چهل روز خوندنِ دعای عهد هم چنین اثری داره، اما از وقتی فهمیدم امام دارم تا الآن، هیچ چهل روزی کامل نشده و سرِ بدخوابیِ شبانه، همیشه یه روز خواب میمونم و به دعای عهدم نمیرسم...
این روایت رو تازه دیدم. میخوام برای این مورد هم تلاش کنم. اینقدر گناهکارم که سلبِ توفیق و معرفت حقمه... ولی دعا کنین بشه...
من نمیدونم! باید جزو اونِ پنجاه تا بشم. خدا زورش به من میرسه. سربهراهم میکنه بالاخره... حتی شده به جبر.
@sarbehrah
سربهراه
چهل روز خوندنِ دعای عهد هم چنین اثری داره، اما از وقتی فهمیدم امام دارم تا الآن، هیچ چهل روزی کامل ن
تفسیرِ پنج آیهی اولِ اِسرا رو از تفسیرِ نور میخوندم. این بخش برای من تلنگر بود. آقای عین هم زیاد میگفتن من شاکر نیستم. حضرتِ نوح تو آزار و اذیت و کفر و لجاجت شاکر بودن... من در نور و نعمتی که لایقش نیستم کَفورام...
خدایا به خاطرِ همهی شُکرهایی که باید بهجا میآوردم و نیاوردم معذرت میخوام... من رو ببخش... به آخرین شبِ جمعهی ماهِ مادر من رو جزوِ شاکرین قرار بده.
@sarbehrah
سربهراه
@sarbehrah
خیلی سالِ پیش... وقتی واقعا خیلی خیلی جوان بودم و جویای نام... تو یه مسابقهی طنزنویسی برای انتخاباتِ مجلس، نفرِ سومِ استان شدم و از روزنامه خراسان دعوت شدم به همکاری. اونجا که فعال شدم یکی بهم زنگ زد و گفت ما میخوایم برای فلان پارک، یه نشریه بزنیم. رفتم و دیدم کلِ نشریه روی محورِ امام رضاجان میچرخه و تاریخِ مشهد. برام دوستداشتنی بود. گفتم هستم. گفتن شما سردبیر! تیمِ تحریریهت هم با خودت.
با سن و سالِ اون موقعم که هنوز روحیهی ادبیاتیم در کُنشهای اجتماعیم مشهود بود، روی اَبرا بودم از این پیشنهاد... کمتر جلسه میذارم و زودتر میزنم به دلِ کار. تو کمتر از یک ماه تیم بستم، تعدادِ صفحه مشخص کردم، با تیمم اسم برای نشریه انتخاب کردیم، چقدر مدیرم از اون اسم تمجید کرد... من اون موقع تجربهی کارِ فرهنگی نداشتم، اما به لطفِ خدا ایده داشتم. ایدههام و مدیرم خیلی دوست داشتن. یادمه روزِ قبل از شروعِ نوشتن، وقتی داشتم برای محکمکاری عینِ پنجاه صفحهی نشریه رو براشون توضیح میدادم، ایشون هم که مردِ جوانی بودن و جویای نام، چنان باحوصله سه ساعتِ تمام گوش دادن، یادداشتبرداری کردن، نکاتی رو جهت اصلاح، تغییر یا تمجید گفتن و من از این همه دقتِ نظر و جدّیت پای کار لذت بردم. وقتی بهم گفتن یادداشتِ سردبیر هم که مالِ خودتونه... من از نهایتِ شوق، سر به فلک گذاشته بودم...
همهچیز عالی بود... همهچیز روی روال بود... از برنده شدنم تو مسابقهی انتخابات، تا همکاری با روزنامه خراسان و بعد آشنایی با اینجا چهار ماه میگذشت و من سه ماه با تمامِ قوا برای اولین شمارهی نشریهم تلاش کرده بودم...
