
معلمِ ریاضیِ پارسال گفته بود و چند تا از بچهها براش تولد گرفتن و
برای من نمادِ یه دبیرِ فوقالعاده بیکار و بیعرضه شد
که اینقدر درس نمیده که
فرصت داره از خودش صحبت کنه(!)
ولی خودم تو این دوازده سال...😳
من یک دقیقه اضافه بیارم
یه تست با دخترام کار میکنم!
پروفایلی هم نمیذارم که متوجه بشن تولدم بوده(!)
چون هم به زحمت میافتن...
هم چی بهشون اضافه کردم جز
بیهودگی؟!😶
سؤالتون خیلی برام عجیب بود...
وَ حتی
برخورنده!
من معلم هستم😍،
نه یه بلاگر🤢(!)
نه خوبترین، نه بلاخانوم،
هیچکدوم دو سال معلمشون بودم از این لوسبازیا نداشتن، فقط با نمرهشون خوشحالم میکردن.
این خُنُک نمرهش و شده ۱ از ۱۰ بعد برای من عشق درکرده(!) لبودهنِ توخالی! زبونریزی بدون عمل! مثلِ چای سرد! مثلِ بستنیِ آبشده! مثلِ وامِ مسکن که نمیشه باهاش مسکن خرید! مثلِ خریدِ اینترنتیِ ناموفق و پولِ برنگشته!
وقتی یکی رو دوست دارید،
نیازی نیست هی به زبون بیارید(!)
در عمل
نشونش بدید!
بهشرطِ انسان بودن
میفهمه و ذوق میکنه و روی شما حساب❣
شب کرده پاییز. شهر را در باد میوزم. باد صورتم را بُرده. اتوبوسها تا من میدوند. شلوغیِ آخرین ساعات است. همه میدوند که از خانهها جا نمانند. خودم را از مجاورتِ آدمها پنهان میکنم. وَ شب در جوارِ من میوزد. کلمات؛ چون پروانههای ازتخمدرآمده، از من شوقِ پریدن دارند. علیرضا قربانی حلزونِ گوشم را هوایی کرده. پروانههای کلمات دورِ سرم میچرخند و حلزونی هوایی توی گوشهام دلتنگی میکند. هیچکس آوازی نمیخوانَد... دهانِ همه بسته است... دهانِ همه بسته است... به دخترانم در زنگِ سوم گفتم مردِ پرتقالی جوانمرگ شد. چند نفر میدانند مردِ پرتقالی کدام شاعر است؟ چند نفر میدانند جوانمرگ شده؟ سیمین خوابیده... فروغ مُرده... وَ پروین وزیده. من وزیدن دوست دارم. مثلِ بلندای قلهها. مثلِ اهتزازِ پرچمها بر عمودها.
خودم را در آیینهٔ چشمهای زنی که به مجاورتم با خودم نزدیک شده و به من زل زده، تماشا میکنم. زیرِ چشمهایم گود افتاده... وَ آجرِ سنگینی انگار روی قلبم با سیمان چسبیده... هرجا میروم آجر با من است... وَ نفس کشیدن دشوار... وَ پانزدهِ بهمنِ همهٔ تقویمها دور...
من تقویمِ مدرسه را دیدم. تقویمِ خانهٔ درحالِ بازسازی را. خانهٔ موقت تقویم ندارد. در خانهٔ موقّت بین هشتم و نهم گم میشوم. بادِ صبای موبایلم باید بوزد که پیدا شوم. نوشتم وزیدن دوست دارم؟ در خیابانهای یکشنبه میوزم. در خیابانهای شنبه. به یادی از خودم قانعم. در شمارشِ این ثانیههای بیصبر... به خاطرهای از خودم... به خاطرهای دور از خودم... باید تقویمی بسازم. لبهٔ فکرهام پریده. وَ ایتا شمارشِ معکوسِ تعداد واژه نشان میدهد. باکی نیست.
