eitaa logo
سربه‌راه
211 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
322 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
ما لشکرِ محله‌مون هرشب شلوغ‌تر از شب قبله‌. با این‌که فقط خدا می‌دونه مشهد چطور سرد شده و شبامون با بارون و تگرگ داره می‌گذره :) این کاغذا رو هم بین مردم پخش می‌کردن که گرفتن‌شون الحمدلله و انداختن تو گونی ؛) ولی خواستم بگم من بازم قسم جلاله می‌خورم... والله بالله تالله اگر کوتاهی کنید... اگر به این تجمعات اضافه نکنید... اگر با در و همسایه حرف نزنید..‌. همراه‌شون نکنید... اگر بی‌بخار و بی‌رگ و بی‌توجه باشید... حکومتِ امیرالمؤمنین‌تون از دست می‌ره... این تجمعات شوخی نیست... دخترایی که دوست داشتین پسر بودید و نظامی(!) کاش بدونید مایی که شب می‌ریم تجمع سربازِ مدافعِ شهریم... پسرایی که دوست داشتید برید سوریه و مدافع حرم شید... جمهوری اسلامی ایران حرمه و الآن مدافع می‌خواد... مایی که از صبح زنگ و زنگ و زنگ و با کل مخاطبین موبایل پدر و مادر و برادر و خودمون حرف و حرف و حرف می‌زنیم که مجاب‌شون کنیم بیان تجمع، بعد خونه به خونه و همسایه به همسایه... تموم دیشب حرف زدن با همکارا... حرف حرف حرف... ما زهرای لحظهٔ به‌مورسیدهٔ ولایتیم... و سیدعلی خامنه‌ای... شهید سیدعلی خامنه‌ای... دیگه ناظر به ماست.............. رهبری که جانش رو جانِ بابرکتش رو فدای امّتش کرد..........
پیاما رو حتماً جواب می‌دم، الآن شلوغم و تو بدوبدو برای تجمع شب. اومدم بگم هرکی دیشب به نیابتم قدمی برداشته، شعاری داده، برای تنها حکومتِ شیعهٔ دنیا حنجره‌ای پاره‌ کرده، تموم ثوابِ صحبتای دیشبم با همکارام برای مجاب کردن‌شون که تجمعات شرکتت کنن و بی‌تفاوت نباشن رو بهشون تقدیم می‌کنم چون می‌دونم کارِ سخت، ثوابش بیشتره.
سربه‌راه
من قسم جلاله می‌خورم چون مطمئنم؛ به خدا قسم به خدا قسم به خدا قسم واقعاً بعد از شهادت پیامبر رو می‌
ممکنه وسط این فرسته خوابم ببره اما برام مهم بود به محض برگشتن به خونه بهتون بگم قسم‌های جلاله‌م الکی نیست... نمی‌دونم خبر دارید یا نه ولی تو مشهد تروریستای اسرائیلی داخلی کاکاغذ پخش کردن و فراخوان شورش دارن که البته به گونی منتقل شدن :) امشب هم منطقه‌ای از شهرمون مشتی گربه‌خفاش اومدن شاخ شونه کشیدن که مردم کاروان خودرویی با دو‌هزار خودرو رسیدن خدمت‌شون :) من نمیدونم تا کی قراره شبا بیرون باشیم برامم هیچ اهمیتی نداره لازم باشه تا ته عمرم روژ و شب بیرون باشم هستم. جز این‌که برای کلاسای مجازی هفته آینده‌م ویدئو و محتوا آماده کنم که تعهدمه و درس بچه‌ها رو باید به بهترین شکل ممکن به فرجام برسونم تا فردای پیروزی کشورم متخصص و تحصیل‌کرده‌ داشته باشه، هیچ کار دیگه‌ای جز حراست از وطنم ندارم نه دلتنگ کربلام