چی شد؟
نمایندههای جدیدِ مجلس مشغول به کار شدن... سازوکارها فرق کرد... وَ درست وقتی یادداشتِ سردبیر رو نوشته بودم و تیمم نیمی از کار رو آماده کرده بودن و مدیرم با انتشارات و صحافی قرارداد بسته و بودجهی اولین حقوقِ من و تیمم رو هم گرفته بود، درست تو روزای پرالتهابِ چاپِ اولین شماره که خواب رو از ما گرفته بود... مدیرم زنگ زدن و گفتن ایشون رو برکنار کردن...
مدیرِ جدید، اعتقادی به هزینه کردن برای نشریه نداشت و...
تمام.
اون اتفاق در زمرهی اولین شکستهای عمرِ منه... اولین نشدنها... اولین دویدنها و نرسیدنها...
حالا بعد از سالها اینقدر تا لبِ چشمه رفتم و تشنه برگشتم که دیگه اتفاقی اونجوری زمینگیرم نمیکنه... اما هر وقت از کنارِ این پارک عبور میکنم، از خدا میپرسم شما چقدر من رو تا دلِ اتفاقی که خوشایندمه بُردی و بعد دلم رو سوزوندی... چرا؟
مدرکِ ارشدم... بلوچستان... خودِ روزنامه خراسان... پروژهی سالِ ۹۸... فلان مدرسه... فلان استاد... فلان گروه... فلان هیئت... فلان سازمان...
آدم وقتی چیزی رو نداره، نداره دیگه! اما وقتی تا داشتنِ چیزی پیش میره و میتونه ناخونکی بزنه و بعد یهو سفره رو از جلوش جمع کنن...
نمیدونم! زجری که پشتِ این کلماتِ یخزدهی از دهنافتاده هست قابلِ فهمه یا نه...
بخشی از عمرِ من در خشمِ این نشدنها گذشت و بخشی دیگه در سرزنشِ خودم که شاید مقصرِ از دست دادنِ اون موقعیت فلان تصمیمم بوده یا فلان عملکردم...
وَ ابهامات و پردهها و غبارهایی که تا قیامت کنار نمیرن و من نمیفهمم چرا...
@sarbehrah
سربهراه
خیلی سالِ پیش... وقتی واقعا خیلی خیلی جوان بودم و جویای نام... تو یه مسابقهی طنزنویسی برای انتخا
این حرفا دروغ و شعاره!
نُقل و نباتِ دهنِ مذهبیا و تنپرورا!
مفهومش درسته و مُتقن، اما اونایی که میگنش دروغ میگن!
اگر کسی به رضای خدا راضی باشه؛
تلاشش رو به بهترین شکل و صدترین درجه انجام میده،
وَ اگر نشد، بدونِ کووووووچکترین خَمی که به ابرو بیاره، میره سراغِ مرحلهای دیگه از زندگی!
روی حرفم دقیق شید لطفا! چنین افرادی بسیار بسیار نادرن!
غالبِ مذهبیا از سرِ ناچاری و تسکینِ دردشون یا نمایشِ دینداری و نذرِ امامزاده کردنِ روغنِ سوخته چنین حرفی میزنن!
تنپرورها هم برای سرپوش گذاشتن روی تلاش نکردن و کمکاری و گندکاریشون! مثلِ اغلبِ هیئتیا که وقتی کاری رو پَلَشت انجام میدن و میپرسی چرا، میگن خاکی باش(!) جهادی باش(!)...
همینقدر پَست که مقدسترین و نظیفترین مفاهیم رو فدای تنپروری و بیخاصیتیِ خودشون میکنن!
دروغ گفتن شاملِ این چیزا هم میشه!
من آرزومه به مقامِ رضا برسم و براش دعا میکنم، برای این نشریه هم صدِ خودم رو گذاشتم و تلاش کردم، اما گفتنِ چنین حرفی دروغه!
کتابِ «المراقبات» رو توصیه میکنم بخونین؛ ما خیلی باید مراقبِ قُمپزایی که برابرِ خدا دَر میکنیم باشیم!
