چقدددددددر زووووووور زدن این پرچم و بسوزونن
حالا این خیابونا و میدونا و شهر و مغازهها و خونههامونه که مزیّن به پرچم شده😍😍😍
بسم اللّه الرحمن الرحیم
دارم یکی از مهمترین فرستههای کانالم رو مینویسم. بهنظرم بهتره در خلوت و به دور از هیجان و کانالگردی بخونی. بهنظرم بهتره حتی یادداشتش کنی.
قبلاً هم بااااااارها در کانالم ازش نوشتم. اگر اهلشی که الحمدلله، اما اگر نیستی به شنبه نهم اسفند برگرد.
صبح بلند شدی و دیدی رهبر نداری...
گفتم بیای تو خلوت بخونی که بتونی خودت باشی و خدات و خوب فکر کنی.
تا قبل از نهم اسفند، حتی تصور میکردی یه روز چنین اتفاقی بیفته؟!
حتی تصور میکردی یه روز پاشی و رهبرت و شهید کرده باشن؟!
واقعاً تا قبل از نهم تصور میکردی؟!
میبینی؟
عمر
همینقدر
ناگهان
تموم میشه!
فرصتها
همینقدر
سریع
از کف میرن!
دلیلش هرچی که بوده خدا بهمون رحم کرده و یه فرصتِ دوباره بهمون داده...
یه فرصتِ تازه...
ولایت فقیه
خییییییییییلی مهمه!
اگر تا نهم اسفند
زندگیت از روی فلان کانال میگذشت...
از روی حرف فلان استاد...
فلان دوره...
فلان شخص...
انشاءالله که به حق گذشته باشه...
ولی
بیا اینبار از شاهراه برو!
شاهراه یعنی چی؟
بارها نوشتم
که مذهبیا
ولاییا
انقلابیا
اونقدری که به پروفایل
به زبان
به شعار
اهل ولایتن
به عمل ممکنه نباشن(!)
چرا؟
کمترین دلیلش:
از
ولاییها
بپرسی
امامِ شهید
در دیدار با
نخبگان یا مردمِ یزد یا دانشجویان...
چه نکاتی رو فرمودن
نمیدونه!
چون
گوش
نداده!
چون
اینکه
فلان استاد
فلان کانال
فلان شخص
فلان هیئت
تفسیر کلام رهبری داره رو
گوش میده
اما
خودِ
سخنرانیِ
مستقیمِ
آقا رو
گوش
نمیده!
چون
کلیپهای
دو_سه دقیقهای
از سخنرانیهای آقا رو
که فلان کانال میذاره
میبینه
اما
خودِ چهل و خردهای
سخنرانیِ
آقا رو
نمیبینه...
چون
گزینگفتههای
آقا رو
در فلان کانال
میخونه
اما متنِ خود سخنرانی آقا رو
نمیخونه...
چه فرقی داره؟
خیلی!
خیلی!
خیلی زیاد فرق داره!
بارها نوشتم
«منظومهٔ فکری».
اهل ولایت
باااااااید
به منظومهٔ فکریِ
ولیّ خودش
آگاه باشه...
اونوقت
اگر تجمعات شبونه هم نبود
اگر امام خامنهای جوان هم نبود
اگر هممممممممممهٔ دنیا مخالف مقاومت بودن
شده یکنفره
شده به خونش
پای کار میمونه!
گفتم بیا تو خلوت این فرسته رو بخون!
خلوت!
خودت و خدات!
تجمعی نباشه
بیعتی نباشه
همدلیای نباشه
بازم پای کار بودی؟!
منظومهٔ فکری یعنی چی؟
یعنی اِشرافِ کامل به عقاید و آرمانهای ولیّ زمانهات!
یعنی
هرکه
امامِ
زمانِ
خودش رو
نشناسه
وَ بمیره
به مرگِ
جاهلیت
از دنیا
رفته!
حدیثه دیگه!
من از خودم نمیگم!
شناخت.
شناخت.
شناخت.
شناخته که محبت میاره.
شناخته که ایمان میاره.
شناخته که اطاعت میاره.
شناخته که هممممممممممهٔ دنیا علیهت باشن
تو یک نفر
حتی
تو دلت
تردید
نمیکنی!
حتی
تو
دلت!
فلان کانال میخواد بحثِ دعا رو برجسته کنه؛
اون تیکه از سخنرانیهای آقا رو میذاره که دربارهٔ دعا صحبت کردن.
تو فکر میکنی پس دعا مهمترین توصیهٔ ولیّ فقیهته!