نه دلتنگ خونه‌م تو نجف نه هوای زیارت قم دارم نه راهیان عید و پیگیری می‌کنم چون اگر جمهوری اسلامی نمونه حتی حتی حتی حرم امام رضاجان هم نمی‌مونه............... من این روز و شبا فقط و‌فقط و فقط زائر حرم جمهوری اسلامی هستم و مسافرِ خیابون‌های شهرم. از ۲۳ سالگی نه فقط شعارم، که عقیده‌م شد رهبر اگر فرمان دهد جان زا فدایش می‌کنم! حالا اون جونش و فدای من کرد و من موندم... اربعین‌های من جهادی‌های من هیئت‌های من راهیان‌های من طرح ولایت من اعتکافای من نمازشبای من دوره‌های گذروندهٔ من سحنرانی‌هایی که پای منبرشون بودم نمازجماعت‌های من نمازجمعه‌های من تحصیلاتت من رتبهٔ سه رقمی من شاگرداولی من دانشگاه فردوسی من تندیس‌ها و لوح‌های من رتبه‌های آموزش و‌پروشم کلاس‌های نویسندگی من روضه‌های من زیارت‌های من حرم‌های من کتاب خوندنای من مستند دیدنای من فیلم دیدمای من اگر امروز به کارم نیاد و تشخیصِ درست برای من به ارمغان نیاره به تف نمی‌ارزه. می‌ریزم‌شون سر کوچه.
زمان: حجم: 265.1K
اللّه فِی السّاحة❣
از تهرانی‌ها خجالت‌زده‌ام که خوابم میاد و دارم بیهوش می‌شم و فکر می‌کنم ظهر از خواب پاشم... ولی می‌شه من رو با زنگِ تماس بیدارم کنید که بهم بگید ترامپ هلاک شد! ترامپ به خفّت‌بارترین شکلی که هرگز کسی تصور نمی‌کرد هلاک شد! بعد من مثلِ شنبه با صدای بلند گریه کنم... اما این‌بار از شوق! وَ سجدهٔ شکر برم... ای خدایی که نمرود رو به مگسی تحقیر و هلاک کردی!
اگه تو ایتا و بله به کانالای تازه‌تأسیسی برخوردید که به‌ظاهر انقلابی و ولایی هستن اما معتقدن جنگ، خشونته و به‌دور از صلح‌طلبیِ اسلام، نترسید! نخبه‌نخاله‌های بیان‌بلاگ (وبلاگی‌ها) ریختن این‌جا! امروز وبلاگ تعطیل می‌شه. در تخته شدن اینستا هم همه‌شون ریخته بودن وبلاگ که الآن اونا هم می‌ریزن این‌جا. پس خودتون رو برای کانال‌هایی با ادبیات اینستایی و فحش‌های «ک»‌دار آماده کنید بهت‌تون نزنه اینا از کجا اومدن ایتا!
با تشکر از همکاری‌تون و شعارهای فراوانی که فرستادید، اون‌چه برای مقوانویسی در تجمعات پسندیدم: ۱. اگر سربه‌سر تن به کُشتن دهیم محال است میهن به دشمن دهیم (اصلِ بیت از شاهنامه طور دیگه‌ایه که من کلمات رو دستکاری کردم تا همه متوجه بشن. فقط درس‌خونده‌ها نباشه که لذت ببرن، بلکه بچه‌ها هم بفهمن، پیران هم بفهمن، زن و مرد معمولی هم بفهمن) ۲. هرکس که قدم به خاکِ ما بگذارد باید سرِ خویش را به جا بگذارد ۳.من زندگی بدون تو را صبر می‌کنم باشد؛ ولی دومرتبه برگرد با ظهور... ۴. ملّتِ ما اهل سازش نیست؛ اهلِ کربلاست. ۵. ما خشم روزگاریم از آمریکا بیزاریم ۶. فاطمه یا فاطمه سربند ماست دست اباالفضل پدافند ماست ۷. ای حضرت عزرائیل هرشب برو اسرائیل اگر به مورد جدیدی رسیدم، همین فرسته رو ویرایش می‌زنم.