@sarbehrah
هدایت شده از تنها علاج
مراقبه اعمال رجب 1445 @ostadayoobi.pdf
حجم:
276.5K
📝 #جدول_مراقبه اعمال ماه #رجب
📎 فایل PDF مناسب چاپ
✅ برای استفاده بیشتر از این ماه پر برکت نشر دهیم!
🎁 چاپ کرده و به دوستانمان هدیه دهیم!
#ویژه
توصیه
@tanhaelaj
سربهراه
📝 #جدول_مراقبه اعمال ماه #رجب 📎 فایل PDF مناسب چاپ ✅ برای استفاده بیشتر از این ماه پر برکت نشر دهیم
ای خدای اولین شبِ ماهِ رجب!
اگر نعمتی بوده که من با تصمیمِ نابهجا... عملکردِ نابهجا... احساس یا تفکرِ نابهجا... سکون و سکوتِ نابهجا... از دستش دادم...
اگر نعمتی بوده که خودم عاملِ از دست دادنش هستم، نه خواستِ شما... برام جبرانش کن... بهم فرصتی دوباره بده و به وضوحِ تاریکیِ شب، به منِ جاهلِ غافلِ بیبصیرت نشون بده باید چه کار کنم...
یا جابر العظْم الکسیر!
من از نصفهنیمه بودن رنج میکشم... نخواه که لبریز از نصفهنیمگی به ملاقاتت بیام... از همهی نکردهها و نگفتهها و نشنیدههایی که باید میکردم و میگفتم و میشنیدم، هزار استغفرالله... من رو قیامت شرمندهی خودم نخواه!
یا جابر العظْم الکسیر...
@sarbehrah
سربهراه
سؤال دارم ازتون؛ اینکه چرا مُفتخورِ محجبهی مذهبی و ولایی به درد نمیخوره معلومه، اما چرا مُجاهدِ
سلام و ارادت🌿
ممنون از اینکه با سه امتداد (فرزند) مخاطبِ فعال هستید❣
روحالله زَم که نه تنها بیاعتقاد و ریشه نبود؛ بلکه اعتقادِ طاغوتی و ریشهی استکباری داشت، روزی هجده ساعت کار میکرد.
علیه جمهوری اسلامی ایران روزی هجده ساعت کار میکرد!
دلارهای عالَم رو هم به پاش بریزن باز روزی هجده ساعت زیاده و خستهکننده! یعنی خور و خواب و استراحتش روی هم شش ساعت بوده!
اونقدر هم فالوور داشت که نیازی به دیده شدن نداشته و از خودنمایی بینیاز باشه.
محاله تو جمعِ مدعیانِ فرهنگی_بسیجی_ولایی_مذهبی_انقلابی دختر و پسری پیدا کنید که روزی هجده ساعت برای هدفی مقدس کار کنن(!) محاله حتی از این قشر کسی رو پیدا کنین که برای هدفِ شخصیِ خودش هم روزی هجده ساعت کار کنه(!) دانشجوهای مذهبی_انقلابیِ ما حتی ایامِ امتحانات روزی هجده ساعت درس نمیخونن(!) اگر کسی گفت چرا من فلان، دروغ میگه! من سه ماه آزمون کردم و در هیئتی که با همین قشرِ قُمپزی داشتیم، روضهی عملی گرفتم با عنوان میزان جهاد. ساعاتِ روزانه باید بهم میدادن. بیشتر از پنج ساعتِ «مفید» زندگی نداشتن! خودم هم بیشتر از چهارده ساعت جدولم مفید نداشت! روحالله زَمِ بیریشه و اعتقاد ولی روزی هجده ساعت مفید کار میکرده! اتفاقا اثر و امتداد هم داشته و کلی آدم رو از صراطِ مستقیم خارج کرده!
پس پاسخ نادرسته.
