سلام و ارادت🌿
برخی پیامها رو جواب دادم، برخی رو امروز تا شب جواب میدم. از اعتکاف هم خواهم نوشت. فقط عقبم از کارای مدرسهم، سامونشون بدم کمی، فرصت نوشتن میکنم.
سربهراه
يَا مَوْلَاىَ يَا أَبا عَبْدِاللّٰهِ❣ هٰذا يَوْمُ الإِثْنَيْنِ وَهُوَ يَوْمُكُما وَبِاسْمِكُما وَأ
آقای اباعبدالله❤️
بابالقبله قرارمون.❣
@sarbehrah
يَومٌ لَكَ:
ساعتِ دوازده و نیم جلسهی جشنوارهی خوارزمیه. با نهم دوییها کلاس دارم که ارائه دارن. دیشب تا دیروقت محتواهاشون رو بررسی میکردم. اینقدر که صبح خواب موندم و بیتکه نونی فقط حاضر شدم و رفتم مدرسه. نهم دوییها رو که وِلم نمیکنن و میگن اداره رو وِل کنین و موبایلم رو گرفتن که نرم، به خدا میسپارم و کلاس و درس رو به خدا و خودشون. با شادی و خنده، دِلِیدِلِی زیرِ بارون از مدرسه بیرون میزنم. لنگونلنگون و با درد راه میرم. پام تو مدرسه کشیده شده. توانِ سرخوشی زیرِ بارون رو ندارم. دست به پام میگیرم و سوار اتوبوس میشم. تو راه ایتا رو باز میکنم و کلیپی که فائزه از فیلمهای روزِ برگزاری انشای تصویری جشنواره برام ساخته رو میبینم. ذوق میکنم و خوشخوشان به اداره میرسم. چادرم رو با وسواس بالا میگیرم که گِلی نشه. یخ زدم و دردِ پام من و ترسونده، ولی انشاهای دخترام دستمه و سربلند واردِ اداره میشم. پشتِ صندلیِ سالن میشینم و دارم دفترچه و خودکارم رو از کیف درمیارم که نورِ دیتاپروژکتور میفته روی صورتِ خانمی که مسؤولِ جلسه است. در کسری از ثانیه حدودِ سه سال از عمرم... از سختترین روزهای عمرم... از دوستداشتنیترین روزهای عمرم که... تلخ تموم شد... جلوی چشمم مرور میشه. در کسری از ثانیه احساسات بهم غلبه میکنه و نیمخیز میشم که برم، اما انشاهای تو دستم نگهم میداره. دخترام از این مسابقه سهم دارن. میشینم.
يَومٌ عَلَيكَ:
صبر نمیکنم اون من و ببینه که سلام کنه. من بلند میشم و میرم جلو. خودم رو میندازم تو چیزی که ازش ترس دارم. از دیدنِ من جا میخوره. اولین سؤالش مدرکمه. میخندم. سربلند جواب میدم. مقتدر و باصلابت حرف میزنم. اما بعد از جلسه لنگونلنگون و کِشونکِشون راه میرم. چادرم رو بالا نگرفتم و خیابونِ آب و گِل رو میکِشه. چایِ جلسه تو دستم ماسیده. کیفم چقدر سنگینه. پام چقدر درد میکنه. دستم رو به پام میگیرم و از شدتِ درد گریه میکنم. دستم و نمیتونم به قلبم بگیرم. بارون صورتم رو بُرده. همیشه که نمیشه از قلّهها نوشت! درّهها هم قابلِ وصفن. سقوطها قابلِ روایتن. زخمها قابلِ مرورن. آخرین وعدهی غذاییم شامِ دیشب بوده. ضعف کردم و باید ناهار میرفتم خونه و بعد میرفتم کلاسِ عصرم. اما لنگونلنگون میرم حرم. به امام رضا علیه السلام چیزی نمیگم. فقط گفتم السلام علیک یا پناه. سلامِ فائزه رو میرسونم و بعد میشینم رواق امام و زل میزنم به آینهها. دست کشیدم به فرش و کشیدم به پام. از دردش گریه کردم. به قلبم که نمیشه دست بکشم.
