سربهراه
میخونید؟ اگر آره فراز به فراز برام بفرستید. یعنی هرکدومتون یه فراز که همه طعمش رو بچشن و دهنتون
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
به نجف که رسیدیم
با رفیق که واردِ حرم شدیم
هر دو ذوقِ دیدنِ ایوانطلای جدید رو داشتیم
چون چند اربعین و
چند شعبان بود که میرفتیم و
هی ایوانطلا در حالِ تعمیر بود و یه گوشهش بسته...
چند سال بود اون گلدستههای عظیم و باشکوه رو ندیده بودیم...
از بابالفرج که وارد شدیم
به رفیق گفتم من خوندم و شنیدم اینا که بار اولشونه میرن حج
وقتی میخوان ببرنشون جای کعبه
میگن سرتون رو پایین بندازید و تا نگفتیم بالا نیارید
هر وقت میرسن کعبه
بهشون میگن حالا سرتون رو بالا بیارید و ببینید
بیا ما هم همین کار رو کنیم
دستِ رفیق رو گرفتم
دو تایی سرامون و انداختیم پایین
با نگاه به زمین شروع کردیم حرکت کردن
رفتیم
رفتیم
رفتیم
ناودون طلا رو هم عبور کردیم
به کنارهٔ ایوان رسیدیم
اونم رد کردیم
رفتیم و درست چسبیدیم به دیوارِ بابالرضا...
انتهای دیوار که دقیق روبهروی ایوانطلا میشه...
به رفیق گفتم حاضری؟
گفت آره
من شمردم:
سه
دو
یک.
سرهامون و بالا آوردیم و...
الله اکبر!
الله اکبر...
الله اکبر...
هر دو به گریه افتادیم...
به شونههای لرزون...
اون لحظه رو یادمه؛
حاجتی نداشتیم
اصلاً حاجتی خاطرمون نبود!
خستگی
رنج
غصه
گِله
اصلاً هیچی خاطرمون نبود!
ما صرفاً
وَ تنها
از شکوهِ روبهرومون به رعشه افتاده بودیم...
میدونین؟
اون روز باعث شد من و رفیق
دقیقتر به ظهور فکر کنیم...
به لحظهای که میبینیمشون...
به سخنرانیشون...
به نمازشون...
به فرمان دادنشون...
ما از شکوهِ ایوانطلای نجفِ علی علیه السلام درحالِ عروج بودیم...
امام دیدن چه شکلیه؟!
امام شنیدن؟!
الله اکبر!
#دِهین_افتتاح
از «دوست داشتن»
از «کاش»
از «دلم میخواد»
از «رؤیا و آرزو و خیال»
به نیّت برسید!
نیّت کنید برای ظهور کار کنید.
نیّت کنید برای اعتلای تشیّع درس بخونید.
نیّت کنید برای تربیتِ خودتون مطالعه کنید.
نیّت کنید برای رضای خدا مطیعِ پدر و مادر باشید.
نیّت کنید برای شکستِ دشمن، دوست و رفیقِ خداپسند داشته باشید.
نیّت کنید برای گسترشِ نسلِ ظهور ازدواج کنید.
...
نیّت، جدیّت میاره!
نیّت، رسمی شدن داره!
نیّت، عمل ایجاد میکنه!
من «دوست دارم» شیعهٔ علی علیه السلام باشم... من «دلم میخواد» اربعین برم کربلا... من «آرزومه» خادمِ شهدا بشم... من «رؤیامه» دانشگاهِ خوب قبول شم... من «دعا میکنم» آدمِ بهدردبخوری شم...
فقطططططططططط
حرفه!
«من دوست دارم»
یعنی من!
یعنی «من»!
نه خدا!
«نیّت میکنم»
یعنی خدا!
یعنی قصد!
یعنی عمل!
نماز... حج... اعتکاف... روزه... خمس... صدقه... نذر... همه نیّت میخوان!
