زمان:
حجم:
250.6K
برف میاد.
تند و درشت.
دستامون یخ زده و نوشتنِ فرستهٔ این پیامآوا طول کشید.
وَ اینکه داره برامون رزمآهنگ (مارش) مینوازه
جانفدای ملّته...
یکی از سربازانِ پدافندی...
یکی از میانهٔ جمعیت
حرفِ دلِ همهمون رو زد:
بذار دستت و ببوسیم سرباز...
وَ همه گریه کردیم...
خیابون به خیابون
بیت به بیتِ شاهنامه رو میخونم؛
منبعِ بهترین شعارهام و عَلَمنوشتههام.
اینجا
ایرانه؛
ما وارثانِ رستمِ دستانیم؛
وَ حالا رسیدیم به
خانِ
هفتم...
دیوِ سپید رو
جگرخون کردیم...
وَ از کاسهٔ سرش
برای فرزندانمون
_جانفدایانِ آینده_
کلاهخود میسازیم.
جهانآفرین تا جهان آفرید
چو ایران سرافراز نآمد پدید
یکی کوه باشد به رزماندرون
از آن رخّ و گُرزش چه گویم که چون
چو او رزم سازد چه پاید گروه؟
کند کوه، دریا و دریا چو کوه!
سربهراه
زیرِ برنج رو روشن میکنم گرم شه. ویدئوی کلاسِ دهم فردام داره روی شخصیِ شادم بارگذاری میشه. اسامیِ کلاس دوازدهمم و مینویسم که برای تمرینا تقسیمشون کنم و کسی بیرزق نمونه. میدونم قهوه فشارم و میندازه ولی فرصت خوابیدن ندارم. پس لیوانی که درست کردم سر میکشم. انگار که اردوی جهادیام. با لباس بیرونم و آماده. چادر و روسری و پالتوم روی دستهٔ مبله. به تجمع و شب قدر میگذره و نمیرسم لباس دربیارم. مثل اردوهای جهادی حین کار غذا میخورم. مثل اردوهای جهادی آماده میخوابم. فقط کافیه بیسیم بزنن، چادرم و میکشم سرم و میرم. خودم خواسته بودم. یادمه! همین اوایل اسفند همینجا نوشتم سخت استخووندرد جهادیام! خودم نوشتم از اردوهای جهادیِ بدون جهاد و تماماردو بیزارم! دلم تب کرده بود برای شبای سیرزار... برای قلهزو... برای بلوچستان... دلم تب کرده بود برای از خستگی هرجا رسید بیهوش شدن... مثلِ هفت و نیم امشب. داشتم ویدئوهای کلاسام و آماده میکردم. روی کتاب و موبایل، کنارِ بخاری، خوابم برد... هشت و ربع با تلفن محبوبه از خواب پریدم و رفتم تجمع. عجب اردوی جهادیای رزقم کرد خدا! ته ته ته ته همهٔ اردوهای جهادی خفن چی میتونه باشه؟ فتح قدس! هدفمند و سر پا با تنی تکیده وسطِ اردوی آرمانهام دارم با تیم ایران... گروه مردمیِ ایران... جهاد میکنم اونم چه جهادی! فرمانده خداست و الله فی الساحه. ویدئوم بارگذاری شد. میشینم پای ویدئوی بعدی. بوی سوختنی میاد. برنجم! بلند میشم میرم خاموش میکنم و ساعت رو میبینم. سحری! سحری میخورم در حالی که دارم تمرینهای دوازدهم و تقسیم میکنم. سرِ تمرینا و جویدنِ لقمه، به تجمع شب فکر میکنم. جمعیت کم شده بود... چرا؟ چون قبلش شب قدر بوده؟ بمب و آوارگی که نبوده! چون عصرش بیعت بوده؟ بمب و آوارگی که نبوده! چون هوا سرد شده و برف اومد؟ بمب و آوارگی که نبوده! هیچچیز قانعم نمیکنه! به کودتای ۳۲ فکر میکنم... به اینکه مردم خیالشون راحت شد دکتر مصدق اومد. مردم رو فریب دادن برید خونههاتون. خیالتون تخت. دکتر مصدق هست. مردم رفتن خونه. شعبون بیمخا اومدن خیابون. مصدق سقوط کرد. پهلوی برگشت! لقمه تو دهنم میمونه و خودکار روی کتاب از دستم میفته. بیست دقیقه مونده به اذان. چای نخوردم. چای نخورم روزم سخت میگذره. بلند میشم. میرم اتاق. فقط یه مقوا برام مونده. چی بنویسم؟ خردهکاغذای روی میزم و برمیدارم و تندتند و بدون فکر با مداد مینویسم: نکند با آمدن سومین امام و رهبر دچار خوشخیالی شویم وخیابانها را خالی بگذاریم. مسئولیت جدید من و تو از حالا شروع شده، پررنگتر از قبل برخیز و به میدان بیا! فقط یک مقوا مونده. این و بنویسم برای مصدق جا نمیمونه. مردم باید ماجرای مصدق رو بدونن. باید بگم چرا شکست خورد. باید بگم تقصیر مردم بود. باید بدونن رفتن خونه و مصدق سقوط کرد. باید بدونن رفتن خونه و پهلوی برگشت. چه کار کنم؟ مسجد دعای قبل از اذان پخش میکنه. میدوم سر سفره. تندتند قاشق میذارم دهنم. ساعت ۹ کلاسام شروع میشه و تا ساعت سه عصر درگیر میشم. بعد از افطار میرم تجمع و بعد حرم تا صبح. کی علَم بسازم؟ گریهم میگیره. لقمه میجوم و گریه میکنم. کاش هر یک روز ۴۸ ساعت بود. بعد پشیمون میشم. ۴۸ ساعت به تهرانیها و شهرای زیر بمبارون سخت میگذره. نه. کاش من ده تا دست داشتم یا ده تا از خودم تحت فرماندهی یک من. گریه میکنم. نزدیکِ اذانه. سفره و کتاب و مقوا رو رها میکنم. میدوم تا روشویی. خمیردندون میکشم به مسواک. مسواک میزنم. گریه میکنم. ترامپ میاد تو ذهنم. حرفای ناشورش. اپستینش. آقام میاد تو ذهنم. ذبیح پاکدامنم. مسواک میکنم. گریه میکنم. چه کار کنم؟ چه کاری ازم برمیاد؟ توی ذهنم متوسل میشم به شهدا. حسن باقری؛ گوشهٔ اتاقت تو دل جنگی که همه میگفتن داریم سقوط میکنیم چطوری ذهنت رسید به نقشههای استراتژیک؟ آقا مصطفی چمران؛ بگو جنوب لبنان رو چطور از حضیض، عزیز کردی؟ خمینیِ براندازم؛ کنجِ اتاقِ محقّر و گرمت تو کوچههای تنگِ نجف، چطور انقلاب رو طرح ریختی؟ سیدناالقائدِ شهیدم؛ بلوچستان که بودی، چطور اونهمه کار خفن کردی؟ صفحهٔ موبایلم روی پیامرسان شاد بازه. علامتِ پیام جدید میاد. من که پیاما رو جواب دادم و صفر کردم! باز میکنم. یکی از شاگردای نازنینِ سالهای قبلمه. «سلام خانم. مادرم خونهتکونی میکرد، روزنامهدیواریای که با هم درستش کردیم و پیدا کردم. دلم براتون تنگ شد...». مسواک تو دهنمه. موبایل دست میگیرم. دارم مینویسم سلام عزیز من. سلام نازنینم. دختر پرتلاشم. دل من هم برات... روزنامهدیواری؟ گفت روزنامهدیواری؟ فقط یه مقوا برام مونده! با کلی محتوا! روزنامهدیواری! آره! روزنامهدیواری! هم برای مدرسهایها جلب توجه داره، هم برای بزرگترا، هم آقایون، هم خانوما... کاغذرنگی دارم. کاغذکاهی دارم. آره! روزنامهدیواری. بزرگ. روی دو تا چوب.
زمان:
حجم:
133.2K
ای میهنِ خدایی
صحنِ امام رضایی...❣
مشهد؛ حرم؛ رواق امام خمینی رحمة الله علیه
اینقدر از زبان همه میشنوم یا پروفایل و بیوگرافی میبینم برام سؤال پیش اومده؛
اینکه میگیم
«با امام خامنهای (سیدناالقائد جوان و جدیدمون) بیعت میکنیم» بیاید برام توضیح بدید دقیقاً یعنی چی؟
بیعت رو با ذکر مثال توضیح دهید.
سربهراه
اینقدر از زبان همه میشنوم یا پروفایل و بیوگرافی میبینم برام سؤال پیش اومده؛ اینکه میگیم «با
یه کاغذ سفید با یه قلم بیار.
به هیچ وجه راضی نیستم اگر بدون این کار فرسته رو ادامه بدی :)
آوردی؟
چیزی که میگم رو بزرگـــــــــــــــــــــــــ وسطش بنویس:
بیعتـــــــــــــــــــ = چـــــــــــــــشـــــــــــم
نگاه کن کاغذت و!
شبیه چیزایی که برای جواب فرستادی نیست!
