eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
خدایا پاکم کن... نذار روسیاه و آلوده با هم ملاقات کنیم... به‌جبر پاکم کن. @sarbehrah
طرف تو وبلاگش نوشته من و رفیقم ساعتها می‌تونیم از کتابایی که خوندیم با هم حرف بزنیم؛ با هم آهنگ گوش بدیم؛ بریم خرید و با هم لباسِ سِت بخریم؛ بشینیم پشتِ سرِ دوست‌پسرامون حرف بزنیم؛ من و رفیقم یک روحیم در دو بدن(!) گفتم بیام منم از رفیقم یکم بنویسم که نه تنها یک روح نیستیم، بلکه دو دنیای کاااااااملا متفاوتیم: من عاشقِ کتابم، رفیقم عاشقِ فیلم؛ هیچ‌وقت تو این ده سال رفاقت نتونستیم در این دو مسأله حرفِ مشترک داشته باشیم! اما ساااااعت‌ها می‌تونیم درباره‌ی صفر تا صدِ یه فعالیتِ جهادی با هم صحبت کنیم، یه سینِ مرتب ببندیم، برای حداقل یک سال برنامه داشته باشیم، وَ نه از فردا، که از همون لحظه بزنیم به دلِ کار! من عاشقِ طبیعتم، رفیقم عاشقِ سینما؛ گاهی اون به دلِ من میاد و تو کوه و در و دشت نفس براش نمی‌مونه، گاهی من به میلِ اون میرم و دو ساعت چرتِ محضی می‌بینم که جز وهم و خیال چیزی نیست! اما چه تو طبیعت، چه تو سینما پایه‌ی امر به معروف و نهی از منکره و وقتی با همدیگه‌ایم شیر می‌شیم و مواردِ بیشتری رو تذکر می‌دیم. من و رفیقم حتی رشته‌های درسی‌مون زمین تا آسمون با هم فرق داره و درسی هم نمی‌تونیم با هم صحبت کنیم! اما جفت‌مون شاگرداولِ دانشگاه فردوسی‌ایم و وقتی می‌خواستم برای اردوجهادی نیرو بگیرم، خوب می‌دونست تو مصاحبه هم‌پای نماز و روزه و حجاب و انگیزه، چرا باید معدل رو هم بپرسه که الگوی مذهبیِ بی‌خاصیت و تن‌پرور نبریم جلو چشمِ بچه‌های امام زمان روحی فداه. رفیقم حتی روحیه‌ی نویسندگیِ من رو درک نمی‌کنه و اینجا عضو نیست و هر از گاهی یه سری می‌زنه و من هم درکی از روحیه‌ی هنریِ اون ندارم و وقتی با ذوق پوستری که چندین ساعت روش کار کرده رو برای من می‌فرسته که نظر بدم، خی‌لی بی‌ذوق فقط می‌نویسم خوبه و ویراستارانه عیوبش رو بیشتر می‌بینم! اما رفیقم بود که باعث شد قراردادِ نوشتنِ کتاب رو امضا کنم و بالاخره یه کتاب چاپ کنم و من بودم که زیرِ پاش نشستم با فلان ارگانِ خفنِ کشور واردِ همکاری شه و پوستراشون رو کار کنه. رفاقت یه فرصته برای رشد! رشد در دین و دنیا! رفاقت واسه کِیف کردن و خوش‌به‌حال‌مون شدن نیست! رفاقت چون به اختیار و انتخاب خودمونه؛ بهتر باید درباره‌ش تصمیم بگیریم! عمرِ آدم رودرواسی‌بردار نیست که از سرِ خجالت و مردم‌داری با هر کسی وقت بگذرونیم؛ واجب تو دین فقط خونواده و ارحام هستن، بعد همسایه. دوست و رفیق باید اونی باشه که بزرگ کنه آدم رو... ریشه بده به آدم... دست‌ش رو برسونه به آسمون... بیست تا پیامِ سین‌خورده دارم اما فقط سه تاشون رو جواب دادم؛ چون یکی‌شون کارِ دنیام و راه انداخته، دو تاشون به آخرتم اضافه می‌کنن. مابقی مادامی که کمکی ازم برنیاد و همینم به دنیا و آخرتم کمک نکنه، اتلافِ عمره! @sarbehrah
سربه‌راه
گفتم برای این پارچه کاربردی طولانی پیدا می‌کنید با جبران هزینه تا نمره‌تون رو برگردونم. یارِ امام با
سؤال دارم ازتون؛ این‌که چرا مُفت‌خورِ محجبه‌ی مذهبی و ولایی به درد نمی‌خوره معلومه، اما چرا مُجاهدِ بی‌ریشه و اعتقاد به درد نمی‌خوره؟! بالاخره داره تلاش می‌کنه! فایده و ثمر که داره! چه بسا امتداد هم داشته باشه! پس چرا به درد نمی‌خوره؟! @sarbehrah