وَ پاداش به خلوصِ نیّتها بخشیده میشه و
مجازات سهمِ ناخالصیِ نیّتهاست!
یعنی حتی محک و معیارِ سنجشِ ما در قیامت
«نیّت»های ماست!
به چه نیّتی توی تلگرام بودی؟!
به چه نیّتی توی فلان دوره فعالیت داشتی؟!
به چه نیّتی به فلانی لبخند زدی؟!
به چه نیّتی فلان مطلب رو روی کانالت نوشتی؟!
به چه نیّتی فلان تصویر رو پروفایل گذاشتی؟!
به چه نیّتی خوابیدی؟!
به چه نیّتی خوردی؟!
به چه نیّتی نخوردی؟!
به چه نیّتی نگاه کردی؟!
به چه نیّتی شنیدی؟!
...
من یکی از مهمترین و سازندهترین
فرستههام و نوشتم!
هدیهٔ شبهای سرنوشتسازِ پیشِ روتون...
من نیّت میکنم
شهیدِ راهِ خدا بشم.
من نیّت کردم
مسؤولخواهرانِ آقا امام زمان علیه السلام بشم.
قربةً إلی الله❣
سربهراه
۹. روی تکلیفی که برای شعرِ خوان هشتم به دوازدهم تجربی داده بودم داشتیم کار میکردیم. چون درسم جلویه،
۱۲. اوّلِ صبحه؛ دخترا صبحگاهن؛ ما هنوز حتی کلاس نرفتیم؛ همکارام تازه رسیدن و من آماده و بهخودرسیده، دفتربهدست و ماژیکبهجیب، آمادهٔ کلاسم.
دبیر فیزیک: دو روزه دلم برنمیداره غذایی بخورم... اشتهام کور شده... فشارم پایینه... یه کفِ دست نون آوردم کجا پیدا کنم بخورم؟!
دبیر تاریخ: وای آره! منم حالم بده... اشتهای هیچی ندارم... چیزی هم بخورم تهوع میگیرم...
دبیر ریاضی: اصلاً انگار دل و دماغِ همه گرفته... این طفلیام کوچولوان... یا روزه باشن یا نه بالاخره چیزی نمیخورن... از وقتی بوفه رو بستن اینام دیگه مجبورن نخورن...
دبیر تاریخ: من حتی امسال سبزه نمیندازم... انگار خاکِ مُرده پاشیدن به شهر... وای حتی انرژیِ کلاس رفتن ندارم...
دبیر عربی: شما چی خانم فارسی؟ شما ضعفتون نمیشه؟ شما روزهبگیرید آخه.
دقت کنید که تا قبل از اون داشتم پفنالههای صبحگاهیشون رو فقطططط تحمل میکردم و در روایتِ کی بدبختترهشون شرکت و دخالتی نداشتم! چون من نسبت به شنیدنِ نق خیلی آستانهٔ تحمل پایینی دارم و سریع طرف رو میشورم! چون پدر و مادرم و خاله و دخترخاله و مادربزرگ و برادرام بهشدت این مدلی بودن و احتمالاً این خصلت به منم رسیده، خیلی بابتش رنج روحی کشیدم و حساس شدم و دوست و رفیق و شاگرد و هرکی نقنقو باشه رو طرد میکنم و یکی از مهمترین گزینههای بررسیمه در وارسیِ خواستگارا.
سالهاست که خودم با خودم هم درگیرم تا اگر این رذیله بهم رسیده، ازش پاک شم.
من مثلِ همیشه که شارژ و پرانرژیام تو مدرسه، با خنده گفتم من عالی هستم! میبینید که؛ مثلِ همیشه پیادهرویِ صبحم رو انجام دادم، زودتر از همهتون رسیدم، به خودم رسیدم، عطرم و زدم، وسایلم و آماده کردم و منتظرم صبحگاه تموم شه و کلاسام و شروع کنم :) البته فقط دلتنگِ چای صبحمونم :)
دبیرِ فیزیک: چون مجردین! اگه شمام بچه داشتین، متأهل بودین، الآن مثل ما بودید!
