نمیتونم عکس پیام رو بفرستم، ارسالِ عکس رو الحمدلله بستن. لذا همینطوری کف میکنم که چرا فکر کردید بهم الهام شده چون آخرین فرستهم خیلی آخرالزمانیه و دیروز هم زیارت شهدا بودم؟!😂😂😂
بچههااااااااا تو مجازی نباشید... صلاحیتش رو ندارید... خودتون اذیت میشید...
من جمعههای دیگهای هم میرفتم زیارت شهدا😂😂😂 از این فرستههای آخرالزمانی هم قبلاً داشتم😂😂😂
اینجا مجازیه...
واقعاً شما زندگیتون از روی کانالها و صفحاتِ مجازی پیش میره؟!...
بذارید بگم؛
من که میدونید کانالی جز کانالِ خودم ندارم 😎
لذا از وقتی تعطیل شدم و اعلام شد مدارس تعطیله، فقط یه غصه دارم؛
برگشت به خونه...
این غصه برای من جدیه چون تو خردادم نوشتم، من و رفیق تو خونههامون این مواقع تنهاییم... حتی مادرهامون یادشون نمیمونه اینی که باهاشونه و طرفدار نظامه، بچهشونه...
به محضِ ورود به خونه، بدون سلام و احوالپرسی، بمبارانِ خبرهای بد میشیم... انگار خودمون کر بودیم و نشنیدیم... من خیلی از اینکه کنارم نق بزنن یا خبرای بد رو اول و بدون سلام بدن عصبی میشم...
بعد از اون یهریز باید بشنویم آمریکا چه کرد، ایران کجا رو زد، اسرائیل کجاش خورد... درواقع تو خونههای ما، ما رو سردارِ سپاه میدونن و لازم میدونن تموم زدوخوردها رو فقط سر ما حواله کنن😂😂😂
به هیچ وجه نمیفهمید این چه غصه و چه تنهایی عمیقیه...
من اصولاً وقت برای دعا کردن برای ازدواجم نمیذارم. فقط در مکانهای خاص و تو کل عمرم سه بار برای ازدواجم دعا کردم. چون ازدواج رو بخشی مهم از زندگی میدونم که چنانچه پیش نیومد، بخشهای مهم دیگه رو نباید معطلش کرد و از اساس ازدواج برام مساوی با تحصیل، شغل، سفر، رفاقت و بخشهای دیگهٔ زندگیه. یعنی بخشی از زندگیه. و من بهخاطر ندارم برای بخشی از زندگی، بخشی دیگه از زندگیم رو متوقف و معطل کرده باشم!
اما یکی از اون سه باری که جدی برای ازدواجم دعا کردم، خرداد بود و در بحبوحهٔ جنگ. چون منم دخترم... اصلاً آدمم... جنگ شاملِ من هم میشد... ولی هیچکس از من دلجویی نکرد... هیچکس دورم نگشت... هیچکس به آبودونم فکر نکرد... هیچکس نگفت شاید اینم میترسه... هیچکس بهم محبّت نکرد...
بهجاش روزی هزار ساعت همهٔ خبرهای بدشون رو اول به من میگفتن... دعاها و نذراشون رو برای صلح(!) به سمع و نظر من میرسوندن...
روح و روان ما رو در جنگ که تو خونه بودیم ساییدن...
اگر میشد روح و روان رو هم ارزیابی کرد، من و رفیق جزو جانبازهای جنگ ۱۲ روزه محسوب میشدیم...
همینقدر جدی...
همینقدر عمیق...
همینقدر خونین...
با رفیق خیلی دنبال گشتیم جایی باشه بتونیم بریم کمکی کنیم و از خونه دور باشیم، اما شکر خدا دستِ برترِ جنگ ما بودیم و کار به نیروی خواهران نرسید...
با این توصیف هم همچنان غصهٔ من رو درک نخواهید کرد😊
اما تنها غصهٔ من و رفیق
الآن
فقطططططط همینه...