فَلا تَبطَر:
استادِ فلسفه به هیچکس بالاتر از سیزده نمیداد. من ازش سیزده گرفتم. نامه زدم بیستم و بیست بده. نامهم رو جواب نداد. اون ولی حتی درسش رو متوجه نمیشد! از پایینترین نمراتِ کلاس بود.
من خط میخی میخوندم. خط میخی مینوشتم. خط میخی ترجمه میکردم. استادِ زبانشناسی وقتی پای تخته بودم رو کرد به اون و بقیه و گفت دانشجو یعنی این! وَ با دست من رو نشون داد. اون زبانشناسی رو فقط پاس کرد!
من تاریخادبیات رو میتونستم پابهپای استادِ مغرورش توضیح بدم، اون دو جلسه مشغولِ التماس بود سیصد صفحه از کتاب برای امتحان حذف شه!
من بلیغِ کاربردی رو از استادِ باسوادِ سختگیرِ دانشکده نوزده گرفتم. امتحانی که سه ساعت و نیم طول کشید و هیچکس برگهش رو نداد. اون فقط پاس کرد چون حتی نمیفهمیدش.
وقتی کنفرانسِ مقامهنویسی میدادم، استادم به کرّات از پاورم، از بیانم، از زبانِ بدنم، از تسلطم، از درکم، از محتوام، از درس خوندنم تمجید کرد و اون حدودِ ده نمره از من عقب بود.
من شاگرداوّل شدم... اون حتی جزو برترها نشد...
اما اون دفاع کرد و مدرک گرفت... من...
فَاصطَبِر:
وقتی پاور رو روی دیتا باز کرد و اسمش دیده شد که زیرش نوشته بود کارشناسی ارشد... من از دردِ پام گریهم گرفته بود... کوچیکه دنیا که بازم به هم رسیدیم. کوچیکه دنیا که غصهای رو که دفنش کرده بودم، نبشِ قبر شد. کوچیکه دنیا که من دویدم و اون رسیده. که من شاگرداوّلِ فوقِ لیسانسِ فردوسیام و جزوهی اون رو باید برای دخترام تدریس کنم...
پام خیلی درد میکنه. از دردش گریهم گرفته. برای شفای پام صلوات هدیه میکنین به امام زمان ارواحنا فداه؟ از شفای قلبم ناامیدم...
«اَلدَّهرُ يَومانِ: يَومٌ لَكَ وَ يَومٌ عَلَيكَ فَإذا كانَ لَكَ فَلا تَبطَر وَ إذا كانَ عَلَيكَ فَاصطَبِر»
@sarbehrah
این درختاناند همچون خاکیان
دستها بَرکردهاند از خاکدان
سوی خَلقان صد اشارت میکنند
وان که گوش اَستَش عبارت میکنند
با زبانِ سبز و با دستِ دراز
از ضمیرِ خاک میگویند راز
در زمستانْشان اگرچه داد مرگ
زندهشان کرد از بهار و داد برگ...
@sarbehrah
سربهراه
چشمام داره میره و اگه بخوابم کوووووووهِ کارام میمونه... اگه نخوابم فردا به سختی میگذره چون بعد از
رفیق میگه دیشب کِی خوابت بُرد؟ میگم نمیدونم، چون بیهوش شدم.
خدایا شکرت که اینقدر سرم مشغله ریختی که از زندگی عقب افتادم و در حالِ دویدنم. خدایا شکرت که فرصتِ فکر کردن ندارم. خدایا شکرت مشغله من رو از برخی گناهها دور کرده و حتی فرصتِ یه تلفنِ ساده ندارم که وسطش بخوره به غیبت. خدایا شکرت که مشغله من رو از اتلاف عمر دور کرده. خدایا شکرت که ساعتِ خوابم و نمیدونم و بیهوش میشم و به محضِ بیداری باید بدوم پی مشغلههام. خدایا شکرت که فرصتِ نتگردی، کانالگردی، فیلمگردی و بیهودهگردی ندارم. خدایا شکرت بهم رزق دادی بتونم وسطِ مشغلههام دلتنگت بشم. خدایا شکرت که وسط مشغله چشم میکشم کِی وقت نماز شه.
