سربهراه
در ادامهٔ شنبه؛ از چهلاختران سوار اتوبوس شدم و اون سمت حرم که در حال ساختوسازه پیاده شدم برم خونه
اتاقا رو دیدم و نوشتهها رو خوندم... در جایی که امام، روحانیِ عالِمِ عارفِ عامل، درست وسطِ میدان و معرکه درس خوند و عمل کرد و شاگرد تربیت کرد و در نمازشبها، حوله حوله اشک ریخت... مثلِ میرزاچیچیهای هپروتی و مریدای بیسوادِ قارقاریش نخزید کنجِ محراب به خودسازی و پرورشِ مریدانی میرزاپرست(!)
بچههای خمینی همونایی هستن که تو هر شهر و روستا و جاده یه مزار دارن و روش نوشته: فرزند روحالله!
همونایی که بهجای قارقار، اونی که از مرادشون یاد گرفته بودن رو به عرصهٔ عمل کشوندن...
درس و زندگی و کار رو بهوقت و باسرعت رها کردن و رفتن روزگارِ دشمن رو سیاه کردن...
ننشستن به توجیه و زرزر و حرفای صد من یه غاز که الآن وظیفهٔ من جنگیدن نیست... که اگر نشسته بودن من الآن باید عربی_ترکی مینوشتم و شبا هم معلوم نبود کجام...
خمینی... خمینیِ نازنینم... مرد... عمل... سواد... معرفت... خداشناسی...
هر وقت یکی بهم میگه چطور خمینی رو بشناسم، میگم امام رو با امام و خمینی رو با خمینی و شهید رو با شهید بشناس! نه کتابایی دربارهشون!
خود خود خودِ خمینی رو بخون!
من اون ۲۱ جلدیِ صحیفهٔ نور رو که خوندم، خمینی رو شناختم... چهل حدیث رو خوندم خمینی رو شناختم... نمازش و... ولایت فقیهش و... آخ خمینی...
رفیق میگه تو واقعاً فکرت با خمینی یکیه، بعد دونه دونه نوشتههایی که آقا از روحانیتِ هپروتی نالیدن رو نشونم میده...
اگر روحانیت بهوقت عمل میکرد...
اگر...
اگر...
تف به روحانیتِ منفعل و هپروتی...
تف به مریدای قارقارو و میرزاهای پرورشدهندهٔ کلاغ...
به طبقهٔ بالا که رسیدم روضه بود. دوست داشتم بشینم ولی از این روضههایی بود که خانوما تو حلق همن و وسط روضه دختر تور میکنن و همهش دارن وراندازت میکنن...
نرفتم.
اومدم تو حیاط لب حوض نشستم روبهروی پنجرهای که امام لبش نشست و سخنرانی کرد و ریختن و بردنش...
به خدیجهخانم فکر کردم تو چنین خونهٔ عاشقونهای... به علاقهش به امام فکر کردم... به بیشتر از ده بار خواستگاریِ امام... به زبان فرانسه بلد بودنِ خدیجه خانم... به زن، در میانهٔ مبارزهای مردانه... آه که چقدر این خونه لبریز از عشقه...
خونهٔ امام تو نجف لبریز از تلاطمه... لبریز از مبارزه... درودیوارش در جنبشه... اینجا ولی آروم... عاشق... باطمأنینه... به قلبی سلیم... به نفْسی مطمئن...
اینجا جزو نادر مکانهایی بود که برای ازدواجم دعا کردم و به خدیجهخانم التماس دعا داشتم. ازدواجی تمدنساز...
اون مسؤوله اونجا بود و معذب بودم واگرنه دل نمیکندم از اونجا...
خونه بغل که خونه آقامصطفی بود رو نذاشتن ببینم. جایی شبیه دریافت موقوفات بود.
بهاجبار و از روی معذوریت خونهٔ امامِ نازنینم رو ترک کردم و پیاده راه افتادم تا حرم.
در حالی که روحم، قلبم، سلول سلولِ وجودم، لبریز بود از عظمت و قدرت و شجاعت و فکرهای بزرگ. فکرهای خیلی بزرگ.