مهاجرت کردم به فرستهای جدید. وسعتی جدید. ادامه میدهم. نوشتم باکی نیست. زمینِ خدا فراخ. وَ من دوستدارِ وزیدن. تنها خواب، که بیوقت پا بر آجرِ سینهام میکوبد، مرا از بینِ شاخهها میدزدد. بخواب دختر. بیاضطراب بخواب. وَ به فرزندانِ فردا فکر کن. همالآن... همالآن که علیرضا قربانی حلزونهای گوشَت را پروانه کرده و پروانهٔ کلماتت را چون حلزونی، چسبیده به آجری... هزاران نطفه از پهلوی هزاران زن در حالِ جوانه است... تو سیزده سال بعد میتوانی آنها را در حیاطِ مدرسهای ملاقات کنی... در یکی از کلاسهای مؤسسه... در یکی از آمفیتئاترهای بزرگِ آموزش و پرورش وقتی میل دستت گرفتهای و قصه بافتن آموزش میدهی؛
یکی زیر، یکی رو...
قصههای کِشدار را دو تا زیر، دو تا رو...
دو تا رو، یکی زیر...
قصههای طویلِ شالگردنی را سه تا زیر، سه تا رو... رجِ بعدی چهار تا زیر، چهار تا رو... رجِ بعدی...
بخواب و برای سیزده سالِ بعد آماده شو... روی سرت حنا بگذار... سنگِ پا بکش... بگذار این پاها پوستِ تازه برویاند... اجزای تازهٔ بدنت را شور نده... وَ تا اطلاعِ ثانوی هیچ آوازی نشنو! به جهان بگو درکت کند... وَ بگذارد کمی بخوابی...
بخواب... وَ فکر نکن که چه کلمهها که توانِ ساختنش را نداشتم... چه شعرها که از پسِ سرایشش برنیامدم... چه مقالها و چه نامهها و چه عریضهها... بگذار ملودیِ سکوتت لَختی به جهان بوزد...
اصلاً نوشتی وزیدن دوست داری؟!
سربهراه
از مدرسه: ۱. ون اتوبوسی که هر بار سوارش میشم پیامک میدم این هفته هر روزی که رفتم سر ساعت اومد. خل
وَنی که باهاش مدرسه میرم،
که از اوّل دارم پیامک میدم،
که سرِ ساعت شد،
امروز «اتوبوس» اومد!
پیامک زدم تشکر و قدردانی کردم.
روسیاه هرکی به بهانهٔ «فایدهای نداره» از وظیفهش درمیره!
با همکارم بودیم. اذان مغرب گفتن. راضیش کردم بیاد اولین مسجدی که دیدیم نمازمون و بخونیم. قبول کرد.
تو مسجد یه خانمِ خونهدار از صحبتای کاریمون فهمید معلمیم. خوشوبش کرد باهامون. نماز که تموم شد همکارم که چادری نیست، داشت چادرِ مسجد رو نابلد تا میزد. ازش گرفتم که درست تاش کنم. خانم خونهداره با تمسخر گفت شما زنای شاغل، کارِ خونه نکردید که!
همکارم ناراحت شد ولی چیزی نگفت. من هم با تمسخر گفتم شما هم کارِ بیرون نکردید، فقط اینکه از ما خونهدار درمیاد، ولی از هر خونهداری معلم و دکتر و مهندس درنمیاد!
خانومه گفت خونهداری شغلِ مقدسیه! گفتم بر منکرش لعنت، اما شغلِ انبیا نیست😎 دهنش و بست.
وقتی داشتیم بیرون میاومدیم بهش گفتم سخنرانیهای رهبر رو کااااااامل گوش بدید؛ اون خونهداریای مقدسه که منجر به خانوادهداری بشه. مفهومِ خونهداری در محورِ تربیتِ انسان مقدسه، کاری که تردید دارم از شما با این رفتار بربیاد، ولی مشخصاً تخصص و جایگاهِ ما معلمهاست.