سربه‌راه
با تشکر از همکاری‌تون و شعارهای فراوانی که فرستادید، اون‌چه برای مقوانویسی در تجمعات پسندیدم: ۱. اگ
برای سه مسأله شعاری مناسب ندیدم و خودمم نتونستم اون‌طور که راضی‌م کنه بسرایم. یک. دوست دارم در شعاری مطالبهٔ زدن کاخ سفید رو بکنم. دو. و در شعاری به محترم‌ترین شکل ممکن اما مؤثر و عمیق، بیان کنم حاضرم بمیرم اما آتش‌بس نکنیم و این‌قدر این جنگ رو ادامه بدیم تا ترامپ و نتانیاهو به هلاکت برسن و تل‌آویو پودر شه و کل منطقه به صاحبانش که ما هستیم برگرده. سه. و در شعاری بتونم مردم رو ترغیب کنم شده تا ته عمرمون ولی خیابون‌ها نباید خالی شه و این تجمعات نباید از رمق بیفته. اگر یافتید یا سرودید بفرستید برام.
سربه‌راه
سلام. ۱. من قسم جلاله خوردم! هیچ‌چیزی این روز و شب‌ها مهم‌تر و حیاتی‌تر از کف خیابون بودن نیست! شما شعار ننویس، قاب نداشته باش، پرچم نداری، دستِ خالی بیا تجمع و شعار بده! همین! به‌ظاهر هیچی نیست، ولی من آبروم و می‌ذارم وسط که قیامت جلوی همه بیا تف کن صورتم اگر همین، مهم‌ترین وظیفهٔ این روز و شبامون نباشه. اگر پسر بودم تا خود سحر تو کوچه پس کوچه‌ها می‌موندم. اگر پسر بودم از محلهٔ خودمون می‌رفتم هرجایی که خلوته و لشکری نداره... پس الآن ایده و خلاقیت ضرورت نداره، همین‌که تجمعات رو پر کنید جهاده! واقعاً خودت نمی‌تونی بیای، راهکار دادم، به مخاطبین موبایلت بزنگ، همسایه‌ها، فامیل، بقیه رو مجاب کن. برو در خونه‌هاشون و باهاشون صحبت کن. ۲. من بلاگر نیستم! این‌جا روزمره‌نویسی منه! اینا که می‌خونید روزمرهٔ منه! عمر منه! شادی و غم منه! حسرت و رؤیا و خاطرات منه! فرسته‌های بازنشری (فورواردی)ِ من رو بشمارید! من اهل بازنشر و تبادل و تبلیغ و بازدید و پیام و تعداد دنبال‌کننده نیستم. چون حرفی برای گفتن ندارم. صرفاً نویسنده‌ای هستم بدون انتشارات که مثل همهٔ نویسنده‌ها دوست دارم خونده شم، پس می‌نویسم. لذا مشی بلاگری (فارغ از صحیح یا غلط بودن) رو ندارم و چون مراقبت می‌کنم کانال‌گرد نباشم هم الگوریتم رفتاری‌شون رو نمی‌گیرم ان‌شاءالله. ۳. خی‌لی برام مهم بود طوری این پیام رو پاسخ بدم که هم مخلّ بقیهٔ فعالان نباشه و خدایی‌نکرده ورودی‌های مالی‌شون در این شرایط بسته نشه، چون برخی‌شون واقعاً دارن با پولی که جمع می‌کنن کارای مهمی برای این روز و شبا می‌کنن. هم ایده‌پردازی باشه برای بعدها. بنابراین به هیچ وجه پول جمع کردن گروه‌های انقلابی رو که دارن از همین طریق فعالیت می‌کنن، نفی نمی‌کنم و بد نمی‌دونم. خودم هرجا تشخیص بدم درسته هم کمک‌شون می‌کنم. اما سبکِ خودم این مدلی