فلان کانال میخواد همه رو دعوت کنه به درس خوندن؛
پس فقط اون صحبتایی از آقا رو نشر میده که برای درسه.
تو فکر میکنی تنها کارِ مفیدِ دنیا درس خوندنه!
فلان کانال میخواد همه رو جذب کنه به مادر شدن؛
پس فقط روی همین بخش از حرفای آقا مانور میده.
تو فکر میکنی هرکاری کنی ولی مادر نباشی بهدرد هیچی نمیخوری.
بادی به هر جهت...
خیال میکنی ولایی شدی...
ولی در بحرانها
میشی سرگردان!
میشینی به خودت میگی حالا وظیفهم چیه؟ چه کار کنم؟
گم میشی تو ریزهخواریهات...
قروقاطی میجنبی به خودت...
خیال میکنی داری وظیفهت و انجام میدی...
ولی...
خودتی و خدات دیگه!
خلوت کردی.
کسی نیست که بفهمه؛
ولی
خودتم
میدونی
که
معلوم نیست
داری چه کار میکنی...
خودتم میدونی که
برابر ولیّ زمانهت
دستت خالیه و
سرت...
خدا نکنه...
خدا نکنه...
خدا نکنه.
چه کار کنیم؟
ببین!
خدا
یه فرصتِ دیگه
عنایت کرد...
چراش یه بحث دیگه است.
مهم اینه
نیل
شکافت!
مهم اینه
آتش
گلستان شد!
مهم
فرصته!
پای ثابتِ
سخنرانیهای
امامِ
جدیدت باش!
خودت.
خودت.
خودت.
پای ثابتِ
هرررررر
سخنرانیای که
داشتن!
یه دفتر جدید بردار
مخصوص سخنرانیهای ایشون.
از همین اولین فرمایشات.
دیگه نرو سراغ فلان کانال. فلان نفر. فلان کلیپ.
خودت
گوش بده!
همون لحظه وقت نکردی
از تلوبیون بگیر
در اولین فرصت
خودتی و خدات دیگه؟
در اولین فرصت
گوش بده
نکات رو بنویس.
مرور کن.
بررسی کن.
فکر کن.
سخنرانیِ یک...
سخنرانیِ دو...
سخنرانیِ سه...
عه! پس آقا وقتی توصیه به دعا میکردن بعدشم چنین شروطی میفرمودن! این و فلان کانال نگفته بود!
عه! آقا گفتن درس بخونید ولی فلانی که این و نوشته بود، نگفته بود آقا فرمودن با چه کیفیتی... به چه هدفی...
تو منظومهٔ فکریِ امامت رو
تشخیص میدی!
بلدِ
امامِت میشی!
ببین!
اونوقت حتی میتونی
بدون اینکه بهت بگن
صحبتش رو
تشخیص بدی!
ببین!
چند تا جمله بذارن جلوت.
ساختارشون شکل هم.
بگن کدوم یکی حرف رهبرته؟
تو اینقدر بلدِ امامت شدی
که محتواشناسی!
که میگی این جمله!
این جمله محتواش به منظومهٔ فکری آقای من میخوره!
اونوقت
همه دنیا
یه چیز بگن
به اسم ولیّ فقیه
جا بزنن
تو یک نفر باشی
میفهمی!
و حتی
ته دلت
تردید
نمیکنی!
اونوقت
بلدِ #تبیین میشی!
#تحریف رو #تشخیص میدی!
وَ میتونی #تصمیم بگیری!
و هیچ بحرانی
حریفت
نمیشه!
پای
ثابتِ
سخنرانی به سخنرانیِ
امامِ
جدیدت باش!
خودت.
خودت.
خودت.
قبلی رو از دست دادی...
جبران کن
به ولیّ جدیدت...
گوشِت و بیار؛
تا میتونی
سخنرانیهای امام شهیدت رو هم
گوش بده...
اونوقت میشی اَبَرولایی!
چون اونوقت
منظومهٔ
فکریِ
انقلاب رو
خواهی شناخت!
منظومهٔ فکریِ انقلاب
به اندازهٔ
ظهور
بزرگه!
آدمهای بزرگ
میطلبه!
دلهای بزرگ!
اندیشههای بزرگ!
وَ ارادههای بزرگ!
فرصتها
زود از دست میرن...
نهمِ اسفند رو
حتی
تصور
نکرده بودیم!