به شأنیت و عظمتِ امام خمینی که ما رو آزاد و مستقل کرد و بهمون جرأت طوفان داد، هر تعداد شد صلوات هدیه کنید به آقا امام زمان علیه السلام❣
#سفرنامه
#قم
در ادامهٔ شنبه؛
هنوز غروب نشده بود و بعد از خونهٔ امام انداختم برم نمایشگاه حدیث غربت که شما معرفی کردید. پیاده رفتم و برای من ۲۰ دقه راه بود. فقط یه بزرگراه باید ازش میگذشتم که خیلی خلوت بود و حس ناامنی داشتم.
به نمایشگاه رسیدم بالاخره یه چای و کلوچه این قمیها به من دادن نمیرم از سردردِ بی چای بودن😒
نمایشگاهشم خوب بود. بالاخره کار حجمی خوبه. فقط دم اذان بود حاجاقای غرفهها تندتند توضیح میدادن.
دم ورودی هم بهمون تسبیح هدیه دادن😍
#سفرنامه
#قم
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روبهروی نمایشگاه امامزاده بود. فکر کنم امامزاده قاسم و فاطمه از فرزندان امام صادق علیهم السلام. شاید اسم آقازاده رو اشتباه نوشته باشم، خاطرم نیست و عکسی که از سردر گرفتم هم پیدا نکردم.
نماز مغرب و عشا رفتم اونجا با سرویسِ بدش. ولی توش خیلی خوب بود. چراغا رو بعد از نماز خاموش کردن و روضه خوندن. گوگل کردم ببینم قبرستونش شاخص داره که چیزی پیدا نکردم.
بعد از نماز برگشتم و باز پیاده اون اتوبانِ خلوت رو عبور کردم و یه موکبِ غریب پیدا کردم که تنها زائرش من بودم و مَشتی برام چای ریخت و اولین چایی بود که تو قم خوردم و سرد نبود، بلکه جوش بود! خوشحال شدم و فلاسکم که همیشه باهامه😂 دادم پر کرد😂
کولهپشتیم و میذاشتم امانت حرم، ولی فلاسکم همیشه باهام بود😂😂😂 درواقع با چتر میرفتم بیابون😂😁
#سفرنامه
#قم
سربهراه
این کتاب ششصد هزار تومانه! در کوچهپسکوچههای قم، هفتاد درصد تخفیف خورده بود، به صد و هشتاد هزار تو
رسیدم پشت حرم و اونجایی که دارن میسازن و انداختم از کوچهپسکوچههایی که از پارسال یاد گرفتم رفتم حرم.
هنوز لبوفروشه همونجا بود و کتابفروشی باتخفیفه هم.
برادرانِ کارامازوف یادتونه؟😂
وقتی دیدم کتابفروشی باتخفیفه هست، عنان از کف دادم و رفتم پرسیدم دارینش؟ گفت بله!
داد و نگاه کردم قیمتش شده بود یک و سیصد😭
گفتم با پنجاه درصد تخفیفی که نوشتید میشه چقدر؟ که شد ششصد و پنجاه تومن تقریباً. اگر پارسال میخریدم سیصد تومن میشد😂😭
مترجمش ناآشنا بود برام و در کارهای شاخص، مترجم مهمه و اصلاً دلیلی که من برادران کارامازوف میخوام فقط تو ترجمه دیده میشه. اسم مترجم و جستجو کردم و دیدم متأسفانه شاخص نیست و اصولاً کتابای بیاهمیت رو حراج میکنن دیگه، چون فروش نداره... ولی میخواستم بخرم چون میدونستم بازم به دلم میمونه... گفتم میدونم از ترجمهش پشیمون میشم، ولی میخوام بشم. خریدمش😍
تفاوتش با دو سال پیش اینه که این قااااااب داره😁
بستهبندیش و گرفتم که تا مشهد کثیف نشه.