امام خامنهایِ جدید
با شما بیعت میکنم
یعنی چشم!
یعنی هرچی گفتی چشم!
هرکار بگی چشم!
هر امری بدین چشم!
بیعت یه حس خوبِ خالی نیست! بیعت مِهرت به دلم نشست نیست! بیعت دوستت دارم نیست! بیعت برات آرزوی موفقیت میکنم نیست! بیعت باشه شما از اینبهبعد رهبر کشورمی نیست! بیعت دلم میخواد پیروزیت و ببینم نیست! بیعت جونمم فدات میکنم نیست!
بیعت
یعنی
چشم!
عه! اونایی که به امامِ شهیدمون مُد شده بود میگفتن «من خودم انقلابیام ولی به برخی تصمیماتِ آقا انتقاد دارم» رفتن زیرِ سؤال؟
آره :)
خودشون و
ولایتپذیریشون
رفت زیر سؤال!
نگاه به فضای مجازی نکن که هرکی برای خودش خبره شده بود و نظر میداد... نه! ولایت فقیه شوخیبردار نیست عزیزم!
به کاغذت نگاه کن؛
بیعت = چشم!
فقططططططط.
فقططططططط.
خواستی کتاب ولایت فقیه امام خمینی رضوان الله علیه رو دوباره بخون. قبلاً خوندیش دیگه؟ :) بازخوانی کن.
بچهٔ ظهوری دیگه؟ یعنی سطحت بالاست!
پس یکی از مهمترین فرستههام رو کامل میکنم:
من بارها مقداد رو نوشتم.
کلمهٔ مقداد رو در کانالم جستجو کنید میاد.
مقداد!
وقتی به خونهٔ امیرالمؤمنین علی علیه السلام و حضرت زهرا سلام الله علیها حمله کردن، مقداد دستش به قبضهٔ شمشیر بود و چشماش به لبهای امیرالمؤمنین علیه السلام... :)
منتظر بود امامش لب تر کنه!
جلوتر از امامش نبود.
عقبتر از امامش هم نبود.
سکوت امامش رو هم تفسیر نکرد.
وظیفهش رو میدونست.
کاری هم به بقیه نداشت.
در روایت اومده
مقداد
حتی
تو دلش
حتی
تو دلش
حتی
تو دلش
سؤال پیش نیومد
علی علیه السلام چرا کاری نمیکنه؟!
حتی
تو
دلش!
به کاغذت نگاه کن!
بیعت = چشم
پایینش هشتگ بذار برای خودت یادت بمونه:
#مقداد
حتی
تو
دلش!
آره... بیعت خیلی سخته!
برای همین شیعه ماجراش فرق داره :)
با امام خامنهایِ جوان بیعت کردی؟
به کاغذت نگاه کن!
گفتن میجنگیم.
چشم!
گفتن نمیجنگیم.
چشم!
گفتن نابودی اسرائیل.
چشم!
گفتن صلح و مذاکره.
چشم!
گفتن به میدان برو.
چشم!
گفتن به میدان نرو.
چشم!
حضرت عباس علیه السلام جنگآوری بودن که حتی از دیدنشون دشمن قالب تهی میکرد! به میدون رفتنشون خیلی خیلی خیلی فرق داشت با بقیه!
ولی حضرت ارباب علیه السلام، اجازهٔ میدون بهشون ندادن!
حضرت عمو چی گفتن؟
چشم! :)
عه سخت شد؟
آره عزیزم :)
برای همین ۷۲ نفر شدن حجتِ تموم انسانها تا قیامت :)
کل دنیا و...
۷۲ نفر ولایتپذیر :))
این چشم گفتنه کجا باید تمرین میشد؟
در خانواده.
با پدر.
با شوهر.
در کلاس.
با معلم.
هر ضعفی هست
از اینجاهاست.
اونهایی که بهت ولایت داشتن رو
باید میگفتی چشم :)
منظومهٔ فکری یادتونه؟
شما نمیتونین بدون تمرین ولایتپذیری
از عظیمترین امتحانات عالم
سربلند بیرون بیای...
امشب از خدا بخواید
و تمرینش کنید
چون برای امامِ شهیدمون ولایی داشتیم... اما «من خودم انقلابیام ولی به برخی تصمیماتِ آقا انتقاد دارم» هم داشتیم... و یه کوچولو فکر کنیم یادمون میاد کجاها امام خامنهایِ شهید یه کار کردن و... انقلابیها کار دیگه... (!)
امشب سرنوشتت رو مینویسی.
امشب یا ۷۲ تن میشی
یا «من خودم انقلابیام ولی به برخی تصمیماتِ آقا انتقاد دارم».
جنگ،
جنگِ ارادههاست!