من به خانم تاریخ نگاهی کردم و گفتم: شما که مجردین، شما چطور شبیه این متأهلهایید؟!
دبیر تاریخ خندید.
من روبه دبیر فیزیک: مگه نمیگین مجردا مدل منن، پس چرا خانم تاریخ مدل شماست؟!
ساکت شدن!
زنگِ تفریحِ سوم داشتم رژ لب و عطرم رو تمدید میکردم.
دبیر فیزیک: خانوم فارسی واقعاً شما انرژی دارید ها! چطوری هم لاغرید، هم روزهاید، هم تو کلاس بازیدرسی داشتید، هم زنگ تفریح سرِ پایید و هنوز انرژی دارید؟!
درِ رژ لبم و میبندم و باخنده میگم:
لا حول و لا قوة الا بالله!
میبینم مثل خنگا دارن نگام میکنن، ادامه میدم:
به مددِ خدا!
دبیرِ تاریخ: رنگتون پریده ولی خوب از خودتون میکشید!
میگم الحمدلله، هنوز سرِ پام! سحری خوب خوردم، بدنم هم برای چنین روزهایی آماده شده.
مدیرم از حیاط برگشته و نیمی از حرفام و شنیده. پشتمه و تو تیمِ منه. میگه این و راست میگه! اینقدر که سفر میره و رجب هم روزه میگرفت.
دبیر عربی: وااااااای رجب هم روزه میگرفتید؟!
دبیر تاریخ: من شنیدم سفرهای سخت میرید. درسته؟
گفتم اگر منظورتون از سخت، کمخرج کردن و هتل نرفتن و غذای اعیونی نخوردنه، بله! اما اگر منظورتون خوش نگذروندنه، نه!
بعد مدیرم با ذوق میشینن و هرچی از سفرام ازم پرسیدن رو بااشتیاق برای همکارام میگن!
همیشه با مدیرهام هماهنگ میکردم به همکارا نگن من کجا میرم، اینبار چیزی نگفتم و اتفاقاً میخواستم حتماً به گوشِ همکارام برسه. هم کجا رفتنام، هم چطور رفتنام. چون اینا پولدارایی هستن که هیچوقت خوشحال نیستن و گرچه خدا نعمتِ ثروت بهشون داده، اما برکتِ خوش بودن با ثروت رو بهشون نداده... وَ این از فقر هم بدتره... از فقیر بودن هم ترحمبرانگیزتره... که تو داشته باشی و ندونی چطور خرج کنی که دنیا و آخرتت رو بسازی...
خدا میدونه با نقونالههاشون چطور کفران نعمت میکنن و همینکه برکتی تو زندگیشون نیست، یعنی نعمت رو عملاً از کف دادن...
دبیر ریاضی میگه خب حمام رو چه کار میکنید؟
میگم آدرس حمامی خالی و تمیز رو در کربلا بهتون بدم یا در نجف؟
مدیرم با ذوق میخنده و میگه اینکاره است! ببین باید عکسای کوه رفتنش و ببینی! لعنتی جز با دوستاش نمیگرده که ما رو ببره!
دبیر تاریخ: واقعاً ما رو با خودتون بیرون نمیبرید؟
من خیلی قاطع میگم نه!
دبیر ریاضی: چرااااااااا؟
خندهبهلب اما همچنان قاطع میگم چون مدل هم نیستیم! با هم بهمون خوش نمیگذره! سبک سفرای من و تفریحاتم هم برای شما سخت خواهد بود و بیشتر نق میزنید!
دبیر فیزیک میگه صداتون از جای خوش بلند میشه! اگه غصهها و تلخیهای ما رو داشتید این نبودید!
روبهروش میایستم و میگم مطمئنید زندگیم تلخی و غصه نداره؟!