نیست. و این نه به معنی درست بودنِ منه، نه به معنیِ خطا بودنِ بقیه. صرفاً ویژگی شخصیتیمه مثل این‌که تو اربعین دوست ندارم تو صف بایستم تا غذا بگیرم! یا بالعکس ضریح نجف رو دوست ندارم بدون صف و تو هول و فشار برم و تنها صف عالمی که من دوست دارم، صف‌های زیارت ضریحه. همه‌چیز رو محترم و باکلاس دوست دارم و قدیمی‌ها می‌دونن منظورم چیه و دلیلم چی. چون در بحث کارای جهادی و اربعینی و نذری بهش اشاره داشتم. حتی در همین بحث عیدی دادن به شاگردام. خب مدل من چطوریه؟ بذارید یه خاطره از کاروان‌داری اربعین بگم که متوجه بشید:
سربه‌راه
سلام. ۱. من قسم جلاله خوردم! هیچ‌چیزی این روز و شب‌ها مهم‌تر و حیاتی‌تر از کف خیابون بودن نیست! شما
سال ۹۳ که ۲۴ سالم بود، تو گروه جهادی چمران من و زینب تنها کسانی بودیم که اربعین رفته بودیم. اون سال‌ها اربعین رونقِ الآن رو نداشت. بیابونِ خدا بود و خلوت. کاروان‌ها کم بودن و همون چند تا هم دانشجوییِ تهران. من و زینب هم هر دو از تهران رفته بودیم. نگرانیِ هردومون اربعین بعدی بود چون هر دو فارغ‌التحصیل شده بودیم و کاروانی دیگه نبود که دخترا رو ببره. من تو راه اربعین از حرص و جوشِ این‌که چطور برم پیر شدم... مو سفید کردم... این غصهٔ هر سالِ من بود... تازه تهران هم قرعه‌کشی داشت و خدا فقط من و زینب رو اربعینی کرده بود... خب این باعث می‌شد شبای جهادی در مرزهای غریبِ کلات نادری با میون‌داریِ من، به روضه‌های امام حسین علیه‌السلام بگذره... الحمدلله همه رو دیوانهٔ امام حسین علیه السلام کرده بودیم. زینب شبِ آخرِ جهادی خواب می‌بینه که گروه چمران، سوارِ مینی‌بوس، از کلات داره می‌ره اربعین. صبح به من گفت و دو تا دختر تصمیم گرفتیم کاروانِ اربعین‌مون رو راه بندازیم. پول داشتیم؟ نه! مرد داشتیم؟ نه! خانوادهٔ همراه داشتیم؟ نه! تجربه داشتیم؟ نه! حتی از اون گروه سی نفره، یار هم نداشتیم! دورِ این تصمیم رو هشت نفر گرفتن! امام رضاجان میون‌دار بود. ما هشت تا شروع کردیم دویدن برای بستنِ کاروان اربعین. در‌ جلسات مالی دیدیم حتی خودمون هشت تا، برای هزینهٔ سفر مشکل داریم... چه برسه به اقلام سفر... اون‌زمان مشّایه مجهز به پزشک و هلال‌احمر نبود، مهم‌ترین اقلام باید دارویی می‌بود. دارو گرون بود... ما هیچی نداشتیم. هیچی نداشتیم‌. حتی خودمون هم ثروتمند نبودیم. پدر من نذرها و صدقه‌های سنگین می‌ده، ولی به گروه ما و کارای ما نمی‌داد! می‌خوام بگم حتی همراهی خانواده‌هامون رو نداشتیم! یکی از پیشنهادها همین بود که خیریه‌ای پیش بریم و از این و اون پول جمع کنیم. من و محبوبه و رفیق که