چهل روز خوندنِ دعای عهد هم چنین اثری داره، اما از وقتی فهمیدم امام دارم تا الآن، هیچ چهل روزی کامل نشده و سرِ بدخوابیِ شبانه، همیشه یه روز خواب می‌مونم و به دعای عهدم نمی‌رسم... این روایت رو تازه دیدم. می‌خوام برای این مورد هم تلاش کنم. این‌قدر گناه‌کارم که سلب‌ِ توفیق و معرفت حقمه... ولی دعا کنین بشه... من نمی‌دونم! باید جزو اونِ پنجاه تا بشم. خدا زورش به من می‌رسه. سربه‌راهم می‌کنه بالاخره... حتی شده به جبر. @sarbehrah
خدایا من و رفیقم و اسمایی که تو ذهنمه، جریان‌سازِ راهِ حق قرار بده. @sarbehrah
سربه‌راه
چهل روز خوندنِ دعای عهد هم چنین اثری داره، اما از وقتی فهمیدم امام دارم تا الآن، هیچ چهل روزی کامل ن
تفسیرِ پنج آیه‌ی اولِ اِسرا رو از تفسیرِ نور می‌خوندم. این بخش برای من تلنگر بود. آقای عین هم زیاد می‌گفتن من شاکر نیستم. حضرتِ نوح تو آزار و اذیت و کفر و لجاجت شاکر بودن... من در نور و نعمتی که لایقش نیستم کَفورام... خدایا به خاطرِ همه‌ی شُکرهایی که باید به‌جا می‌آوردم و نیاوردم معذرت می‌خوام... من رو ببخش... به آخرین شبِ جمعه‌ی ماهِ مادر من رو جزوِ شاکرین قرار بده. @sarbehrah
سربه‌راه
@sarbehrah
خی‌لی سالِ پیش... وقتی واقعا خی‌لی خی‌لی جوان بودم و جویای نام... تو یه مسابقه‌ی طنزنویسی برای انتخاباتِ مجلس، نفرِ سومِ استان شدم و از روزنامه خراسان دعوت شدم به همکاری. اونجا که فعال شدم یکی بهم زنگ زد و گفت ما می‌خوایم برای فلان پارک، یه نشریه بزنیم. رفتم و دیدم کلِ نشریه روی محورِ امام رضاجان می‌چرخه و تاریخِ مشهد. برام دوست‌داشتنی بود. گفتم هستم. گفتن شما سردبیر! تیمِ تحریریه‌ت هم با خودت. با سن و سالِ اون موقعم که هنوز روحیه‌ی ادبیاتیم در کُنش‌های اجتماعیم مشهود بود، روی اَبرا بودم از این پیشنهاد... کمتر جلسه می‌ذارم و زودتر می‌زنم به دلِ کار. تو کمتر از یک ماه تیم بستم، تعدادِ صفحه مشخص کردم، با تیمم اسم برای نشریه انتخاب کردیم، چقدر مدیرم از اون اسم تمجید کرد... من اون موقع تجربه‌ی کارِ فرهنگی نداشتم، اما به لطفِ خدا ایده داشتم. ایده‌هام و مدیرم خی‌لی دوست داشتن. یادمه روزِ قبل از شروعِ نوشتن، وقتی داشتم برای محکم‌کاری عینِ پنجاه صفحه‌ی نشریه رو براشون توضیح می‌دادم، ایشون هم که مردِ جوانی بودن و جویای نام، چنان باحوصله سه ساعتِ تمام گوش دادن، یادداشت‌برداری کردن، نکاتی رو جهت اصلاح، تغییر یا تمجید گفتن و من از این همه دقتِ نظر و جدّیت پای کار لذت بردم. وقتی بهم گفتن یادداشتِ سردبیر هم که مالِ خودتونه... من از نهایتِ شوق، سر به فلک گذاشته بودم... همه‌چیز عالی بود... همه‌چیز روی روال بود... از برنده شدنم تو مسابقه‌ی انتخابات، تا همکاری با روزنامه خراسان و بعد آشنایی با اینجا چهار ماه می‌گذشت و من سه ماه با تمامِ قوا برای اولین شماره‌ی نشریه‌م تلاش کرده بودم... چی شد؟ نماینده‌های جدیدِ مجلس مشغول به کار شدن... سازوکارها فرق کرد... وَ درست وقتی یادداشتِ سردبیر رو نوشته بودم و تیمم نیمی از کار رو آماده کرده بودن و مدیرم با انتشارات و صحافی قرارداد بسته و بودجه‌ی اولین حقوقِ من و تیمم رو هم گرفته بود، درست تو روزای پرالتهابِ چاپِ اولین شماره که خواب رو از ما گرفته بود... مدیرم زنگ زدن و گفتن ایشون رو برکنار کردن... مدیرِ جدید، اعتقادی به هزینه کردن برای نشریه نداشت و... تمام. اون اتفاق در زمره‌ی اولین شکست‌های عمرِ منه... اولین نشدن‌ها... اولین دویدن‌ها و نرسیدن‌ها... حالا بعد از سال‌ها این‌قدر تا لبِ چشمه رفتم و تشنه برگشتم که دیگه اتفاقی اون‌جوری زمین‌گیرم نمی‌کنه... اما هر وقت از کنارِ این پارک عبور می‌کنم، از خدا می‌پرسم شما چقدر من رو تا دلِ اتفاقی که خوشایندمه بُردی و بعد دلم رو سوزوندی... چرا؟ مدرکِ ارشدم... بلوچستان... خودِ روزنامه خراسان... پروژه‌ی سالِ ۹۸... فلان مدرسه... فلان استاد... فلان گروه... فلان هیئت... فلان سازمان... آدم وقتی چیزی رو نداره، نداره دیگه! اما وقتی تا داشتنِ چیزی پیش می‌ره و می‌تونه ناخونکی بزنه و بعد یهو سفره رو از جلوش جمع کنن... نمی‌دونم! زجری که پشتِ این کلماتِ یخ‌زده‌ی از دهن‌افتاده هست قابلِ فهمه یا نه... بخشی از عمرِ من در خشمِ این نشدن‌ها گذشت و بخشی دیگه در سرزنشِ خودم که شاید مقصرِ از دست دادنِ اون موقعیت فلان تصمیمم بوده یا فلان عملکردم... وَ ابهامات و پرده‌ها و غبارهایی که تا قیامت کنار نمی‌رن و من نمی‌فهمم چرا... @sarbehrah
سربه‌راه
خی‌لی سالِ پیش... وقتی واقعا خی‌لی خی‌لی جوان بودم و جویای نام... تو یه مسابقه‌ی طنزنویسی برای انتخا
این حرفا دروغ و شعاره! نُقل و نباتِ دهنِ مذهبیا و تن‌پرورا! مفهومش درسته و مُتقن، اما اونایی که می‌گنش دروغ می‌گن! اگر کسی به رضای خدا راضی باشه؛ تلاشش رو به بهترین شکل و صدترین درجه انجام می‌ده، وَ اگر نشد، بدونِ کووووووچک‌ترین خَمی که به ابرو بیاره، می‌ره سراغِ مرحله‌ای دیگه از زندگی! روی حرفم دقیق شید لطفا! چنین افرادی بسیار بسیار نادرن! غالبِ مذهبیا از سرِ ناچاری و تسکینِ دردشون یا نمایشِ دین‌داری و نذرِ امامزاده کردنِ روغنِ سوخته چنین حرفی می‌زنن! تن‌پرورها هم برای سرپوش گذاشتن روی تلاش نکردن و کم‌کاری و گندکاری‌شون! مثلِ اغلبِ هیئتیا که وقتی کاری رو پَلَشت انجام می‌دن و می‌پرسی چرا، می‌گن خاکی باش(!) جهادی باش(!)... همین‌قدر پَست که مقدس‌ترین و نظیف‌ترین مفاهیم رو فدای تن‌پروری و بی‌خاصیتیِ خودشون می‌کنن! دروغ گفتن شاملِ این چیزا هم می‌شه! من آرزومه به مقامِ رضا برسم و براش دعا می‌کنم، برای این نشریه هم صدِ خودم رو گذاشتم و تلاش کردم، اما گفتنِ چنین حرفی دروغه! کتابِ «المراقبات» رو توصیه می‌کنم بخونین؛ ما خی‌لی باید مراقبِ قُمپزایی که برابرِ خدا دَر می‌کنیم باشیم! @sarbehrah
هدایت شده از تنها علاج
مراقبه اعمال رجب 1445 @ostadayoobi.pdf
حجم: 276.5K
📝 اعمال ماه 📎 فایل PDF مناسب چاپ ✅ برای استفاده بیشتر از این ماه پر برکت نشر دهیم! 🎁 چاپ کرده و به دوستانمان هدیه دهیم! توصیه @tanhaelaj
سربه‌راه
📝 #جدول_مراقبه اعمال ماه #رجب 📎 فایل PDF مناسب چاپ ✅ برای استفاده بیشتر از این ماه پر برکت نشر دهیم
ای خدای اولین شبِ ماهِ رجب! اگر نعمتی بوده که من با تصمیمِ نابه‌جا... عملکردِ نابه‌جا... احساس یا تفکرِ نابه‌جا... سکون و سکوتِ نابه‌جا... از دستش دادم... اگر نعمتی بوده که خودم عاملِ از دست دادنش هستم، نه خواستِ شما... برام جبرانش کن... بهم فرصتی دوباره بده و به وضوحِ تاریکیِ شب، به منِ جاهلِ غافلِ بی‌بصیرت نشون بده باید چه کار کنم... یا جابر العظْم الکسیر! من از نصفه‌نیمه بودن رنج می‌کشم... نخواه که لبریز از نصفه‌نیمگی به ملاقاتت بیام... از همه‌ی نکرده‌ها و نگفته‌ها و نشنیده‌هایی که باید می‌کردم و می‌گفتم و می‌شنیدم، هزار استغفرالله... من رو قیامت شرمنده‌ی خودم نخواه! یا جابر العظْم الکسیر... @sarbehrah