و من بابتش تسبیح گرفتم دستم و دارم ذکر میگم که خدا بهم صبر و طاقت بده که فقط سکوت کنم و تندی نکنم به پدر و مادرم...
وقتی برسم خونه برنامهم چیه؟
اخبار رو از تلویزیون میبینم. اطلاعاتم رو موثق میکنم. بعد قرآن روزانهم و میخونم. زبان میخونم تا افطار.
بعد از افطار کولهٔ بحران میبندم. یه دست لباس و وسایلِ ضرور.
شرایط خونه رو طوری دیدم که بشه، به خونوادهم هم میگم کولهٔ بحران ببندن، شرایط نبود و مادرم در اضطراب بود خودم یواشکی براش میبندم.
بعد هم تا سریال امام علی علیه السلام به برنامهم میرسم که سه روز ازش عقبم.
یعنی بقیهٔ زندگیم مثل برنامهم پیش میره. چون هنوز که چیزی نشده. هرچی هم بشه فقط برای من نیست که، برای همه است!
تنها کار اضافهم نذرهای خاص خودمه برای سلامتی سیدناالقائد و پیروزی جمهوری اسلامی ایران و شکست و هلاکتِ خفّتبارِ آمریکا و اسرائیل.
همین😊
برای من زندگی در جریانه.
نه به این معنا که از غصهٔ هموطنام ملول نباشم، نه ابداً!
اما من هیچ بخشی از زندگی رو
معطلِ بخشهای دیگه نمیکنم!
پس رنجهایمان چه؟
هیچی!
باهاشون زندگی میکنیم 😂
من فردای روزی که مدرک ارشدم به باد رفت
یه چشمم اشک بود
یه چشمم خون
ولی رفتم مدرسه و کار و زندگی رو ادامه دادم!
حتی سفرهام و رفتم!
چون مدرک بخشی از زندگیمه
و بخشای دیگهٔ زندگیم جداست!
همونطور که مراقبِ جسم خودتون و عزیزانتون هستید
مراقبِ روح و روانِ خودتون و عزیزانتون هم باشید.
زندگی کنید!
از مجازی هم جدا شید😊
ماجرای ما و آمریکا اینه:
تهمتن چنین داد پاسخ که نام
چه پرسی کزین پس نبینی تو کام!
مرا مادرم نام، مرگِ تو کرد
زمانه مرا پُتکِ تَرگِ تو کرد✌️
سرفراز باشی میهنِ من
ای فدایت جان و تنِ من
پربهاتر از زر و گُهر
خاکِ پاکِ تو وطنِ من... ❣
سربهراه
کاش معلمشون هم شهید شده باشه... من میدونم معلمِ چنین کلاسی زنده باشه، دیگه نمیتونه زندهگی کنه...
نمیتونم تصور کنم حتی حتی روی دخترکانِ ناخنکاشتِ پهلویدوستِ ضدّ اسلامم از جانبِ دشمن خَش بیفته...
اونم دشمنی به ناپاکی و پلیدیِ جانورانِ جزیرهٔ اپستین...
Mohammad Motamedi موزیکدلMohammad Motamedi-Irane Ali -musicdel.ir 128.mp3
زمان:
حجم:
3.2M
من و رهبرِ باحیا و عفیف و پاکدامنم
همهْ دنیا و جانورانِ جزیرهٔ اپستین؛
بسم الله.
احتمال دادم چنین فرستهای حالتون رو خوب کنه و از اضطرابتون بکاهه.
بنابراین باید بگم قهوه خوردم و میخوام تا سحر درس بخونم🥱🥲
ثوابی اگر داشت هدیه به دخترکانِ مظلومِ میناب و فارس...
با این دعا که خدا از عمرِ منِ بیخاصیت بکاهد و به عمر و سلامتِ باعزت و برکتِ سیدناالقائد بیفزاید❣
وَ به امیدِ هلاکتِ خفّتبارِ ترامپ و نتانیاهو و دشمنِ جمهوری اسلامی؛ السّاعه😎
زمان:
حجم:
149.5K
اول ننوشتم چون همهٔ ادبیّاتی که دارم
گویای چیزی که میخوام بگم
نیست!