شخصیت‌های مغرور و دماغ‌بادکرده‌ای داریم نپذیرفتیم. این‌قدر فکر کردیم تا راهی یافتیم. اومدیم یه لیست تهیه کردیم از دوستان و فامیل و جهادی‌های پول‌دارمون. یعنی کسانی که هم اونا ما رو می‌شناسن، هم ما اونا رو می‌شناسیم. به‌ترتیبِ تصورمون از بیشتر پول‌دار بودن‌شون چیدیم. شروع کردیم به صحبت کردن باهاشون و توضیح برنامه‌مون و، ازشون خواستیم ببینن می‌تونن حامی مالی ما باشن به‌طور مستمر یا نه. باید بگم این‌قدر لیست دقیق و بافکر چیده شده بود که همهٔ اون لیست به ما لبیک گفتن. ما برای بخش‌های مختلف هر کدوم رو آماده کردیم. به‌طور مثال سین. دال دوست مایه‌دارِ دل‌گنده‌مون که با دمپایی و دستکش و انواع کرم‌های پوستی میومد جهادی، ولی میومد... یه جهادِ خودخواسته برای خودسازی... خدا عاقبت‌به‌خیرش کنه... سین برادرش کارخونه‌دار بود. یه کارخونه‌دارِ خفن تو مشهد. برای ما قرارملاقات گرفت با برادرش. ما به کارخونهٔ حقیقتاً خفن‌شون رفتیم و برنامه رو توضیح دادیم. گفتیم شما رو به‌عنوانِ حامی مالی هزینهٔ سفر می‌خوایم. اگر تمایل دارید برای سفراولی‌ها یا اونا که حقیقتاً مشکل دارن حامی باشید. برای بقیه هم مثل خودمون اعضای کادر، به‌صورت قرض‌الحسنه. هرکدوم تخصص‌ها و شغل‌مون و گفتیم که بدونن در ازاش چی از ما بخوان و ببینیم به توافق می‌رسیم یا نه. چون کاروان ما فقط مخصوص دخترا بود و ما فقط می‌خواستیم دخترا رو ببریم اربعین چون همیشه این دختران که کسی با خودش نمی‌بره اربعین و به این‌طور کارها که می‌رسه عقب‌شون می‌زنن... نه حتی مادرها، نه حتی خانم‌های متأهل. دقیقاً دخترهایی که محارم‌شون اون‌ها رو همراه نمی‌کنن می‌خواستیم ببریم. دردی که چشیده بودیم... برادر سین چطوری بود؟ یه آقای جوان و خودساخته، کت‌وشلواری، کراوات‌بسته که مثل تو فیلما تماس گرفت برامون قهوه بیارن با شکلات‌هایی که انگلیسی بود! اما فکر می‌کنید در ازای حمایت مالی ما چی ازمون خواست؟ هر اربعین ده قدم از هر کدوم از ما هشت نفر در مشّایه! یعنی هشتاد قدم! داشت میلیون میلیون پولش رو می‌داد به ما دخترا و در ازاش سالی هشتاد قدم از مشّایه‌مون رو می‌خواست! سرمایه‌دار بود! و خوب سرمایه رو می‌شناخت... خی‌لی خوب‌تر از مذهبیا و مسجدی‌هایی که کمک‌مون نکردن... پرسیدیم تا چند سال می‌تونیم روی حمایت شما حساب کنیم؟ تا بتونیم به فکر باشیم برای بعد از ایشون. ایشون حساب و کتاب کردن و گفتن حتی به فرض ورشکست شدن (دور از ایشون)، تا پانزده سال وَ سالی چهل نفر، با هر میزان افزایش نرخ دلار و طلا، می‌تونن حامی مالی ما باشن. ما هم کاروان رو چهل‌نفره بستیم.