خدایا خواهش میکنم نماز صبحها خودت بیدارم کن. نذار قضا شه. خدایا متشکرم که این روزا خورشید رو دیر میاری آسمون و من میتونم نمازِ غیرقضا بخونم. خدایا شکرت که اجازه میدی باهات حرف بزنم.
دعای امروزِ رجبم نیتِ خالصانه است. من میدونم اگه اینهمه مشغله با نیتِ خالصِ برای تو باشه، دنیا و آخرتم رو بُردم. خدایا من رو از نیتهای نفْسانی به نیتِ رضای خودت امان بده. من رو از عقلِ معیشت و نیتهای دنیایی به خدمتِ خلق برای رضای خودت نجات بده. خدایا من رو از برگزارکنندگانِ نماز قرار بده. خدایا حرمتِ نماز رو تو دلم بالا ببر. من رو به نماز متعهد و عاشق کن. خدایا به مشغلههام برکت بده. خدایا بیشتر عاشقت شم. دلتنگتر. بیتابتر. ذاکرتر.
@sarbehrah
سربهراه
@sarbehrah
تنم رو از کفِ کلاسها جمع میکنم و دنبالِ اتوبوسها تو تاریکی میدَوَم. وقتِ دویدن صدای زمین ریختنِ چیزهایی خیابون رو برمیداره. حروفِ اضافه از جیبهای مانتوم میریزه و فعلهای اِسنادی از جیبِ پالتوم. دستم رو به سرِ جیبام میگیرم که برای نوشتن خردهکلماتی بمونه. تو اتوبوسا مینویسم. از این ایستگاه تا ایستگاهِ بعدی پیامرسانها رو سر میزنم. کلی ویس میگیرم. مینویسم. کمی به اخبار سر میزنم. مینویسم. کارهام و لیست میکنم. مینویسم.
تو اتوبوسها مناجات میکنم. اتوبوسها معبدِ من هستن. لا اله الّا اللهِ ماهِ رجب رو تو اتوبوسها تموم کردم. میدونم از خونه تا مدرسه پونصد و شصت و چهار قل هو الله فاصله است. حتی وعدهی غذاییِ صبحانه رو هم تو اتوبوسها میخورم.
نیمهجونی ازم به خونه میرسه. با اندوهی که وقتِ دویدن از قلبم کفِ خیابون نریخته. اندوهها مثلِ موهای سرم در من ریشه دارن.
به خونه که میرسم توی چای، نبات میریزم؛ روی سیب، دارچین؛ به اندوهم توسّل. من همهچیز رو با طعم دوست دارم. حتی به تدریسِ گروهِ اسمی، طعمِ خوشِ کلّهپاچه میزنم و روی تخته سفره میچینم: یکدست کلّهپاچهی خوشمزهی گرانقیمتِ خانممعلم! کلاسهای گروهِ اسمیِ من همیشه دو دسته شاگرد دارن؛ یا بیزار از کلهپاچه و گرسنه از فهمِ گروهِ اسمی، یا مثلِ خودم عاشقِ کلّهپاچه و دنبالِ درآوردنِ مغزِ گروهِ اسمی. در رثای طعمها میتونم خط پشتِ خط بنویسم. گرچه بخشِ اعظمی از حروفِ اضافهم حوالیِ چهارراهِ مجلسی از جیبم ریخته... دنیا بدونِ طعمها مثلِ زندگی بدونِ عشقه... وَ من به اندوهِ سیّالِ زندگیِ بدونِ عشق هم، طعمِ توسّل میزنم. وقتی فرمودن «إِنَّا غَیْرُ مُهْمِلِینَ لِمُرَاعَاتِکُمْ وَ لَا نَاسِینَ لِذِکْرِکُمْ»...