@sarbehrah
سربهراه
@sarbehrah
همون شاگردمه که پدرش با داد و فریاد اومده بود مدرسه و با شونههای افتاده و خجالتزده رفت. همون شاگردم که آذرماه سرِ امتحانم قفل کرده بود و برگه سفید داد و یک و نیم شد...
سرِ امتحانِ انشا مراقبِ کلاسی که اون نشسته بود، خانم ریاضیِ نهما بود. یهو با هولوولا و نگرانی از تو سالن صدام زد که خانم فارسی بیاید ببینید این بچه اصلا انشا ننوشته! میگه هیچی به ذهنم نمیاد!
اینقدر با اضطراب اینا رو میگفت که کلاس داشت مثلِ آذرماه متشنج میشد...
اگه دستم بسته نبود همکارم و همونجا میزدم!
سریع دو تا تَشَر زدم و کل کلاس رو ساکت کردم. با بیمحلی به همکارم تو اون موقعیت تونستم ساکتش کنم. دونهدونه بالای سرِ دخترا رفتم و دونهدونه برگههاشون و چک کردم و به سؤالاشون جواب دادم تا اثرِ تَشَر بره و ذهنشون آروم شه. موضوعاتِ انشای پایهها فرق داشت و هرکدوم سؤالای مختلفی داشتن. پشتِ برگه هم امتحانِ املای غیرتقریری بود و اونم براشون چالش بود.
به این شاگردم که رسیدم دیدم صورتش سرخه... چیزی نمونده بود بزنه زیرِ گریه... معتقده من سختگیرترین معلمِ مدرسهام و از فارسی بیزاره... مهم نیست! من نمیتونم چون همکارای دیگهم زنگِ فارسی رو با خونه خاله اشتباه گرفتن، همون راه و برم و محبوبِ دلِ شاگردام بشم! اگر اهلِ تلاش بودن از سختی جا نمیخوردن! به هر روی من نسبت بهشون موظفم و متعهد.
وقتی میرسم بالای سرش، معلمِ ریاضی بدوبدو میاد و با آبوتاب میگه میبینین برگهش سفیده؟!
به تندی نگاهش میکنم و ساکت میشه. برمیگردم و به دخترم نگاه میکنم. دست میذارم زیرِ چونهش و سرش و میارم بالا. به اسمِ کوچیکش صداش میزنم. میگم تمرکز کن. جعبه مدادرنگیت و تو ذهنت بیار.
صبر میکنم. بعد از چند ثانیه ازش میپرسم آوردی؟ میگه آره. میگم مداد سفید داره؟ میگه آره. میگم تو ذهنت با مدادرنگیِ سفیدت مشغول شو. هرچی اینجا اتفاق میافته برام بنویس. وَ وقتی میگم اینجا؛ دستم و از زیرِ چونهش برمیدارم و میذارم روی سرش.
از کنارش نمیرم تا خط اول رو بنویسه. مشغولِ نوشتنه که دوباره صورتش رو میارم بالا. وقتی دانشآموزی مضطربه، ارتباطِ بدنی با معلم اولین راهِ شستنِ اضطرابه. تو چشماش نگاه میکنم و میپرسم حلّه؟ با صورتی که باز شده و خوشحاله از نوشتن میگه آره.
اسمش روی این طرفِ برگه نبود. املاها رو قبلا امضا کردم و انشاها رو الآن مشغولم. وقتی ۲۰ دادم برگه رو برگردوندم ببینم کیه که دیدم اونه. بهقدری خوشحالم که دلم میخواد برگهش و بکوبم صورتِ خانم ریاضی با اون مدیریتِ بحرانش!
اگه همهی همکارام وظایفشون رو کامل و اصولی انجام میدادن، من اینقدر در فشار و مظانّ اتهام نبودم... طبقِ اصولِ تعلیمی من یه معلمِ طبیعیام! متأسفانه به کمکاری و غیراصول عادت کرده چشمامون، طبیعیها رو عجیبغریب میبینیم(!)
@sarbehrah