موشک و پهپاد و نفت و دلار اسباببازیهاشن...
جنگ،
جنگِ ارادههاست!
با امام خامنهای بیعت کردی؟
به کاغذت نگاه کن!
حتی
تو
دلت :)
برای امشب هم من مدلم اینطور نیست که بگم مضطر شید و ختم بردارید و چله و فلان دعا و...
دو دو تا چهار تای عقلیش واضحه.
من مدل خودم اهمیتِ امشب رو میگم :)
اربعین رو یادتونه؟
مینوشتم و مینویسم و میگفتم و میگم که اربعین رفتن به خواستنه! به خواستن!
ظهور هم به خواستنه...
بسم اللّه الرحمن الرحیم.
امشب خودتون رو بتکونید.
ببینید تو وجودتون
خواستنِ ظهور هست
یا نه.
اگر بود
امشب اون صدا رو میشنویم...
نبود... میشیم مانعِ نجاتِ بشر.
یهجوری بتکونیم
که به خواستن برسیم.
خواستن.
سربهراه
یه گوشه از حرم نشستم که صبح شه و برم راهپیمایی. یه گوشه از حرم که یه عِراقی... به لهجهٔ حرمِ کربلا... داره ندبه میخونه...
دارم به شبهای قدر فکر میکنم. به میدان شهدا. به سرمای سوزندهش. به اینکه تو همون سرما نشستیم و جوشن کبیر خوندیم و به سینه زدیم و قرآن سر گذاشتیم. به پرچمِ کاظمین که دیشب برامون آوردن. به تجمعات. به رهبریِ جوان و جدید. به بازخوردِ دنیا نسبت به ایران. به جمهوری اسلامی ایران.
این روزا وقتم و صرفِ ایتا و وبلاگ نمیکنم. دنبالِ اخبار بینالملل هستم. راهپیماییهای خفنی که به طرفداری از ایران در نقاط مختلفِ دنیا برگزار شده. نقاطی که هیچ ربطی به اسلام و شیعه و مقاومت و ایران ندارن! مادرید با اون راهپیماییش چه ربطی به ما میتونه داشته باشه؟! ولی به طرفداری از ایران راهپیمایی کردن...
توئیتها و پیامهای کلهگندههای دنیا رو میبینم. مشهور شدیم به غولِ شرق!
من عزّت خیلی دوست دارم!
به آدمای محبوبم که نگاه میکنم میبینم عزّتشون خاص بوده؛
امام حسین علیه السلام.
امام خمینی رحمة الله علیه.
ذبیحِ پاکدامنم... امامِ شهیدم...
ابراهیم رئیسیِ عزیزم...
حتی آدمای معمولی!
رفیقم. پدرم. مادرم. برادرکوچیکهم. فرماندهم.
این زمانه از تاریخ و اتفاقاتی که افتاده و داره میفته... ظاهرش آشفته و تلخه... ولی داره اتفاقای بزرگی میفته... اتفاقای خیلی خیلی بزرگ...
وَ من تو این زمانهام!
زمانهای که قلدرای دنیا شدن موش و به جمهوری اسلامی ایران میگن غول شرق!
دیشب رو به شکر گذروندم...
شکر مهمه!
اونقدر مهم که خدا تو قرآن بابتش گله میکنه:
و قلیلٌ مِن عبادیَ الشکور...
چشمام داره میره. نتیجه رو زودتر مینویسم.
شاید پدر و مادرم شبیه خودم نباشن. ولی لقمهٔ حلال پدرم من رو سمتِ حقِ تاریخ هدایت کرده...
دستبوسی مادر برام راحته ولی دستبوسیِ بابام نه...
اما من به برکتِ لقمهٔ حلالِ پدرِ باعزتم تا این قله بالا اومدم... میخوام تا تهش باشم... تا ته ته تهش... که میرسی قله و... پرچم رو میکوبی روی قله و... میایستی به تماشای دنیای زیر پات...
الله اکبر!
خدایا من شاکرم...
من شاکرم...
و میخوام یکی از سختترین کارای عمرم رو بکنم...
امروز برگشتم خونه دست پدر و مادرم رو میبوسم...
توضیح هم میدم چرا.
برام مهمه.
برام خیلی مهمه که بدونن گرچه همراه و همشونه و همنفسم نبودن...
ولی لقمهٔ حلال اونا...
این حلالزادگی...
این حلالزادگی...
این حلالزادگی برای ماجرای حق و باطل خیلی مهمه...
وَ دستبوسیِ پدر و مادرم کمترین نشانه از شکرگزاریه...
خدایا من شاکرم...
من شاکرم...
به گریههای بلند اعتراف میگویند...