اما نوشتم
چون همهٔ چیزی که میخوام بگم
از ظرفِ فهم و درک و روحم
اونقدر عظیمتر و وسیعتره که
روحم داره تَرَک میخوره و روبه انفجاره!
چی میخوام بگم؟
ما موشک داریم،
اونا که روبهرومون هستن هم دارن!
ما ارتش و سپاه داریم،
اونا که روبهرومون هستن هم دارن!
ما طرح و برنامه و استراتژی داریم،
اونا که روبهرومون هستن هم دارن!
ما در کنارِ وطنفروشهای داخلی، مردمِ پای کار هم داریم،
اونا که روبهرومون هستن هم دارن!
ما همپیمانهای منطقهای داریم،
اونا که روبهرومون هستن هم دارن!
ما...
گوش کنید!
گوش کنید!
پیامآوا رو گوش کنید!
ما خدا داریم،
وَ اونا که روبهرومون هستن ندارن!
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
عرض تبریک و تسلیت محضرِ آقا صاحبالزمان علیه السلام🖤
خودم وَ شما.
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
پیشِ چشمِ مادرم، با صدای بلند گریه کردم، به سر و صورتم کوبیدم، فریاد زدم ای مرگ! من رو هم دریاب! به مادرم رو کردم و گفتم دعا کن بمیرم، من هم بمیرم!
به اتاقم اومدم، چادرنمازم رو سر کشیدم، نشستم بر سجّادهم، تربتِ کربلا رو در مُشت گرفتم وَ با صدای بلند به گریستن ادامه دادم.
خورشید که شب رو شکافت، دست از گریستن کشیدم. خیره شدم به آسمونی که سیاهی رو درید.
بعد بلند شدم. از کمدم لباسهای مشکیِ اربعینم رو برداشتم. رفتم حمام. مادرم نگرانم بود. غسل کردم. غسلِ صبر. غسلِ توبه. غسلِ زیارت. وَ غسلِ شهادت.
مشکیپوش شدم. درست مثلِ اربعین.
ایستادم جلوی آینه. موهام رو مرتب شونه کردم. بافتم. پنس زدم. درست مثل اربعین که تلاش میکنم همه من رو عزاداری مرتب و تمیز ببینن. در شأنِ شهیدم.
حالا اشکهام رو رها میکنم.
سربلند.
مثلِ حاجیها در طوافِ کعبه.
لهوف رو از کتابخونهم برمیدارم.
صفحهٔ ۱۳۷ رو باز میکنم؛
«مسلک سوم
جریانات پس از شهادت شهدای کربلا»
نیّت میکنم سربلند عزاداری کنم.
اونچنانکه شایستهٔ مکتب و شهیدم باشه. اونچنانکه ادامهدهنده و حیاتبخشِ آرمانِ شهیدم باشه.
شهیدم...
شهیدم!
شهیدِ خراسانیِ من؛
پیکرت رو به خونه برگردون...
گرچه دیگه مشهد خونهت نیست...
تمومِ دنیا خونهته و سرِ جای دفنت دعوا بهپا نشه خوبه یوسُفِ پاکدامنم...
لهوف میخونم؛
سربلند گریه میکنم؛
وَ چشمبهراهِ مختاری هستم که
سرِ زردِ ابنِ اپستین رو برامون بیاره.
لا یَوم کَیَومکَ یا اباعبداللّه.
شیرِ آب رو باز کردم وضو بگیرم سورههای فتح و فیل رو بخونم، تا صورتم رو بشورم آب باز بود. یادِ سیدناالقائد افتادم. روی اسراف حساس بودن. از سالها قبل تو سخنرانیهاشون بود. شیر آب رو بستم.
مردِ من؛
حالا یکم استراحت کن...
سربهراه
رفیق زنگیده که خواب میدیدم با هم رفتیم فلانجا که مشغولِ کارِ فرهنگی هستیم. تو داشتی حرص میخوردی ک
آقا اجازه میدید براتون شعر بخونم؟