دهنش رو میبنده. من ادامه میدم:
جالبه! اگر پابهپای شما به پفناله و نق زدن و انرژی منفی دادن و ناشکری نباشم، یعنی بیغصه و بیرنج دارم زندگی میکنم! اگر صحبتهای امیدوارانه کنم، ریاکارم! اگر سبک سفرهام و بگم، دارم فخر میفروشم!
اگر نگم مغرور و از دماغ فیلافتادهام! کلاً یا باید شبیه شما بود، یا باید هرچی فحش و توهین و تهمته شنید! ولی من انتخابم فحش و توهین و تهمته! چون هم زبان دارم و میتونم پاسخ بدم شما هم حسود، عقدهای، حسرتزده و بیعرضهاید و چشم دیدن خوشیهای دیگران رو ندارید و خودتون هم اینقدر خبیثید که در خلوتهاتون خوشوخرمید، اما به بقیه که میرسید مسابقهٔ کی بدبختتره میذارید،
هم شکرِ خدا اینقدر ظرفیت دارم که تونستم با رنجهام و غصههام زندگی کنم، کار کنم، وَ پرانرژی باشم که به چشم شما بیام و هر روز بعد از مدرسه مجبور شم علاوه بر صدقهٔ صبحم، باز صدقه بدم که حسرتهاتون چپهم نکنه!
چرا بهجای این زندگیِ بیبرکت، شما خودتون رو تغییر نمیدید؟! چرا شاکرانه زندگی نمیکنید؟ چرا به دنیا و آدما و شاگرداتون حال خوب نمیدید؟ چرا بهجای کج کردنِ دهانتون به دخترِ دهمی که روزه گرفتی تا ظهر میمیری، بهش نمیگید چه دخترِ اصیل و قدرتمندی؟ چرا التماس دعا بهش نمیگید بلکه زندگیتون از این سیاهی نجات پیدا کنه؟! چرا برای هرچی بهش انتقاد دارید کوچکترین تلاشی نمیکنید و طلبکارید دیگران بیان همهچی رو درست کنن؟! چرا به نوجوانهای سر کلاستون بهجای ناامیدی، امید و سازندگی هدیه نمیکنید بلکه خدا هم به شما عنایت کرد؟! چرا چشماتون رو به آفتاب باز نمیکنید؟! چرا از مگس بودن و روی کثافات نشستن انصراف نمیدید؟! چرا زنبور عسل نمیشید؟!
شاید بتونید بقیه رو مثل خودتون کنید، ولی اینجا و روی من جواب نمیده! من از همهتون سابقهم بیشتره! دوازده ساله من دارم همکارام و عوض میکنم یا ساکت! دلیلشم گفتم: لا حول و لا قوة الا بالله!
شما هم وقتی اینقدر ضعیفید و به منبع قدرتی لایزال وصل نیستید، اینقدر مقاومت نکنید! با خدا باشید و پادشاهی کنید!
خیلی مکالمهٔ صریحی بود؟
بله!
ولی لازم بود.
دیگه لازم بود.
یه دونه دعای مستجابِ افطارِ امشبم رو قول داده بودم،
فرداشب یکیتون دعای مستجاب افطارش شهادتم باشه بعد از کلی تلاش و فعالیت برای ظهور و دیدنِ سخنرانیِ مسجدِ سهله...
والمستشهدین بین یدیه...
والمستشهدین بین یدیه...
والمستشهدین بین یدیه...
سربهراه
اگر نگم مغرور و از دماغ فیلافتادهام! کلاً یا باید شبیه شما بود، یا باید هرچی فحش و توهین و تهمته ش
۱۳. بیانبلاگ که اطلاعیه داد تا پونزدهم اسفند تعطیل میشه و از مطالبتون پشتیبان بگیرید، من خیلی راحت وبلاگم و بستم و به کارام رسیدم.