یعنی دنیا رو طوفان برداره، من پشت و پناه دارم. من میتونم درست جایی که ترس من رو بلعیده و زخمی و خونین زمین خوردم صدا بزنم یا صاحبالزمان! از شما مدد...
پام بهتره. حریفِ مُتمّمهای بیحرفِ اضافه میشم. بلدم مُسند رو چطور بدونِ افعالِ اِسنادی پیدا کنم. فقط... با اندوهِ ریشهدوانده چه کنم؟!
یا صاحبالزمان!
از شما مدد...
@sarbehrah
سربهراه
@sarbehrah
شصت_هفتاد_هشتاد_نود!
(قسمت اوّل)
یا بغّال (بسیار بغلکننده)
هزینههای اعتکاف رو که یادتونه؟ البته که طبیعی بودن و هزینهی خورد و خوراکِ سه وعدهی سحر و افطار، حالا کمتر یا بیشتر، ولی ما نمیخواستیم اونقدر هزینه کنیم چون داریم برای برنامهای دیگه حقوقهامون رو ذخیره میکنیم. حتی راهیان نور ثبتنام نکردیم که مرخصیهامون بمونه برای اون برنامه. بنابراین با این هزینهها کنار نمیومدیم. اما امسال نیازمندِ بغلِ خدا بودیم... نیاااازمند هاااا!
ما اعتکاف زیاد رفتیم اما شکرِ خدا همهش مسجدِ گوهرشاد رزقمون بوده و محضرِ امامرضاجان. دو سالِ اخیر که متقاضیِ حرم بالا رفته، اولویت رو گذاشتن برای اعتکافاولیها و اسمِ ما درنمیومد(اینا حَرفه... لایقِ حرم نیستم...). ما هم به فکرِ مسجد نبودیم. امسال ولی وقتی دیدیم بازم گوهرشاد ما رو نخواست، افتادیم پیِ مساجد. اصلا امسال بیتابِ بغلِ خدا بودیم...
بعد از کلی تلفن، ناامید شده بودیم و من داشتم نِق میزدم که خدایا این پایین آغوشِ حرام رایگانه، اون بالا بغلِ خودت خیلی گرونه ها! رفیق هم داشت میگفت این جمله رو تو کانالت ننویسی، سوء برداشت داره، ولی حذفِ این جمله، حُسن تعلیلِ اسمِ گروه رو از بین میبره و شما متوجه نکتهش نمیشید. پس لطفا برداشتِ سوئی نکنین و کِیف کنین از اینکه درست بعد از این دردودلم با خدا، یه پوسترِ اتفاقیِ اعتکاف دیدیم که جلوی هزینه نوشته بود: ۲۰۰ هزار تومان!
وقتی زنگ زدیم و زیرِ یک ساعت مدارک فرستادیم و پول واریز کردیم و ثبتنام شدیم و آیدی کانال گرفتیم و عضو شدیم، دیدیم سردرِ کانال نوشته: «خدا رو بغل کن»!
بله! اسمِ برنامهی اعتکافشون بود :))
شکست شاخهی گردو و من نیفتادم
خدا همیشه مرا بیهوا بغل کرده
خداست سایهی اَفرا و ناروَن که مرا
بدونِ منّت و بیادّعا بغل کرده...
#اعتکاف
@sarbehrah
شصت_هفتاد_هشتاد_نود!
(قسمت دوم)
بعد از اردوی مدرسه هلاک رسیدم خونه و بدوبدو دوش گرفتم و کوله بستم و راه افتادم. هفتونیم تو اتوبوس بودم و مسیر و نقشهها میگفت هشتونیم باید برسم مسجد، اما نهونیم رسیدم با کلی اضطراب که رفیق تو سرما نمونده باشه. اما مونده بود و نگران وقتی من رو صدا زد گریه کرد. گوشیها رو خونه گذاشتیم و از هر قانونِ بیموبایل بودنی به شددددددت استقبال میکنیم. جهادیا و راهیاننورها هم که میریم جز برای چند عکسِ مختصر، گوشیبهدست نیستیم. این از اشتراکاتِ دوستداشتنیِ من و رفیقه.