سربه‌راه
سلام. ۱. من قسم جلاله خوردم! هیچ‌چیزی این روز و شب‌ها مهم‌تر و حیاتی‌تر از کف خیابون بودن نیست! شما
هر سال سه نفر سفراولی‌ای که توان مالی به هیچ‌وجه نداشت و حتی نمی‌تونست قرض‌الحسنه بگیره و تیمِ تحقیق خودمون راستی‌آزمایی می‌کرد رو رایگان فرستادن، و برای بقیه‌مون هم به ازای سفته‌ قرض‌الحسنه دادن‌. شناس بودن دوطرف یکی‌ش اینجا مهم بود. که ما دست هرکسی سفته ندیم. بازپرداخت رو ماهانه به‌قدری کم بستن که خودمون بهشون گفتیم شما این‌طوری ضرر می‌کنید! ارزش پول‌تون به‌مرور پایین میاد! می‌دونین چی گفت؟ خی‌لی مدیرانه و جدی گفت: «من تا حالا وارد معامله‌ای که توش ضرر باشه نشدم.» یا اباعبدالله... ما دو‌ سال کاروان بردیم. بعدش منحل کردیم چون مردِ پای ثابت نداشتیم و کاروان‌داری در عراق ریزه‌کاری‌هایی داره که فقط مرد می‌طلبه. ما فقط یه مرد می‌خواستیم ولی... روزی‌مون نبود و بحمدلله بعدش هم اربعین رونق گرفت. تنها باری هم که این آقا رو دیدیم، همون یک بار بود. خی‌لی منظم و سر تاریخی که صحبت کرده بودیم پول به حساب کاروان میومد و کارهامون رو پیش می‌بردیم، ما هم خیلی منظم بازپرداخت‌ها رو رأس تاریخ واریز می‌کردیم. داشتیم مسافرانی که خوش‌قول نبودن یا دست‌شون تنگ بود. چه کار می‌کردیم؟ ما هشت تا از جیب خودمون پول رو جور می‌کردیم و برای برادر سین واریز. نه ایشون یک بار واریز رو به تأخیر انداختن. نه ما حتی یک بار این کار رو کردیم‌. وقتی به ایشون ایمیل زدیم ک اطلاع بدیم به چه دلیل نمی‌تونیم کاروان رو داشته باشیم و ازشون تشکر کردیم و قطع ادامهٔ کار، برامون ایمیل زدن برخلاف تجربه‌های قبلی، کار با دختران انقلابی براشون خوشایند و پربرکت بوده چون ما منظم و خوش‌قول و کم‌زحمت بودیم‌. نوشته بودن بقیه به بهانهٔ یک کار میومدن جلو و برای همه‌چیزشون می‌خواستن از من بکّنن، ولی شما با برنامه و درخواست مشخص اومدید و پای همون موندید! گروه چمرانِ نازنینم... بدون این‌که کار متوقف شه، بدون این‌که به چه کنم چه کنم بیفتیم، بدون این‌که دست به دامان این و اون شیم، بافکر و برنامه شروع کردیم و بدون کوچکترین خلل پیش رفتیم، محترمانه و باکلاس هم همیشه دست‌مون پر بود. مدل کاری من اینه. ترجیح می‌دم کاری نکنم یا همین‌قدر تمیز و باکلاس کار کنم. شاید اشتباه باشه، ولی عرض کردم، این ویژگی شخصیتیمه و ربطی به اون‌چه در جریانه نداره. بلوچستان هم همین‌طوری گروه بردم. بی اون‌که خیریه‌ای و شبیه چیزی که گفتید پول‌ جمع کنم. مسؤول آقا حامی مالی بودن و خودمون هم ارتباطات داشتیم. ارتباطات. تشکیلات. صابروا و رابطوا. این آیه پشت کارهای خیریه‌ای گم شده! این تنها انتقاد منه. معتقدم کار خیریه‌ای یعنی تو پول بده، من کار می‌کنم... ولی مدل کاری من یعنی تو هم از مایی. فقط عابربانکم نیستی. اگر به اشتراک فکری رسیدیم کنار هم کار می‌کنیم. ثابت و پایدار‌ و مستمر. تشکیلات. تشکیلات.