مگه نه؟
مأمومِ پای ثابتِ امام؛
دیگه میدونه کی دعا کنه، کی درس بخونه، کی بیرون باشه، حوزه بره یا دانشگاه، شاغل باشه یا خونهدار، نذری پخش کنه یا زیرساخت بسازه...
وقتی همه به خودشون افتادن و فقطططططط در بحران یهسری کارایی میکنن(!)
اون در آرامش
میدونه باید چه کار کنه... 😊
علیعلی❣
زمان:
حجم:
250.6K
برف میاد.
تند و درشت.
دستامون یخ زده و نوشتنِ فرستهٔ این پیامآوا طول کشید.
وَ اینکه داره برامون رزمآهنگ (مارش) مینوازه
جانفدای ملّته...
یکی از سربازانِ پدافندی...
یکی از میانهٔ جمعیت
حرفِ دلِ همهمون رو زد:
بذار دستت و ببوسیم سرباز...
وَ همه گریه کردیم...
خیابون به خیابون
بیت به بیتِ شاهنامه رو میخونم؛
منبعِ بهترین شعارهام و عَلَمنوشتههام.
اینجا
ایرانه؛
ما وارثانِ رستمِ دستانیم؛
وَ حالا رسیدیم به
خانِ
هفتم...
دیوِ سپید رو
جگرخون کردیم...
وَ از کاسهٔ سرش
برای فرزندانمون
_جانفدایانِ آینده_
کلاهخود میسازیم.
جهانآفرین تا جهان آفرید
چو ایران سرافراز نآمد پدید
یکی کوه باشد به رزماندرون
از آن رخّ و گُرزش چه گویم که چون
چو او رزم سازد چه پاید گروه؟
کند کوه، دریا و دریا چو کوه!
سربهراه
زیرِ برنج رو روشن میکنم گرم شه. ویدئوی کلاسِ دهم فردام داره روی شخصیِ شادم بارگذاری میشه. اسامیِ کلاس دوازدهمم و مینویسم که برای تمرینا تقسیمشون کنم و کسی بیرزق نمونه. میدونم قهوه فشارم و میندازه ولی فرصت خوابیدن ندارم. پس لیوانی که درست کردم سر میکشم. انگار که اردوی جهادیام. با لباس بیرونم و آماده. چادر و روسری و پالتوم روی دستهٔ مبله. به تجمع و شب قدر میگذره و نمیرسم لباس دربیارم. مثل اردوهای جهادی حین کار غذا میخورم. مثل اردوهای جهادی آماده میخوابم. فقط کافیه بیسیم بزنن، چادرم و میکشم سرم و میرم. خودم خواسته بودم. یادمه! همین اوایل اسفند همینجا نوشتم سخت استخووندرد جهادیام! خودم نوشتم از اردوهای جهادیِ بدون جهاد و تماماردو بیزارم! دلم تب کرده بود برای شبای سیرزار... برای قلهزو... برای بلوچستان... دلم تب کرده بود برای از خستگی هرجا رسید بیهوش شدن... مثلِ هفت و نیم امشب. داشتم ویدئوهای کلاسام و آماده میکردم. روی کتاب و موبایل، کنارِ بخاری، خوابم برد... هشت و ربع با تلفن محبوبه از خواب پریدم و رفتم تجمع. عجب اردوی جهادیای رزقم کرد خدا! ته ته ته ته همهٔ اردوهای جهادی خفن چی میتونه باشه؟ فتح قدس! هدفمند و سر پا با تنی تکیده وسطِ اردوی آرمانهام دارم با تیم ایران... گروه مردمیِ ایران... جهاد میکنم اونم چه جهادی! فرمانده خداست و الله فی الساحه. ویدئوم بارگذاری شد. میشینم پای ویدئوی بعدی. بوی سوختنی میاد. برنجم! بلند میشم میرم خاموش میکنم و ساعت رو میبینم. سحری! سحری میخورم در حالی که دارم تمرینهای دوازدهم و تقسیم میکنم. سرِ تمرینا و جویدنِ لقمه، به تجمع شب فکر میکنم. جمعیت کم شده بود... چرا؟ چون قبلش شب قدر بوده؟ بمب و آوارگی که نبوده! چون عصرش بیعت بوده؟ بمب و آوارگی که نبوده! چون هوا سرد شده و برف اومد؟ بمب و آوارگی که نبوده! هیچچیز قانعم نمیکنه! به کودتای ۳۲ فکر میکنم... به اینکه مردم خیالشون راحت شد دکتر مصدق اومد. مردم رو فریب دادن برید خونههاتون. خیالتون تخت. دکتر مصدق هست. مردم رفتن خونه. شعبون بیمخا اومدن خیابون. مصدق سقوط کرد. پهلوی برگشت! لقمه تو دهنم میمونه و خودکار روی کتاب از دستم میفته. بیست دقیقه مونده به اذان. چای نخوردم. چای نخورم روزم سخت میگذره. بلند میشم. میرم اتاق. فقط یه مقوا برام مونده. چی بنویسم؟ خردهکاغذای روی میزم و برمیدارم و تندتند و بدون فکر با مداد مینویسم: نکند با آمدن سومین امام و رهبر دچار خوشخیالی شویم وخیابانها را خالی بگذاریم. مسئولیت جدید من و تو از حالا شروع شده، پررنگتر از قبل برخیز و به میدان بیا! فقط یک مقوا مونده. این و بنویسم برای مصدق جا نمیمونه. مردم باید ماجرای مصدق رو بدونن. باید بگم چرا شکست خورد. باید بگم تقصیر مردم بود. باید بدونن رفتن خونه و مصدق سقوط کرد. باید بدونن رفتن خونه و پهلوی برگشت. چه کار کنم؟ مسجد دعای قبل از اذان پخش میکنه. میدوم سر سفره. تندتند قاشق میذارم دهنم. ساعت ۹ کلاسام شروع میشه و تا ساعت سه عصر درگیر میشم. بعد از افطار میرم تجمع و بعد حرم تا صبح. کی علَم بسازم؟ گریهم میگیره. لقمه میجوم و گریه میکنم. کاش هر یک روز ۴۸ ساعت بود. بعد پشیمون میشم. ۴۸ ساعت به تهرانیها و شهرای زیر بمبارون سخت میگذره. نه. کاش من ده تا دست داشتم یا ده تا از خودم تحت فرماندهی یک من. گریه میکنم. نزدیکِ اذانه. سفره و کتاب و مقوا رو رها میکنم. میدوم تا روشویی. خمیردندون میکشم به مسواک. مسواک میزنم. گریه میکنم. ترامپ میاد تو ذهنم. حرفای ناشورش. اپستینش. آقام میاد تو ذهنم. ذبیح پاکدامنم. مسواک میکنم. گریه میکنم. چه کار کنم؟ چه کاری ازم برمیاد؟ توی ذهنم متوسل میشم به شهدا. حسن باقری؛ گوشهٔ اتاقت تو دل جنگی که همه میگفتن داریم سقوط میکنیم چطوری ذهنت رسید به نقشههای استراتژیک؟ آقا مصطفی چمران؛ بگو جنوب لبنان رو چطور از حضیض، عزیز کردی؟ خمینیِ براندازم؛ کنجِ اتاقِ محقّر و گرمت تو کوچههای تنگِ نجف، چطور انقلاب رو طرح ریختی؟ سیدناالقائدِ شهیدم؛ بلوچستان که بودی، چطور اونهمه کار خفن کردی؟ صفحهٔ موبایلم روی پیامرسان شاد بازه. علامتِ پیام جدید میاد. من که پیاما رو جواب دادم و صفر کردم! باز میکنم. یکی از شاگردای نازنینِ سالهای قبلمه. «سلام خانم. مادرم خونهتکونی میکرد، روزنامهدیواریای که با هم درستش کردیم و پیدا کردم. دلم براتون تنگ شد...». مسواک تو دهنمه. موبایل دست میگیرم. دارم مینویسم سلام عزیز من. سلام نازنینم. دختر پرتلاشم. دل من هم برات... روزنامهدیواری؟ گفت روزنامهدیواری؟ فقط یه مقوا برام مونده! با کلی محتوا! روزنامهدیواری! آره! روزنامهدیواری! هم برای مدرسهایها جلب توجه داره، هم برای بزرگترا، هم آقایون، هم خانوما... کاغذرنگی دارم. کاغذکاهی دارم. آره! روزنامهدیواری. بزرگ. روی دو تا چوب.
زمان:
حجم:
133.2K
ای میهنِ خدایی
صحنِ امام رضایی...❣
مشهد؛ حرم؛ رواق امام خمینی رحمة الله علیه
اینقدر از زبان همه میشنوم یا پروفایل و بیوگرافی میبینم برام سؤال پیش اومده؛
اینکه میگیم
«با امام خامنهای (سیدناالقائد جوان و جدیدمون) بیعت میکنیم» بیاید برام توضیح بدید دقیقاً یعنی چی؟
بیعت رو با ذکر مثال توضیح دهید.