وقتی واردِ مسجد شدم و مسؤولِ خواهران من رو دید، اولین جملهای که تو اعتکاف شنیدم رو گفت و من به خیرِ کثیر گرفتمش... گفت این و ببین! چه اربعینی اومده!
چادرِ اربعینم... کفشای اربعینم... کوله پشتی... چفیهی عراقیم بهجای روسری سرم...
من اومدم اعتکاف، نیمهشعبان بگیرم! تا اربعین دوره... تا اربعین دیره... مگه نه اینکه ما نسلِ آخرالزمانیم؟ نسلِ پیامبرندیده... امامندیده... بابا ما هنوز رهبرمونم از نزدیک ندیدیم... ما نسلِ در تنگناییم!
وقتی نمیتونم به مذهبی_انقلابیش ثابت کنم عبا، پوششِ کامل نیست... عبا چادر نیست... عبا حجابِ حضرتِ زهرا سلام الله علیها نیست، یعنی ما نسلِ مَخمَصهایم! نسلِ غبارِ نزدیکِ قله! نسلِ دینهای دلبخواه!
ما نسلِ مُضطر به امامیم... وَ «مِصباحُ الهُدی» تنها صراطِ مطمئن.
من از این اعتکاف ظهور میخوام و مشّایهی نیمهشعبان.
رفیق بعدِ یه روضهای تو اعتکاف ازم پرسید: میخوای امام زمان ارواحنا فداه رو ببینی یا ظهور رو؟
گفتم ظهور رو! ظهورِ امام رو... حکومتِ امام رو... همون وعدهدادهشدهی حتمی. امام دیدن فردیه... کاری حل نمیکنه... امام بر مَسندِ حکومت، مُجری عدله!
امام رو دیدن محشره اما من وَقَدْ نَشَرْتَ لِواءَ النَّصْر رو میخوام... وَقَدْ مَلَأْتَ الْأَرْضَ عَدْلا... عدل! عدل! کار از دیدنِ امام گذشته... کار از حوائجِ شخصی گذشته... من جوونیم و شغلم و درآمدم و خانوادهم و دوست و آشنا و اعتبار و آبرو برای عدل گذاشتم و جنگیدم ولی کار از من و تو و فلانی گذشته! فقط باید راه صاف کنیم که بیاد... باید سرِ پا به جنگیدن ادامه بدیم و نذاریم این پرچم بیفته و خونین دست به دست کنیم و راه باز کنیم که بیاد... ظهور... ظهور...
نجات در تکیه زدنش به کعبه است... در ندای اَلا یا اَهلَ العالَم اِنَّ جَدِی الحُسَین... من از این اعتکاف کربلای نیمهشعبان میخوام و ظهور...
از آخرِ مجلس شهدا رو میچینن و میریم آخرِ مسجد... جایی که کل دیوار رو ایوانطلای امام حسین علیه السلام پوشوندن... در محضرِ اباعبدالله علیه السلام معتکف شدیم... درِ رفتوآمد و سرویسبهداشتی و آوردن افطار و سحر رو از انتهای مسجد باز کرده بودن؛ یعنی روبروی ما... درست و دقیق،روبروی ما... و اون سه روز مشهد برفی بود! سرد و سوزناک... روزِ اول ما آخرنشینها بخاری نداشتیم... روزِ دوم فنهیترِ گازی آوردن، یکی از معتکفین سرِ خود زیادش کرد و با صدای بمبِ کوچیکی ترکید... خوب شد زنده موندیم؛ وقت نکرده بودم وصیتنامه بنویسم که اگه اتفاقی افتاد روی مزارم بنویسن کشتهشده در حادثه/حادثهی تروریستی، ننویسن شهید! عجیبه این کلمه؛ قد و قامتِ عبودیتم به بلنداش نمیرسه...
عصرِ روزِ دوم دو تا بخاریِ کوچیک آوردن که دو سمتِ ما گذاشتن و یکیش خاموش شد...