شب رفتم سر بزنم دیدم اوووووووو! بیان رو آه و ناله برداشته که وامصیبتاااااااا وااسلامااااااا واحکومتاااااا مطالبمون چی؟ خاطراتمون چی؟ دوستامون چی؟
ببینید اینش برای من خیلی عجیب نیست، بهشرط اونکه این رفتار از نوجوانها باشه یا نهایت دانشجوها!
ولی از مردی که سه تا بچه داره... از پیرمردی که نوه داره... از یه مادرِ چهل ساله... از یه معلم... از یه پزشک... از یه تحصیلکرده...
خدای من از اونی که سالی هشتصد بار برای ما از انقطاع الیک نوشت(!)🤮...
راستش من برام بعید بود و زننده!
چطوری برای بقیهشون نیست؟!
چطوری از این حجمِ دورویی و ریا منزجر نمیشن؟!
این غصهٔ از دست دادنِ عزیز که نیست زبونم لال! وبلاگمون میپره! خب؟! رهبرِ کدوم قیامیم یا بزرگِ کدوم قبیله که نوشتههامون پرید خسران کنیم؟!
هنوزم برید تو بلاگبیان، فرستههای این مدلیشون هست...
من رو خیلی به فکر فروبرد...
با خودم گفتم اینا مثلاً قشر فرهیختهمونن... قشر قلمبهدستمون... مثلاً صاحب فکرمون... بعد ما داریم اخبار دانشگاه رو نگاه میکنیم و متحیریم(!) اونا که مشتی شلتنبونِ تازهبهدورانرسیدهٔ تهیمغزن و حَرَجی بهشون نیست! عمرشون به تست زدن گذشته و فهم و درکشون همون یک دقیقهٔ تست رو متوجه میشه(!)
بلاگفا که پرید، ده سال متنای به چه زیباییم پرید. باکم نبود و رفتم بیان. الآنم هشت سال متنای خفنِ بیانیم پرید، خب؟! سیمین و جلال و آوینی باشم، حرفام میمونه! بقیهش از بلوغ به دوره...
باور کنید سر کُشتههای خیالیشون اینقدر ضجه نزدن که این چند روز دارن میزنن(!)
من رو هنوزم به فکر فرو میبره...
که خواصّ جامعه اتفاقاً باگها و تعلقاتِ بیشتری نسبت به عوام دارن...
که خدا هرکس رو بالاخره یه روز آزمون میکنه...
که هرچی اومدی نوشتی انقطاع الیک و الی الله، خدا با یه وبلاگ... با یه وبلاگِ کوچولو... بادت رو خالی میکنه...
ترسناکه...
خیلی ترسناکه(!)
حتی در بیانبلاگ هم چون من شبیه همهشون رفتار نکردم، باز توهین و تهمت و فحش خوردم... :)
۱۳/۲۵. حالا من کجا طویلهنویسی کنم؟!
این تنها دغدغهٔ من بعد از تعطیلیِ بیانه.
مدل وبلاگنویسی زمین تا آسمون با اینجا فرق داره... اونجا قشنگ تمرینِ نویسندگی و بررسی روندِ صعود و فرودِ قلمته در رقابت با صاحبقلمهایی که واقعاً چیزی بارشونه و حتی مخالفانِ نظامش هم بهقولِ صائب، رختشستهتر از بقیهٔ نفهماشونن.
از این بابت که جایی برای نوشتنِ حقیقی ندارم که چند نفر اینکاره ببینن و تو رقابت باشه و بتونم قلمم رو رشد بدم، کمی فکرم درگیره...
۱۴. ذوق داشتم آخرِ هفتهای که خونهام برای افطارم شیربرنج درست کنم. از وقتی تونستم بدون اینترنت شلهزرد بپزم و خوب شه، امید گرفتم :)
چهارشنبهشب از مامان پرسیدم برنجِ نیمه داریم؟ گفت آره چطور؟ گفتم سحر میخوام خیس کنم که فردا شیربرنج بپزم.