دیگه راه افتادم برم حرم. تو بازرسی میخواستن پلاستیکش و باز کنن که غربتبازی کردم😁 گفتم چرا مثل مشهد ایکسری ندارین که یا کولهم به هم ریخت هر وقت اومدم یا الآن میخواین کتابی که بستهبندی گرفتم تا مشهد کثیف نشه رو باز کنین؟! خادما از غربتبازیم حساب بردن و دستگاه دستشون رو گرفتن رو کتاب و بازش نکردن😁 رسیدم هم رفتم با پروین تبرکش کنم😂
همه اونایی که تو اون غرفه سر مزار اون خانومه که مادر شهیده، همسر شهیده، خواهر شهیده و اینا بودن، چپچپ نگام میکردن😂😂😂
#سفرنامه
#قم
سربهراه
قم رو امروز درررررررنوردیدم😍 هنوزم تو اتوبوسم😂😂😂 خیلی شهر کوچیکیه! قبلاً نوشته بودم مشهد نباشم، فق
تو حیاط حرم نشسته بودم و برنامهریزیم و بررسی میکردم، دیدم یه چهلاختران جلو افتادم و یکشنبهم سبکه. اونشب فکر میکردم سهشنبه صبح برمیگردم مشهد و دوست داشتم شبِ شهادت حرم باشم، برای همین دیدم بهترین فرصت اینه که همین امشب برم جمکران.
ساعت هشت بود. بدوبدو رفتم از چندین خادم مرد و زن سؤال کردم میشه این ساعت با اتوبوس جمکران رفت؟
همیشه از چند نفر میپرسم که خطاها رو متوجه بشم و تجمیع نظرات کنم.
تجمیع نظرات میگفت اتوبوس جمکران تا ۹ هست.
بدوبدو رفتم بیرون، کولهم و گرفتم و راه افتادم برم پل علیخانی که بهم گفتن. پشت مسجد امام حسن عسگری علیه السلام میشد. خطش و پیدا کردم و سوار شدم. اون عکس اتوبوس، اتوبوس جمکرانه که گذاشتم😍 به شش هزار تومان رفتم جمکران و شبِ یکشنبه رو اونجا بودم❣
با تشکر از اتوبوسرانی قم که علاوه بر کارت شهری، کارتخوان هم داره و مثل مشهد آسفالتت نمیکنه که پول نقد میگیره یا نمیگیره یا بیشتر میگیره یا داد بزنه چرا کارتت شارژ نداره😒 حدود ۹ و نیم بود که رسیدم جمکرانِ نازنین😍❣😭
#سفرنامه
#قم
کل یکشنبه رو جمکران بودم و بسی چسبید❣سوغاتی هم از اینجا خریدم و برای خودم هم روسری. اذانِ مغرب و عشا رو خوندم و راه افتادم برگردم حرم.
بهشدت گرسنهم بود ولی موکبا صف داشتن، اونم چه صفییییییی!
کج کردم سمت اتوبوس که یه شاسیبلند به سبکِ اربعین و عِراق ترمز کرد، اومد پایین، درِ عقب و باز کرد و یه ظرف قرمهسبزیِ داغ گذاشت دستم😍
شب شهادت بود و اتوبوس هم صلواتی و مجانی برگشتم حرم❣😁
#سفرنامه
#قم
شبِ شهادت هم رفتم مقبرههای حرم رو گشتم و به روضه و عزا و سینهزنی گذشت.
شیخ فضلالله رو که میشناسین؟ دهانِ استعمار رو سرویس کرد... انگلیس رو به خاک سیاه نشوند😍
دکتر مفتح هم میشناسین؟ تحولی نو ایجاد کرد بین دانشگاه و حوزه... الآن مفتح و بهشتی نداریم... دانشگاه از حوزه بیزاره، حوزه از دانشگاه... من واقعاً تا یکی مثل مفتح و بهشتی در حوزه نباشه، از هرچی حوزه و حوزویه بیزارم و برائت میجویم... حوزه بود که انقلاب کرد ولی حالا... حوزه در هپروت و خودسازی و وهم...
سعدی میگه وهم را بر طبیعت مستولی نکن!
حوزه الآن مستولیِ وهمه...(!)
و دکترِ نخبهٔ جوانٔ مایهٔ فخر شیعه و انقلاب:
دکترِ شهید
عبدالحمید دیالمه😍❣😭
بیش از همه سر مزار ایشون نشستم... ای کاش بهدرد دین بخورم و با علم و عملم مایهٔ فخر دین باشم😭😍❣
#سفرنامه
#قم