ما در سرما معتکف بودیم؛ تو تصورتون سه تا پیراهن تن کنید، روش چفیهی بلندِ عراقی سر کنید که بریزه دورِ شونهها و تا کمر رو بپوشونه، روش پالتو تن کنید، بعد دورِ پاهاتون پتو مسافرتی بپیچید و چادر نماز بکشید سرتون!
بله پتو مسافرتی، چون من و همسفر سبک سفر میکنیم... چون همیشه حرم معتکف بودیم و حرم اینقدر گرمایشِ قوی داره که تو گوهرشاد با تیشرتِ تابستونی و سربرهنه میخوابیدیم... چون حتی به ذهنمون نمیرسید مسجد ممکنه سرد باشه!
زنگ بزنیم برامون پتو بیارن؟ اوه نه! من و رفیق عارف و درویشمسلک نیستیم! میونهی خوبی هم با عرفا و درویشمسلکا نداریم! عقل و عرفان کِی آبشون تو یه جوب رفته؟! من و رفیق فقط کمی تا قسمتی قُد هستیم و خوشمون نمیاد سوسولبازی دربیاریم!
حاصلِ قُد بودن البته زانودردِ موندهی رفیقه و دردِ پای خودم!
برخی معتکفین نِقهای جانانهای زدن، با اینکه گروه بیخیال نبود و واقعا برای گرمای ما آخرنشینها تلاشش رو کرد (مأجورین انشاءالله بِنُصرة الامام)، حتی جلوی در پرده کشیدن... پرده رو بچهها کنار میذاشتن، وصلش کردن به انتهای دیوار که خودِ پرده بعد از کنار زدن بریزه به حالتِ اول، در رو باز میذاشتن، کِش بستن بهش، همین کِش چنان در رو کوبوند به پهلوی من که ندای یا حسینم از تهِ دل بلند شد!
#اعتکاف
@sarbehrah
سرما... کتکِ در... اینکه خادما فراموش میکردن آخرِ مجلس بیان و سفرهی ما آخریها با مطالبهی خودمون پُر میشد، نه پذیرایی :)
بهقولِ معتکفِ روبرومون: رزقمون بود... وَ ما گنجشکروزیهای اعتکاف... :)
ما سرِ سفرهی سحر و افطار تقسیمِ وظیفه کرده بودیم؛
مادرِ دهه شصتیِ روبرومون داد میزدن نون! ما نون نداریم! دخترِ دهه نودیشون بدوبدو میرفتن جلوی مسجد که بگن چای! آب! نوشابه! ما چیزی برای نوشیدن نداریم! من و رفیق پیگیرِ غذا میشدیم! دخترای دهه هشتادیِ کنارمون دنبالِ نمک!
ما حتی تو اعتکاف نونِ بازو و حنجره و پررویی و تلاشمون رو خوردیم وقتی از همه در نهایتِ عزت و احترام پذیرایی میشد... :) شما نمیدونین از دلِ همین چقدر زیبایی دیده شد... إِمَّا كَفُورا کم بودن و إِمَّا شَاكِرا زیاد... من و رفیق این سه روز رو تمرینِ کربلای نیمهشعبان میدونستیم؛
سرمای شبهای اسفندِ عِراق...
کمبودِ موکبهای غذا نسبت به اربعین...
کمبودِ حسینیهها و مواکبِ رایگان...
وقتی از شدتِ سرمای صبحگاهی، پهلوهامون روی زمینی که از سوزِ لای در یخ زده بود، پشت به پشت به هم میچسبیدیم تا از هم گرما بگیریم، به هم وعدهی مشّایهی کمتر از یک ماهِ دیگه میدادیم... با همین رؤیای گرم خوابمون میبُرد و وقتی چشم باز میکردیم در محضرِ ارباب بودیم... ایوان طلای کربلا... وَ محال بود جامون رو با خوشنشینهای مسجد که از شدتِ گرمای بخاریها با تیشرت تابستونی غرقِ مناجات بودن عوض کنیم😍
#اعتکاف
@sarbehrah