سحر بیدار شدم دیدم مادرم برنج خیس کرده...
پرسیدم برای شیربرنجِ من خیس کردی؟
گفت آره...
خیلی ناراحت شدم...
مثل همیشه خواستم یه کاری رو خودم بکنم و نذاشت...
تا زبونم اومد که بگم گناه کردم عروس نشدم هنوز اینجام؟! برم بمیرم نخواستم بد انتخاب کنم؟!
ولی بهجای همهش گفتم پس خودتم شیربرنج و درست کن.
این ذوقم هم پَر...
شما خواستین درست کنین هل و گلاب و یه چوبدارچین رو با هم دم کنید، با آبِ دمکردهش که سرد شده برنج رو بخیسونید، عطر و طعم به جونِ برنج میره. بعدم با همون آب بپزید. یعنی دیگه برنج رو تمیز شسته باشید و بعد بخیسونید. شلهزردم و اینطوری درست کردم نمیدونید چه بو و طعمی داشت :)
تازه ته لیوان که هل و دارچین و گلابه هم ریختم قوری، چای بهشتی شد... بهشتی :)
۱۵. هفتهٔ پیشِ رو مدرسه افطاری داره. دوازدهمام اومدن دفتر و جلوی بقیهٔ همکارا دورهم کردن و گفتن میشه افطار بیاین؟
گفتم خبر میدم ولی بعید میدونم چون بعد از ظهرا مؤسسه تدریس دارم.
گفتن میخوایم براتون ژله درست کنیم آخه...
قلبم حریری و ابریشمی شد، اما نمیخوام افطار برم! دوستشون دارم اما نه اونقدر که دلم بخواد باهاشون وقت بگذرونم! فقط مهربونن و من رو دوست دارن، ولی درسخون و تلاشگر که نیستن! لذا مؤسسه هم نباشم، افطار مدرسه نمیرم.
۱۶. همین دوازدهما زنگ تفریح صدام زدن که خانوم بیاین بازی.
رفتم میبینم نمکدون درست کردن :)
میگم دخترام و بگردم که بازیهای ساده و خوشیهای سالم دارن، کی گفته شما کلههاتون همهش تو گوشیه؟! :)
میخندن و برام فال میگیرن.
همسرِ آیندهم اسمش علیه، مکانیک هم هست!
هیچی دیگه... شبا باید منتظر باشم با بوی گریس برگرده خونه و روغنموتور و جک بالابر زیر بغلاش باشه! والا اینم پیشونینوشتِ من بود :)
۱۷. یادتونه مجموعه خفنه رفتم میخواستن من ادمینشون باشم، آقاهه زیاد حرف زد و توضیح داد، من جوابم منفی بود؟
چون تأکید داشتم جز نویسندگی و معلمی کاری نمیکنم، اونام میخواستن از دستم ندن، مرده گفت شما سبکهای مختلفِ نوشتههاتون رو برای ما بفرستید، من براتون کار تعریف میکنم، بمونید تو مجموعه.
من بعد از اصرارهاش گفتم باشه، شب براتون چند سبک مختلف از نوشتههام و میفرستم، ولی فکر نمیکنم بتونیم با هم همکاری داشته باشیم.
شب با اینکه خسته رسیدم خونه، ولی لپتاپ روشن کردم و بین نوشتههام گشتم و انواع و اقسامش رو فرستادم.
یعنی دقیقاً شب. همونکه حرفش رو زده بودم. با اینکه نمیخواستم و مطمئن بودم نمیخوام باهاشون همکاری کنم.
به تاریخ ۲۹ دی ما دیدار داشتیم و کار رو براشون فرستادم.
پریروز چندم بود؟ پنجمِ اسفند!
دیدم روی ایتا پیام زده که ببخشید من کارهایی که فرستادید رو الآن فرصت کردم ببینم و عالی هستن و شمام لطفاً سایتهای ما رو ببینید و بیاید همکاری رو شروع کنیم و از این حرفا...
یعنی ۳۶ روز بعد از ارسالِ دقیق و سرِ عهدِ من، طرف برام شش سایت فرستاده و حرفم زده(!)
خب قراره من چه کنم؟
پیامش رو دیدم (سین خورد) و نگه داشتم ۳۶ روزِ بعد جواب بدم:
با تشکر، با توجه به سرشلوغ بودنِ شما و حساسیتِ من بر زمان و احترامِ متقابل، شرایط همکاری موجود نیست.
۱۸. هفتهٔ پیش یه کارِ ویراستاری هم دستم بود. به طرف گفته بودم چهارشنبه ساعت یازده شب کارتون رو تحویل میدم.
صبحِ چهارشنبه ساعت هفت پیام داد کارم تموم شد؟
نوشتم عرض کرده بودم، یازدهِ شب تحویل میدم!
ظهر ساعتِ یازده پیام داد. من همون پاسخِ قبلی رو کپی کردم و فرستادم.
عصر ساعت چهار و نیم پیام داد، فقط اولش نوشته بود ببخشید...
من برای بار سوم همون پیام قبلی رو فرستادم.
رأس ساعت یازده PDF کار رو براشون فرستادم با شمارهحساب. شرط اولیهم در کار ویراستاری اینه بعد از واریز حقالزحمهم، word ِ متن یا لایهبازِ صفحهآرایی رو میدم.
این آقا یازده و سیزده دقیقه کارش رو دید و رفت که رفت!
پنجشنبه صبح پیام دادم واریزی نداشتید، فایلتون مشکل داشته؟
نوشت نه مشکلی نداشته، این کار مال دانشگاهه، دانشگاه باید واریز کنه. یک ماه، دو ماه دیگه میریزه.
پیام رو بستم. بهش زنگ زدم. گفتم روز اول نگفته بودید واریز این شکلیه!
گفت شما نپرسیدید!
گفتم ولی عرض کرده بودم به word و لایهباز بعد از واریز دسترسی خواهید داشت.
صداش و انداخت تو گلوش که شما از من پول میخوای، بهتره مراعات کنی(!)
گفتم پولِ زحمتم و میخوام، نه پولتوجیبیِ خودتون رو(!) بهتره شما مراعات کنی چون لنگِ تخصصِ منی و نتونستی پنجاه صفحه رو خودت جمع کنی!
صداش و انداخت سرش که برو پولت و از دانشگاه بگیر و بیفت دنبالش ببینم چی ازت برمیاد!
وَ تلفن رو قطع کرد.
من؟
زنگ زدم انتشارات دانشگاه که من رو میشناسن :)
آمار دادم و گفتم برای چاپ اومدن نگهش دارید.
شنبه رفته بود برای چاپ.
انتشارات گفته بود حقالزحمهٔ ویراستار ما رو ندادید، چاپ نمیکنیم.
اونم کارش لنگ بوده و زده به دادوقال و نهایت مجبور شده واریز کنه.
پیام واریزیِ بانکم که اومد از بچههای انتشارات تشکر کردم.
پسره زنگید که بگه و لایهبازِ کار رو بگیره. جواب ندادم.
هفت بار زنگید. جواب ندادم.
«بیفت دنبالش ببینم چی ازت برمیاد!» :)
یادش میدم دیگه محترم بودن رو مترادف با احمق بودن و ذلیل بودن نگیره!
من هیچکس رو هم بلاک نمیکنم. بلاک کردن کار ضعیفای به بلوغنرسیده است!
من سین میکنم و جواب نمیدم :)) این یه تنبیهِ اساسیه :))
حالا داره خودش رو شرحه شرحه میکنه و زنگ و پیامه که میده! حتی با شمارههای دیگه زنگ زد که من میدونستم اونه و جواب نمیدم.
عذرخواهی که کرد، لایهباز کارشم میگیره.